زخمِ دشنهٔ «ایده ها»
آنگاه که ما را با استوره ها، آیین ها و تاریخِ خود نمی پرورند، آنگاه که جان و روان ما را با خدایان و نیایش های ریشه دارِ خود ریخت نمی دهند، آنگاه که ژرفای جانِ ما را با مهر به آب و خاکِ میهن نمی آکنند، آنگاه که شاهینِ انگاره ها و آرزوهای ما در دلِ استوره ها به پرواز درنمی آیند، ما باشندگانی بی ریشه و ناتوان بار می آییم که در برابرِ «ایده ها» شکننده بوده و به آسانی دلبند و سرسپرده شان می گردیم. «ایده ها» از آن سوی استوره ها، آیین ها و تاریخ، از آن سوی آب و خاک، از آن سوی خدایان و نیایش های ریشه دار می آیند. «ایده ها» می آیند و در ما که تهی از استوره ها، آیین ها و تاریخ ایم رخنه می کنند. «ایده ها» از آن سوی کوه های بی نام به پرواز درمی آیند، می آیند و در ما که مهری به آب و خاک مان نداریم آشیان می کنند و در آن تخم می گذارند. جیک جیکِ جوجه ایده های ناآشنا از گلوی ماست که بیرون می آید. این نیز بدانیم «ایده ها» در زادگاهِ خود نیز بی بنیادند و تنها در سرهایی از تخم برون می آورند که ژرفاهای استوره ها، آیین ها و تاریخِ خود و نیز سپنتاییِ آب و خاک خویش را از دست داده اند. «ایده ها» از سرهای گمگشته به سوی سرهای آمادهٔ سرسپردگی به پرواز درمی آیند. «ایده ها» تنها در سرها جان دارند، بر آب و خاک، توانِ زیستن ندارند و جان می بازند. و چون چنین اند و با جهانِ زندگی ناسازند با کوبهٔ تازیانه جهان را می کوشند با خود همساز کنند. جهان زخم می خورَد، تا لبهٔ پرتگاهِ مرگ می رود ولی رنگِ «ایده ها» به خود نمی گیرد. جهانِ زخم خورده و تا لبهٔ پرتگاهِ نابودی رفته، هنوز هم جهان است. جهان، «ایده ها» را نمی پذیرد و «ایده ها» جهان را نمی پذیرند آنگونه که هست. اینجا بر زیندگانِ «ایده ها» تنها پوچی می توانَد فرمان رانَد. اینجا سرسپردگانِ «ایده ها» جهان را چون خود تهی می یابند. اینجا زیندگانِ «ایده ها» دمار از روزگارِ جهان درمی آورند…
سرسپردگانِ «ایده ها» آنگاه که آب و خاکِ میهن را وامی نهند و پای بر سرزمینِ بیگانهٔ «ایده»پَروَران می گذارند شگفت زده می گردند چرا که «ایده ها» را بر خاک و تنانه نمی یابند و تنها با جهانی زخم خورده از «ایده ها» روبارو می گردند…
تا استوره ها، آیین ها دَم تازه نکنند تا تاریخ با استوره و آیین درنیامیزد و جانی دوباره نیابد «ایده ها» دشنه از جانِ جهان بُرون نخواهند آورد. تا تیره ابرهای «ایده ها» کنار نروند آفتابِ زندگی بر آدمی نخواهد تابید…
اکنون بپرسیم از خودِ خویش که در کدامین سو رَه می پوییم:
در رهِ «ایده ها» و بر گُردهٔ جهان یا با جهان و در جهان؟
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
آنگاه که ما را با استوره ها، آیین ها و تاریخِ خود نمی پرورند، آنگاه که جان و روان ما را با خدایان و نیایش های ریشه دارِ خود ریخت نمی دهند، آنگاه که ژرفای جانِ ما را با مهر به آب و خاکِ میهن نمی آکنند، آنگاه که شاهینِ انگاره ها و آرزوهای ما در دلِ استوره ها به پرواز درنمی آیند، ما باشندگانی بی ریشه و ناتوان بار می آییم که در برابرِ «ایده ها» شکننده بوده و به آسانی دلبند و سرسپرده شان می گردیم. «ایده ها» از آن سوی استوره ها، آیین ها و تاریخ، از آن سوی آب و خاک، از آن سوی خدایان و نیایش های ریشه دار می آیند. «ایده ها» می آیند و در ما که تهی از استوره ها، آیین ها و تاریخ ایم رخنه می کنند. «ایده ها» از آن سوی کوه های بی نام به پرواز درمی آیند، می آیند و در ما که مهری به آب و خاک مان نداریم آشیان می کنند و در آن تخم می گذارند. جیک جیکِ جوجه ایده های ناآشنا از گلوی ماست که بیرون می آید. این نیز بدانیم «ایده ها» در زادگاهِ خود نیز بی بنیادند و تنها در سرهایی از تخم برون می آورند که ژرفاهای استوره ها، آیین ها و تاریخِ خود و نیز سپنتاییِ آب و خاک خویش را از دست داده اند. «ایده ها» از سرهای گمگشته به سوی سرهای آمادهٔ سرسپردگی به پرواز درمی آیند. «ایده ها» تنها در سرها جان دارند، بر آب و خاک، توانِ زیستن ندارند و جان می بازند. و چون چنین اند و با جهانِ زندگی ناسازند با کوبهٔ تازیانه جهان را می کوشند با خود همساز کنند. جهان زخم می خورَد، تا لبهٔ پرتگاهِ مرگ می رود ولی رنگِ «ایده ها» به خود نمی گیرد. جهانِ زخم خورده و تا لبهٔ پرتگاهِ نابودی رفته، هنوز هم جهان است. جهان، «ایده ها» را نمی پذیرد و «ایده ها» جهان را نمی پذیرند آنگونه که هست. اینجا بر زیندگانِ «ایده ها» تنها پوچی می توانَد فرمان رانَد. اینجا سرسپردگانِ «ایده ها» جهان را چون خود تهی می یابند. اینجا زیندگانِ «ایده ها» دمار از روزگارِ جهان درمی آورند…
سرسپردگانِ «ایده ها» آنگاه که آب و خاکِ میهن را وامی نهند و پای بر سرزمینِ بیگانهٔ «ایده»پَروَران می گذارند شگفت زده می گردند چرا که «ایده ها» را بر خاک و تنانه نمی یابند و تنها با جهانی زخم خورده از «ایده ها» روبارو می گردند…
تا استوره ها، آیین ها دَم تازه نکنند تا تاریخ با استوره و آیین درنیامیزد و جانی دوباره نیابد «ایده ها» دشنه از جانِ جهان بُرون نخواهند آورد. تا تیره ابرهای «ایده ها» کنار نروند آفتابِ زندگی بر آدمی نخواهد تابید…
اکنون بپرسیم از خودِ خویش که در کدامین سو رَه می پوییم:
در رهِ «ایده ها» و بر گُردهٔ جهان یا با جهان و در جهان؟
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
Telegram
attach 📎
از خاکسترِ خدا پاسخی نمی آید!
«دیروز» همه جا سخن از توفانِ روشناییِ بی پایانِ «فردا» بود. سخن نه از منِ آفریده که از «منِ آفریدگار» بود و از روزگارانِ بی نیازی.
«امروز» آن «فردا»ست. توفانِ منِ آفریدگار، جهانی از ویرانی و مرگ و تاریکی آفرید. نیمروز است و شب بر همه جا چیره. آوای گریهٔ آسمان زمین را می لرزانَد. کاروانی از ستارگان تابوتِ خدا را می گردانند، تا خورشید می برند، می سوزانند، خاکسترش بر سراسرِ هستی می پراکنند. ناگهان خورشید و ستارگان برای همیشه خاموش می گردند. همهٔ زمان ها یک جا گرد آمده اند و دیگر نمی گذرند. نه دیروزی نه فردایی نه امروزی…
پژواکِ فریادی دلهره آور در کوه ها و دالان های تاریکِ هستی می پیچد: چه کردیم که شب نمی گذرد؟
از خاکسترِ خدا پاسخی نمی آید!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
«دیروز» همه جا سخن از توفانِ روشناییِ بی پایانِ «فردا» بود. سخن نه از منِ آفریده که از «منِ آفریدگار» بود و از روزگارانِ بی نیازی.
«امروز» آن «فردا»ست. توفانِ منِ آفریدگار، جهانی از ویرانی و مرگ و تاریکی آفرید. نیمروز است و شب بر همه جا چیره. آوای گریهٔ آسمان زمین را می لرزانَد. کاروانی از ستارگان تابوتِ خدا را می گردانند، تا خورشید می برند، می سوزانند، خاکسترش بر سراسرِ هستی می پراکنند. ناگهان خورشید و ستارگان برای همیشه خاموش می گردند. همهٔ زمان ها یک جا گرد آمده اند و دیگر نمی گذرند. نه دیروزی نه فردایی نه امروزی…
پژواکِ فریادی دلهره آور در کوه ها و دالان های تاریکِ هستی می پیچد: چه کردیم که شب نمی گذرد؟
از خاکسترِ خدا پاسخی نمی آید!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
Telegram
attach 📎
گستاخیِ دوبارهٔ روس ها در بارهٔ «سه جزیره»
روس ها دوباره به خود پروانه داده، در کنار اماراتی های بی تاریخ و بی نام و نشان ایستاده و ایرانی بودنِ «سه جزیره» را زیر پرسش برده اند. تا آن هنگام که عباپوشان، «نظامِ» گجستهٔ خویش را سپند خوانند و پاسداران نه از سرزمین که به وارونه از «نظام» پاسداری نمایند و ارتشیان نیز به سازِ عباپوشان دست افشانی کنند در بر همین پاشنه خواهد چرخید. رزمیان آنگاه به نگاهبانان و پاسدارانِ سرزمین دگر می شوند که عباپوشانِ میهن نشناس را از فرمانرانی کنار نهند و به سپندیِ سرزمین باور آورند. خامنه ای نه ایران که به وارونه خود را به پوتین نزدیک می بیند و او را یار و یاورِ خویش می پندارد. روس ها حتا برای اعتراضِ محکمِ دیپلماتیک به وزارت خارجه فراخوانده نشدند و همه دانند که بزودی روس های مهربان بخشوده خواهند شد. عباپوشانِ نظامِ شومِ اسلامی دیر یا زود سرزمین های سپند را به باد خواهند داد. زمان تنگ است. ارتشتاران و پاسدارانِ راستینِ ایران و نه «نظام»، نباید دست بر دست نهند و همسو با عباپوشانِ میهن نشناس بگذارند هر کس و ناکسی این چنین گستاخانه در بارهٔ آب و خاکِ ایران بیندیشد و آن را به زبان رانَد. باید استوار بود و در برابرِ این گونه گستاخی های روس ها و چینی ها ایستاد.
آیا رزمیانِ گرفتار در دالان های سرد و بی مِهر «نظام»، ایران را از یاد برده اند؟
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۲دسامبر ۲۰۲۳
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
روس ها دوباره به خود پروانه داده، در کنار اماراتی های بی تاریخ و بی نام و نشان ایستاده و ایرانی بودنِ «سه جزیره» را زیر پرسش برده اند. تا آن هنگام که عباپوشان، «نظامِ» گجستهٔ خویش را سپند خوانند و پاسداران نه از سرزمین که به وارونه از «نظام» پاسداری نمایند و ارتشیان نیز به سازِ عباپوشان دست افشانی کنند در بر همین پاشنه خواهد چرخید. رزمیان آنگاه به نگاهبانان و پاسدارانِ سرزمین دگر می شوند که عباپوشانِ میهن نشناس را از فرمانرانی کنار نهند و به سپندیِ سرزمین باور آورند. خامنه ای نه ایران که به وارونه خود را به پوتین نزدیک می بیند و او را یار و یاورِ خویش می پندارد. روس ها حتا برای اعتراضِ محکمِ دیپلماتیک به وزارت خارجه فراخوانده نشدند و همه دانند که بزودی روس های مهربان بخشوده خواهند شد. عباپوشانِ نظامِ شومِ اسلامی دیر یا زود سرزمین های سپند را به باد خواهند داد. زمان تنگ است. ارتشتاران و پاسدارانِ راستینِ ایران و نه «نظام»، نباید دست بر دست نهند و همسو با عباپوشانِ میهن نشناس بگذارند هر کس و ناکسی این چنین گستاخانه در بارهٔ آب و خاکِ ایران بیندیشد و آن را به زبان رانَد. باید استوار بود و در برابرِ این گونه گستاخی های روس ها و چینی ها ایستاد.
آیا رزمیانِ گرفتار در دالان های سرد و بی مِهر «نظام»، ایران را از یاد برده اند؟
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۲۲دسامبر ۲۰۲۳
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
رَهباخته ی بیابان
«برون ماندن» از پوچ آیینی، نیازمندِ «ماندن درونِ» مجموعهای است بسیار بزرگتر و ماندگارتر از آدمی. پوچ آیینی، همهچیز را از بیرون به درون آدمی میآورد و آن را با خود و در خود میفرساید و از ریخت میاندازد. آنچه در دلِ هزارهها و با رنج و شادیِ میلیونها انسان و با یاری آسمان و زمین خود را ریخت داده بود، دوباره بیریخت میگردد. استورهها، آیینها و نیز تاریخ که آسمان، زمین، زبان، خدایان و آدمیان را چونان دژی استوار در خود میگرفت، پناه میداد و چم و معنا میبخشید، از هم میپاشند، دیوارهای استوار ترک برمیدارند، بهیکباره فرومیریزند.انسانی که در پناهِ این دژِ استوار معنا و چم داشت اکنون در میان ویرانههای دژ، چونان پرِ کنده از بالِ شاهینی با بادِ رخدادها به هر سو روان است. بااینهمه، او هم دژ را بیهوده میخواند و هم پدافندِ از دژ در برابرِ دژستیزان را ریشخند میزند. آدمی که در پناهِ آسمان، زمین، طبیعت و خدایان بود و در پناه اینهمه بود که خود را در دلِ معنا و چم مییافت، اکنون همهچیز وارونه گشته و آسمان، زمین، طبیعت و خدایان در پناهِ آدمی و زیر چتر او باید چم و معنا یابند. نخست هر آنچه در آسمان بود و با آسمان بود، آسمانی میشد، هر آنچه با خدایان بود، خدایی و مینوی میگشت؛ هر آنچه با طبیعت و در طبیعت بود، طبیعی میشد و آنچه در دوزخ میرفت، دوزخی میشد. ولی اکنون آسمان، زمین، طبیعت، خدایان، دوزخ، باید رنگ انسانی به خود زنند و انسانی شوند. دیگر انسان نباید هم سیمای خدایان که به وارونه خدایان باید هم سیمای آدمیان باشند و رفتار و کردار آدمی به خود دهند. انسان نباید طبیعی باشد بل طبیعت باید انسانی شود. در آغاز خدایان آدمیان را آفریده بودند تا آنها برای خدایان داستانها و قصهها روایت کنند. اکنون خدایان و استورهها برای سرگرمی آدمیان بکار گرفته میشوند و به قصه و داستان دگر میشوند. در آغاز، سرایش همانا با دهانِ شاعر بود ولی آوا از آنِ خدا بود و پیوند آسمان، زمین، خدایان، آدمیان را روایت میکرد، لیک اکنون زبان نیز از چنگ خدایان گریخته و در مرزهای آدمی گرفتار آمده و در سیاهچال خواستهای بیبن و بی ژرفنایِ او به بند کشیده شده است. زبان شاعر از عمودی بودِ خدایی بریده و به افقی بودِ تیره و ناپیدای انسان پناه برده است. آری زبان نیز خود را باخته و هذیان میبافد.
