میدانی، خیلی از چیزها برای ندانستن هستند و همینکه دانسته باشییشان دیگر تمام میشوند، و تمام لذت مطلوبشان در همین گیجی ندانسته بودنشان خلاصه شده است، و شاید ظریفتر از آن باشند که بشود به زمختی آدم بودنمان درکش کرده باشیم، که تنها میشود از آن بیدلیل لذت برد و همین، که به قول سهراب، کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
دیده ازبهر تو خونبارشد ای مردم چشم ؛
مردمی کن مشو ازدیده خونبار جدا
مردمی کن مشو ازدیده خونبار جدا
تو که نازنده بالا دلربایی
تو که بی سرمه چشمون سرمه ساری!
تو که مشکین دو گیسو در خفایی
به مو گویی که سرگردون چرایی؟
تو که بی سرمه چشمون سرمه ساری!
تو که مشکین دو گیسو در خفایی
به مو گویی که سرگردون چرایی؟