Fu Inlé – Telegram
Yapping Sascha
بیاید بگید ترجیح می‌دید با چه موجود جادویی باند مادام‌العمر داشته باشید و چرا
به دنیا نیومده بود، ساختنش. بریدن و دوختن و شکستن و وصل کردن و از باقی مونده‌ی جسمش چیزی رو ساختن که بهش افتخار می‌کردن. روحش؟ چیز مهمی نبود، سوزوندنش.
همیشه می‌دونست زندگی طولانی‌ای نداره، انتظار زیادی هم نداشت. اگه با لبخند وسط میدون جنگ به عنوان رهبر اسپتسناز گیرو می‌مرد، چه بهتر. حداقل مردمش فراموشش نمی‌کردن.
ولی نه، خداش انقدر بهش علاقه‌ای نداشت. برعکس سازمان اطلاعات نیروی ویژه‌ی آلمان.
به عنوان اسیر جنگی گرفتنش ولی بازجویی نشد، حتی شکنجه‌ای هم در کار نبود و یک روز بعد، همراه با سه اسیر دیگه مثل گاوهای آماده به ذبح به پایگاه اصلی سازمان توی آلمان منتقل شدن.
و بعد از اون؟ جهنم بود.

روزهای اول بعد از انتقالش فکر می‌کرد داره خواب می‌بینه. خونی که جای آب بهش می‌دادن و باید تا قطره‌ی آخرش رو سر می‌کشید و تشکر می‌کرد. قلبی که باید می‌جوید و التماس می‌کرد معده‌ش نگهش داره و هر بار دعا می‌کرد که کاش حس بویایی‌ش رو از دست بده. بوی خون و آهن حالش رو بهم می‌زد. به جادو و افسانه‌ اعتقاد نداشت ولی توضیح دیگه‌ای هم برای کارهایی که مجبور به انجامشون بود پیدا نمی‌کرد.

کسی نبود که گریه کنه. ولی وقتی از صحبت‌های نگهبان زندانش فهمید آخرین قلبی که توی دستشه قلب توله گرگیه که تازه به دنیا اومده تمامش رو بالا آورد و وقتی که مجبورش کردن با قاشق جمع که و قورتش بده، چشم‌هاش سوخت.

بعد از اون چیز زیادی یادش نمیاد. تنها چیزی که هیچ وقت از ذهنش پاک نمی‌شه دردی بود که با لبخند بهش هدیه می‌دادن و آدم‌هایی که بالای سرش با افتخار سر تکون می‌داد و فکر می‌کردن خدان و خلقشون رو ستایش می‌کردن.
و انگار موفق شده بودن. انگار واقعا خلق کرده بودن، چون جای حرف زدن پارس می‌کرد.
اولین باری که خودش رو دید انقدر ترسید و سعی کرد از چهره‌ش فرار کنه که مجبور شدن بی‌هوشش کنن. کسی که توی آینه بهش نگاه می‌کرد انسان نبود، گرگ بود.
انگار توی سیرک بود. آدم‌هایی که با چشم‌های گرد شده نگاهش می‌کردن و ازش می‌خواستن راه بره، بشینه، بپره و زوزه بکشه و حیوون‌هایی که جلوش می‌نداختن و منتظر بودن تا ببینن کشتنشون چقدر طول می‌کشه. تیرهایی که بهش می‌زدن و خیره به ساعت توی دستشون صبر می‌کردن و مدت زمان خوب شدنش رو اندازه می‌گرفتن. معمولا زیر یک دقیقه بود.

کی فرار کرد؟ روزی که پایان جنگ اعلام شد.
وضعیت وحشت‌زده‌ی کسایی که توی پایگاه بودن بالاخره بهش فرصت داد تا بتونه فرار کنه. ولی قبل از اون، تمام کسایی که ساختنش رو کشت، مثل تمام حیوونایی که ازش خواستن. و بالاخره با پوزه‌ای که ازش خون ‌می‌چکید، از پایگاه فرار کرد.
من اتفاقی دیدمش.... یا اون منو دید؟
ده سالم بود که پدرم تصمیم گرفت سه تا بچه‌ی پسری که داره کافیه و من رو توی جنگل ول کرد. می‌دونستم خانواده‌ی فقیری بودیم، بقیه همیشه سعی داشتن یاداوریش کنن. ولی منم می‌تونستم مثل پسرهاش بهش کمک کنم، نمی‌تونستم؟
انگار نمی‌تونستم. چون وقتی ولم کرد ناراحت نبود. شاید منم نباید ناراحت می‌شدم. به فکر خانواده بود. من حکم گربه‌ای رو داشتم که کنار مرغ‌ها می‌نشست و تخم‌ گذاشتنشون رو نگاه می‌کرد‌. شاید یکی رو هم برای بازی می‌کشت.