آن انسان، بر زمین سُکنا داشت، یکجانشین بود و با خدایان خود و استورهها و آیینهای خود میزیست و میمُرد. این انسان پا بر زمین ندارد، آواره است، سُکنا نمیگزیند، باد پیشامدها او را به هرجایی میبرد. او یکجانشین نیست. او خانه را نه بر خاک که بر دوش خود میسازد. او با خانه و در خانه نمیماند، خانه است که با او میرود. با هر تلنگری که به او میخورد خانه نیز ترک برمیدارد، فرومی ریزد.
خانه دیگر سپند نیست که در برابرش سر فرود آری و از برایش نیایش کنی. به وارونه سپند، آدمی است و خانه از او معنا میگیرد. خانه به او وابسته است و نه به وارونه. او در جایی نمیایستد تا دریابد جایی که ایستاده چمی دارد و معنایی. او میگذرد و چون نمیایستد و پیاپی میگذرد، همهچیز و همهجا زیر نگر و به خواست او، تنها برای یکدم، پاییده و با دستاندازی او، دگر میشوند. او که با شتاب از هر چیزی میگذرد درنمییابد که از آنچه بهآسانی میگذرد پیشتر از آدمی بوده، به پسِ آدمی نیز خواهد بود. این انسانِ خدا باخته، دست به دامان علمِ تکنیک-سَروَر، در آسمانها هم به دنبال "خودیها" میگردد. او که استوره و آیین و تاریخِ سپند و زمان و زبانِ سپند را از کف داده، برای خودِ خسته و دلِ بیمهر خود استوره و آیینهای نوین میسازد. ولی باز در کانونِ اینهمه، خود را مینهد. انسان به گونه ی دهشتباری گرفتارِ خودش گشته و از خود کلافِ سردرگمی پرورده است. این انسان به یاری خود، توانِ رهایی از بند و زنجیرِ به خود بسته را نخواهد یافت. این انسان زیر باری که بر دوش خود نهاده و هر دم بر آن میافزاید تاب نخواهد آورد. این انسانِ آزمند و بی چم و معنا همهچیز را دریده و بلعیده و تنها مانده و بهناچار خود را دریده و خواهد بلعید. انسانِ پوچ آیین خطرناکترین و ویرانگرترین هستومندی است از برای جهان و از برای خود. جهان برای ماندن به او نیازی ندارد. این انسان از برای رها شدن از دستِ خود، باید از خود بگذرد و جایی بایستد. و برای اینکه دوباره بایستد و سکنا گزیند به زبانی دیگرسان، سرایندگانی دیگرسان، آسمانی دیگرسان، استورهها، آیینها،خدایانی دیگرسان نیاز است. او بهتنهایی نمیتواند از خود بگذرد، دستِ دیگری نیاز است تا او را از شنهای روان برون آرد و در جایی استوار بنشاندش. هر سرزمینی آسمان، استورهها، آیینها،خدایان ویژه ی خود را دارد. هر پوچ آیینِ بهگِلنشستهای برای رهایی، نیازمند خدایانِ آسمانِ خودش می باشد.
⤵️⤵️⤵️⤵️⤵️
«برون ماندن» از پوچ آیینی، نیازمندِ «ماندن درونِ» مجموعهای است بسیار بزرگتر و ماندگارتر از آدمی. پوچ آیینی، همهچیز را از بیرون به درون آدمی میآورد و آن را با خود و در خود میفرساید و از ریخت میاندازد. آنچه در دلِ هزارهها و با رنج و شادیِ میلیونها انسان و با یاری آسمان و زمین خود را ریخت داده بود، دوباره بیریخت میگردد. استورهها، آیینها و نیز تاریخ که آسمان، زمین، زبان، خدایان و آدمیان را چونان دژی استوار در خود میگرفت، پناه میداد و چم و معنا میبخشید، از هم میپاشند، دیوارهای استوار ترک برمیدارند، بهیکباره فرومیریزند.انسانی که در پناهِ این دژِ استوار معنا و چم داشت اکنون در میان ویرانههای دژ، چونان پرِ کنده از بالِ شاهینی با بادِ رخدادها به هر سو روان است. بااینهمه، او هم دژ را بیهوده میخواند و هم پدافندِ از دژ در برابرِ دژستیزان را ریشخند میزند. آدمی که در پناهِ آسمان، زمین، طبیعت و خدایان بود و در پناه اینهمه بود که خود را در دلِ معنا و چم مییافت، اکنون همهچیز وارونه گشته و آسمان، زمین، طبیعت و خدایان در پناهِ آدمی و زیر چتر او باید چم و معنا یابند. نخست هر آنچه در آسمان بود و با آسمان بود، آسمانی میشد، هر آنچه با خدایان بود، خدایی و مینوی میگشت؛ هر آنچه با طبیعت و در طبیعت بود، طبیعی میشد و آنچه در دوزخ میرفت، دوزخی میشد. ولی اکنون آسمان، زمین، طبیعت، خدایان، دوزخ، باید رنگ انسانی به خود زنند و انسانی شوند. دیگر انسان نباید هم سیمای خدایان که به وارونه خدایان باید هم سیمای آدمیان باشند و رفتار و کردار آدمی به خود دهند. انسان نباید طبیعی باشد بل طبیعت باید انسانی شود. در آغاز خدایان آدمیان را آفریده بودند تا آنها برای خدایان داستانها و قصهها روایت کنند. اکنون خدایان و استورهها برای سرگرمی آدمیان بکار گرفته میشوند و به قصه و داستان دگر میشوند. در آغاز، سرایش همانا با دهانِ شاعر بود ولی آوا از آنِ خدا بود و پیوند آسمان، زمین، خدایان، آدمیان را روایت میکرد، لیک اکنون زبان نیز از چنگ خدایان گریخته و در مرزهای آدمی گرفتار آمده و در سیاهچال خواستهای بیبن و بی ژرفنایِ او به بند کشیده شده است. زبان شاعر از عمودی بودِ خدایی بریده و به افقی بودِ تیره و ناپیدای انسان پناه برده است. آری زبان نیز خود را باخته و هذیان میبافد.
آن انسان، بر زمین سُکنا داشت، یکجانشین بود و با خدایان خود و استورهها و آیینهای خود میزیست و میمُرد. این انسان پا بر زمین ندارد، آواره است، سُکنا نمیگزیند، باد پیشامدها او را به هرجایی میبرد. او یکجانشین نیست. او خانه را نه بر خاک که بر دوش خود میسازد. او با خانه و در خانه نمیماند، خانه است که با او میرود. با هر تلنگری که به او میخورد خانه نیز ترک برمیدارد، فرومی ریزد.
خانه دیگر سپند نیست که در برابرش سر فرود آری و از برایش نیایش کنی. به وارونه سپند، آدمی است و خانه از او معنا میگیرد. خانه به او وابسته است و نه به وارونه. او در جایی نمیایستد تا دریابد جایی که ایستاده چمی دارد و معنایی. او میگذرد و چون نمیایستد و پیاپی میگذرد، همهچیز و همهجا زیر نگر و به خواست او، تنها برای یکدم، پاییده و با دستاندازی او، دگر میشوند. او که با شتاب از هر چیزی میگذرد درنمییابد که از آنچه بهآسانی میگذرد پیشتر از آدمی بوده، به پسِ آدمی نیز خواهد بود. این انسانِ خدا باخته، دست به دامان علمِ تکنیک-سَروَر، در آسمانها هم به دنبال "خودیها" میگردد. او که استوره و آیین و تاریخِ سپند و زمان و زبانِ سپند را از کف داده، برای خودِ خسته و دلِ بیمهر خود استوره و آیینهای نوین میسازد. ولی باز در کانونِ اینهمه، خود را مینهد. انسان به گونه ی دهشتباری گرفتارِ خودش گشته و از خود کلافِ سردرگمی پرورده است. این انسان به یاری خود، توانِ رهایی از بند و زنجیرِ به خود بسته را نخواهد یافت. این انسان زیر باری که بر دوش خود نهاده و هر دم بر آن میافزاید تاب نخواهد آورد. این انسانِ آزمند و بی چم و معنا همهچیز را دریده و بلعیده و تنها مانده و بهناچار خود را دریده و خواهد بلعید. انسانِ پوچ آیین خطرناکترین و ویرانگرترین هستومندی است از برای جهان و از برای خود. جهان برای ماندن به او نیازی ندارد. این انسان از برای رها شدن از دستِ خود، باید از خود بگذرد و جایی بایستد. و برای اینکه دوباره بایستد و سکنا گزیند به زبانی دیگرسان، سرایندگانی دیگرسان، آسمانی دیگرسان، استورهها، آیینها،خدایانی دیگرسان نیاز است. او بهتنهایی نمیتواند از خود بگذرد، دستِ دیگری نیاز است تا او را از شنهای روان برون آرد و در جایی استوار بنشاندش. هر سرزمینی آسمان، استورهها، آیینها،خدایان ویژه ی خود را دارد. هر پوچ آیینِ بهگِلنشستهای برای رهایی، نیازمند خدایانِ آسمانِ خودش می باشد.
⤵️⤵️⤵️⤵️⤵️
⤴️⤴️⤴️⤴️⤴️
ما فرو رفتگان در شنهای روانِ زیرِ آسمان سپند، باید خدایان ایران را برای رهاییِ خود فرابخوانیم. در زبانِ خود باید سُکنا گزینیم، در استورهها و آیینهای خود باید سُکنا گزینیم. بر سرزمین خود باید سُکنا گزینیم. در دل تاریخ خود باید دژ فرو کوفته را بازسازیم. آینده از آنِ آنانی است که دژی دارند نه از آنِ آنانی که بر ویرانهها میزیند.
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
ما فرو رفتگان در شنهای روانِ زیرِ آسمان سپند، باید خدایان ایران را برای رهاییِ خود فرابخوانیم. در زبانِ خود باید سُکنا گزینیم، در استورهها و آیینهای خود باید سُکنا گزینیم. بر سرزمین خود باید سُکنا گزینیم. در دل تاریخ خود باید دژ فرو کوفته را بازسازیم. آینده از آنِ آنانی است که دژی دارند نه از آنِ آنانی که بر ویرانهها میزیند.
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
آنچه می گویم و می نویسم در آغاز برای زهر زدایی ست. بیشینهٔ ایرانیان آرزوی سراب دارند. سرابی فریبناک که واژگانِ «جمهوری»، «حقوق بشر» و «دموکراسی» را در نگاهِ ناآگاهان رخنه می دهد و آنان را به سوی خود می کشاند. برای زهر زدایی به بینشی استوار نیاز است. و این بینش در آموزه های کهنِ ما نهفته است. فریب خوردگانِ باختر ژرفناکی ها و زیبایی ها را با استوره ها، آیین ها و تاریخِ دانشگاهیِ باختر می آغازند بی آنکه به هماوردان و همستارانِ یونانیان و رومیانِ آن روزگارانِ دور نگاهی بیفکنند و در آن درنگ کنند. اگر به آن روزگاران بازگردیم و به همراه دو بینشِ یونانی و ایرانی پیش آییم و به امروز برسیم پاسخِ پرسش های دشوار را خواهیم یافت. ولی باختر فریبکارانه و گستاخانه به مانندِ بینشِ تک خدایی، تنها نشانگرِ یک راه است و به روباروشدنِ راه ها تن نمی دهد. «ما» با استوره ها، آیین ها و تاریخِ نیاکانِ خود است که چم می یابیم. هیچکس با رفتن و پیمودنِ راهِ دیگری به آماجِ خود نمی رسد. من نه باستانگرا هستم و نه کهنه پرست. این واژگان را کسانِ کهن ستیز و فریب زی آفریده اند. آینده جایی چم می یابد که اکنون و گذشته ای داشته باشد. آینده به اکنونی گره خورده که هردم به گذشته افزوده می گردد. هر دم از آینده کاسته و به گذشته افزوده می شود. این گذشته است که هرچه داریم و هرچه هستیم را در خود می انبارد. بی این گذشته ما به بی آیندگانِ اکنونزی دگر می شویم. و اگر «اکنون» در ژرفنای «گذشته» و آموزه هایش فرو رویم خواهیم توانست از دلِ آن و به همراهِ آن به «آینده» بجهیم. آنگاه در می یابیم که «مِهریشت» با اکنونِ ما سخن می گوید. آنگاه درمی یابیم که«جمشید» با زبان امروز و برای فردایی که از پسِ امروز می آید با ما سخن می گوید. آنگاه درمی یابیم ریشخندی که «کورش» به «دموکراسیِ آتنی» می زد چه اندازه برای امروز آموزنده است. آنگاه درمی یابیم اگر «کاوه» به خود می بالید و می پنداشت که پیروزی در نبودِ «فریدون» شدنی ست تنها آژی دهاک پیروزِ کارزار می گشت. آنگاه درمی یابیم که در بینشِ ایرانی هر کس می باید خویشکاریِ خود بزید و گام در راهِ دگران نگذارد. آنگاه درمی یابیم که بودن و ماندنِ ایران در دلِ هزاره ها به پادشاهی و پادشاهان گره خورده است و اگر ایران را از راهِ خود دور کنیم و به بیراهه کشیم همانی دنبال خواهد شد که به پسِ دسیسهٔ بهمنِ ۵۷ به سرِ ایران آوار شد و نیک بدانیم که بدتر از آنچه گذشت چشم به راهِ ایران خواهد بود. و درخواهیم یافت آنگاه که فردوسی ما را از دالان های دلهره آورِ استوره می گذرانَد تنها برای زیناوند ساختنِ ما به آموزه های گرانبهاست، آموزه هایی که در نبودشان بی گمان در هزارتوی دهشتبارِ زمانهٔ خود گم خواهیم گشت. و درمی یابیم که گاه مردمانِ آن روزگارانِ دور، آیندهٔ ما را بهتر از خودِ ما می بینند و راه های روشن تر و هموارتری به ما می نمایانند. گذشته را آنچه گذشت نپنداریم. از یاد نبریم که گذشته بیش از آینده به ما نزدیک است. اگر اندیشناکانه به آینده بنگریم با چشمِ سوّم می بینیم که گذشته آنجاست.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
Telegram
attach 📎
پوریم ی دیگر!
سیونیست ها دیگربار بر خون ریختهٔ ایرانیان پای می کوبند و دست می افشانند.
آنان که در جنگ دوم جهانی پیروز شدند این گجستگانِ سیونیست را گماردند تا هر یهودیِ سنگدل و خونریزی که می یابند گردآورند، نیک سازمان دهند و برای ربایش سرزمین ها و به خاک و خون کشیدنِ مردمان گسیل دارند. این مزدوران را به گستره ای فرستادند که گنج ها و گنجینه ها در خود نهفته دارد. این چپاولگران با خود تنها درد و رنج و مرگ آوردند. این گجستگان تنها با ستاندنِ زندگیِ دیگران است که زنده می مانَند.
امشب سدها خانواده خونابه می گریند و آوای ناله و شیون در هزاران هزار خانه می پیچد. امشب ایرانیانِ غم خوار و میهن پرست از هم و از خود می پرسند تا به کجا و تا به کِی می توان این مرگ آورانِ سیونیست را برتابید؟
این بی ریشه های بی آب و خاک با دروغ ها و نیرنگ های کتابی می زیند. این بی نام و نشانان به همان سان که استوره ها و آیین های دیگران را ربودند و با زدنِ رنگِ تباهی از آنِ خود ساختند، به همان سان نیز سرزمین های دیگران را می ربایند. این ربایندگانِ نام و نشان به هر سرزمینی که گام می نهند خون به پا می کنند و جان و تن به خون می آلایند. این نابکاران زیبندهٔ زندگی نیستند و می باید از پای درآیند. خویشکاریِ همهٔ مردمانِ با ریشه است که نگذارند این بی ریشه ها، مردمانِ باریشه را به مغاکِ نیستی بیفکنند. این نابکارانِ بی ریشه، جهانِ تهی از چم و امید را دوست می دارند. این بی خانمانان، آوارگیِ دیگر مردمان را آرزو دارند. این کِهْ مَنِشان، از بِهْ منشان بیزارند و خوی ویرانگرانِ ارزش های والا را می ستایند. این پست منشان، سزاوارِ زندگی نیستند. مردمانِ نیک منش، همیار و همدست، می باید در همستاریِ این هرزگانِ بی آیین بشورند و بستیزند تا جهان دوباره رستاخیز یابد و بزید. جهان با این گجستگان به سوی تباهی می رود. هر آن کس که جهان را زنده و شاداب می خواهد می باید این بی جهانان را به نهستی برانَد. این بی کسان در ناکجا زاده اند و به همان جا باید رانده شوند.
