هر حيوان كه از دور ديدی و ندانستی سگ و گرگ است يا آهو،
ببين رو به سمت مرغزار و سبزينه است يا لاشه و استخوان؛
آدمی را نيز چون نشناسی ببين به كدام سوی میرود.
📕 #مجالس_سبعه
✍🏻 #مولانا
📚 @Academic_Library
ببين رو به سمت مرغزار و سبزينه است يا لاشه و استخوان؛
آدمی را نيز چون نشناسی ببين به كدام سوی میرود.
📕 #مجالس_سبعه
✍🏻 #مولانا
📚 @Academic_Library
- جایی به اسم بهشت وجود نداره؟!
+ نه جاناتان، جايی به اسم بهشت وجود نداره؛
بهشت، به تكامل رسيدنه...!
📕 جاناتان مرغ دریایی
✍🏻 #ریچارد_باخ
📚 @Academic_Library
+ نه جاناتان، جايی به اسم بهشت وجود نداره؛
بهشت، به تكامل رسيدنه...!
📕 جاناتان مرغ دریایی
✍🏻 #ریچارد_باخ
📚 @Academic_Library
👍1
انسان می تواند بی آنکه انسان بزرگی باشد، انسانی #آزاده باشد. اما هیچ انسانی نمی تواند بی آنکه آزاد باشد، انسان بزرگی باشد.
📚 @Academic_Library
📚 @Academic_Library
به ندرت در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که با او بحث کنی .
بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند ، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد ...
📕 هنر همیشه بر حق بودن
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور
📚 @Academic_Library
بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند ، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد ...
📕 هنر همیشه بر حق بودن
✍🏻 #آرتور_شوپنهاور
📚 @Academic_Library
❤1
یک گروه از دوستان به ملاقات استاد دانشگاهی رفتند.
گفتگو خیلی زود به شکایت در مورد استرس و تنش در زندگی تبدیل شد.
استاد از آشپزخانه بازگشت و به آنان قهوه در چند فنجان مختلف تعارف کرد؛ فنجان شیشهای، فنجان کریستال، فنجان چینی، بعضی درخشان، تعدادی با ظاهری ساده، تعدادی معمولی و تعدادی گرانقیمت.
وقتی همه آنان فنجانی در دست داشتند، استاد گفت: اگر توجه کرده باشید تمام فنجانهای خوشقیافه و گران برداشته شدند در حالیکه فنجانهای معمولی جا ماندند!
هر کدام یک از شما بهترین فنجانها را خواستید و آن ریشه استرس و تنش شماست!
آنچه شما واقعاً میخواستید قهوه بود نه فنجان!
اما با این وجود شما باز هم فنجان را انتخاب کردید!
اگر زندگی قهوه باشد پس مشاغل، پول، موقعیت، عشق و غيره، فنجانها هستند!
فنجانها وسیلههایی هستند که زندگی را فقط در خود جای دادهاند.
لطفاً نگذارید فنجانها کنترل شما را در دست گیرند!
از قهوه لذت ببرید ...
📚در اینستاگرام هم ما را دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
گفتگو خیلی زود به شکایت در مورد استرس و تنش در زندگی تبدیل شد.
استاد از آشپزخانه بازگشت و به آنان قهوه در چند فنجان مختلف تعارف کرد؛ فنجان شیشهای، فنجان کریستال، فنجان چینی، بعضی درخشان، تعدادی با ظاهری ساده، تعدادی معمولی و تعدادی گرانقیمت.
وقتی همه آنان فنجانی در دست داشتند، استاد گفت: اگر توجه کرده باشید تمام فنجانهای خوشقیافه و گران برداشته شدند در حالیکه فنجانهای معمولی جا ماندند!
هر کدام یک از شما بهترین فنجانها را خواستید و آن ریشه استرس و تنش شماست!
آنچه شما واقعاً میخواستید قهوه بود نه فنجان!
اما با این وجود شما باز هم فنجان را انتخاب کردید!
اگر زندگی قهوه باشد پس مشاغل، پول، موقعیت، عشق و غيره، فنجانها هستند!
فنجانها وسیلههایی هستند که زندگی را فقط در خود جای دادهاند.
لطفاً نگذارید فنجانها کنترل شما را در دست گیرند!
از قهوه لذت ببرید ...
📚در اینستاگرام هم ما را دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
موضوع اين نيست كه چه كاری میکنیم،
مهم، ميزان عشقی است كه به كارمان داريم ...
#مادر_ترزا
📚 @Academic_Library
مهم، ميزان عشقی است كه به كارمان داريم ...
#مادر_ترزا
📚 @Academic_Library
عیسی مسیح گفت: داوری نکنید تا بر شما داوری نشود
و حکم نکنید تا بر شما حکم نشود.
