ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف
جرم از تو نباشد، گنه از بخت منست!
- سعدی
جرم از تو نباشد، گنه از بخت منست!
- سعدی
من اگه تو یه رابطه عاطفی باشم احتیاج دارم رک و راست از طرف بشنوم که بگه دوست دارم. این مراقب خودت باش، گرم بپوش، حواست باشه سرما نخوری، غذا خوردی یا نه و … خوبه ها ولی جای اصل کاری رو نمیگیره.
مگه در شرایطی که طرف زبان شعر بلد باشه اون موقع از شعر میشه کمک گرفت
مگه در شرایطی که طرف زبان شعر بلد باشه اون موقع از شعر میشه کمک گرفت
وامّاپسرشدم.../حسیـنصفا.
@abani_Blue
و اما پسر شدم که تو را آرزو کنم ...
Forwarded from 𝐍𝐠𝐚𝐫ִֶָ ☽︎۪ ࣪
این حس که انگار هیچکس همچین حسایی رو تجربه نمیکنه و تو احساسات زیادی داری ک توی این دنیا پوچ بنظر میرسن ! <<<
Forwarded from [خلوت گزین] (•نورا•)
اگر بنا بر فاصله باشد ترجیحِ من رهایی از این کالبد و قرار گرفتنِ روحم به درونِ تار و پودِ شالگردنی است که تو، دورِ گردنت میاندازی.
بلد بود وقتی یک قاشق توی ظرف هست آن را همیشه طرف معشوقش بگذارد. بلد بود از صدای آب بفهمد که کِی باید حوله به دست پشت در حمام بایستد. بلد بود سر کدام آهنگ صدا را بلند کند چون او آن را بیشتر دوست دارد. بلد بود معشوقش را دوستتر بدارد.
بلد بود برایش گل بخرد، بلد بود برایش حرف بزند، بلد بود بخنداندش، بلد بود بغلش کند تا نترسد، بلد بود وقتی گریه میکند چه بگوید یا چه نگوید، بلد بود صبور باشد، بلد بود منتظر بماند، بلد بود گلش را هر روز آب بدهد، بلد بود حواسش به همه چیز باشد.
همه اینها را بلد بود اما دلش را نداشت به کسی دل بدهد، بلد نبود دوست داشته شود. بلد نبود خودش را رها کند، بلد نبود بشود همهچی یک ادم دیگر. بلد نبود بگذارد کسی عاشقش بشود.
برای همین هم قاشق ها مانده بودند تو کشو، حوله آویزان به جارختی، کتاب بالای کتابخانه، چای و دارچین هم توی کابینت خانهی بی صدا.
برای همین بود که گلفروش های تو خیابان، حتی نگاهش هم نمیکردند.
- حسین وحدانی
بلد بود برایش گل بخرد، بلد بود برایش حرف بزند، بلد بود بخنداندش، بلد بود بغلش کند تا نترسد، بلد بود وقتی گریه میکند چه بگوید یا چه نگوید، بلد بود صبور باشد، بلد بود منتظر بماند، بلد بود گلش را هر روز آب بدهد، بلد بود حواسش به همه چیز باشد.
همه اینها را بلد بود اما دلش را نداشت به کسی دل بدهد، بلد نبود دوست داشته شود. بلد نبود خودش را رها کند، بلد نبود بشود همهچی یک ادم دیگر. بلد نبود بگذارد کسی عاشقش بشود.
برای همین هم قاشق ها مانده بودند تو کشو، حوله آویزان به جارختی، کتاب بالای کتابخانه، چای و دارچین هم توی کابینت خانهی بی صدا.
برای همین بود که گلفروش های تو خیابان، حتی نگاهش هم نمیکردند.
- حسین وحدانی
باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیرو دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لب های من
تشنهئی سیراب شد، سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد، در خواب شد
بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز
خود نمیدانم چه میجویم در او
عاشقی دیوانه میخواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه میخواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق میخواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی میخواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن، که من دیوانهام
من به او میگویم ای ناآشنا
بگذر از من، من ترا بیگانهام
آه از این دل، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانهای
ای دریغا، کس به آوازش نخواند
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیرو دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لب های من
تشنهئی سیراب شد، سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد، در خواب شد
بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز
خود نمیدانم چه میجویم در او
عاشقی دیوانه میخواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه میخواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق میخواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی میخواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن، که من دیوانهام
من به او میگویم ای ناآشنا
بگذر از من، من ترا بیگانهام
آه از این دل، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانهای
ای دریغا، کس به آوازش نخواند
تو زندگیتون یاد بگیرید «استاد درسای عمومی» نباشید. اگه دیدید کسی جدیتون نمیگیره، هی با قوانین چرت و مندرآوردی، خودتون رو بزرگ نکنید.
قبیلهخورشیدِنیمهشب.
@abani_blue – یادبعضینفرات/چهرازی.
" ما چرا تا این زرد و قرمزا رو میبینیم بند دلمون پاره میشه؟پس کدوم رنگها قراره حال مارو خوب کنن ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟! "
یکی از زیباترین گوشدادنی ها برای من.
یکی از زیباترین گوشدادنی ها برای من.
نمیدانم چه بنویسم.
شاید اگر تو اینجا بودی اشکهایی را که حالا توی چشمهایم با زحمت نگه میدارم را روی دستهایت میریختم.
شاید اگر تو اینجا بودی اشکهایی را که حالا توی چشمهایم با زحمت نگه میدارم را روی دستهایت میریختم.
- فروغ فرخزاد