کجا هستند امشب آن بی منشانِ گستاخی که درفشِ این خونخواران را گرامی می داشتند و پای بر آن نمی نهادند؟
کجا هستند امشب آن ایران ستیزانی که همراه این کشتارگران، پای دیوارِ فریبِ «ندبه» به نیایش می پرداختند؟
کجا هستند امشب جنگیانِ میهن پرست که خشم و خرد را درهم آمیزند، شمشیر از نیام برکشند چراکه زمانه برای سزاوارِ زندگی بودن جز نابودیِ سیونیست های گجسته و یاری رسانانشان را نمی پذیرد؟
۱۳ دی ۱۴۰۲
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
سیونیست ها دیگربار بر خون ریختهٔ ایرانیان پای می کوبند و دست می افشانند.
آنان که در جنگ دوم جهانی پیروز شدند این گجستگانِ سیونیست را گماردند تا هر یهودیِ سنگدل و خونریزی که می یابند گردآورند، نیک سازمان دهند و برای ربایش سرزمین ها و به خاک و خون کشیدنِ مردمان گسیل دارند. این مزدوران را به گستره ای فرستادند که گنج ها و گنجینه ها در خود نهفته دارد. این چپاولگران با خود تنها درد و رنج و مرگ آوردند. این گجستگان تنها با ستاندنِ زندگیِ دیگران است که زنده می مانَند.
امشب سدها خانواده خونابه می گریند و آوای ناله و شیون در هزاران هزار خانه می پیچد. امشب ایرانیانِ غم خوار و میهن پرست از هم و از خود می پرسند تا به کجا و تا به کِی می توان این مرگ آورانِ سیونیست را برتابید؟
این بی ریشه های بی آب و خاک با دروغ ها و نیرنگ های کتابی می زیند. این بی نام و نشانان به همان سان که استوره ها و آیین های دیگران را ربودند و با زدنِ رنگِ تباهی از آنِ خود ساختند، به همان سان نیز سرزمین های دیگران را می ربایند. این ربایندگانِ نام و نشان به هر سرزمینی که گام می نهند خون به پا می کنند و جان و تن به خون می آلایند. این نابکاران زیبندهٔ زندگی نیستند و می باید از پای درآیند. خویشکاریِ همهٔ مردمانِ با ریشه است که نگذارند این بی ریشه ها، مردمانِ باریشه را به مغاکِ نیستی بیفکنند. این نابکارانِ بی ریشه، جهانِ تهی از چم و امید را دوست می دارند. این بی خانمانان، آوارگیِ دیگر مردمان را آرزو دارند. این کِهْ مَنِشان، از بِهْ منشان بیزارند و خوی ویرانگرانِ ارزش های والا را می ستایند. این پست منشان، سزاوارِ زندگی نیستند. مردمانِ نیک منش، همیار و همدست، می باید در همستاریِ این هرزگانِ بی آیین بشورند و بستیزند تا جهان دوباره رستاخیز یابد و بزید. جهان با این گجستگان به سوی تباهی می رود. هر آن کس که جهان را زنده و شاداب می خواهد می باید این بی جهانان را به نهستی برانَد. این بی کسان در ناکجا زاده اند و به همان جا باید رانده شوند.
کجا هستند امشب آن بی منشانِ گستاخی که درفشِ این خونخواران را گرامی می داشتند و پای بر آن نمی نهادند؟
کجا هستند امشب آن ایران ستیزانی که همراه این کشتارگران، پای دیوارِ فریبِ «ندبه» به نیایش می پرداختند؟
کجا هستند امشب جنگیانِ میهن پرست که خشم و خرد را درهم آمیزند، شمشیر از نیام برکشند چراکه زمانه برای سزاوارِ زندگی بودن جز نابودیِ سیونیست های گجسته و یاری رسانانشان را نمی پذیرد؟
۱۳ دی ۱۴۰۲
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
آیا ما با دانایانِ میهن مان ایران چنین رفتار نکردیم و هنوز هم چنین رفتار نمی کنیم؟
«سرنوشتِ هواخواهانِ فلسفه در جامعه به اندازه ای ناهنجار است که با سرنوشتِ هیچ آفریده ای قابل قیاس نیست…
فرض کن در یک یا چند کشتی وضعی که بیان می کنم حکمفرماست: صاحبِ کشتی بزرگتر و قویتر از همهٔ ملاحان است ولی گوشش سنگین و چشمش نزدیک بین است و اطلاعاتش از ناخدایی سخت اندک.
میانِ ملاحان آشوبی برپاست زیرا هر یک در این گمان است که رهبریِ کشتی باید با او باشد ولی هیچ یک از آنان ناخدایی نیاموخته است و نمی تواند بگوید که استادش کِه بوده و چه مدت در نزد او تعلیم گرفته است. حتی همه بر این عقیده اند که فنّ ناخدایی آموختنی نیست و آماده اند که هر که جز این ادعا کند پاره پاره اش کنند. هر دم بر سر صاحب کشتی هجوم می آورند و از او می خواهند که سکان کشتی را به دست آنان بسپارد. اگر کسی در صدد برآید که صاحب کشتی را با دلیل و برهان از این کار بازدارد او را می کُشند یا به به دریا می اندازند. پس از آنکه صاحب کشتی را با دارویی خواب آور رام کردند یا به نحوی دیگر از پای درآوردند و اختیار کشتی را بدست گرفتند بار کشتی را تاراج می کنند و به مِی گساری می نشینند و در حال باده خواری و عیش و نوش، چنانکه شیوهٔ این گونه مردان است، به پیش می رانند. کسی را که در رام کردن صاحب کشتی یا مقهور ساختنِ او چالاک بوده و در راه مسلط شدن بر کشتی به آنان یاری کرده باشد ناخدایی استاد و دریانوردی ماهر می شمارند و محترمش می دارند. ولی کسانی را که از معرکه برکنار مانده و مهارتی در این کار نشان نداده باشند سرزنش می کنند و عاطل و بیکاره می خوانند، و غافلند از اینکه ناخدای واقعی کسی است که خصوصیات فصول مختلف و آسمان و ستارگان و بادها و به طور کلی همهٔ عواملی را که با فنّ دریانوردی ارتباط دارد بشناسد تا بتواند کشتی را چنانکه شایسته است هدایت کند، و نمی توانند باور کنند که ممکن است کسی در عین حال که فنّ دریانوردی را کسب می کند و به مقام ناخدایی می رسد وقت کافی برای آموختن آن چیزها هم داشته باشد. با چنین وضعی که در کشتی حکمفرماست عجیب نخواهد بود اگر این ملاحان ناخدای حقیقی را ابله و یاوه گو پندارند و عاطل و بیکاره شمارند.
رفتاری که جامعه و دولت با فیلسوفانِ واقعی می کنند درست مانند رفتار سرنشینانِ کشتی با ناخدای واقعی است.»
[افلاتون، زیباشهر(جمهوری)، 488a-489a، ترجمهٔ محمد حسن لطفی]
۱۱-۱۲-۲۰۲۰
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
«سرنوشتِ هواخواهانِ فلسفه در جامعه به اندازه ای ناهنجار است که با سرنوشتِ هیچ آفریده ای قابل قیاس نیست…
فرض کن در یک یا چند کشتی وضعی که بیان می کنم حکمفرماست: صاحبِ کشتی بزرگتر و قویتر از همهٔ ملاحان است ولی گوشش سنگین و چشمش نزدیک بین است و اطلاعاتش از ناخدایی سخت اندک.
میانِ ملاحان آشوبی برپاست زیرا هر یک در این گمان است که رهبریِ کشتی باید با او باشد ولی هیچ یک از آنان ناخدایی نیاموخته است و نمی تواند بگوید که استادش کِه بوده و چه مدت در نزد او تعلیم گرفته است. حتی همه بر این عقیده اند که فنّ ناخدایی آموختنی نیست و آماده اند که هر که جز این ادعا کند پاره پاره اش کنند. هر دم بر سر صاحب کشتی هجوم می آورند و از او می خواهند که سکان کشتی را به دست آنان بسپارد. اگر کسی در صدد برآید که صاحب کشتی را با دلیل و برهان از این کار بازدارد او را می کُشند یا به به دریا می اندازند. پس از آنکه صاحب کشتی را با دارویی خواب آور رام کردند یا به نحوی دیگر از پای درآوردند و اختیار کشتی را بدست گرفتند بار کشتی را تاراج می کنند و به مِی گساری می نشینند و در حال باده خواری و عیش و نوش، چنانکه شیوهٔ این گونه مردان است، به پیش می رانند. کسی را که در رام کردن صاحب کشتی یا مقهور ساختنِ او چالاک بوده و در راه مسلط شدن بر کشتی به آنان یاری کرده باشد ناخدایی استاد و دریانوردی ماهر می شمارند و محترمش می دارند. ولی کسانی را که از معرکه برکنار مانده و مهارتی در این کار نشان نداده باشند سرزنش می کنند و عاطل و بیکاره می خوانند، و غافلند از اینکه ناخدای واقعی کسی است که خصوصیات فصول مختلف و آسمان و ستارگان و بادها و به طور کلی همهٔ عواملی را که با فنّ دریانوردی ارتباط دارد بشناسد تا بتواند کشتی را چنانکه شایسته است هدایت کند، و نمی توانند باور کنند که ممکن است کسی در عین حال که فنّ دریانوردی را کسب می کند و به مقام ناخدایی می رسد وقت کافی برای آموختن آن چیزها هم داشته باشد. با چنین وضعی که در کشتی حکمفرماست عجیب نخواهد بود اگر این ملاحان ناخدای حقیقی را ابله و یاوه گو پندارند و عاطل و بیکاره شمارند.
رفتاری که جامعه و دولت با فیلسوفانِ واقعی می کنند درست مانند رفتار سرنشینانِ کشتی با ناخدای واقعی است.»
[افلاتون، زیباشهر(جمهوری)، 488a-489a، ترجمهٔ محمد حسن لطفی]
۱۱-۱۲-۲۰۲۰
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید.
بر بال های این باد که می نوازد بنشین؛ بگذار تو را به آنجا که می خواهد ببرد.
دستانت را بگشا،
به برگ های رقصان در باد لبخند بزن.
با چکاد کوه ها سخن بگو؛ بگذار تو را به یاد بسپارند.
دوست بدار جایی که باد تو را بر زمین می نهد.
آن جا سرزمینِ مِهر است.
آنجا ایران است.
Assis sur les ailes du vent qui joue, laisse le t'emporter où il le veut.
Ouvres tes bras,
Souris aux feuilles dansants dans le vent.
Parles aux cimes des montagnes; qu'elles se souviennent de toi.
Aimes le sol sur lequel le vent te dépose.
C'est la terre de Mehr.
C'est la terre d'Iran.
۱۶-۷-۲۰۲۱
خسرو یزدانی
دستانت را بگشا،
به برگ های رقصان در باد لبخند بزن.
با چکاد کوه ها سخن بگو؛ بگذار تو را به یاد بسپارند.
دوست بدار جایی که باد تو را بر زمین می نهد.
آن جا سرزمینِ مِهر است.
آنجا ایران است.
Assis sur les ailes du vent qui joue, laisse le t'emporter où il le veut.
Ouvres tes bras,
Souris aux feuilles dansants dans le vent.
Parles aux cimes des montagnes; qu'elles se souviennent de toi.
Aimes le sol sur lequel le vent te dépose.
C'est la terre de Mehr.
C'est la terre d'Iran.
۱۶-۷-۲۰۲۱
خسرو یزدانی
Telegram
attach 📎
جهان در وضعیتِ آشفته ای است و به سوی رخدادهای خطرناکی کشانده می شود. برای هرکشوری در وضعیتِ کنونی شناختِ دوست و به ویژه دشمن حیاتی است…
➕➕➕➕➕➕➕➕➕➕➕➕➕➕➕
«بدون این که بخواهیم در باب مسئلهٔ طبیعتِ انسان تصمیم بگیریم، می توانیم به طور عام بگوییم تا زمانی که انسان ها در وضعیتِ خوبی باشند، یا بتوانند با وضعشان کنار بیایند، توهّمِ آرامشی پایدار را ترجیح می دهند و بدبین ها را تاب نخواهند آورد. از این رو، هماوردهای سیاسیِ هرگونه نظریهٔ سیاسیِ واضح، به سادگی پدیده ها و حقایق سیاسی را به نام حوزه ای مستقل، با عناوینی مثل غیراخلاقی، غیراقتصادی و غیرعلمی رد می کنند و، بالاتر از همه، این نوع نظریهٔ سیاسی را نوعی شرارت می خوانند که باید با آن مبارزه کرد- و این از نظر سیاسی تعیین کننده است…
اندیشه و غریزهٔ سیاسی به لحاظ نظری و عملی در توانایی تمیز دوست و دشمن اثبات می شوند. قله های رفیع سیاسی لحظاتی هستند که در آن ها دشمن با وضوحی انضمامی به مثابه دشمن شناخته می شود…
دولت و سیاست نابودشدنی یا منقرض شدنی نیستند. جهان به کمک تعاریف و سازه هایی که تمامی آن ها حول دوقطبیِ اخلاق و اقتصاد می چرخند سیاست زدایی نخواهد شد. دشمنی های اقتصادی می توانند سیاسی شوند، و این واقعیت که قدرتی اقتصادی می تواند ظهور کند ثابت می کند که می توان از طریق امر اقتصادی و یا هر قلمرو دیگری به نقطهٔ امر سیاسی دست یافت. عبارت مشهورِ والتر راتناو مبنی بر این که امروزه سرنوشت نه در سیاست بلکه در اقتصاد است، از چنین بستری برخاسته است. به بیان دقیق تر، سیاست همچنان سرنوشت است، اما آنچه اتفاق افتاده این است که اقتصاد به سیاست و بدین وسیله به سرنوشت تبدیل شده است. این باور نیز اشتباه است که موضع سیاسی ای که بر برتری اقتصادی مبتنی است- آن گونه که یوزف شومپیتر در کتاب جامعه شناسی امپریالیسم ها می گوید- “ذاتاً غیرجنگجویانه است”. آنچه ذاتاً غیرجنگجویانه است اصطلاحاتی است که بر ذاتِ ایدئولوژی لیبرال متکی هستند. امپریالیسمی که بر قدرت اقتصادیِ خالص مبتنی باشد طبیعتاً تلاش خواهد کرد اوضاعی را در جهان حفظ کند که آن را قادر می سازند ابزارهای اقتصادی اش را بدون دست اندازی دیگران به کار بندد و مدیریت کند؛ ابزارهایی مانند فسخ اعتبارات، تحریم مواد خام، نابود کردنِ ارزِ دیگران و غیره. این نوع امپریالیسم هر گونه تلاش مردم را برای گریز از اثرهای چنین روش های “صلح آمیزی” قدرت فرااقتصادی محسوب خواهد کرد. امپریالیسم اقتصادیِ خالص، ابزار اجبار نیرومندتر، اما همچنان اقتصادی و، از این رو، (بر اساس این اصطلاح شناسی) غیرسیاسی را نیز که ذاتاً صلح آمیز است استفاده می کند. برای مثال، قطعنامهٔ سال ۱۹۲۱ اتحادیهٔ ملل مواردی چند از این ابزارها را برمی شمارد: تحریم های اقتصادی و محدود کردنِ منابع غذاییِ جمعیت غیرنظامی. و در آخر، این قدرت خالصاً اقتصادی ابزارهای فنی کافی را برای ایجاد مرگِ خشونت آمیز در اختیار دارد. ابزارهای مدرنِ نابودی را سرمایه گذاری های عظیم مالی و فکری تولید کرده اند، ابزارهایی که مطمئناً در صورت لزوم مورد استفاده قرار خواهند گرفت. برای کاربست چنین ابزارهایی دامنهٔ واژگان جدید و ذاتاً صلح آمیزی خلق شده است. جنگ محکوم می شود اما اعدام ها، تحریم ها، لشکرکشی های تنبیهی، برقراری صلح، محافظت از معاهدات، پلیس بین المللی و اقداماتی برای حفظ صلح باقی می مانند. از همین رو، هماورد دیگر دشمن نامیده نمی شود، بلکه مزاحمِ صلح و لذا یاغی (hors-la-loi) و بیرون از بشریت (hors-l’humanité) معرفی می شود. جنگی که به منظور محافظت و گسترش قدرت اقتصادی انجام می شود، باید به کمک تبلیغات به جنگی صلیبی و نبرد نهایی بشریت تبدیل شود. چنین امری در دوقطبیِ اخلاق و سیاست که به طور متحیر کننده ای نظام مند و همسان است به صورت ضمنی وجود دارد. اما این نظامی که ادعا می شود غیرسیاسی و ظاهراً حتی ضدسیاسی است در خدمت گروه بندی های دوست و دشمنِ موجود یا در حالِ ظهور قرار دارد، و نمی تواند از منطق امر سیاسی بگریزد.»
