کتابخانه دانشگاهی – Telegram
کتابخانه دانشگاهی
145K subscribers
9.92K photos
1.09K videos
470 files
4.84K links
📚 بزرگترین اجتماع فرهیختگان در تلگرام

.


سفارش تبلیغات:
@Library_Ad


.


.


اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/Academic_Library

.


.

کانال دوم ما:
@BookTop
.

.


.



.




انتقاد و پیشنهاد:
@libraryy

.



.



.



.



.
Download Telegram
اینجا کتابخانه مشهور دوبلین با ۳۰۰ سال قدمت و بیش از ۲۰۰ هزار کتاب نایاب می‌باشد!

پیشرفت فرهنگ در یک کشور را از میزان احترامی که مردمش برای کتاب و کتابخانه قائل هستند می‌شود فهمید.

📚 @Academic_Library
آنجا تفاوت رنگ، دین و نژاد نداریم؛ زیر خاک همه یک شکل هستیم،

کسی با خود زیبایی، زشتی، ثروت، مقام، غرور و خودشیفتگی رو از این دنیا نبرده ...

📚 @Academic_Library
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چطور می‌شود به يک پروانه تبديل شد؟
بايد آنقدر آرزو و اشتياق پرواز داشته باشی كه ديگر دلت نخواهد كرم باقی بمانی!

اما زخم‌های التيام نيافته‌ی زندگی همچون چسب به ديواره قصه‌ی زندگی هر شخص چنان می‌چسبد كه به او اجازه خروج از محدوده مشخص قصه‌هايش را نمی‌دهد.
تا زخم‌‌های خود را شفا ندهيم در پيله كرم باقی خواهيم ماند !

#دبی_فورد

📚 @Academic_Library
پدرم هرگز ما را کتک نزد و همواره تنبیه خلاقه‌اي در کف داشت. مثلاً اگر فحش بد مي‌داديم، باید می‌رفتیم و دهان‌مان را سه بار زير شير آشپزخانه مي‌شستيم و اگر فحش خوب می‌دادیم، یک بار. من روزهای پرفحش کودکی‌ام را یادم است که هر چند دقیقه یک بار بالای روشویی توالت ایستاده‌ام و دارم آب می‌گردانم توی دهانم. هم‌زمان، نبردهای مرگباری را هم یادم است که بین خواهران و برادرانم به راه می‌افتاد و میادینی که کم از رینگ خونین نداشت. تنبیه پدرم در این مورد، بستن طرفین دعوا به همدیگر بود. البته سفت نمي‌بست اما شل هم نمی‌بست. طنابِ زردي داشت كه از بالاي كمد مي‌آورد و دو طرف متنفر از هم را به هم مي‌بست. زجر این تنبیه به این صورت است که شما حالاتي از آزار رواني تدریجی و مدام را تجربه می‌کنید چون طناب‌پیچ شده‌اید دقيقا به كسي كه چند ثانيه پيش با او كتك‌كاري كرده‌ايد. یک بار هم که در خانه فوتبال بازی می‌کردم و پنجره را با ضربه‌ای كات‌دار، خاکشیر کردم، پدرم چیزی نگفت. نگاهش کردم که آرام و با طمأنینه قندشکن را از داخل کابینت آشپزخانه برمی‌دارد و می‌رود به اتاق. داخل پذیرایی ایستادم و چند دقیقه بعد صدای ضربه‌هایی را شنیدم که از اتاق می‌آمد. آهسته سمت اتاق رفتم و پدرم را دیدم که مشغول شکستن قلّک‌م است. اسکناس‌های قلّکی را که یک سال برای جمع آوری پول‌هایش دندان روی جگر گذاشته بودم، می‌شمرد. وقتی آن‌ها را گرفته بود و دسته می‌کرد، پوزخند به لب داشت. فردا هم شیشه‌بُر آورد و همان پول‌ها را هزینه‌ي ساخت و ساز شیشه‌ي پنجره کرد.
تنبیه والدینِ دیگر در چنین مواردی، سیلی و چَک‌های افسری بود اما پدرم در مقابل این سنّت ایستاد و دست به ابداعات بدیع زد. خاطرم هست در ایام سیزده یا چهارده سالگی یک باری که کیف پولش را گذاشته بود روی طاقچه، دستم لغزید و دویست تومانی کش رفتم. اما فردای آن روز در کمال ناباوری دیدم که برخی وسائل کیف مدرسه‌ام نیست. پدرم در اقدامی مشابه، از غفلتم استفاده کرده بود و دقیقا مثل خودم به اموالم دست‌بُرد زده بود. البته تمام اين‌ها به خاطر هيبتي بود كه در آن سال‌ها از «بزرگ تر» در ذهن مان می‌ساختند و به خاطر احترامي كه ناخواسته در چشم‌مان داشتند. در عوض، ديروز وقتي به بچه‌ام گوشزد كردم نبايد دوستان مدرسه‌اش را به القاب زشت بخواند، چیزی نگفت. سرش توی تَبلِت بود و مشغول بازی‌های خونبار. با لحن محکم‌تری گفتم: «هیچ خوشم نمیاد پسرم از این حرف ها بزنه!» اما دیدم همان القاب را دارد حواله می‌دهد به یکی از شخصیت‌های بازی. باخته بود و از دست آدمکش‌های رایانه دمق بود. رفتم بالای سرش ایستادم و گفتم: «اگه یه بار دیگه حرف زشت بزنی، باید بری دهنت رو آب بکشی!» سرش را از روی تبلت بلند کرد و با تعجب گفت: «هان؟!» نگاهم می‌کرد. حرفم را دوباره تکرار کردم و دیدمش که تبلت را رها کرده روی مبل. روی پا می‌زد و بلند بلند قهقهه می‌زد. در نفس نفس زدن‌های بین خنده‌هایش گفت:

