This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و تو ای فراموش شدهٔ روزها
که خویشتن را به قرمز ملبس میسازی
و به زیورهای زر میآرایی
و چشمان خود را به سرمه جلا میدهی
به یادآور که خود را عبث زیبایی دادهای
به سبب آوازی در بیابان بیراه
و یارانت که تو را خوار شمرده اند
که خویشتن را به قرمز ملبس میسازی
و به زیورهای زر میآرایی
و چشمان خود را به سرمه جلا میدهی
به یادآور که خود را عبث زیبایی دادهای
به سبب آوازی در بیابان بیراه
و یارانت که تو را خوار شمرده اند
❤1
~Episodes`of hell
و تو ای فراموش شدهٔ روزها که خویشتن را به قرمز ملبس میسازی و به زیورهای زر میآرایی و چشمان خود را به سرمه جلا میدهی به یادآور که خود را عبث زیبایی دادهای به سبب آوازی در بیابان بیراه و یارانت که تو را خوار شمرده اند
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وای بر ما، زیرا که روز رو به زوال نهاده است
و سایه های عصر دراز می شوند
و هستی ما چون قفسی که پر از پرندگان باشد
از ناله های اسارت لبریز است
و در میان ما کسی نیست که بداند
که تا به کی خواهد بود
موسم حصاد گذشت و تابستان تمام شد
و ما نجات نیافتیم
مانند فاخته برای انصاف می نالیم
و نیست
انتظار نور میکشیم و اینک، ظلمت است
و تو ای نهر سرشار که نفسِ مهر تو را می راند
به سوی ما بیا
به سوی ما بیا
و سایه های عصر دراز می شوند
و هستی ما چون قفسی که پر از پرندگان باشد
از ناله های اسارت لبریز است
و در میان ما کسی نیست که بداند
که تا به کی خواهد بود
موسم حصاد گذشت و تابستان تمام شد
و ما نجات نیافتیم
مانند فاخته برای انصاف می نالیم
و نیست
انتظار نور میکشیم و اینک، ظلمت است
و تو ای نهر سرشار که نفسِ مهر تو را می راند
به سوی ما بیا
به سوی ما بیا
❤2