[کارل اشمیت، مفهومِ امر سیاسی، ترجمهٔ یاسار جیرانی-رسول نمازی، صفحاتِ ۷۸ و ۸۰ و ۹۶ و ۹۷ و ۹۸]
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
➕➕➕➕➕➕➕➕➕➕➕➕➕➕➕
«بدون این که بخواهیم در باب مسئلهٔ طبیعتِ انسان تصمیم بگیریم، می توانیم به طور عام بگوییم تا زمانی که انسان ها در وضعیتِ خوبی باشند، یا بتوانند با وضعشان کنار بیایند، توهّمِ آرامشی پایدار را ترجیح می دهند و بدبین ها را تاب نخواهند آورد. از این رو، هماوردهای سیاسیِ هرگونه نظریهٔ سیاسیِ واضح، به سادگی پدیده ها و حقایق سیاسی را به نام حوزه ای مستقل، با عناوینی مثل غیراخلاقی، غیراقتصادی و غیرعلمی رد می کنند و، بالاتر از همه، این نوع نظریهٔ سیاسی را نوعی شرارت می خوانند که باید با آن مبارزه کرد- و این از نظر سیاسی تعیین کننده است…
اندیشه و غریزهٔ سیاسی به لحاظ نظری و عملی در توانایی تمیز دوست و دشمن اثبات می شوند. قله های رفیع سیاسی لحظاتی هستند که در آن ها دشمن با وضوحی انضمامی به مثابه دشمن شناخته می شود…
دولت و سیاست نابودشدنی یا منقرض شدنی نیستند. جهان به کمک تعاریف و سازه هایی که تمامی آن ها حول دوقطبیِ اخلاق و اقتصاد می چرخند سیاست زدایی نخواهد شد. دشمنی های اقتصادی می توانند سیاسی شوند، و این واقعیت که قدرتی اقتصادی می تواند ظهور کند ثابت می کند که می توان از طریق امر اقتصادی و یا هر قلمرو دیگری به نقطهٔ امر سیاسی دست یافت. عبارت مشهورِ والتر راتناو مبنی بر این که امروزه سرنوشت نه در سیاست بلکه در اقتصاد است، از چنین بستری برخاسته است. به بیان دقیق تر، سیاست همچنان سرنوشت است، اما آنچه اتفاق افتاده این است که اقتصاد به سیاست و بدین وسیله به سرنوشت تبدیل شده است. این باور نیز اشتباه است که موضع سیاسی ای که بر برتری اقتصادی مبتنی است- آن گونه که یوزف شومپیتر در کتاب جامعه شناسی امپریالیسم ها می گوید- “ذاتاً غیرجنگجویانه است”. آنچه ذاتاً غیرجنگجویانه است اصطلاحاتی است که بر ذاتِ ایدئولوژی لیبرال متکی هستند. امپریالیسمی که بر قدرت اقتصادیِ خالص مبتنی باشد طبیعتاً تلاش خواهد کرد اوضاعی را در جهان حفظ کند که آن را قادر می سازند ابزارهای اقتصادی اش را بدون دست اندازی دیگران به کار بندد و مدیریت کند؛ ابزارهایی مانند فسخ اعتبارات، تحریم مواد خام، نابود کردنِ ارزِ دیگران و غیره. این نوع امپریالیسم هر گونه تلاش مردم را برای گریز از اثرهای چنین روش های “صلح آمیزی” قدرت فرااقتصادی محسوب خواهد کرد. امپریالیسم اقتصادیِ خالص، ابزار اجبار نیرومندتر، اما همچنان اقتصادی و، از این رو، (بر اساس این اصطلاح شناسی) غیرسیاسی را نیز که ذاتاً صلح آمیز است استفاده می کند. برای مثال، قطعنامهٔ سال ۱۹۲۱ اتحادیهٔ ملل مواردی چند از این ابزارها را برمی شمارد: تحریم های اقتصادی و محدود کردنِ منابع غذاییِ جمعیت غیرنظامی. و در آخر، این قدرت خالصاً اقتصادی ابزارهای فنی کافی را برای ایجاد مرگِ خشونت آمیز در اختیار دارد. ابزارهای مدرنِ نابودی را سرمایه گذاری های عظیم مالی و فکری تولید کرده اند، ابزارهایی که مطمئناً در صورت لزوم مورد استفاده قرار خواهند گرفت. برای کاربست چنین ابزارهایی دامنهٔ واژگان جدید و ذاتاً صلح آمیزی خلق شده است. جنگ محکوم می شود اما اعدام ها، تحریم ها، لشکرکشی های تنبیهی، برقراری صلح، محافظت از معاهدات، پلیس بین المللی و اقداماتی برای حفظ صلح باقی می مانند. از همین رو، هماورد دیگر دشمن نامیده نمی شود، بلکه مزاحمِ صلح و لذا یاغی (hors-la-loi) و بیرون از بشریت (hors-l’humanité) معرفی می شود. جنگی که به منظور محافظت و گسترش قدرت اقتصادی انجام می شود، باید به کمک تبلیغات به جنگی صلیبی و نبرد نهایی بشریت تبدیل شود. چنین امری در دوقطبیِ اخلاق و سیاست که به طور متحیر کننده ای نظام مند و همسان است به صورت ضمنی وجود دارد. اما این نظامی که ادعا می شود غیرسیاسی و ظاهراً حتی ضدسیاسی است در خدمت گروه بندی های دوست و دشمنِ موجود یا در حالِ ظهور قرار دارد، و نمی تواند از منطق امر سیاسی بگریزد.»
[کارل اشمیت، مفهومِ امر سیاسی، ترجمهٔ یاسار جیرانی-رسول نمازی، صفحاتِ ۷۸ و ۸۰ و ۹۶ و ۹۷ و ۹۸]
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
کیستی و چیستی؟
چه سرشتی داری که «این» می گویی ولی در نهفتِ خود «آن» هستی؟ ایلیاد را می خوانی، از آشیل نیک می گویی ولی در نهفتِ خود دست کمی از اولیس نداری. در سخن، پیاپِی گفته های هراکلیت را می آوری ولی در نهفتِ خود دلباخته و هم منِشِ سُفیست هایی. از آژاکس، آنتیگون و اودیپِ سوفوکل سخن به میان می آوری و خود را شیدای بینش تراژیک می خوانی ولی در نهفتِ خود از ستایندگانِ اوریپیدِ تراژیک ستیز هستی. افلاتون را می خوانی و از والاییِ بینشِ او سخن ها سرمی دهی ولی در نهفتِ خود هم کیشِ و هم منشِ ارستو هستی. در سخن، از سن پل و سنت آگوستین نیک می گویی ولی در نهفتِ خود پیرو سن توماس هستی. در گپ و گفت، پاسکال و کیرکگارد را بزرگ می داری ولی در نهفتِ خود یک دکارتی بیش نیستی. با واژگان نیچه و هایدگر با دیگران درمی افتی ولی در نهفتِ خود پیرو کانت هستی. در سخن، از بینش و منش و روشِ ایرانی دم می زنی ولی در نهفتِ خود هگل ستایی بیش نیستی. در گپ و گفت از والامنشیِ فردوسی و از گُرزِ گِرانِ فریدون می گویی ولی در نهفتِ خود به سانِ شاملوها برای ضحاک سوگواری می کنی. در سخن، از جهانگیری و جهانبانی و جهانداریِ کورش پدافند می کنی ولی در نهفتِ خود از پیروانِ سرسختِ سروریِ توده ها(دموکراسی) هستی. در سخن از والاییِ سامان پادشاهی از همه پیشی می گیری ولی در نهفتِ خود نخستین کسی هستی که در برابرِ سامانِ فریفتارِ جمهوری کُرنش می کنی. نشانِ فرّ ِکیانی بر گردن می آویزی ولی در نهفتِ خود با دسیسهٔ آن بهمنِ گجسته هم پیمان هستی. اینجا و آنجا برای سیاوش دل می سوزانی ولی در نهفتِ خود با عاشوراییان همدم هستی. گاه به گاه از گهرباریِ سرزمینِ ایران می گویی ولی در نهفتِ خود با این خاکِ ورجاوند بیگانه ای…
اکنون می دانم چرا سخن ات بیشماران فرسنگ از آنی که در نهفتِ خود هستی دور است: تو روشنفکری. از اولیس تا امروز دو هزار و هشتصد سال آزمون در پسِ پشتِ تو هست. تو در سخنوری چون پولاد آبدیده ای. پیروزیِ تو همانا شکستِ ارزش های والاست. تو نماد و نمودِ خودستایی هستی. تو استورهٔ جهانِ استوره کُشی. تو یک کِهْ منشی، تو یک روشی. در تو خدایان نمی زیند. تو چون ابلیس تنهایی. تو از مانایی و پایایی بیزاری. تو شورش ها را می ستایی. تو یک ویرانگری. در تو نه اندیشه هست نه روشنایی. تو دردِ بی درمانی. اکنون می دانم تو کیستی و چیستی. آری! تو روشنفکری. از تو دور می باید بود. از تو دور می باید ماند.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
چه سرشتی داری که «این» می گویی ولی در نهفتِ خود «آن» هستی؟ ایلیاد را می خوانی، از آشیل نیک می گویی ولی در نهفتِ خود دست کمی از اولیس نداری. در سخن، پیاپِی گفته های هراکلیت را می آوری ولی در نهفتِ خود دلباخته و هم منِشِ سُفیست هایی. از آژاکس، آنتیگون و اودیپِ سوفوکل سخن به میان می آوری و خود را شیدای بینش تراژیک می خوانی ولی در نهفتِ خود از ستایندگانِ اوریپیدِ تراژیک ستیز هستی. افلاتون را می خوانی و از والاییِ بینشِ او سخن ها سرمی دهی ولی در نهفتِ خود هم کیشِ و هم منشِ ارستو هستی. در سخن، از سن پل و سنت آگوستین نیک می گویی ولی در نهفتِ خود پیرو سن توماس هستی. در گپ و گفت، پاسکال و کیرکگارد را بزرگ می داری ولی در نهفتِ خود یک دکارتی بیش نیستی. با واژگان نیچه و هایدگر با دیگران درمی افتی ولی در نهفتِ خود پیرو کانت هستی. در سخن، از بینش و منش و روشِ ایرانی دم می زنی ولی در نهفتِ خود هگل ستایی بیش نیستی. در گپ و گفت از والامنشیِ فردوسی و از گُرزِ گِرانِ فریدون می گویی ولی در نهفتِ خود به سانِ شاملوها برای ضحاک سوگواری می کنی. در سخن، از جهانگیری و جهانبانی و جهانداریِ کورش پدافند می کنی ولی در نهفتِ خود از پیروانِ سرسختِ سروریِ توده ها(دموکراسی) هستی. در سخن از والاییِ سامان پادشاهی از همه پیشی می گیری ولی در نهفتِ خود نخستین کسی هستی که در برابرِ سامانِ فریفتارِ جمهوری کُرنش می کنی. نشانِ فرّ ِکیانی بر گردن می آویزی ولی در نهفتِ خود با دسیسهٔ آن بهمنِ گجسته هم پیمان هستی. اینجا و آنجا برای سیاوش دل می سوزانی ولی در نهفتِ خود با عاشوراییان همدم هستی. گاه به گاه از گهرباریِ سرزمینِ ایران می گویی ولی در نهفتِ خود با این خاکِ ورجاوند بیگانه ای…
اکنون می دانم چرا سخن ات بیشماران فرسنگ از آنی که در نهفتِ خود هستی دور است: تو روشنفکری. از اولیس تا امروز دو هزار و هشتصد سال آزمون در پسِ پشتِ تو هست. تو در سخنوری چون پولاد آبدیده ای. پیروزیِ تو همانا شکستِ ارزش های والاست. تو نماد و نمودِ خودستایی هستی. تو استورهٔ جهانِ استوره کُشی. تو یک کِهْ منشی، تو یک روشی. در تو خدایان نمی زیند. تو چون ابلیس تنهایی. تو از مانایی و پایایی بیزاری. تو شورش ها را می ستایی. تو یک ویرانگری. در تو نه اندیشه هست نه روشنایی. تو دردِ بی درمانی. اکنون می دانم تو کیستی و چیستی. آری! تو روشنفکری. از تو دور می باید بود. از تو دور می باید ماند.
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
Telegram
attach 📎
آزادگی یا آززَدِگی!
ژرف پژوهانِ قوم یهود بر این باورند که خدای یهود، چه هنگامِ راندنِ آدمی از عِدِن چه در توفان چه در سدوم و چه در سردرگُم سازی زبان ها هنگامِ ساختمانِ برجِ بابِل، هیچ احساسی از خود آشکار نمی سازد چرا که هیچ عنصر سیاسی در این رویدادها نیست. رشک ورزی و خشمِ یهوه به پسِ خروجِ قومِ یهود از مصر و به پسِ پیمان و پیمان شکنی است که پدیدار می شود. خشونت و رشک ورزیِ یهوه ویژگیِ سیاسیِ خدایی است که رو به جهان گردانده است…
ما در این جا با خدایی و قومی روبارو هستیم که نه خودِ خدا هنوز جایی ویژه برای خود دارد و نه قومِ برگزیده اش. ویژگیِ یهودیان در این است که از جایی کنده شده اند ولی هنوز در جایی ویژهٔ خود مستقر نگشته اند. ویژگی این خدا و پیامبر و قومش در این است که از بیابانی می گذرند. ویژگیِ این خدا و پیامبر و قومش در این است که دیگر برده نیستند ولی هنوز برای خود نه سرزمینی دارند، نه آیینی و نه تاریخی. ویژگیِ خدا و پیامبر و قوم در پیمانی نهفته است که قوم باید باور آوَرَد و از آن سرنپیچد و آن را نشکند و خدایش نیز آنچه گفته را فرجامِش خواهد بخشید. خدای این قوم با ابراهیم پیمان بسته که آنان را به کنعان خواهد رسانید، آنجا که شیر و انگبین روان است. ویژگیِ بسیار مهمِ قومِ یهود این است که همه چیز به برتابیدنِ هر گونه رنج و شکنج در دلِ بیابان گره خورده است و به گذر از این بیابانِ بی پایان. ویژگیِ گذرِ قومِ یهود در این است که در بیابان نه افقی هست نه ایستگاهی نه سویی، همه چیز یکسان است و بی چم. ویژگیِ قومِ یهود در این است که از بیابانی می گذرد که نه آبی دارد نه علفی نه آسایشگاهی. آنچه حافظ سروده، می تواند شاملِ حالِ این قومِ آواره در بیابان باشد:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بینهایت.