ولی حتی فرصت نکردم گریه کنم، چون دنبالم بود. عجله‌ای برای کشتنم نداشت. انگار اونم مثل همون گربه دلش می‌خواست با غذاش بازی کنه. آروم نزدیک می‌شد و می‌دونست اونقدر ترسیدم که حتی نتونم فرار کنم.
بهش التماس کردم. می‌دونستم نمی‌فهمه ولی ده سالم بود و هنوز فکر می‌کردم معجزه‌ها وجود دارن. دست‌هام رو مشت کردم و خیره و پوزه‌ی خون‌آلودش التماس کردم کاری بهم نداشته باشه.
و اون؟ گوش کرد! یک قدیمیم ایستاد و فقط نگاهم کرد.
و بخشی از وجودم همون لحظه فهمید که زندگیم برای همیشه تغییر کرد. و دلیل تغییرش رها شدنم توی جنگل نبود.
وای کاش خفه شم چرا انقدر طولانی شد
گرگمو بهم بدین
Forwarded from ٭About Nill٭ (نیل`)
اگه قرار بود به شیطان تبدیل شید، چه نوع شیطانی میشدید؟
beautiful, beautiful Caim
۵۳امین. اونی که هزاران جسم داره. کسی نمی‌دونه چطور به وجود اومده. شیطان زاده شده؟ فرشته بوده؟ هیچکس خبر نداره. کامیو از سایه‌ها اومده. به جهنم فرمانروایی می‌کنه و ۳۰ لژیون شیطان در خدمتشن.
بعضیا می‌گن تبدیلش بخاطر حرص و طعمش برای دونستن و علم بوده و روحش رو فروخته. بعضیا هم می‌گن از ازل وجود داشته. راهنمایی که به سمت ندانسته‌ها و ناگفته‌ها هدایت می‌کنه و رازها رو تعلیم می‌ده.
Forwarded from Hidden Chat
اگه یه اتاق مخفی داشته باشی که هیچکس درموردش چیزی ندونه بنظرت اون اتاق برای چه کاریه یا چی توشه؟
Hidden Chat
اگه یه اتاق مخفی داشته باشی که هیچکس درموردش چیزی ندونه بنظرت اون اتاق برای چه کاریه یا چی توشه؟
از بچگی به هرکس می‌گفتم ماه دنبالمه بهم گوش نمی‌کرد. فکر می‌کردن چون بچه‌ام ماه رو برای دوست خیالیم انتخاب کردم.
ولی روز تولد ۱۵ سالگیم بالاخره فهمیدم که نه. ماه واقعا دنبالم می‌کنه و همون شب که حضورش رو نشون داد مهرش رو روی کمرم زد و من رو به خودش وصل کرد.
اونقدر که فکر می‌کردم شخصیت خوبی نداره، زود حوصله‌ش سر می‌ره و خیلی کم پیش میاد چیزی رو دوست داشته باشه. من جز لیست دوست داشته‌هاش نیستم.
ولی از طرفش ماموریت دارم و تنها کسیم که باهاش ارتباط گرفته پس مجبوره بهم احترام بذاره و به حرفم گوش بده، بیشتر مواقع.
ماموریتم چیه؟ اجسامی که توسط انسان‌ها نفرین شدن رو پیدا کنم و نگهدارم تا دست کسی بهشون نرسه و ازشون سواستفاده نشه‌.
و اونا رو توی اتاقی که زیر خونه‌ام ساختم نگه‌می‌دارم.
و ماه در ازای از شی‌ای وه پیدا کنم، یه تیکه از خودش رو بهم می‌تونه و از هرکدوم فقط یکبار می‌تونم استفاده کنم. برای چه کاری؟ خودش تعیین می‌کنه.
Forwarded from Hidden Chat
تروپای مورد علاقه‌ت توی داستانای رمنس رو رنک کن😭
Hidden Chat
تروپای مورد علاقه‌ت توی داستانای رمنس رو رنک کن😭
وای من عاشق second chanceام. اینکه می‌بینم چطور دست و پا می‌زنن و سعی می‌کنن احساساتشون رو خاک کنن و موفق نمی‌شن و دارن زجر می‌کشن ولی نمی‌تونن فراموش کنن hehe

بعد از اون friends to lovers مخصوصا وقتی که می‌فهمن اوه! من بیشتر یه دوست دوستش دارم و اون اعتمادی که به عشق تبدیل می‌شه خیلی قشنگه.

آها Best friend’s sibling هم خیلی دوست دارم.

وای من جون می‌دم واسه یه loves everyone except you و hates everyone except you عه خوب TT

درمورد politician و bodyguard و men in uniform هیچ حرفی ندارم...

آها captive falls for captor و برعکس هم اضافه کنید. البته فکر کنم همه‌تون اینو می‌دونید.
👍5
مطمئنم خیلی بیشترن ولی الان اینا رو یادمه
می‌دونید از چیا توی mlm بدم میاد؟
fake dating
enemies to lovers
revenge
arranged marriage
secret identity
bully turned nice guy
Yapping Sascha
دقیقا چیزایی که من خوشم می‌آد
ببین تو داری اینا رو توی جهانی تصور می‌کنی که این تروپ‌ها توش منطقین. مکس ۳۰ ساله که کارمند بیمه‌ست از چی می‌خواد انتقام بگیره؟ دشمنش کیه؟ HR؟
😭10
اینا توی هر جایی خوب در نمیان و mlmهایی که تاریخی/فانتزی باشن و خووووب نوشته شده باشن خیلی سخت پیدا می‌شن :(
بذارید بهتر جمله‌بندی کنم.
نه جمله‌بندی بهتری ندارم.