Forwarded from - Finally Beautiful Stranger (ɻʁиK)
احتمالا این رو هزاربار از این و اون شنیدین حالا یه بار هم از من بشنوین. داریم روزهای سختی رو میگذرونیم. چه کسانی که مستقیما در اعتراضات هستن چه کسانی که توی خونه هستن. هیچکس تمرکز درست حسابی نداره. همه خستهایم از شنیدن اخبار. کیه که حالش خوب باشه؟ حتی اگر فکر میکنین روتون تأثیری نداره در ناخودآگاهتون تأثیر خیلی مستقیمی میذاره. پس خودتون رو بابت بی انرژی بودن سرزنش نکنین و اگر کاری باعث میشه حالتون یکم بهتر بشه از خودتون دریغش نکنین. کارهای کوچیک و ساده. حرف زدن با یه دوست خوب، یه فنجون چای، دوش آب گرم، یه فیلم یا کتاب خوب. روحیهتون رو حفظ کنین. انقلاب بخشی از زندگیه نه جدای ازش. پس حواستون به زندگیتون باشه. خودتون و حال و روزتون رو نادیده نگیرین.💙
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Don't cry Don't cry
لمس سر انگشتان او
دارم فکر میکنم چقدر ادبیات میتونه فارغ از نقش و دستور شیرین باشه ارایه قابل تحمل تره ! ولی داستان پشت هر شعر ، احساسات و اتفاقات خیلی جذاب و زیباست انگار تو دنیایی از خیال قدم میذاری
حالا دارم قدر دبیر ادبیات سال پیشمو میدونم
ما سرکلاس فقط درس نمی خوندیم
به دانش و اطلاعاتمون اضافه میشد
از عشق برامون میگفت . از حقایق جنگها ، از احساس انسان ها
دلم میخاد برگردم دوباره به کلاس ادبیاتمون
معلم حرف بزنه من فقط گوش بدم و اینقدر فکر کنم که نابود بشم
ما سرکلاس فقط درس نمی خوندیم
به دانش و اطلاعاتمون اضافه میشد
از عشق برامون میگفت . از حقایق جنگها ، از احساس انسان ها
دلم میخاد برگردم دوباره به کلاس ادبیاتمون
معلم حرف بزنه من فقط گوش بدم و اینقدر فکر کنم که نابود بشم
لمس سر انگشتان او
چون وا نمی کنی گرهی، خود گره مشو
اخ که چقد دوس دارم بدونم کجاها فور میکنین پیاما رو😭😂
Forwarded from ' R̶a̶i̶n̶y̶S̶o̶u̶l̶s̶
Scenario
(این سناریو فقط ی کلیشه برعکسه)
حرکت تند لبانش، رمق از جانم میگیرد. آن نور نئونی زرد که بر نیمرخ شهزاده وار یگانهاش به رقص افتاده هوش و حواسم را ربوده، آن حرکات نه چندان تصادفی پاهای برهنه کوچک زیر میز، سر انگشتانی که حین گرفتن لیوان شراب با لمسی به تتوهای دستم معنا میبخشد، بوی نرم و شیرین پوست نمناک تنش و آن شیطنت خفه در پاکی نگاهش، مغزم را عجیب مست و خمار خود کرده. فک خواهر ناتنیام یک بند میجنبد، چنگال لعنتی اش را بینمان حرکت میدهد و گوش فلک را در وصف دوستدختر ورزشکار جدیدش کر کرده. مادرم با اشتیاق سر تکان میدهد، کلماتی نجوا میکند و خطاب قرارم میدهد، مادر دیگرمان درباره قرار ملاقاتی که ترتیب داده بود میپرسد. از پسرک تعریف ها میکند، بهبه و چهچه اش به راه است و خبر ندارد چگونه او را پیچاندم تا دقایقی چند، تو را در کتابخانه دید بزنم. تو و تاپ کبریتی کوتاهی که سفیدی پهلوی کک و مکیات را آتش جانم کرد. چگونه بگویم پسر ارشد خانواده به مردان میلی ندارد؟ فرشتهکوچک، من تورا میخواهم. تو و آن ظرافتهای کم سن و سال دخترانهات، تو و آن عشوه های ناپختهات؛ درد تنت را دارم. اگر سر از کارم درآورند مرا از تو جدا میکنند، مرا از خودم بودن جدا میکنند، تو سهم منی، تو درد و احتیاج منی. در همین فکر و احوالم که صدای خنده ریز شیرینات لرز میاندازد به اندامم و با حرفت یخ میکنم. به تصویب قانون قرنطينه "دگرجنسبازها" با تاییدی زمخت، میخندی. صدایت در سرم تکرار میشود؛ دگرجنسباز! نفسم میگیرد، خون در رگهایم برعکس پمپاژ میشوند به قلبم و جوری به رومیزی چنگ میزنم گویی الان است جان دهد.