تنها امیدی که این قومِ آواره در گذر از بیابان دارد نه در افق که در آسمان است، ولی او نیز ناآشکار و ناپیداست. ویژگی قوم یهود در این است که می گذرد، امید می بندد، امید می بازد و با باختنِ امید پیمان را پیاپی می شکند و باز و باز خود را گم کرده و یاری می جوید. این حال و هوای قومِ ره باخته را نیز در بیتی از حافظ می یابیم:
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
در بیابان هیچ چیز یافت نمی شود، نه گیاهی، نه درختی، نه آبی و نه نانی. هر آنچه در این بیابان نیاز داشته باشی و بخواهی باید آن که در آسمان است آن را برآوَرَد، و این همه یکسر به معجزه گره خورده است. نان و آبِ این قومِ درگذر، به کار و کوشش و کاشت و برداشت گره نخورده بل باید خدایشان معجزه کند و نان و آبِ قوم را فراهم آوَرَد. این قومِ آواره و در گذر هر آنچه که می تواند بشود به آینده گره خورده و در دلِ «هنوز نه» چم می یابد. این قوم باید در دلِ بیابان و در گذر از خار و خاشاک و در گذر از بیابانِ بی آب و علف، سرزمینِ آمده در پیمان را بزید که سرزمینی است آباد با آسایشگاه هایی زیبا و خنک. ویژگیِ بردگانِ آزادِ قومِ در راه، این است که نه خانه ای دارند و نه کاشانه ای و نه دیواری از برای جدا بودنِ یکی از دیگری. آن گاه که یهودیان، مصر را پشت سرنهادند، با دارایی ها و دختران و پسران گوناگون و همسرانشان به راه زدند. این قوم همه در هم می لولیدند و نیاز بود قانون هایی بر آن ها نهاده شوند تا از همدیگر ندزدند و به همسران و دخترانِ دیگری تجاوز نکنند و تهیدستان نتوانند به داراییِ دارایان به کامِ خود دست درازی کنند و بهره گیرند. آن قانون هایی که یهوه بر این قوم گذارده نه قانون هایی اخلاقی اند و نه ایمانی از قوم خواهان است و نه بینشی عرفانی در آن می توان یافت. قانون های یهوه، یکسر سیاسی است تا این قومِ در گذر از بیابان از هم نپاشد و یا همدیگر را ندرند. در پسِ پشتِ این قوم خود تنها بردگی است و زنجیر. اکنون که آزادند هیچ آیین و قانونی آنان را سامان نمی دهد و هر دم می توانند به هم تازند و همدیگر را بدرند. وضعیتِ آزادیِ این قوم در بیابانِ بی آب و علف، به وضعیت جنگی می مانَد که هر کدام از این برده های از بند رها گشته خطری است برای دیگری. هر کدام می تواند با تکیه بر زور و فریب و زیرکی دیگری را به دام اندازد و مال و زن و دختر او را از آنِ خود سازد. در بیابان تنها تنازعِ بقا مطرح است و نه چیزی دیگر. اینجا بی سامان و بی قانون، با قومی آزاد گشته روباروییم. این قومِ پرورش نیافته و زمخت و بی آیین، قومی خطرناک و ویرانگر است و تنها می تواند با چپاول سر کُند. یهوه قانون هایی می نویسد و با میانجیِ خود، موسا، برای قوم می فرستد. موسا می کوشد با قوانین ده گانهٔ یهوه، این قوم را سر و سامان بخشد و به سرزمین موعود برسانَد، ولی می دانیم خودِ موسا آن سرزمین را نخواهد دید. موسا که خود قاتلِ یک مصری است، گریخته ای است از سرزمینِ مصر و خود در ناکجاآبادی می زید.
ژرف پژوهانِ قوم یهود بر این باورند که خدای یهود، چه هنگامِ راندنِ آدمی از عِدِن چه در توفان چه در سدوم و چه در سردرگُم سازی زبان ها هنگامِ ساختمانِ برجِ بابِل، هیچ احساسی از خود آشکار نمی سازد چرا که هیچ عنصر سیاسی در این رویدادها نیست. رشک ورزی و خشمِ یهوه به پسِ خروجِ قومِ یهود از مصر و به پسِ پیمان و پیمان شکنی است که پدیدار می شود. خشونت و رشک ورزیِ یهوه ویژگیِ سیاسیِ خدایی است که رو به جهان گردانده است…
ما در این جا با خدایی و قومی روبارو هستیم که نه خودِ خدا هنوز جایی ویژه برای خود دارد و نه قومِ برگزیده اش. ویژگیِ یهودیان در این است که از جایی کنده شده اند ولی هنوز در جایی ویژهٔ خود مستقر نگشته اند. ویژگی این خدا و پیامبر و قومش در این است که از بیابانی می گذرند. ویژگیِ این خدا و پیامبر و قومش در این است که دیگر برده نیستند ولی هنوز برای خود نه سرزمینی دارند، نه آیینی و نه تاریخی. ویژگیِ خدا و پیامبر و قوم در پیمانی نهفته است که قوم باید باور آوَرَد و از آن سرنپیچد و آن را نشکند و خدایش نیز آنچه گفته را فرجامِش خواهد بخشید. خدای این قوم با ابراهیم پیمان بسته که آنان را به کنعان خواهد رسانید، آنجا که شیر و انگبین روان است. ویژگیِ بسیار مهمِ قومِ یهود این است که همه چیز به برتابیدنِ هر گونه رنج و شکنج در دلِ بیابان گره خورده است و به گذر از این بیابانِ بی پایان. ویژگیِ گذرِ قومِ یهود در این است که در بیابان نه افقی هست نه ایستگاهی نه سویی، همه چیز یکسان است و بی چم. ویژگیِ قومِ یهود در این است که از بیابانی می گذرد که نه آبی دارد نه علفی نه آسایشگاهی. آنچه حافظ سروده، می تواند شاملِ حالِ این قومِ آواره در بیابان باشد:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بینهایت.
تنها امیدی که این قومِ آواره در گذر از بیابان دارد نه در افق که در آسمان است، ولی او نیز ناآشکار و ناپیداست. ویژگی قوم یهود در این است که می گذرد، امید می بندد، امید می بازد و با باختنِ امید پیمان را پیاپی می شکند و باز و باز خود را گم کرده و یاری می جوید. این حال و هوای قومِ ره باخته را نیز در بیتی از حافظ می یابیم:
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
در بیابان هیچ چیز یافت نمی شود، نه گیاهی، نه درختی، نه آبی و نه نانی. هر آنچه در این بیابان نیاز داشته باشی و بخواهی باید آن که در آسمان است آن را برآوَرَد، و این همه یکسر به معجزه گره خورده است. نان و آبِ این قومِ درگذر، به کار و کوشش و کاشت و برداشت گره نخورده بل باید خدایشان معجزه کند و نان و آبِ قوم را فراهم آوَرَد. این قومِ آواره و در گذر هر آنچه که می تواند بشود به آینده گره خورده و در دلِ «هنوز نه» چم می یابد. این قوم باید در دلِ بیابان و در گذر از خار و خاشاک و در گذر از بیابانِ بی آب و علف، سرزمینِ آمده در پیمان را بزید که سرزمینی است آباد با آسایشگاه هایی زیبا و خنک. ویژگیِ بردگانِ آزادِ قومِ در راه، این است که نه خانه ای دارند و نه کاشانه ای و نه دیواری از برای جدا بودنِ یکی از دیگری. آن گاه که یهودیان، مصر را پشت سرنهادند، با دارایی ها و دختران و پسران گوناگون و همسرانشان به راه زدند. این قوم همه در هم می لولیدند و نیاز بود قانون هایی بر آن ها نهاده شوند تا از همدیگر ندزدند و به همسران و دخترانِ دیگری تجاوز نکنند و تهیدستان نتوانند به داراییِ دارایان به کامِ خود دست درازی کنند و بهره گیرند. آن قانون هایی که یهوه بر این قوم گذارده نه قانون هایی اخلاقی اند و نه ایمانی از قوم خواهان است و نه بینشی عرفانی در آن می توان یافت. قانون های یهوه، یکسر سیاسی است تا این قومِ در گذر از بیابان از هم نپاشد و یا همدیگر را ندرند. در پسِ پشتِ این قوم خود تنها بردگی است و زنجیر. اکنون که آزادند هیچ آیین و قانونی آنان را سامان نمی دهد و هر دم می توانند به هم تازند و همدیگر را بدرند. وضعیتِ آزادیِ این قوم در بیابانِ بی آب و علف، به وضعیت جنگی می مانَد که هر کدام از این برده های از بند رها گشته خطری است برای دیگری. هر کدام می تواند با تکیه بر زور و فریب و زیرکی دیگری را به دام اندازد و مال و زن و دختر او را از آنِ خود سازد. در بیابان تنها تنازعِ بقا مطرح است و نه چیزی دیگر. اینجا بی سامان و بی قانون، با قومی آزاد گشته روباروییم. این قومِ پرورش نیافته و زمخت و بی آیین، قومی خطرناک و ویرانگر است و تنها می تواند با چپاول سر کُند. یهوه قانون هایی می نویسد و با میانجیِ خود، موسا، برای قوم می فرستد. موسا می کوشد با قوانین ده گانهٔ یهوه، این قوم را سر و سامان بخشد و به سرزمین موعود برسانَد، ولی می دانیم خودِ موسا آن سرزمین را نخواهد دید. موسا که خود قاتلِ یک مصری است، گریخته ای است از سرزمینِ مصر و خود در ناکجاآبادی می زید.
۲
او به زور پیامبریِ یهوه را پذیرفته است چرا که اگر نمی پذیرفت کشته می شد. همه چیز با زور و تهدید به پا نگاه داشته می شود. هیچ نشانی از آهنگینی، زیبایی، نژادگی و آزادگی در این قوم نیست. اکنون این قومِ برده و زمخت، آزاد است. در بیابانی بی قانون و بی مرز با قومی آزاد گشته از بردگی و بدور از آزادگی و نژادگی روباروییم. تنها چیزی که این قوم در برابرِ خود دارد لوح هایی است که با انگشتِ خودِ یهوه نگاشته شده ولی این را نیز موسا برزمین زده و خُرد می کند و آنگاه خود دوباره آن فرمان ها را بازسازی می کند. این قوم جز واژگانی که بر روی سنگ پدیدار شده اند، هیچ چیزی را نمی بیند و ندارد. پس باید سر به زیر افکَنَد و پیمان را باور آورده و نشکند. خدای این قوم نیز گفتیم که جایی ویژهٔ خود ندارد و انگار او نیز در آسمانِ بالای بیابان سرگردان است. انگار خدای این قوم، خودش نیز در آرزوی داشتنِ جایی ویژهٔ خود است. خدای یهود خود در آرزوی آن «هنوز نه» ای است که از بالای کوهِ سیون بتواند قومِ استقرار یافته در سرزمینِ موعود را راهبری کند. هم خدای قوم و هم خودِ قوم، فرجامِ زمان را در دلِ زمانِ فرجام می زیند. یهوه و قومِ یهود یکسر، خدا و قومِ سراب و ناکجاآبادند…
ده فرمانِ یهوه گونه ای نوین از بردگی و بندگی است. این قوم گاه می پذیرد چراکه به درازا بَرده بوده و خوی بردگی در سرشتِ این قوم نهادینه است و از سوی دیگر، آزاد شدگانی هستند در دلِ بیابان بی در و پیکر که دست به شورش می زنند، چه در برابرِ پیامبر و راهبرشان و چه در برابرِ یهوه. این قومِ زمخت و نا نژاده و نا آزاده، نه خود آرام می گیرد و نه اگر با دیگر مردمان روبارو شود خواهد گذاشت کسی در آرامش و آسایش بزید. در میانِ کسانی که از نژادگی و آزادگی بویی نبرده اند، خطرناکترین چیز همانا آزادی است. قومی که نمی خواهد به پسِ پشت بنگرد چرا که سیاهی است و رنج و بدبختی؛ و آینده تنها وعده ای است در دلِ واژگانی فریبا که به او پیشکش می شود، تنها آنچه می مانَد ولشدگی و آزادی است در بیابانی بی پایان. این نگرش را نزد همه گان، آنگاه که در نداری و در رنج و شکنج اند می توان یافت. چه مردمانی در رنج و نداری و چه فردِ تنها در نداری و رنج، زمانِ ویژه ای را می زیند که زمانِ رهایی از زندانِ اکنون است: پیشی گرفتنِ فردا بر امروز در دلِ امروز. سرزمینِ موعود آنجاست، بیابان اینجاست. «آنجا»، در دلِ پیمان، باید بر «اینجا» پیشی گیرد. زمانِ آنجا باید در دلِ زمانِ اینجا زیسته شود. این نگرش نمی تواند جان و تن را در وابستگی و همبستگی نگاه دارد. پا بر زمین بیابانِ خشک و سوزان و بی علف می نهند و در جان و روحِ خود در آسایشکده ای به نامِ کنعان می زیند و کام می گیرند. در دلِ زمانِ شکنج، با پای خسته و زخمی و لبانِ خشک و ترک خورده، باید زمانِ آسایش را زیست. این قوم پیاپی ناتوانیِ خود را پدیدار می سازد و سراب بودنِ آن آسایش را به رخِ پیامبر و خدای خود می کِشد. آنگاه می شورد و برای خود خدایی دیگر ریخت می دهد تا «اکنون» را قربانیِ «فردای» نیامده نسازد. ولی دوباره به راه می زند و در دلِ بیابان راهی جز همان خدا و همان پیمان نمی مانَد. این خدا، این پیمان، این گذر از بیابان و زمانِ ویژهٔ پیمان و بیابان، سیاسی ترین خدا و قوم را ساخته است. این خدا و این قوم می توانند بیشماران ناکجاآباد بیافرینند و هزاران اندیشه در بارهٔ شهر و سامان در سر بپرورند. این خدا و این قوم می توانند همه چیز را از هیچ برون آورند. نزد این خدا چیزی از چیزی دیگر برون نمی آید بل یکسر چیز از ناچیز آفریده می شود. پیرامون این خدا و این قوم هیچ همسایه ای نیست که ناچارشان سازد تا پیوندی بیافرینند و داد و ستدی چه مادی و چه معنوی داشته باشند. این قوم تا بیکرانِ بیابان آزاد است و تنها باید قانون خدای خود را پاس بدارد. این قوم به هیچکسی به جز به خدای خود حساب پس نمی دهد چرا که در بیابانِ بی پایان، بی اندازه آزاد است. گذشتهٔ این قوم بردگی است و نبودِ مطلقِ آزادی و اکنون این قوم در گذر است از رنج و نداری به آسایش و دارایی. اکنونِ این قوم آزادی از دیگران است و پیوستگی به قوم و خدا و پیمان. نه در خدای یهود آزادگی هست و نه در قومِ یهود. یهوه می خواهد این قوم را از بیابان گذر دهد و به آسایشِ بی بند و بارِ کنعانی که در آن رودهای شیر و انگبین است برساند، همین و بس. اینجا نه سخن از معنویت است و نه نریمانی و جنگاوری و نه گذشت و مهربانی. و می بینیم در جنگها نیز هرچه بیرحمی و بیدادگری و تجاوز به مال و ناموس است از سوی این خدا خواسته شده و قومِ یهود آن را می انجامد. این قوم براستی آزاد است و آزادی را در بیابان و بندگی را در دلِ پیمان می زید. قومی این چنین که سراسرِ گذشته اش با بردگی گذشته، اکنون، آزمندانه به هرچه رسد خواهد درید و آن را از آنِ خود خواهد کرد.