چه بسیار انسان هایی که با سرزنش دیگران
بیماری را به سوی خود کشانیده اند.
آن چه را که انسان در دیگران سرزنش می کند،
در واقع به سوی خودش جذب میکند ...
📕 چهار اثر از فلورانس
✍🏻 #اسکاول_شین
📚 @Academic_Library
و حکم نکنید تا بر شما حکم نشود.
چه بسیار انسان هایی که با سرزنش دیگران
بیماری را به سوی خود کشانیده اند.
آن چه را که انسان در دیگران سرزنش می کند،
در واقع به سوی خودش جذب میکند ...
📕 چهار اثر از فلورانس
✍🏻 #اسکاول_شین
📚 @Academic_Library
#تلنگر 📚
بزرگی می گفت :
یک وقت جلوی شما یک سبد سیب می آورند، شما اول برای کناریتان بر میدارید، دوباره سیب بعدی را به نفر بعدی میدهید ...
دقت کنید، تا زمانی که برای دیگران برمیدارید سبد مقابل شما می ماند ... ولی حالا تصور کنید همان اول برای خود بردارید، میزبان سبد را به طرف نفر بعد می برد ...
نعمتهای خدا نیز اینطور است ،
با بخشش، سبد را مقابل خود نگه دارید ...!
" زندگی کردن با استانداردهای خدا بسیار زیبا خواهد بود ... "
#مهربان_باشیم
📚در اینستاگرام هم ما را دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
بزرگی می گفت :
یک وقت جلوی شما یک سبد سیب می آورند، شما اول برای کناریتان بر میدارید، دوباره سیب بعدی را به نفر بعدی میدهید ...
دقت کنید، تا زمانی که برای دیگران برمیدارید سبد مقابل شما می ماند ... ولی حالا تصور کنید همان اول برای خود بردارید، میزبان سبد را به طرف نفر بعد می برد ...
نعمتهای خدا نیز اینطور است ،
با بخشش، سبد را مقابل خود نگه دارید ...!
" زندگی کردن با استانداردهای خدا بسیار زیبا خواهد بود ... "
#مهربان_باشیم
📚در اینستاگرام هم ما را دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
❤1
انسانیت بدونمرز پزشکان بیمارستان چابهار؛
هزینه بیمار افغانستانی از حقوقمان کم شود ...
📚 @Academic_Library
هزینه بیمار افغانستانی از حقوقمان کم شود ...
📚 @Academic_Library
👎1
سه میمون سمبلیک در فرهنگ ژاپن:
میزارو 🙈: بدی را نبین!
کیکازارو 🙉: به بدی گوش نسپار!
ایوازارو 🙊: بدی را نگو!
📚 @Academic_Library
میزارو 🙈: بدی را نبین!
کیکازارو 🙉: به بدی گوش نسپار!
ایوازارو 🙊: بدی را نگو!
📚 @Academic_Library
ما آدمیان نقطه ضعف بسیار شناخته شدهای داریم که وقتی چیزی را از دست میدهیم، به گونهای اغراقآمیز عزیزش میداریم و چشم پوشی از آن را غیرممکن میدانیم ...
📕 سفر به شرق
✍🏻 #هرمان_هسه
📚 @Academic_Library
📕 سفر به شرق
✍🏻 #هرمان_هسه
📚 @Academic_Library
چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود مینویسد:
زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم. پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم؛ واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد ولی ظاهرا اشتباه میکردم. بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!
چرچیل می نویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم. اول گفتم یکی یکی میتوانم از پسشان بر بیایم. آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسم اما بعد گفتم نه آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند. ناگهان فکری به خاطرم رسید! سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم. وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم، آنها متوجه من نبودند. سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم: هی بچه ها صبر کنید! بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم. آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند و تشکر کردند. من گفتم چطور است با هم دوست باشیم؟ بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم. معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده بود.
پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم. به واسطه ی دوستی من و آنها تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند
روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت: آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟ یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان و عصبانی و انتقام جو. اما امروز تو چه داری؟! یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند.
دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!
📚 @Academic_Library
زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم. پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم؛ واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد ولی ظاهرا اشتباه میکردم. بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!
چرچیل می نویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم. اول گفتم یکی یکی میتوانم از پسشان بر بیایم. آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسم اما بعد گفتم نه آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند. ناگهان فکری به خاطرم رسید! سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم. وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم، آنها متوجه من نبودند. سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم: هی بچه ها صبر کنید! بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم. آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند و تشکر کردند. من گفتم چطور است با هم دوست باشیم؟ بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم. معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده بود.
پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم. به واسطه ی دوستی من و آنها تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند
روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت: آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟ یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان و عصبانی و انتقام جو. اما امروز تو چه داری؟! یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند.
دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!
📚 @Academic_Library
❤1
کتابخانه ی شخصی کارآفرین آمریکایی «جی سی واکر» با نام «تاریخ تخيل بشر» به شکل صحنه ی یک داستان علمی_تخیلی طراحی شده است. در این کتابخانه آثار مربوط به پیشرفت دانش بشری نگهداری می شود.
📚 @Academic_Library
📚 @Academic_Library
کتابخانه دانشگاهی
#معرفی_کتاب 📚 #قسمت_چهارم 🔹صد اثر ادبی برجسته در حوزه های داستان بلند، داستان کوتاه، نمایشنامه، اتوبیوگرافی و رمان تاریخی تمام دوران ها. ۶۱. نام من سرخ - اورهان پاموک ۶۲. ابوالمشاغل - نادر ابراهیمی ۶۳. بوف کور - صادق هدایت ۶۴. گتسبی بزرگ ـ اسکات فیتز…
#معرفی_کتاب 📚
#قسمت_پایانی
🔹صد اثر ادبی برجسته در حوزه های داستان بلند، داستان کوتاه، نمایشنامه، اتوبیوگرافی و رمان تاریخی تمام دوران ها.
۸۱. کمدی الهی - دانته آلیگیه ری
۸۲. سالومه ـ اسکار وایلد
۸۳. خانه زیبارویان خفته - یاسوناری کاواباتا
۸۴. مجمع الجزایر گولاگ- آلکساندر سولژنیتسین
۸۵. درنده باسکرویل - آرتور کانن دویل
۸۶. کیمیاگر - پائولو کوئیلو
۸۷. در جستجوی زمان از دست رفته - مارسل پروست
۸۸. ریچارد سوم - ویلیام شکسپیر
۸۹. وقتی نیچه گریست - اروین دی یالوم
۹۰. خانواده بودنبروک ها - توماس مان
۹۱. فاوست - گوته
۹۲. داستانهای کانتربری- جفری چاوسر
۹۳. آوازهایی که مادرم به من آموخت - مارلون براندو
۹۴. بانو و سگ ملوس ـ آنتوان چخوف
۹۵. نانا - امیل زولا
۹۶. مرشد و مارگریتا - میخاییل بولگاکف
۹۷. زندگی گالیله - برتولت برشت
۹۸. پدرخوانده - ماریو پوزو
۹۹. تصویر بیضی شکل- ادگار آلن پو
۱۰۰. بر باد رفته- مارگارت میچل
📚 @Academic_Library
#قسمت_پایانی
🔹صد اثر ادبی برجسته در حوزه های داستان بلند، داستان کوتاه، نمایشنامه، اتوبیوگرافی و رمان تاریخی تمام دوران ها.
۸۱. کمدی الهی - دانته آلیگیه ری
۸۲. سالومه ـ اسکار وایلد
۸۳. خانه زیبارویان خفته - یاسوناری کاواباتا
۸۴. مجمع الجزایر گولاگ- آلکساندر سولژنیتسین
۸۵. درنده باسکرویل - آرتور کانن دویل
۸۶. کیمیاگر - پائولو کوئیلو
۸۷. در جستجوی زمان از دست رفته - مارسل پروست
۸۸. ریچارد سوم - ویلیام شکسپیر
۸۹. وقتی نیچه گریست - اروین دی یالوم
۹۰. خانواده بودنبروک ها - توماس مان
۹۱. فاوست - گوته
۹۲. داستانهای کانتربری- جفری چاوسر
۹۳. آوازهایی که مادرم به من آموخت - مارلون براندو
۹۴. بانو و سگ ملوس ـ آنتوان چخوف
۹۵. نانا - امیل زولا
۹۶. مرشد و مارگریتا - میخاییل بولگاکف
۹۷. زندگی گالیله - برتولت برشت
۹۸. پدرخوانده - ماریو پوزو
۹۹. تصویر بیضی شکل- ادگار آلن پو
۱۰۰. بر باد رفته- مارگارت میچل
📚 @Academic_Library
❤1
کتاب که گران شد صف نکشیدیم ...
این تنها دلیلی است که عمرمان در بسیاری از صفها تلف شده و خواهد شد.
📚 @Academic_Library
این تنها دلیلی است که عمرمان در بسیاری از صفها تلف شده و خواهد شد.
📚 @Academic_Library
❤1
انسان هنوز یک مزیت
نسبت به ماشین دارد:
او قادر است
خودش خودش را بفروشد!
👤 #استانیسلاو_یرژی_لتس
✍🏻 نویسنده لهستانی
📚 @Academic_Library
نسبت به ماشین دارد:
او قادر است
خودش خودش را بفروشد!
👤 #استانیسلاو_یرژی_لتس
✍🏻 نویسنده لهستانی
📚 @Academic_Library