کتابخانه دانشگاهی – Telegram
کتابخانه دانشگاهی
145K subscribers
9.92K photos
1.09K videos
470 files
4.84K links
📚 بزرگترین اجتماع فرهیختگان در تلگرام

.


سفارش تبلیغات:
@Library_Ad


.


.


اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/Academic_Library

.


.

کانال دوم ما:
@BookTop
.

.


.



.




انتقاد و پیشنهاد:
@libraryy

.



.



.



.



.
Download Telegram
اینکه هرروز صبح از تخت‌خواب بیرون بیای تا با همون چیزای همیشگی روبرو بشی، هربار و هربار واقعا شجاعت بزرگی می‌طلبه ...


#چارلز_بوكفسکی

📚 @Academic_Library
#کتاب و #آب هر دو در بحران هستند؛

یکی از کم مصرفی، آن یکی از پر مصرفی ...!



📚 @Academic_Library
#یک_دقیقه_مطالعه 📚

ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﯾﮏ ﭼﯿﺰ ﻣﻘﺪﺱ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ؛
ﯾﮏ ﻓﺎﺻﻠﻪ ...!
ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻳﺪ !؟
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ،
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻣﻌﺎﺑﺪ ﻭ ﻣﺴﺎﺟﺪ مقدس، ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﺍﻳﺠﺎﺩ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﺩﺍﺭﻧﺪ ...!
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﻳﻌﻨﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﻧﺸﺪﻥ ﺑﻪ ﺣﺮﯾﻤﯽ ﮐﻪ ؛
ﺣﻖّ ﻣﺴﻠّﻢ ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ !
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﯼ ﻣﻘﺪﺱ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﻣﺘﺮ ،
ﻭ ﻫﻢ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﻓﮑﺮ ، ﺭﻋﺎﯾﺖ ﺷﻮﺩ .
ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺎ ﺣﻖّ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻫﺮﻃﻮﺭﮐﻪ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﻣﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ،
ﺳﺮﮎ ﺑﮑﺸﯿﻢ ﻳﺎ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﻛﻨﻴﻢ ...!
حتی ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﻣﺎﻥ ...

✍🏻 #دكتر_حلت

📚 @Academic_Library
‏۹۰۰دوست فیسبوکی
۲۵۰مخاطب واتس آپی

باز هم بیرون آی سی یو، او فقط زن و بچه و والدینش را داشت، کسانی که هرگز وقتی نداشت تا با آنها صرف کند.


📚 @Academic_Library
جوانان «فکر» می‌کنند که پول همه‌ چیز است؛ اما وقتی بزرگ شدند «می‌فهمند» که پول همه‌ چیز است!



#اسکار_وایلد

📚 @Academic_Library
👍1
آن دگرگونی هایی را که دلتان می خواهد در دنیا ببینید، نخست از خودتان آغاز کنید ...



📚 @Academic_Library
👍1
هماهنگ‌ترین کار گروهی ایرانیان❗️

معمولا" گفته می‌شود ایرانیان نمی‌توانند کار گروهی انجام بدهند. برای همین کشور پر از تک‌ستاره‌های درخشان است. در ورزش‌های تیمی خیلی خوب نیستیم اما در رشته‌های انفرادی حرف‌های زیادی برای گفتن داریم و ...

اما یک مدل همکاری در ایران داریم که بعید است مشابه خارجی داشته باشد. در جاده‌ی دوطرفه‌ای رانندگی می‌کنید که هیچ‌کدام از راننده‌ها را نمی‌شناسید اما آنها برایتان چراغ می‌زنند. چند نفر انگشت اشاره‌شان را از شیشه بیرون می‌آورند، رو به آسمان می‌گیرند و می‌چرخانند. یعنی خلاف نکن پلیس جلوتر ایستاده!

این نوع همکاری و همدلی ملی_میهنی فوق‌العاده است. انگار پلیس غولِ بازی است و نباید شما را که تخلف می‌کنید بخورد تا بتوانید به مرحله‌ی بعد صعود کنید!

_ پلیس دوست ما نیست و کارش فقط جریمه کردنه!
_ دولت که هوامونو نداره، ما مردم باید هوای همو داشته باشیم.
_ آدم باس معرفت داشته باشه!
_ مچل کردن پلیس حال میده!
و ...

