میوه ای كه در دسترس ماست از میوه بالای شاخه درخت لذیذتر است، ولی میوه بالای درخت از این جهت در نظرمان جلوه می كند كه دستمان به آن نمی رسد!
#فرانسوا_ولتر
📚 @Academic_Library
#فرانسوا_ولتر
📚 @Academic_Library
بخوانید ، نترسید ، کتاب کسی رو گاز نگرفته ، درد هم نداره . فقط ممکنه به جهل کسی آسیب بزنه یا وجدان خوابیده ای بیدار بشه . کتاب های خوب رو به دوستان معرفی کنید .
📚 @Academic_Library
📚 @Academic_Library
نكته در اينجاست كه آدم هرگز بـه موقع نمى فهمد چه چيزى مهم است و چه چيزیمهم نيست؛ افسوس جراحتیست علاج ناپذير !
#اوريانا_فالاچى
📚 @Academic_Library
#اوريانا_فالاچى
📚 @Academic_Library
برای تبدیل انسانها به الاغهایی که سواری میدهند باید آنها را بیسواد و فقیر نگه داشت.
👤 #آلبر_کامو
📚 @Academic_Library
👤 #آلبر_کامو
📚 @Academic_Library
در دنیا دو چیز است که بیصدا میماند!
1. مرگ افراد ندار و فقیر
2. عیب های ثروتمندان
📚 @Academic_Library
1. مرگ افراد ندار و فقیر
2. عیب های ثروتمندان
📚 @Academic_Library
انسان های بزرگ راجع به ایده ها صحبت می کنند، انسان های متوسط راجع به اتفاقات و انسان های کوچک در مورد افراد ...!
#داستایوفسكى
📚 @Academic_Library
#داستایوفسكى
📚 @Academic_Library
ما ميتونيم خيلی چيزا، به آدمای اطرافمون هديه كنيم
مثل عشق ، لذت دوست داشتن...
اما لياقت داشتن اينارو ما نميتونيم بهشون بديم!
👤 دكتر هلاكويی
📚 @Academic_Library
مثل عشق ، لذت دوست داشتن...
اما لياقت داشتن اينارو ما نميتونيم بهشون بديم!
👤 دكتر هلاكويی
📚 @Academic_Library
ملا نصرالدین هر روز
یک مشت از علف خرش کم میکرد
تا به نخوردن عادت کند!
پرسیدند : نتیجه چه شد؟
گفت : نزدیک بود عادت کند که مرد ...!
📚 @Academic_Library
یک مشت از علف خرش کم میکرد
تا به نخوردن عادت کند!
پرسیدند : نتیجه چه شد؟
گفت : نزدیک بود عادت کند که مرد ...!
📚 @Academic_Library
تاریخ دروغهای طرف پیروز و خودفریبیهای طرف شکست خورده است. همان داستان همیشگی٬ همان کشمکش بین استبداد و طغیان٬ جنگ و صلح٬ نعمت و فلاکت. تاریخ مثل یک ساندویچ پیاز خام است که آروغ میزنی طعم پیاز برمیگردد توی دهنت. همهاش تکرار است.
📕 حس یک پایان
✍🏻 #جولین_بارنز
📚 @Academic_Library
📕 حس یک پایان
✍🏻 #جولین_بارنز
📚 @Academic_Library
نیکی و بدی همچون نخهای
سفید و سیاه یک رشته اند.
گاهی چنان تنگ به هم تنیده اند که
نمی توان آنها را از هم جدا کرد.
📕 دنیای سوفی
✍🏻 #یوستین_گوردر
📚 @Academic_Library
سفید و سیاه یک رشته اند.
گاهی چنان تنگ به هم تنیده اند که
نمی توان آنها را از هم جدا کرد.
📕 دنیای سوفی
✍🏻 #یوستین_گوردر
📚 @Academic_Library
من بر این باورم که برای تحقق صلح جهانی نخست باید به صلح درونی رسید.
کسانی که به طور طبیعی آرام و در صلح با خویشاند، قلبهایی گشودهتر به سوی دیگران دارند ...
#دالایی_لاما
📚 @Academic_Library
کسانی که به طور طبیعی آرام و در صلح با خویشاند، قلبهایی گشودهتر به سوی دیگران دارند ...
#دالایی_لاما
📚 @Academic_Library
آدمهای بیخود و بیمصرفی شدهایم،
دیگر حتی متاثر هم نمیشویم،
دلمان به حال خودمان هم نمیسوزد و این عجیب و غمانگیز است ...
#اریش_ماریا_رمارک
📚 @Academic_Library
دیگر حتی متاثر هم نمیشویم،
دلمان به حال خودمان هم نمیسوزد و این عجیب و غمانگیز است ...
#اریش_ماریا_رمارک
📚 @Academic_Library
از مخالفانتان نهراسید؛
یادتان باشد که بادبادک، با باد مخالف بالاتر میرود نه با باد موافق ...!
#زیگ_زیگلار
📚 @Academic_Library
یادتان باشد که بادبادک، با باد مخالف بالاتر میرود نه با باد موافق ...!
#زیگ_زیگلار
📚 @Academic_Library
#تلنگر 📚
پیرمردی با پسر و عروس و نوه اش زندگی میکرد. او دستانش می لرزید و چشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست. پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اطاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد. بعد از این که یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد، هروقت هم خانواده او را سرزنش میکردند پدر بزرگ فقط اشک میریخت و هیچ نمیگفت. یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی میکرد. پدر روبه او کرد و گفت: پسرم داری چی درست میکنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست میکنم که وقتی پیر شدید در آنها غذا بخورید!
توی عید، بیشتر حواستون به پدر و مادرها باشه🌸
📚 @Academic_Library
پیرمردی با پسر و عروس و نوه اش زندگی میکرد. او دستانش می لرزید و چشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست. پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اطاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد. بعد از این که یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد، هروقت هم خانواده او را سرزنش میکردند پدر بزرگ فقط اشک میریخت و هیچ نمیگفت. یک روز عصر قبل از شام پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی میکرد. پدر روبه او کرد و گفت: پسرم داری چی درست میکنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست میکنم که وقتی پیر شدید در آنها غذا بخورید!
توی عید، بیشتر حواستون به پدر و مادرها باشه🌸
📚 @Academic_Library