او به زور پیامبریِ یهوه را پذیرفته است چرا که اگر نمی پذیرفت کشته می شد. همه چیز با زور و تهدید به پا نگاه داشته می شود. هیچ نشانی از آهنگینی، زیبایی، نژادگی و آزادگی در این قوم نیست. اکنون این قومِ برده و زمخت، آزاد است. در بیابانی بی قانون و بی مرز با قومی آزاد گشته از بردگی و بدور از آزادگی و نژادگی روباروییم. تنها چیزی که این قوم در برابرِ خود دارد لوح هایی است که با انگشتِ خودِ یهوه نگاشته شده ولی این را نیز موسا برزمین زده و خُرد می کند و آنگاه خود دوباره آن فرمان ها را بازسازی می کند. این قوم جز واژگانی که بر روی سنگ پدیدار شده اند، هیچ چیزی را نمی بیند و ندارد. پس باید سر به زیر افکَنَد و پیمان را باور آورده و نشکند. خدای این قوم نیز گفتیم که جایی ویژهٔ خود ندارد و انگار او نیز در آسمانِ بالای بیابان سرگردان است. انگار خدای این قوم، خودش نیز در آرزوی داشتنِ جایی ویژهٔ خود است. خدای یهود خود در آرزوی آن «هنوز نه» ای است که از بالای کوهِ سیون بتواند قومِ استقرار یافته در سرزمینِ موعود را راهبری کند. هم خدای قوم و هم خودِ قوم، فرجامِ زمان را در دلِ زمانِ فرجام می زیند. یهوه و قومِ یهود یکسر، خدا و قومِ سراب و ناکجاآبادند…
ده فرمانِ یهوه گونه ای نوین از بردگی و بندگی است. این قوم گاه می پذیرد چراکه به درازا بَرده بوده و خوی بردگی در سرشتِ این قوم نهادینه است و از سوی دیگر، آزاد شدگانی هستند در دلِ بیابان بی در و پیکر که دست به شورش می زنند، چه در برابرِ پیامبر و راهبرشان و چه در برابرِ یهوه. این قومِ زمخت و نا نژاده و نا آزاده، نه خود آرام می گیرد و نه اگر با دیگر مردمان روبارو شود خواهد گذاشت کسی در آرامش و آسایش بزید. در میانِ کسانی که از نژادگی و آزادگی بویی نبرده اند، خطرناکترین چیز همانا آزادی است. قومی که نمی خواهد به پسِ پشت بنگرد چرا که سیاهی است و رنج و بدبختی؛ و آینده تنها وعده ای است در دلِ واژگانی فریبا که به او پیشکش می شود، تنها آنچه می مانَد ولشدگی و آزادی است در بیابانی بی پایان. این نگرش را نزد همه گان، آنگاه که در نداری و در رنج و شکنج اند می توان یافت. چه مردمانی در رنج و نداری و چه فردِ تنها در نداری و رنج، زمانِ ویژه ای را می زیند که زمانِ رهایی از زندانِ اکنون است: پیشی گرفتنِ فردا بر امروز در دلِ امروز. سرزمینِ موعود آنجاست، بیابان اینجاست. «آنجا»، در دلِ پیمان، باید بر «اینجا» پیشی گیرد. زمانِ آنجا باید در دلِ زمانِ اینجا زیسته شود. این نگرش نمی تواند جان و تن را در وابستگی و همبستگی نگاه دارد. پا بر زمین بیابانِ خشک و سوزان و بی علف می نهند و در جان و روحِ خود در آسایشکده ای به نامِ کنعان می زیند و کام می گیرند. در دلِ زمانِ شکنج، با پای خسته و زخمی و لبانِ خشک و ترک خورده، باید زمانِ آسایش را زیست. این قوم پیاپی ناتوانیِ خود را پدیدار می سازد و سراب بودنِ آن آسایش را به رخِ پیامبر و خدای خود می کِشد. آنگاه می شورد و برای خود خدایی دیگر ریخت می دهد تا «اکنون» را قربانیِ «فردای» نیامده نسازد. ولی دوباره به راه می زند و در دلِ بیابان راهی جز همان خدا و همان پیمان نمی مانَد. این خدا، این پیمان، این گذر از بیابان و زمانِ ویژهٔ پیمان و بیابان، سیاسی ترین خدا و قوم را ساخته است. این خدا و این قوم می توانند بیشماران ناکجاآباد بیافرینند و هزاران اندیشه در بارهٔ شهر و سامان در سر بپرورند. این خدا و این قوم می توانند همه چیز را از هیچ برون آورند. نزد این خدا چیزی از چیزی دیگر برون نمی آید بل یکسر چیز از ناچیز آفریده می شود. پیرامون این خدا و این قوم هیچ همسایه ای نیست که ناچارشان سازد تا پیوندی بیافرینند و داد و ستدی چه مادی و چه معنوی داشته باشند. این قوم تا بیکرانِ بیابان آزاد است و تنها باید قانون خدای خود را پاس بدارد. این قوم به هیچکسی به جز به خدای خود حساب پس نمی دهد چرا که در بیابانِ بی پایان، بی اندازه آزاد است. گذشتهٔ این قوم بردگی است و نبودِ مطلقِ آزادی و اکنون این قوم در گذر است از رنج و نداری به آسایش و دارایی. اکنونِ این قوم آزادی از دیگران است و پیوستگی به قوم و خدا و پیمان. نه در خدای یهود آزادگی هست و نه در قومِ یهود. یهوه می خواهد این قوم را از بیابان گذر دهد و به آسایشِ بی بند و بارِ کنعانی که در آن رودهای شیر و انگبین است برساند، همین و بس. اینجا نه سخن از معنویت است و نه نریمانی و جنگاوری و نه گذشت و مهربانی. و می بینیم در جنگها نیز هرچه بیرحمی و بیدادگری و تجاوز به مال و ناموس است از سوی این خدا خواسته شده و قومِ یهود آن را می انجامد. این قوم براستی آزاد است و آزادی را در بیابان و بندگی را در دلِ پیمان می زید. قومی این چنین که سراسرِ گذشته اش با بردگی گذشته، اکنون، آزمندانه به هرچه رسد خواهد درید و آن را از آنِ خود خواهد کرد.
۳
خدای این قوم حتا پیامبر و راهبرِ قوم را نیز به زور وادار به این کار کرده است. قومِ یهود یکسر زور بر بالای سرش بوده و نه اندیشه ای رها داشته و نه دست و پا و تنی بی بند و زنجیر. اکنون هم که در بیابان است، از یکسو باید هرآنچه خدایش می گوید و می خواهد بینجامد یا از هرچه فرمان است سرپیچد و خود را رها و آزاد حس کند. قومِ یهود گاه بردهٔ فرمان است گاه بردهٔ آزادیِ بی آماج. آن گاه که فرمانِ یهوه را می پذیرد و سر فرود می آورد، امیدِ آسایش در آینده را نیز با خود دارد ولی آنگاه که از خدای آسمان سرپیچی می کند و خود برای خود خدایی از زر ریخت می بخشد، در اکنونی بی آماج فرو می رود و چند دمی به خوشباشیِ گذرا بسنده می کند. ولی درست همانجا نیز اگر موسا دست به خواهش نمی گشود، یهوه فرو رفته در خشم، می خواست قوم یهود را یکسره نابود سازد. قومی که در هر سه حال برده است: یا بردهٔ مصر و مصریان یا بردهٔ پیمانی که یهوه با ابراهیم بسته یا بردهٔ آزادی و ولشدگی در بیابانی بی پایان. چنین قومی با چنین گذشته و اکنونی در بیابانی که به او هیچ نمی بخشد به جز رنج و درد، بی گمان با هر آنچه روبارو شود با کینه و دشمنی روبارو خواهد شد. این نگرش اگر نیرو و توان یابد با هر چه روبارو شود آن را خواهد درید و خواهد بلعید. این نگرش، تا کنون هر آنچه دیده در دست دیگری و از آنِ دیگری بوده و حتا تنِ او نیز از آنِ دیگری بوده و اکنون اگر خود را رها ببیند و نیرو و توان نیز داشته باشد، از هرچیز و هر کس کین خواهد ستاند. او همه چیز را برای خود خواهد خواست و آن را به کوبهٔ زور و فریب و حتا دانش به چنگ خواهد آورد. قومِ برده منشِ یهود به آزادیِ یله(مطلق) نیاز دارد تا نشسته بر توسنِ افسارگسیختهٔ «آز»، تا بی کران بتازد و چپاول کند. دانش و توانِ چنین قومی تنها در چپاول و در پاسخگویی به آز است که به کار گرفته می شود. «آزادگی»، به خدایانی دیگرسان و مردمانی دارای سرزمینِ ویژه گره خورده است. سرزمین هایی که مردمانی کهن را در خود جای داده اند، از دیرباز استوره ها و آیین ها و تاریخی آفریده اند که چارچوب های ویژه ای برای باشندگان در خود دارند. نژادگی و آزادگی در دلِ این چارچوب ها معنا می یابند و انسانِ آزاده خود را در دلِ آزادگی است که آزاد حس می کند و آزادی اش به آزادگی گره خورده و نه به وارونه. آزادگی، آزادی را مرزمند می کند و پیمان هایی می آفریند در پاسداری از آزادگی. ولشدگی، مرزهای آزادی را هر روز بیشتر می گسترد تا آن گاه که دیگر هیچ از آزادگی و نژادگی در میان نمانَد؛ از برای این باید مرزها دریده شوند و گذر از تابوها آزادی نامیده شوند. آیینِ یهود همهٔ جهانیان را به سوی بینشِ بیابانیِ خود چرخانده است و به سوی جهانی گردانده است که یهوه آن جهان را تعریف کرده و آن را می نگرد. نگرشِ یهوه و قوم یهود به هر بینش و آیینی رخنه کرده و مرزهای دیگران را دریده است. بینشِ بیابانی یهود در اندیشه و فلسفه رخنه کرده و مرزها را درهم کوبیده است. دیگر همگان مانند قومِ یهود پشتِ سر را بردگی، اکنون را بیابانِ آزادی و «هنوز نه » را آسایش می پندارند، دیگر همهٔ مردمانی که زهرِ بینشِ قومِ یهود در نگاهشان نشسته، آزادگی را قربانی ولشدگی کرده و آن را «آزادی» در شهر و دیارِ خود می شمارند…
آنانی که جنبشِ روشن نگری راه انداختند، درست مانندِ قومِ یهودی که پشتِ سرش جز بردگی در مصر نبود، مصری دروغین به نامِ «سده های میانه» و تاریک و برده ساز ساختند و باز درست مانندِ خدای قومِ یهود و موسا، سرزمینِ موعودی نوین برای این جنبش ترسیم کردند. سردمداران و پیام آورانِ این جنبش جای یهوه، خِرَد را نشاندند و این بار هر انسانی را دارای یهوهٔ درون پنداشتند. انسانِ نوین نیز مانندِ قومِ یهود، دیگر به پسِ پشت نمی نگرد و تنها اکنون را می پوید تا سرزمین موعود را بیابد. در میانِ آن گذشتهٔ تاریک و آیندهٔ روشن، اکنونی خاکستری زیسته می شود. انسانِ این گسترهٔ خاکستری هرچه بیشتر آزاد باشد بیشتر می جوید و بیشتر می یابد و به آن آماجِ روشن نزدیکتر می شود. این انسانِ نوین خود را در قید و بندِ هیچ تابو و مرزی نمی بیند و آنجا که با این قید و بندها روبارو می شود، بر آنها می شورد و از میان برمی دارد. این انسانِ آزاد گشته از سده های میانه(مصرِ نوین) هر بند و هر مرزی را به آن گذشتهٔ تاریک وابسته می کند و از آن، چیزی پلید ساخته و با آن می جنگد. این جنبش با این انسانِ نوین، سنگر به سنگر پیش می رود و پیروزِ نبردهای پیاپی است و اگر نبردی را نیز ببازد امیدوار است که جنگ را خواهد برد. این جنبش با انسانِ آزادش، آزادگی و نژادگی را خوار داشته و آن را از آنِ گذشته ها می شمارد. آزادگی و نژادگی، خود را در مرزهای خود و در خویشکاریِ خود تعریف می کرد، آزادگی گونه ای از بخت و بهره و سرنوشت بود. آزاده، آزادی را در مرزهای آزادگی می فهمید و فروتنانه این مرزها را می زیست.