هر کس برای کاری که می‌کند دلیلی می‌آورد، اما این نوع همکاری و هماهنگی فی‌البداهه، مهربانانه، قانون‌شکنانه و ... جالب توجه است و نشان می‌دهد ما گِل همکاری در وجودمان هست، شاید لگد کم خورده است یا اندازه‌ی کافی وَرزَش نداده‌اند!

#احسان_محمدی

📚 @Academic_Library
‏داشتن اجداد و پيشينيان و مشاهير اسمش فرهنگ نيست؛ بهش ميگن تاريخ غنى!!

فرهنگ طرز رفتار و برخورد
مردم جامعه با همديگر است!


🆑 @Academic_Library
👍1
گرفتاری این دنیا از این است که
نادان به کار خود اطمینان دارد
و دانا از کار خود مطمئن نیست ...



#برتراند_راسل

📚 @Academic_Library
روزگاری نه چندان دور ...
سکه تمام بهار فقط ۳۸ هزار تومان!

قیمت هر سکه به ۳ میلیون و ۳۰۰ هزارتومن رسید !!


📚 @Academic_Library
عکسی بی بدیل از کشتی تفریحی "رافائل" متعلق به ایران در دهه 50 که در جنگ تحمیلی سال 62 توسط موشک‌های عراقی نابود شد !

رافائل در سال ۱۹۶۲ به طول ۲۷۶متر و عرض ۳۱متر ساخته شد بود.


📚 @Academic_Library
کفاره ی نادانی ما چنان سنگین است،
که به جبرانش دیری باید،
هر زمان منتظر فاجعه ای دیگر باشیم ...


#شاملو

📚 @Academic_Library
بهترینِ خودت باش ...



📚 @Academic_Library
#تا_انتها_بخوانید 📚

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می‌شد
وقتی می‌گفتند : چرا دیر می‌آیی؟
جواب می‌داد : یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم!
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می‌زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود .
یک روز از پچ پچ‌های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود

مرد هر زمان نمی‌توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آن ها می‌خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر میخواست!

یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند
مرد درحالیکه نشسته بود و دستی به موهای بلند و کم پشتش می‌کشید به فکر فرو رفت ،
باید کاری می کرد ، باید خودش را اصلاح می‌کرد!

ناگهان فکری به ذهنش رسید :
"او می توانست بازیگر باشد!"

از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاس هایش را مرتب تشکیل می‌داد، و همه‌ی سفارشات مشتریانش را قبول می‌کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می‌زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می‌رفت، دست هایش را به هم می‌مالید و با اعتماد به نفس بالا می‌گفت : خوب بچه‌ها درس جلسه‌ی قبل را مرور می‌کنیم!
سفارش‌های مشتریانش را قبول می‌کرد اما زمان تحویل بهانه‌های مختلفی می‌آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد : تا حالا چند بار مادرش مرده ، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده و ده‌ها بار به خواستگاری رفته بود ....

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده!
مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!

اما او دیگر با خودش «صادق » نیست
او الان یک بازیگر است ، همانند بقيه مردم ...

📚 @Academic_Library
👍1
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود
بوسه است.


2 مرداد هجدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو 🥀

📚 @Academic_Library
نوشته بود: «شما روانشناس هستید؟»

من با خودم فکر کردم من روانشناسِ روانِ خودم هستم.
اصلا هر آدمی بهترین روانشناس خودش است. هیچ آدمی مثل خود آدم، خودش را نمی‌شناسد.

هر کسی می‌تواند به همه دروغ بگوید، نقاب بزند به چهره، فیلم بازی کند، اما نمی‌تواند به خودش دروغ بگوید، خودش را گول بزند.

نوشته بود: «... من با خودم مشکل دارم...»

دلم می‌خواست برایش بنویسم: «چون با خودت مهربان نیستی، خودت را دوست نداری...»

دردها از جایی شروع می‌شود که خودمان را نمی‌بینیم، خودمان را فراموش می‌کنیم. یادمان می‌رود آدم باید با خودش مهربان باشد، باید خودش را دوست داشته باشد.

اصلا" آدم باید گاهی خودش را بردارد، ببرد یک گوشه‌ای، دست بیندازد دور گردن خودش، خودش را ببوسد، با خودش آشتی کند، گذشته را فراموش کند حتی.