(این سناریو فقط ی کلیشه برعکسه)
حرکت تند لبانش، رمق از جانم میگیرد. آن نور نئونی زرد که بر نیمرخ شهزاده وار یگانهاش به رقص افتاده هوش و حواسم را ربوده، آن حرکات نه چندان تصادفی پاهای برهنه کوچک زیر میز، سر انگشتانی که حین گرفتن لیوان شراب با لمسی به تتوهای دستم معنا میبخشد، بوی نرم و شیرین پوست نمناک تنش و آن شیطنت خفه در پاکی نگاهش، مغزم را عجیب مست و خمار خود کرده. فک خواهر ناتنیام یک بند میجنبد، چنگال لعنتی اش را بینمان حرکت میدهد و گوش فلک را در وصف دوستدختر ورزشکار جدیدش کر کرده. مادرم با اشتیاق سر تکان میدهد، کلماتی نجوا میکند و خطاب قرارم میدهد، مادر دیگرمان درباره قرار ملاقاتی که ترتیب داده بود میپرسد. از پسرک تعریف ها میکند، بهبه و چهچه اش به راه است و خبر ندارد چگونه او را پیچاندم تا دقایقی چند، تو را در کتابخانه دید بزنم. تو و تاپ کبریتی کوتاهی که سفیدی پهلوی کک و مکیات را آتش جانم کرد. چگونه بگویم پسر ارشد خانواده به مردان میلی ندارد؟ فرشتهکوچک، من تورا میخواهم. تو و آن ظرافتهای کم سن و سال دخترانهات، تو و آن عشوه های ناپختهات؛ درد تنت را دارم. اگر سر از کارم درآورند مرا از تو جدا میکنند، مرا از خودم بودن جدا میکنند، تو سهم منی، تو درد و احتیاج منی. در همین فکر و احوالم که صدای خنده ریز شیرینات لرز میاندازد به اندامم و با حرفت یخ میکنم. به تصویب قانون قرنطينه "دگرجنسبازها" با تاییدی زمخت، میخندی. صدایت در سرم تکرار میشود؛ دگرجنسباز! نفسم میگیرد، خون در رگهایم برعکس پمپاژ میشوند به قلبم و جوری به رومیزی چنگ میزنم گویی الان است جان دهد.
قدرت قلمت چیکار میکنه رینی😭
تو تصورم نمی گنجید برای چیزی اینجوری غم بگیره منو
تو تصورم نمی گنجید برای چیزی اینجوری غم بگیره منو
میل پیدا کردم به زندگی کردن
به معنای واقعی کلمه !
خندیدن ، اشک ریختن ، عاشق شدن ، ارامش گرفتن ، احساس کردن و دست به قلم شدن برای خلق طرحی کوچک و نه چندان زیبا .
اما حالا ، در این زمان که دنیایم آشوب است و در بند بند وجودم غم جولان میدهد بیشتر از هرچیز سودای زندگی در سر دارم
انگار که میخواهم از سختی ها فرار کنم و افسوس که دنیا زیبایی مطلق نیست .
فکر میکنم اینها برای جسم کوچک و ذهن رویا پردازم زیاد بزرگ و وحشتناکند
به کوچه پس کوچه های تاریک و تنگ سرک میکشم تا جایی پیدا کنم برای مخفی شدن تا مرا پیدا نکنند تا رد شوند و بروند و محو شوند
میترسم برای زندگی کردن دیر شود ...
بله ! برای زندگی کردن نیز دیر میشود ؛ میدانم اگر حال را زندگی نکنم فرصت زندگی کردن در آینده را نخواهم داشت. به یدک کشیدن اسمش عادت خواهم کرد و هیچوقت معنای اصلی این دنیا را نخواهم فهمید
#خردهنوشته
به معنای واقعی کلمه !
خندیدن ، اشک ریختن ، عاشق شدن ، ارامش گرفتن ، احساس کردن و دست به قلم شدن برای خلق طرحی کوچک و نه چندان زیبا .
اما حالا ، در این زمان که دنیایم آشوب است و در بند بند وجودم غم جولان میدهد بیشتر از هرچیز سودای زندگی در سر دارم
انگار که میخواهم از سختی ها فرار کنم و افسوس که دنیا زیبایی مطلق نیست .
فکر میکنم اینها برای جسم کوچک و ذهن رویا پردازم زیاد بزرگ و وحشتناکند
به کوچه پس کوچه های تاریک و تنگ سرک میکشم تا جایی پیدا کنم برای مخفی شدن تا مرا پیدا نکنند تا رد شوند و بروند و محو شوند
میترسم برای زندگی کردن دیر شود ...
بله ! برای زندگی کردن نیز دیر میشود ؛ میدانم اگر حال را زندگی نکنم فرصت زندگی کردن در آینده را نخواهم داشت. به یدک کشیدن اسمش عادت خواهم کرد و هیچوقت معنای اصلی این دنیا را نخواهم فهمید
#خردهنوشته
Forwarded from کتاب 📚 𝑩𝑶𝑶𝑲
" بهعنوان یک جراح، اغلب شنیدهام که بیمارانم چگونه درد را در شب با شدت بیشتری تجربه میکنند. به این معنا نیست که درد آنها در شب بدتر است، فقط این است که هیچ حواسپرتی وجود ندارد. ذهن ساکت میشود و دردی که تمام روز وجود داشت بلندتر به نظر میرسد. به همین دلیل است که چشمان ما میتوانند در ساعت ۲ بامداد باز شوند و هر نگرانی در مورد آینده یا پشیمانی از گذشته در تاریکی شب ظاهر میشود. "
📖مغازه جادویی
🖌جیمز دوتی
➥ •[ @ReadingLand ]•
📖مغازه جادویی
🖌جیمز دوتی
➥ •[ @ReadingLand ]•
Revayat - Nikootine
فهمیدم زندگی همیشه برد نیس , اینو بفهمی همیشه بردی