«یعنی این حرفت صد تا لایک داشت بابا!»

چاپ شده در روزنامه «هفت صبح»

📚 @Academic_Library
🔴 بر اساس آمارهای رسمی، میزان خرید و فروش یک سال #کتاب در کشورمان برابر است با میزان خرید و فروش یک روز لوازم آرایشی ...!


📚 @Academic_Library
بهتر است در مسیر درست
به تنهایی حرکت کنیم،

تا اینکه همراه با اکثریت
در مسیری اشتباه باشیم ...


📚 @Academic_Library
دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند ،
یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌برد ، اما به محض آن‌که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد به دام می‌افتد!

ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می‌افتد و به باغ وحش بازگردانده می‌شود حسابی چاق و چله است!؟

شیر نخست که در آتش کنجکاوی می‌سوخت از او پرسید : کجا پنهان شده بودی که این همه مدت گیر نیفتادی؟!

شیر دوم پاسخ می‌دهد :
توی یکی از ادارات دولتی!!

هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را می‌خوردم و کسی هم متوجه نمی‌شد ،
پس چطور شد که گیر افتادی؟!
شیر دوم پاسخ می‌دهد : اشتباها آبدارچی را خوردم چون تنها کسی بود که کاری انجام میداد و غیبت او را متوجه شدند!

📕 توسعه یا چپاول
✍🏻 #پیتر_اوانز

📚 @Academic_Library
امن ترین گاو صندوق در دیار جاهلان #کتاب است.
چون هیچگاه لای آن را باز نمی کنند!

آگاهی مایه ی حیات امروزمان است ...


📚 @Academic_Library
اهمیت و ارج زندگی در همین است
که موقت است، تو باید جاودانگی خودت را در جای دیگری نشان بدهی، و آن جا «انسانیت» است!

#فریدون_مشیری

📚@Academic_Library
یک مرد خوب، این اشتباهات را نمی‌کند

_هرگز از ظاهرتان ایراد نمی‌گیرد
«اگر موهایت فقط کمی بلندتر بود»، «اگر می‌توانستی چند کیلو وزن کم کنی»، «اگر بلد بودی بهتر آرایش کنی» و ...، چیز‌هایی هستند که یک مرد خوب هرگز به زبان نمی‌آورد و ظاهرتان را جوری قضاوت نمی‌کند که احساس بدی نسبت به خودتان به شما بدهد

_هرگز به حریم خصوصی‌تان حمله ور نمی‌شود
_هرگز ناامیدتان نمی‌کند
_هرگز کاری نمی‌کند احساس کنید اولویت او نیستید
_هرگز این احساس را به شما نمی‌دهد که در رابطه‌تان تنها هستید
_هرگز به شما خیانت نمی‌کند
_هرگز به شما بی‌احترامی نمی‌کند مخصوصا در جمع دوستان و خانواده اش