هی اشتباهش را پتک نکند، نکوبد توی سر خودش، هی با پشت دست محکم نزند توی دهان خودش، مدام به خودش سرکوفت نزند که اشتباه کردی، که باختی، که باید آن یکی راه را می‌رفتی، آن یکی راه را انتخاب می‌کردی.

آدمیزاد فراموشکار است. گاهی یادش می‌رود بشر جایزالخطاست، باید اشتباه کند، باید هزار راه برود و برگردد تا راه را پیدا کند، تا آدم شود.

آدمیزاد کم‌حافظه است، یادش می‌رود باید با خودش مدارا کند گاهی، نباید با خودش سختگیر باشد، هی خودش را به چالش بکشد، گیر بدهد به خودش، به دور و برش، نباید سر خودش داد بزند، خودش را بازخواست کند هی. هی انگشت کند توی چشم و چال خودش، چشم و چال گذشته‌اش...

آدم اگر آدم است باید حواسش به خودش باشد، با خودش مهربان باشد، خودش را دوست داشته باشد، با خودش دوست باشد.

باید گاهی پیشانی خودش را ببوسد، لُپ خودش را بکشد، بزند قد خودش، خودش را ببخشد، با خودش آشتی کند. آدمیزاد اگر روانشناس خوبی باشد چاره‌ای ندارد جز اینکه با خودش آشتی کند.

#مریم_سمیع‌زادگان

📚 اینستاگرام ما را دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library

📚 @Academic_Library
راست است که
صاحبان دل‌های حساس نمی‌میرند
بلکه
بی هنگام ناپدید می‌شوند ...


#احمد_شاملو

📚 @Academic_Library
#یک_دقیقه_مطالعه 📚

با اتوبوس به سمت یکی از شهرهای شمالی کشور می‌رفتم و مشغول مطالعۀ کتاب بودم.

دو دختر نوجوان در صندلی جلو نشسته بودند و با یک آهنگِ دیس‌دیس‌دار سرشان را به چپ و راست تکان می‌دادند و با خوانندۀ آهنگ همراهی می‌کردند! ترانه را کامل حفظ بودند.

از لای دو صندلی به آنها نگاه کردم. دو نفرشان از یک هدفون استفاده می‌کردند و هرکدامشان یکی از گوشی‌ها را در گوشش داشت. شدیدا غرقِ دنیای خودشان بودند.

من نمی‌توانستم مطالعه کنم چون علاوه بر آنکه صدای زیری از هدفون به گوش می‌رسید آنها هم با آهنگ زمزمه می‌کردند!

با خودم درگیر بودم که به آنها تذکر بدهم یا نه. البته من با کلمۀ تذکر مشکل دارم چون برایم تداعی‌کنندۀ خط‌کش استیل، مداد لای انگشت و یا زدن دستبند به دست است!

خودم را قانع کردم که تذکر که نه، ولی خواهش کنم که مراعات کنند. از خودم پرسیدم که چگونه بگویم و چه بگویم؟ این خیلی مهم است.

سناریوهای مختلفی از ذهنم عبور کرد. چون در سن حسّاسی بودند نمی‌خواستم که از واکنش من ناراحت شوند.

هر بار که تصمیم می‌گرفتم بلند شوم و خواسته‌ام را بیان کنم، صدایی در درونم شروع به حرف زدن می‌کرد:

_ خودمانیم. اگر این دو دختر، پسر بودند باز هم از آنها می‌خواستی که مراعات کنند؟ مطمئن هستی که با دختر بودن آنها مشکل نداری و مسئله‌ی جنسیت در میان نیست؟ مطمئن هستی که هنجارهای سنّتی حاکم بر جامعه که این رفتارها را برای دختران نمی‌پسندد ریشۀ واکنش تو نیست؟ واقعا اگر این دونفر پسر بودند مانند مادربزرگِ خدابیامرزت که فقط وقتی پسرها می‌خندیدند می‌گفت "خدایا دل همه‌ی جوانان را شاد کن" از خندۀ آنها خوشحال نمی‌شدی؟

خودم را قانع کردم که این حرفها نیست و تصمیم گرفتم که خواسته‌ام را بگویم. باز صدایی در درونم شروع به حرف زدن کرد:

_ واقعا صدای آنها مزاحم توست؟ بیا صادق باشیم. آیا تو به حال آنها غبطه نمی‌خوری؟ به حال آنها حسودیت نمی‌شود؟ نسل خودت را با نسل آنها مقایسه نمی‌کنی؟ نسل تو مدام خودش را سانسور کرد. خودش نبود و جامعه مدام خواسته‌ها و انتظاراتش را به او تحمیل کرد. آیا مطمئن هستی که عقده‌های سرکوب‌شده‌ات دلیل تذکر تو نیست؟

