لمس سر انگشتان او – Telegram
لمس سر انگشتان او
Nothing doesn't matters , Only US :)
اخرین دیالوگ جیمی لنیستر به خواهرش سرسی -
سرسی بی قراری میکرد و میترسید ، به برادرش میگفت بچه‌م رو نجات بده . توی زیرزمین بودن و سنگ ها فرو می ریختن
با چشمای خودشون داشتن نزدیک شدن به مرگ رو می دیدن ...
جیمی صورت خواهرش رو قاب گرفت و این جمله رو گفت . همدیگه رو در اغوش گرفتن و برای همیشه محو شدن
راستی به ساعتش دقت کردین؟ :`)
لمس سر انگشتان او
Joji – Like You Do
Day 10
چه اشک هایی که پای این اهنگ ریخته نشد
عاشق حرف زدن با کدهای مخفی‌م
یک جور پیچیدگی و مرموز بودن همراه خودش داره . برای من انگار یک حرفیو زدم ، ولی نزدم !
واقعا رشته انسانی میتونه جواب خیلی از سوالات بی جواب من باشه
حس میکنم باید بعد از تموم شدن کنکور جدی شروع کنم کتابای رشته انسانی رو بخونم
پنجه پیشول ☁️
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه‌ی کوتاه به هم می‌ریزد ...
- فاضل نظری
Bru
Iday
Day 11
یکی از قشنگ ترین بیکلام‌ها :)🤍
وایب انیمه when marnie was there بهم میده
فضاش + دریاچه + بارون و حتی خونه هاش :))
منم آن ز دیده غایب که همیشه در حضورم
- اون تنها مرد !
+ هممون قرار نیست اینجوری بمیریم؟
درحال غرق شدنیم فقط بدون آب

- Five feet apart
کاش می‌شد به جای زمین، تو آسمون دفنم کنن.
ما ظاهراً آبادهای باطناً ویرانه‌ایم
مانند خمیر نرمی بود که به هرشکلی در می آمد ...
جامعه او را ورز میداد و گرد حقارت به رویش میپاشید ، انسان ها او را روی تخته پهن میکردند و ضربه میزدند تا نرم تر از آن چه بود بشود ، دوستانش او را درون کوره می انداختند و خانواده‌ اش همه این کار ها را به تنهایی انجام می‌دادند
یعنی چرا که نه ؟
هیچوقت نه نظری داشت نه مخالفتی. با همه کس و همه چیز کنار می آمد و این چنین شد که میان دستان کثیف دنیا گم شد ! در کوره گداخته شد !
#خرده‌نوشته
منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
- کاظم بهمنی