خدای این قوم حتا پیامبر و راهبرِ قوم را نیز به زور وادار به این کار کرده است. قومِ یهود یکسر زور بر بالای سرش بوده و نه اندیشه ای رها داشته و نه دست و پا و تنی بی بند و زنجیر. اکنون هم که در بیابان است، از یکسو باید هرآنچه خدایش می گوید و می خواهد بینجامد یا از هرچه فرمان است سرپیچد و خود را رها و آزاد حس کند. قومِ یهود گاه بردهٔ فرمان است گاه بردهٔ آزادیِ بی آماج. آن گاه که فرمانِ یهوه را می پذیرد و سر فرود می آورد، امیدِ آسایش در آینده را نیز با خود دارد ولی آنگاه که از خدای آسمان سرپیچی می کند و خود برای خود خدایی از زر ریخت می بخشد، در اکنونی بی آماج فرو می رود و چند دمی به خوشباشیِ گذرا بسنده می کند. ولی درست همانجا نیز اگر موسا دست به خواهش نمی گشود، یهوه فرو رفته در خشم، می خواست قوم یهود را یکسره نابود سازد. قومی که در هر سه حال برده است: یا بردهٔ مصر و مصریان یا بردهٔ پیمانی که یهوه با ابراهیم بسته یا بردهٔ آزادی و ولشدگی در بیابانی بی پایان. چنین قومی با چنین گذشته و اکنونی در بیابانی که به او هیچ نمی بخشد به جز رنج و درد، بی گمان با هر آنچه روبارو شود با کینه و دشمنی روبارو خواهد شد. این نگرش اگر نیرو و توان یابد با هر چه روبارو شود آن را خواهد درید و خواهد بلعید. این نگرش، تا کنون هر آنچه دیده در دست دیگری و از آنِ دیگری بوده و حتا تنِ او نیز از آنِ دیگری بوده و اکنون اگر خود را رها ببیند و نیرو و توان نیز داشته باشد، از هرچیز و هر کس کین خواهد ستاند. او همه چیز را برای خود خواهد خواست و آن را به کوبهٔ زور و فریب و حتا دانش به چنگ خواهد آورد. قومِ برده منشِ یهود به آزادیِ یله(مطلق) نیاز دارد تا نشسته بر توسنِ افسارگسیختهٔ «آز»، تا بی کران بتازد و چپاول کند. دانش و توانِ چنین قومی تنها در چپاول و در پاسخگویی به آز است که به کار گرفته می شود. «آزادگی»، به خدایانی دیگرسان و مردمانی دارای سرزمینِ ویژه گره خورده است. سرزمین هایی که مردمانی کهن را در خود جای داده اند، از دیرباز استوره ها و آیین ها و تاریخی آفریده اند که چارچوب های ویژه ای برای باشندگان در خود دارند. نژادگی و آزادگی در دلِ این چارچوب ها معنا می یابند و انسانِ آزاده خود را در دلِ آزادگی است که آزاد حس می کند و آزادی اش به آزادگی گره خورده و نه به وارونه. آزادگی، آزادی را مرزمند می کند و پیمان هایی می آفریند در پاسداری از آزادگی. ولشدگی، مرزهای آزادی را هر روز بیشتر می گسترد تا آن گاه که دیگر هیچ از آزادگی و نژادگی در میان نمانَد؛ از برای این باید مرزها دریده شوند و گذر از تابوها آزادی نامیده شوند. آیینِ یهود همهٔ جهانیان را به سوی بینشِ بیابانیِ خود چرخانده است و به سوی جهانی گردانده است که یهوه آن جهان را تعریف کرده و آن را می نگرد. نگرشِ یهوه و قوم یهود به هر بینش و آیینی رخنه کرده و مرزهای دیگران را دریده است. بینشِ بیابانی یهود در اندیشه و فلسفه رخنه کرده و مرزها را درهم کوبیده است. دیگر همگان مانند قومِ یهود پشتِ سر را بردگی، اکنون را بیابانِ آزادی و «هنوز نه » را آسایش می پندارند، دیگر همهٔ مردمانی که زهرِ بینشِ قومِ یهود در نگاهشان نشسته، آزادگی را قربانی ولشدگی کرده و آن را «آزادی» در شهر و دیارِ خود می شمارند…
آنانی که جنبشِ روشن نگری راه انداختند، درست مانندِ قومِ یهودی که پشتِ سرش جز بردگی در مصر نبود، مصری دروغین به نامِ «سده های میانه» و تاریک و برده ساز ساختند و باز درست مانندِ خدای قومِ یهود و موسا، سرزمینِ موعودی نوین برای این جنبش ترسیم کردند. سردمداران و پیام آورانِ این جنبش جای یهوه، خِرَد را نشاندند و این بار هر انسانی را دارای یهوهٔ درون پنداشتند. انسانِ نوین نیز مانندِ قومِ یهود، دیگر به پسِ پشت نمی نگرد و تنها اکنون را می پوید تا سرزمین موعود را بیابد. در میانِ آن گذشتهٔ تاریک و آیندهٔ روشن، اکنونی خاکستری زیسته می شود. انسانِ این گسترهٔ خاکستری هرچه بیشتر آزاد باشد بیشتر می جوید و بیشتر می یابد و به آن آماجِ روشن نزدیکتر می شود. این انسانِ نوین خود را در قید و بندِ هیچ تابو و مرزی نمی بیند و آنجا که با این قید و بندها روبارو می شود، بر آنها می شورد و از میان برمی دارد. این انسانِ آزاد گشته از سده های میانه(مصرِ نوین) هر بند و هر مرزی را به آن گذشتهٔ تاریک وابسته می کند و از آن، چیزی پلید ساخته و با آن می جنگد. این جنبش با این انسانِ نوین، سنگر به سنگر پیش می رود و پیروزِ نبردهای پیاپی است و اگر نبردی را نیز ببازد امیدوار است که جنگ را خواهد برد. این جنبش با انسانِ آزادش، آزادگی و نژادگی را خوار داشته و آن را از آنِ گذشته ها می شمارد. آزادگی و نژادگی، خود را در مرزهای خود و در خویشکاریِ خود تعریف می کرد، آزادگی گونه ای از بخت و بهره و سرنوشت بود. آزاده، آزادی را در مرزهای آزادگی می فهمید و فروتنانه این مرزها را می زیست.
۴
آزاده آنگاه ستوده می شد که در مرزهای آزادگی می زیست و نکوهیده می گشت اگر پا را از آن مرزها فراتر می نهاد. در شهر و دیارِ نژادگان و آزادگان هرکس جای ویژهٔ خود را داشت و خود را خوار نمی شمرد. مردمانی که این چنین می زیستند به آسانی از آیین ها و نیاکانِ خود نمی گذشتند و هرچیزی برای چنین مردمانی معنا و جایگاهِ ویژهٔ خود را داشت. انسانِ آزاد از گذشته ها و نیاکان، خود را از خدایان و آیین ها و استوره ها و از هرآنچه گذشتگان می زیستند، رها می سازد و خود را آفریدگارِ اکنون و آینده ای بی نیاکان می پندارد. یکی می آید و خود را آن چنان آزاد حس می کند که هر آنچه هست را در پرانتزِ تردید می نشاند و دوباره آن همه را و حتا تنِ خود را باز می آفریند. او با اندیشه، جهان را و حتا تنِ خود را بازآفریدهٔ خود می سازد. آن دیگری می آید و خِرَد را آن چنان بال و پری می دهد که حتا دین هم در محدودهٔ او پروانهٔ بودن می یابد. آن اندیشه پرستِ فرانسوی و این روشن نگرِ آلمانی همانی را خواهند انجامید که آن علم پرستِ انگلیسی گفته بود: باید طبیعت را زجر و شکنجه دهیم تا رازهایش را بر ما آشکار سازد. این آزادی در اندیشهٔ رها گشته از هر بند و زنجیری، با توانایی پیش می تازد و هرچه می یابد را به کوبهٔ تازیانهٔ دانش وامی دارد که رازهایش را آشکار سازد. آنگاه آن چیز، از آنِ این بردهٔ گذشته و خدایگانِ امروز و اکنون خواهد شد. بردگانِ در بندِ دیروز که هیچ نداشتند، امروز، به بردگانِ «آز» دگر دیسی یافته اند که هرچه هست را می خواهند یکجا ببلعند. آنچه نیازِ قومِ یهود در بیابانِ بی آب و علف بود، به معجزهٔ یهوه گره می خورد و در بیابانِ بی آیین و بی خدایِ علم پرستان و روشن نگران، هر نیازی با معجزهٔ خِرَد باید برآورده شود. در شهر و دیاری که بردگانِ آزادی می زیند، از هر تابو و مرز و بندی بیزارند. توده های زینده در این شهر و دیار، هر روز جنبشی نوین از برای شکستنِ پیمانی دیگر به پا می کنند که سده ها و هزاره ها مردمان را گرد آورده و معنا بخشیده است. در دیاری که خِرَدِ بی افق و آماج بر اورنگِ فرمانروایی نشسته است، هیچ استوره و آیینی ستایش نمی شود، در چنین شهر و دیاری، بردگانِ آزادی، بر هر آزاده ای می شورند و از دیارِ خود می رانند. در شهر و دیارِ ولشدگان، همه برابر شمرده می شوند و نریمانی و قهرمانی و والامنشی به داستان های کهنه کوچانده می شوند. به هر جنبشی در این چهار سدهٔ گذشته نگر اندازیم، تنها ویرانگرانِ ارزش های کهن را خواهیم یافت که هیچ به جای ویران شده ها نتوانستند بگذارند. آزادگان آبادگرانند و بردگانِ آزادی، چپاولگران و ویرانگرانند. در بارهٔ «آزادگی» می توان بدرازا فلسفید ولی در بارهٔ «آزادیِ» دور از تئولوژی، تنها می توان سخنی سیاسی به میان آوَرد. آزادگی با دهِشِ خدایی گره خورده است و آنگاه که آزادگان فرمان رانند، با فرِّ خود و با خدای خود نباید پیمان بشکنند، آزادگان پای در بندِ پیمان و خویشکاری دارند. بردگانِ آزادی می خواهند از هر بند و پیمانی بگریزند و ماننِد سیکلوپ های آمده در «اودیسه»، خدایان را ریشخند کنند و خود برای خود قانون بگذارند. آنجا که آزادگان می زیند، هماوردی معنا می یابد و آنجا که بردگانِ آزادی می زیند، فردگرایی و فریب و دریدنِ هم به خود چم می بخشد. در دیارِ بردگانِ آزادی، فرد گاه خود را فراتر از خدایان می بیند و گاه آنچنان مچاله می شود که خود و جهان را در «هیچ» بزرگی فرومی غلتانَد. کالبد شکافیِ شهر و دیارِ بردگانِ آزادی، ما را با نهفتی آکنده از پلشتی های خُرد روبارو می سازد. شهروندِ دیارِ بردگانِ آزادی آکنده از خواهش هاست و دهِشی در او یافت نمی شود. شهروندِ دیارِ بردگانِ آزادی این همه خواسته را از خدای نوین خواهان است. بردگانِ آزادی، شهروندانِ دیارِ خِرَدْخُدایی، بیش از گذشتگان به معجزه باور دارند. بردگانِ آزادی و ستایشگرانِ خدای نوین، «خِرَد»، خرافاتی ترین باشندگانِ تاریخ اند. آزادی باید پای در بندِ چیزی فراتر و سترگ تر از خود باشد و آن نیست مگر آزادگی، و آزادگی تنها در پناهِ خدایان، استوره ها، آیین ها، نیاکان و سرزمین باشنده است. به پسِ چهار سده که این انسانِ بخود ایستا و بردهٔ آزادی، چنین پنداشت،گفت و چنین کرد، به آنی که نیچه می گفت رسیده ایم: بیابان می گسترد…
چهارم نوامبر ۲۰۲۰
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
آزاده آنگاه ستوده می شد که در مرزهای آزادگی می زیست و نکوهیده می گشت اگر پا را از آن مرزها فراتر می نهاد. در شهر و دیارِ نژادگان و آزادگان هرکس جای ویژهٔ خود را داشت و خود را خوار نمی شمرد. مردمانی که این چنین می زیستند به آسانی از آیین ها و نیاکانِ خود نمی گذشتند و هرچیزی برای چنین مردمانی معنا و جایگاهِ ویژهٔ خود را داشت. انسانِ آزاد از گذشته ها و نیاکان، خود را از خدایان و آیین ها و استوره ها و از هرآنچه گذشتگان می زیستند، رها می سازد و خود را آفریدگارِ اکنون و آینده ای بی نیاکان می پندارد. یکی می آید و خود را آن چنان آزاد حس می کند که هر آنچه هست را در پرانتزِ تردید می نشاند و دوباره آن همه را و حتا تنِ خود را باز می آفریند. او با اندیشه، جهان را و حتا تنِ خود را بازآفریدهٔ خود می سازد. آن دیگری می آید و خِرَد را آن چنان بال و پری می دهد که حتا دین هم در محدودهٔ او پروانهٔ بودن می یابد. آن اندیشه پرستِ فرانسوی و این روشن نگرِ آلمانی همانی را خواهند انجامید که آن علم پرستِ انگلیسی گفته بود: باید طبیعت را زجر و شکنجه دهیم تا رازهایش را بر ما آشکار سازد. این آزادی در اندیشهٔ رها گشته از هر بند و زنجیری، با توانایی پیش می تازد و هرچه می یابد را به کوبهٔ تازیانهٔ دانش وامی دارد که رازهایش را آشکار سازد. آنگاه آن چیز، از آنِ این بردهٔ گذشته و خدایگانِ امروز و اکنون خواهد شد. بردگانِ در بندِ دیروز که هیچ نداشتند، امروز، به بردگانِ «آز» دگر دیسی یافته اند که هرچه هست را می خواهند یکجا ببلعند. آنچه نیازِ قومِ یهود در بیابانِ بی آب و علف بود، به معجزهٔ یهوه گره می خورد و در بیابانِ بی آیین و بی خدایِ علم پرستان و روشن نگران، هر نیازی با معجزهٔ خِرَد باید برآورده شود. در شهر و دیاری که بردگانِ آزادی می زیند، از هر تابو و مرز و بندی بیزارند. توده های زینده در این شهر و دیار، هر روز جنبشی نوین از برای شکستنِ پیمانی دیگر به پا می کنند که سده ها و هزاره ها مردمان را گرد آورده و معنا بخشیده است. در دیاری که خِرَدِ بی افق و آماج بر اورنگِ فرمانروایی نشسته است، هیچ استوره و آیینی ستایش نمی شود، در چنین شهر و دیاری، بردگانِ آزادی، بر هر آزاده ای می شورند و از دیارِ خود می رانند. در شهر و دیارِ ولشدگان، همه برابر شمرده می شوند و نریمانی و قهرمانی و والامنشی به داستان های کهنه کوچانده می شوند. به هر جنبشی در این چهار سدهٔ گذشته نگر اندازیم، تنها ویرانگرانِ ارزش های کهن را خواهیم یافت که هیچ به جای ویران شده ها نتوانستند بگذارند. آزادگان آبادگرانند و بردگانِ آزادی، چپاولگران و ویرانگرانند. در بارهٔ «آزادگی» می توان بدرازا فلسفید ولی در بارهٔ «آزادیِ» دور از تئولوژی، تنها می توان سخنی سیاسی به میان آوَرد. آزادگی با دهِشِ خدایی گره خورده است و آنگاه که آزادگان فرمان رانند، با فرِّ خود و با خدای خود نباید پیمان بشکنند، آزادگان پای در بندِ پیمان و خویشکاری دارند. بردگانِ آزادی می خواهند از هر بند و پیمانی بگریزند و ماننِد سیکلوپ های آمده در «اودیسه»، خدایان را ریشخند کنند و خود برای خود قانون بگذارند. آنجا که آزادگان می زیند، هماوردی معنا می یابد و آنجا که بردگانِ آزادی می زیند، فردگرایی و فریب و دریدنِ هم به خود چم می بخشد. در دیارِ بردگانِ آزادی، فرد گاه خود را فراتر از خدایان می بیند و گاه آنچنان مچاله می شود که خود و جهان را در «هیچ» بزرگی فرومی غلتانَد. کالبد شکافیِ شهر و دیارِ بردگانِ آزادی، ما را با نهفتی آکنده از پلشتی های خُرد روبارو می سازد. شهروندِ دیارِ بردگانِ آزادی آکنده از خواهش هاست و دهِشی در او یافت نمی شود. شهروندِ دیارِ بردگانِ آزادی این همه خواسته را از خدای نوین خواهان است. بردگانِ آزادی، شهروندانِ دیارِ خِرَدْخُدایی، بیش از گذشتگان به معجزه باور دارند. بردگانِ آزادی و ستایشگرانِ خدای نوین، «خِرَد»، خرافاتی ترین باشندگانِ تاریخ اند. آزادی باید پای در بندِ چیزی فراتر و سترگ تر از خود باشد و آن نیست مگر آزادگی، و آزادگی تنها در پناهِ خدایان، استوره ها، آیین ها، نیاکان و سرزمین باشنده است. به پسِ چهار سده که این انسانِ بخود ایستا و بردهٔ آزادی، چنین پنداشت،گفت و چنین کرد، به آنی که نیچه می گفت رسیده ایم: بیابان می گسترد…
چهارم نوامبر ۲۰۲۰
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
نه راهبرِ «توده» که فرمانروای «مردم» بباید بود!
