Forwarded from ژاژخایان
پره حسابا از خون
این همه مظلوم
یه مامور زخمی
هزارتا مظنون
این همه مظلوم
یه مامور زخمی
هزارتا مظنون
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت((:
-پاسخ جواد نوروزی به حمید و فروغ
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت((:
-پاسخ جواد نوروزی به حمید و فروغ
Forwarded from sarah
با من از جَهَنَّم سخن مگو،من مرگِ رُز هایِ سرخِ باغ را،به چَشم دیده ام؛
و چیزی از آه هایِ مادرممگو،به من که رعدِ سپهر را به وضوح شَنیده ام؛
تو که چیزی نمیدانی،میدانی؟
من تمامِ علف هایِ زردِ کِشتزار را به دست چیده ام؛
با من از جَهنَّم سخن مگو،مگذار خندهِ پُر تمسخرم آزارت دهد،
من رقصهِ زمینِ کرمان را لمس کرده ام،من مرگِ برگِ درختان را در فصل زرد،به چَشم دیده ام؛
قصه هایی از سرزمینِ پَریان برایممخوان،من بالهایِ خشکِ جیرجیرک پوشیده ام؛
با من از جَهَنَّم سخن مگو،نه از برزخ،نه از جَنَّت،و نه از رستاخیز؛
من مرز هایِ خون آلودِ اهواز دیده ام،من دریایِ سرخ رنگِ فارس را،و آسمانِ پُر زِ خاکسترِ تهران دیده ام؛
با من از آتشِ سوزان سخن مگو،تو آتشِ افتاده بر گیلان ندیده ای،تو بالِ شکستهِ عقابِ بلوچ،در آسمانِ پرتقالیِ زمین،در غروب گَهان ندیده ای؛
تو در بهشت نبوده ای،اما زندگی ات زِ آن کمتر نبوده است،
با من از جَهَنَّم سخن مگو،تو یک اقیانوسِ پُر زِ خون ندیده ای؛
با من از جَهَنَّم سخن مگو،و از آسمانِ پاکِ آبی رنگ،تو آبیِ چشمانِ بستهِ دخترکِ بَلوچ را،ندیده ای؛
من برفِ سیاهِ آبان را دیده ام، و تو بارانِ سپیدِ بهمن را دیده ای؛
من زَهر را در لبخند دیده ام،و تو طعمِ خندهِ شیرینِ بی غم را چشیده ای؛
با من از "دو"یِ پُر زِ خوشی سخن مگو،من "هشتِ" پُر زِ خون را دیده ام؛
من طعمِ گَسِ پرواز در آتش،و بویِ گوشتِ سوختهِ خُفّاش شَنیده ام؛
تو چَشمانت را با ابریشم به هم دوخته ای،من شِکافتَن نخِ پولادینِ زمینِ رَشت،و زیر زمین های پُر از ساز دیده ام؛
با من از جَهَنَّم سخن مگو،من جَهَنَّم را به دیده کشیده ام و در آن رقصیده ام،
مندوزخ را به دستانم گرفته ام؛
با من از جهنم سخن مگو،من مرگِ رُز هایِ سرخِ باغ را،به چَشم دیده ام.
۹۸/۱۱/۲۸
- سارا عسگری
و چیزی از آه هایِ مادرممگو،به من که رعدِ سپهر را به وضوح شَنیده ام؛
تو که چیزی نمیدانی،میدانی؟
من تمامِ علف هایِ زردِ کِشتزار را به دست چیده ام؛
با من از جَهنَّم سخن مگو،مگذار خندهِ پُر تمسخرم آزارت دهد،
من رقصهِ زمینِ کرمان را لمس کرده ام،من مرگِ برگِ درختان را در فصل زرد،به چَشم دیده ام؛
قصه هایی از سرزمینِ پَریان برایممخوان،من بالهایِ خشکِ جیرجیرک پوشیده ام؛
با من از جَهَنَّم سخن مگو،نه از برزخ،نه از جَنَّت،و نه از رستاخیز؛
من مرز هایِ خون آلودِ اهواز دیده ام،من دریایِ سرخ رنگِ فارس را،و آسمانِ پُر زِ خاکسترِ تهران دیده ام؛
با من از آتشِ سوزان سخن مگو،تو آتشِ افتاده بر گیلان ندیده ای،تو بالِ شکستهِ عقابِ بلوچ،در آسمانِ پرتقالیِ زمین،در غروب گَهان ندیده ای؛
تو در بهشت نبوده ای،اما زندگی ات زِ آن کمتر نبوده است،
با من از جَهَنَّم سخن مگو،تو یک اقیانوسِ پُر زِ خون ندیده ای؛
با من از جَهَنَّم سخن مگو،و از آسمانِ پاکِ آبی رنگ،تو آبیِ چشمانِ بستهِ دخترکِ بَلوچ را،ندیده ای؛
من برفِ سیاهِ آبان را دیده ام، و تو بارانِ سپیدِ بهمن را دیده ای؛
من زَهر را در لبخند دیده ام،و تو طعمِ خندهِ شیرینِ بی غم را چشیده ای؛
با من از "دو"یِ پُر زِ خوشی سخن مگو،من "هشتِ" پُر زِ خون را دیده ام؛
من طعمِ گَسِ پرواز در آتش،و بویِ گوشتِ سوختهِ خُفّاش شَنیده ام؛
تو چَشمانت را با ابریشم به هم دوخته ای،من شِکافتَن نخِ پولادینِ زمینِ رَشت،و زیر زمین های پُر از ساز دیده ام؛
با من از جَهَنَّم سخن مگو،من جَهَنَّم را به دیده کشیده ام و در آن رقصیده ام،
مندوزخ را به دستانم گرفته ام؛
با من از جهنم سخن مگو،من مرگِ رُز هایِ سرخِ باغ را،به چَشم دیده ام.
۹۸/۱۱/۲۸
- سارا عسگری
Forwarded from برنامه ناشناس
چرا مصاحبمون را نذاشتن
چرا مصاحبمون را نذاشتن
ما رفته بودیم اکران جهان با من برقص و کلی باهامون مصاحبه کردن
Forwarded from رۆژ☀️ (Rozha)
حاضرم ۱۰ سال از زندگیمو بدم همین الان تابستون شه
Forwarded from برنامه ناشناس
منم حاضرم بدم تابستون شه
منم حاضرم بدم تابستون شه
Forwarded from رۆژ☀️ (Rozha)
دادن رو که منم بلدم بدم از جونت مایه بذار حاجی