خودم را قانع کردم که این‌طور نیست. باز صدایی در درونم شروع به حرف زدن کرد:

_ یادت هست در یکی از کشورهای اروپایی دو دختر جوان را دیدی که با آهنگی زمزمه می‌کردند و گفتی که اینجا جوانان چقدر شادند و جوانان کشور من چقدر غمگین‌اند. حالا که شادی جوانان کشورت را می‌بینی می‌خواهی به آنها تذکر بدهی؟

و من مدام تصمیم می‌گرفتم و صدایی در ذهنم می‌پیچید:

_ مطمئن هستی که همین برخوردهای به ظاهر کوچک ما، به تدریج این جوانان را به نتیجه‌گیری‌های کلی و جدّی نخواهد رساند؟ این نتیجه که "ایران جای ماندن نیست!"

_ مطمئن هستی که تذکر تو آنها را عاشق غرب نخواهد کرد یا آرزوی زندگی در غرب را بر دل آنان نخواهد گذاشت؟ باعث نخواهد شد که مانند میلیون‌ها ایرانی که رفته‌اند، عزم‌شان را برای مهاجرت جزم کنند؟ باعث نخواهد شد که با حسرت به مجریان جوان شبکۀ من و تو خیره شوند؟

_ نمی‌توانی تحملت را کمی بالا ببری و جوانی آنها را درک کنی، طوری که تو مطالعه کنی و آنها هم جوانی کنند؟

_ چگونه می‌خواهی به آنها بگویی؟ آیا می‌خواهی از جایت بلند شوی و بگویی؟ اگر بایستی و بگویی، توجه مسافرانِ دیگر به موضوع جلب خواهد شد و ممکن است غرور آنها بشکند. ممکن است ضربه‌ی روانی بخورند. مثل نسل من که خیلی جاها به او خیلی بد تذکر دادند و عقده‌ای شد. بهتر نیست از لای صندلی بگویی؟ اگر نشسته باشی و سرت را به جلو خم کنی بیشتر بیانگر خواهش و تواضع خواهد بود. احتمال اینکه آنها ناراحت شوند هم خیلی کمتر می‌شود.

_ چگونه می‌خواهی بگویی که متوجه شوند یک مسئله‌ی مدنی و شهروندی مطرح است و نه مسئله‌ای ایدئولوژیک.

و...

بعد از آنکه عزمم را برای گفتن جزم کردم از لای صندلی سرم را به جلو خم کردم تا حرفم را بگویم. واقعا می‌خواستم بگویم. دیدم هر دو خوابند! ضبط هم خاموش است!

کمی صبوری می‌توانست مشکل را حل کند ...

👤 فردين عليخواه (جامعه‌شناس)

📚 @Academic_Library
آدم یکبار که بیشتر عمر نمی کند
یکبار هم بیشتر نمی میرد!
جای آنکه بی حرف و بی صدا مثل خر زیر بار بترکیم، بگذار در حالی که داریم برای حق زندگی مان می‌جنگیم، بمیریم


#زاهاریا_استانکو

@Academic_Library
👍1
سکوت،
خطرناکتر از حرف های نیشدار است؛

بدون شک کسی که در مقابلتان سکوت می کند،
روزی حرف هایش را، سرنوشت به شما خواهد گفت …


📚 @Academic_Library
#تلنگر 📚

در مهد كودک های ما 9 صندلی ميذارن و به 10 بچه ميگن هر كی نتونه سريع برای خودش يه جا بگيره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا يک بچه باقی بمونه...

بچه ها هم همديگر رو هل ميدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشينن...

در مهد كودكهای ژاپن 9 صندلی ميذارن و به 10 بچه ميگن اگه يكی روی صندلی جا نشه همه باختين!!

لذا بچه ها نهايت سعی خودشونو ميكنن و همديگر رو طوری بغل ميكنن كه كل تيم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه!

بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همينطور تا آخر....

✍🏻شرح حكايت :
با اين بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش ميديم كه هر كی بايد به فكر خودش باشه!

با اين بازی اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلی و كمک به همديگر و كار تيمی رو ياد ميدن!

📚 @Academic_Library
👍2