«مردم» با استوره ها و آیین های خود، با سرزمینی ویژه، خدایانی ویژه، فرمانروایانی ویژه، شادی ها و اندوه هایی ویژه، جنگ ها و آشتی هایی ویژه، سوگند ها و باور هایی ویژه ووو چم می یابند. مردمِ بیرون از آنچه که آمد، دیگر هویتی نخواهد داشت؛ به «توده»ای دگر می شود که هر آیینی از دیگر سرزمین ها و دیگر مردمان می تواند آن را به دنبال خود کشانده و از خود بی خودش سازد. «توده» بی آیین است، بی بنیاد است، در پِیِ سود و زیانِ خود است و به آسانی می تواند از هرآنچه کیستی و چیستی، تاریخ، آیین و سرزمینِ خود است دست کِشَد و آن را وانهد. «توده» به آسانی می تواند فریب خورده و از دین و آیین و نیاکانش بگذرد و بر هرآنچه او را در دمِ اکنون خوشایند باشد کُرنش کرده و آن را بپذیرد. «توده» هماره فریب می خورد و هرگز بر او نباید امید بست. «توده» می تواند هردم به رنگی درآید. «توده» فریب می خورد ولی نیرنگباز نیز می باشد چراکه والامنشی و نژادگی را باخته است. «توده» خدایان و شاهانِ میهن را رها کرده و به بندگی خودکامه ها و بیگانگانِ توده نواز و توده فریب تن می دهد. «توده» فرمانبری از شاهانِ نژاده و فرمانرانانِ نریمان را که در پایگانی بسیار بالا هستند را نمی پسندد و به وارونه چاپلوسانه در برابرِ رهبرانی پیشانی به خاکِ پایشان می ساید که از نزدیکی و همکیشی با او دم می زنند و با روبندِ فریب می زیند. باید از خود آغازید. باید به استوره ها و آیین های نیاکان بازگشت. باید با دریافتی ژرف از آنچه نیاکانمان بودند ما نیز بکوشیم آنی شویم که هستیم. با تکیه بر آنی که نیاکانمان بودند ما نیز خواهیم توانست خود را باز آفرینیم و رستاخیز نیاکان در آنی که ما می آفرینیم نمود یابند و هستی گیرند. آن ایرانیانی که در خود، آیین های نیاکان را بازآفرینند و از ایرنگ های آنان در گذرند، بیگمان سرفرازی خواهند آفرید. اگر این بن پایه ها رستاخیز یابند خواهیم توانست «توده» را دوباره به «مردم» دگر کنیم. آنگاه به آنچه به پسِ تازیان بر ما رفته، باریک تر خواهیم نگریست و خود را از هرآنچه توده گرایی و چاپلوسی است رها خواهیم ساخت. آنگاه آنانی را که در درازنای بیش از هزاره، کوشیدند تا فردوسی سان سخن گویند و چون نیاکان بزیند و بینجامند، ارج نهاده و چون پیشاهنگانمان خواهیم ستود. هر کدامین از ماایرانیان باید جایگاهِ خود را بشناسیم و برآنچه هستیم پای فشاریم ولی آنی را نخواهیم که سزاوارش نیستیم. اگر سرنوشت و بخت یکی از ما را کبوتر ساخت، در پِیِ پرواز با باز نباشیم. آزمند و رشک ورز نباید بود. آنی شویم که هستیم و نخواهیم آنی شویم که آندیگری است. مردم، جایی چم می یابد که هرکس جایگاه ویژه ی خود را بشناسد. توده، آنجاست که هیچکس جایگاه ویژه ی خود را نمی شناسد و هر کس خود را سزاوار و شایسته آنی می داند که نیست. توده، آنجاست که هرکس پا جایی می نهد که آنسوی گلیمِ خویش است. توده، انبوهی از تازشگرانند و پایمالانی به گلیم دیگران. ایرانیان آنگاه دیگر توده نیستند که چمِ مهر و آیین و سوگند و پیمان را باز یابند. پیمان، همان اندازه است. پیمان پذیرشِ بخت است، پذیرشِ بهره است. پیمان، پذیرشِ مرزهای گلیم است. در آیینِ جمشید و مهر و فریدون، بدی و پلیدی همانا پیمان شکنی و اندازه دری است. در دلِ این پیمان، ما مردمِ ایران می شویم. جایگاهِ راستینِ خود را بازمی شناسیم؛ جایگاهِ فرمانروا و فرمانبر را گرامی می داریم. از آز و رشک می پرهیزیم، آنگاه ما دوباره بر می خیزیم. و دیگر نه فرزندِ زمانه که پدر و آفریدگارِ روزگارِ خود خواهیم بود. آنی شویم که هستیم. ایرانِ سرفراز ما را این چنین می خواهد. مِهرِ پُرمِهر با ده هزار چشم ایران را و ما را می پاید.
خسرو یزدانی
۱-۶-۲۰۱۷ فرانسه
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
@khosrowchannel
«مردم» با استوره ها و آیین های خود، با سرزمینی ویژه، خدایانی ویژه، فرمانروایانی ویژه، شادی ها و اندوه هایی ویژه، جنگ ها و آشتی هایی ویژه، سوگند ها و باور هایی ویژه ووو چم می یابند. مردمِ بیرون از آنچه که آمد، دیگر هویتی نخواهد داشت؛ به «توده»ای دگر می شود که هر آیینی از دیگر سرزمین ها و دیگر مردمان می تواند آن را به دنبال خود کشانده و از خود بی خودش سازد. «توده» بی آیین است، بی بنیاد است، در پِیِ سود و زیانِ خود است و به آسانی می تواند از هرآنچه کیستی و چیستی، تاریخ، آیین و سرزمینِ خود است دست کِشَد و آن را وانهد. «توده» به آسانی می تواند فریب خورده و از دین و آیین و نیاکانش بگذرد و بر هرآنچه او را در دمِ اکنون خوشایند باشد کُرنش کرده و آن را بپذیرد. «توده» هماره فریب می خورد و هرگز بر او نباید امید بست. «توده» می تواند هردم به رنگی درآید. «توده» فریب می خورد ولی نیرنگباز نیز می باشد چراکه والامنشی و نژادگی را باخته است. «توده» خدایان و شاهانِ میهن را رها کرده و به بندگی خودکامه ها و بیگانگانِ توده نواز و توده فریب تن می دهد. «توده» فرمانبری از شاهانِ نژاده و فرمانرانانِ نریمان را که در پایگانی بسیار بالا هستند را نمی پسندد و به وارونه چاپلوسانه در برابرِ رهبرانی پیشانی به خاکِ پایشان می ساید که از نزدیکی و همکیشی با او دم می زنند و با روبندِ فریب می زیند. باید از خود آغازید. باید به استوره ها و آیین های نیاکان بازگشت. باید با دریافتی ژرف از آنچه نیاکانمان بودند ما نیز بکوشیم آنی شویم که هستیم. با تکیه بر آنی که نیاکانمان بودند ما نیز خواهیم توانست خود را باز آفرینیم و رستاخیز نیاکان در آنی که ما می آفرینیم نمود یابند و هستی گیرند. آن ایرانیانی که در خود، آیین های نیاکان را بازآفرینند و از ایرنگ های آنان در گذرند، بیگمان سرفرازی خواهند آفرید. اگر این بن پایه ها رستاخیز یابند خواهیم توانست «توده» را دوباره به «مردم» دگر کنیم. آنگاه به آنچه به پسِ تازیان بر ما رفته، باریک تر خواهیم نگریست و خود را از هرآنچه توده گرایی و چاپلوسی است رها خواهیم ساخت. آنگاه آنانی را که در درازنای بیش از هزاره، کوشیدند تا فردوسی سان سخن گویند و چون نیاکان بزیند و بینجامند، ارج نهاده و چون پیشاهنگانمان خواهیم ستود. هر کدامین از ماایرانیان باید جایگاهِ خود را بشناسیم و برآنچه هستیم پای فشاریم ولی آنی را نخواهیم که سزاوارش نیستیم. اگر سرنوشت و بخت یکی از ما را کبوتر ساخت، در پِیِ پرواز با باز نباشیم. آزمند و رشک ورز نباید بود. آنی شویم که هستیم و نخواهیم آنی شویم که آندیگری است. مردم، جایی چم می یابد که هرکس جایگاه ویژه ی خود را بشناسد. توده، آنجاست که هیچکس جایگاه ویژه ی خود را نمی شناسد و هر کس خود را سزاوار و شایسته آنی می داند که نیست. توده، آنجاست که هرکس پا جایی می نهد که آنسوی گلیمِ خویش است. توده، انبوهی از تازشگرانند و پایمالانی به گلیم دیگران. ایرانیان آنگاه دیگر توده نیستند که چمِ مهر و آیین و سوگند و پیمان را باز یابند. پیمان، همان اندازه است. پیمان پذیرشِ بخت است، پذیرشِ بهره است. پیمان، پذیرشِ مرزهای گلیم است. در آیینِ جمشید و مهر و فریدون، بدی و پلیدی همانا پیمان شکنی و اندازه دری است. در دلِ این پیمان، ما مردمِ ایران می شویم. جایگاهِ راستینِ خود را بازمی شناسیم؛ جایگاهِ فرمانروا و فرمانبر را گرامی می داریم. از آز و رشک می پرهیزیم، آنگاه ما دوباره بر می خیزیم. و دیگر نه فرزندِ زمانه که پدر و آفریدگارِ روزگارِ خود خواهیم بود. آنی شویم که هستیم. ایرانِ سرفراز ما را این چنین می خواهد. مِهرِ پُرمِهر با ده هزار چشم ایران را و ما را می پاید.
خسرو یزدانی
۱-۶-۲۰۱۷ فرانسه
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
@khosrowchannel
مِیِ اشک آلود
شبی به میخانه ای درآمدم.
دیدم ساقی ها مِی می ریزند و همگان می نوشند. دیدم در میانِ آن همه دود و پیاله و مِی، یکی می خوانَد، یکی خنده ای بلند سر داده و پیاله به پیالهٔ دوست می زند و نوش می گوید. دیدم یکی در گوشهٔ میخانه با خود زیر لب چیزی می گوید و می گِرید. یکی از ساقی ها پیاله به دست سوی مردِ گریان رفت، او را در آغوش گرفت، در کنارش نشست و انگشت به چشمانِ گریانش کشید. در این میان آدم های بسیاری به میخانه آمدند. ساقی ها بیشتر شدند. دیدم و شنیدم چه خندان و چه گریان، همه از درد و اندوهِ روزگاران می گفتند. ساقی ها پیاپِی انگشت به چشمان گریان می مالیدند و در پیاله ها می چرخانیدند. در میخانه دیگر جایی برای نشستن نبود. کسانی را دیدم که تَنگِ هم ایستاده و می نوشیدند؛ انگار هیچکس نمی خواست میخانه را ترک کند. از خود می پرسیدم در آن مِی و در آن خانه چه هست که همه را این چنین به هم نزدیک می کند. این کسان که چنین مهربانانه با هم می نوشیدند و همدلی می کردند در بیرونِ میخانه نه همسایه بودند، نه هم پیمان. کَس کَس را نمی شناخت ، تنها نامِ همدیگر را می پرسیدند. در این دم به این چیزها می اندیشیدم که ساقی نزدیک شد، پیاله ای به دستم داد و گفت نوش. پیاله را سرکشیدم و به دیگران نزدیکتر شدم. پیالهٔ دوم را که نوشیدم احساس کردم سینه ام گرم تر شد و دلم تپید. دیگر تنگِ دیگران ایستاده بودم، می نوشیدم و می نوشیدم. نوش می گفتم و نوش می شنیدم. شاد بودم ولی از تهِ دل می گریستم. ساقی آمد انگشت خود را با اشکهایم خیس کرد سپس آن را در پیاله فرو برد و در مِی چرخاند. برگونه ام بوسه ای زد و رفت. دوباره آن پرسش های پیشین در سرم به چرخش آمدند. به سوی میز مردی که می گریست رفتم. دست بر شانهٔ مردِ دیگری که او را دلداری می داد گذاشتم. لبخندی زد و جای خودش را به من داد و رفت. مردِ گریان به چشمانِ اشک آلودم نگاهی کرد و دستانم را در دستان خود فشرد. از رازِ انگشتِ ساقی پرسیدم. او مرا گفت: این مِی که ما می نوشیم آغشته به اشکِ بیشماران است. تو امشب از مِیِ آغشته به اشک دیگران نوشیدی؛ زین پس دیگران مِیِ آغشته به اشکِ تو خواهند نوشید. جز این اگر می بود اینجا دیگر همدلی نبود.
دیگر هیچ شبی جایی به جز آن میخانه نرفتم…
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
شبی به میخانه ای درآمدم.
دیدم ساقی ها مِی می ریزند و همگان می نوشند. دیدم در میانِ آن همه دود و پیاله و مِی، یکی می خوانَد، یکی خنده ای بلند سر داده و پیاله به پیالهٔ دوست می زند و نوش می گوید. دیدم یکی در گوشهٔ میخانه با خود زیر لب چیزی می گوید و می گِرید. یکی از ساقی ها پیاله به دست سوی مردِ گریان رفت، او را در آغوش گرفت، در کنارش نشست و انگشت به چشمانِ گریانش کشید. در این میان آدم های بسیاری به میخانه آمدند. ساقی ها بیشتر شدند. دیدم و شنیدم چه خندان و چه گریان، همه از درد و اندوهِ روزگاران می گفتند. ساقی ها پیاپِی انگشت به چشمان گریان می مالیدند و در پیاله ها می چرخانیدند. در میخانه دیگر جایی برای نشستن نبود. کسانی را دیدم که تَنگِ هم ایستاده و می نوشیدند؛ انگار هیچکس نمی خواست میخانه را ترک کند. از خود می پرسیدم در آن مِی و در آن خانه چه هست که همه را این چنین به هم نزدیک می کند. این کسان که چنین مهربانانه با هم می نوشیدند و همدلی می کردند در بیرونِ میخانه نه همسایه بودند، نه هم پیمان. کَس کَس را نمی شناخت ، تنها نامِ همدیگر را می پرسیدند. در این دم به این چیزها می اندیشیدم که ساقی نزدیک شد، پیاله ای به دستم داد و گفت نوش. پیاله را سرکشیدم و به دیگران نزدیکتر شدم. پیالهٔ دوم را که نوشیدم احساس کردم سینه ام گرم تر شد و دلم تپید. دیگر تنگِ دیگران ایستاده بودم، می نوشیدم و می نوشیدم. نوش می گفتم و نوش می شنیدم. شاد بودم ولی از تهِ دل می گریستم. ساقی آمد انگشت خود را با اشکهایم خیس کرد سپس آن را در پیاله فرو برد و در مِی چرخاند. برگونه ام بوسه ای زد و رفت. دوباره آن پرسش های پیشین در سرم به چرخش آمدند. به سوی میز مردی که می گریست رفتم. دست بر شانهٔ مردِ دیگری که او را دلداری می داد گذاشتم. لبخندی زد و جای خودش را به من داد و رفت. مردِ گریان به چشمانِ اشک آلودم نگاهی کرد و دستانم را در دستان خود فشرد. از رازِ انگشتِ ساقی پرسیدم. او مرا گفت: این مِی که ما می نوشیم آغشته به اشکِ بیشماران است. تو امشب از مِیِ آغشته به اشک دیگران نوشیدی؛ زین پس دیگران مِیِ آغشته به اشکِ تو خواهند نوشید. جز این اگر می بود اینجا دیگر همدلی نبود.
دیگر هیچ شبی جایی به جز آن میخانه نرفتم…
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
Telegram
attach 📎
کیست آن سروِ سرکشِ روییده در بیابان که با شن های فرمانبرِ باد از ریشه های خفته در ژرفنای کهن چشمه های استوره سخن می گوید؟
#خسرو_یزدانی
#تکانه
7-2-2024
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
7-2-2024
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
Telegram
attach 📎
گاهی می آیند چون می خواهند دوستت بدارند
گاهی می روند چون می خواهند دوستت بمانند!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۹ فوریه ۲۰۲۴
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
گاهی می روند چون می خواهند دوستت بمانند!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
۹ فوریه ۲۰۲۴
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید،
و نوشتار ها را به دیگر اندیشورزان نیز بفرستید!
Telegram
attach 📎
گُدار آنجاست که رود را ژرفایی نیست و می توان از سویی به سوی دیگر گذر کرد. رودِ پرسش های دهشت بار و شگرفِ زندگی را گُداری نیست.
فلسفه، بی گُدار به آب زدن است!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
فلسفه، بی گُدار به آب زدن است!
#خسرو_یزدانی
#تکانه
@khosrowchannel
به کانالِ فلسفیِ « تکانه » در تلگرام بپیوندید!
Telegram
attach 📎