_از مشکلات فرار نمی‌کند، آن‌ها را مدیریت می‌کند یا نهایتش میگوید بیا باهم این معضل را حل کنیم
_از شما سوء استفاده نمی‌کند
_او هیچوقت بدقولی نمی‌کند و روراست است
_بدبین و منفی گرا نیست
_ذهنش بسته و محدود نیست

_از شادی‌ها وپیشرفت شغلی شما ناراحت نمی‌شود
خیلی مهم است مردی را در کنار خود داشته باشید که بتواند دست آورد‌های شما را جشن بگیرد و موفقیت خودش بداند.

مترجم: هدی بانکی

📚 @Academic_Library
در حقیقت بانک‌ها جایی هستند که در هوای آفتابی به شما چتر قرض می‌دهند و زمانی که هوا بارانی شود از شما می‌خواهند که آنرا پس دهید!


#رابرت_فراست

📚 @Academic_Library
تعصب چشمهای بینا را نابینا و گوشهای شنوا را ناشنوا میکند.

👤 #ابوریحان_بیرونی


۱۳ شهریور روز بزرگداشت ابوریحان بیرونی از مفاخر بزرگ ایران زمین و روز ملی نجوم گرامی باد🌹

📚 @Academic_Library
با آزادی،
با کتاب،
گل و ماه کیست
که نتواند خوشبخت باشد ؟!


#اسکار_وایلد

📚 @Academic_Library
کوچر بیرکار، ریاضیدان ایرانی و استاد دانشگاه کمبریج، عنوان "اندیشمند برتر سال "۲۰۱۹" را کسب کرد. پروفسور بیرکار، کرد ایرانی ساکن بریتانیاست و بعد از مریم میرزاخانی دومین ایرانی‌است که برنده مدال فیلدز، معتبرترین جایزه ریاضی جهان، شده است.‌

📚 @Academic_Library
‏• باید زندگی مان را آنگونه بگذرانیم
که وقتی مرگ برای بُردن ما بیاید
بر خود بلرزد ...!

#چارلز_بوکوفسکی

📚 @Academic_Library
آدمهاى خوب وجود دارن، شايد كمياب باشن اما وجود دارن و وقتى مسيرشون با تو تلاقى ميكنه، اونقدر بالغ باش كه باهاشون بازى نكنى.

بزرگ شدن یک تصميمه،
نه فقط یک عدد!

📚 @Academic_Library
معلّمی وارد کلاس شد، تصمیم داشت از علم روانشناسی که آموخته بود استفاده کند. پس رو به کودکان خردسال کرده گفت:
"هر کس که تصوّر می‌کند احمق است، برخیزد بایستد."
کسی تکان نخورد و جوابی نداد.

بعد از لحظاتی، کودکی برخاست. معلّم با حیرت از او پرسید، "تو واقعاً تصوّر می‌کنی احمقی؟"

کودک معصومانه گفت :
"خیر آقا؛ ولی دوست نداشتم شما تنها کسی باشید که ایستاده است! "

📚 @Academic_Library
ﺧﻄﯽ ﮐﻪ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺫﮐﺎﻭﺕ ﺟﺪﺍ
ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ باﺭﯾﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺻﻼ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ...!

#اوریانا_فالاچی

📚 @Academic_Library
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سفر یعنی اینکه تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می‌بینی، وگرنه اینهمه خلبان و راننده شب و روز از جایی می‌روند به جای دیگر. هیچ درختی براشان تازگی ندارد. این که سفر نیست.
سفر یعنی دور شدن از یکنواختی. وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت؛ هرچه دورتر، وسعت دید بیش‌تر. و من این را پیش از سفر نمی‌دانستم. سفر یعنی اینکه وقتی صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی، و از خودت بپرسی من اینجا چه می‌کنم.

👤 #عباس_معروفی

📚 @Academic_Library
قانون و آزادی بدون قدرت یعنی "هرج و مرج"؛

قانون و قدرت بدون آزادی یعنی "خود کامگی"؛

قدرت بدون آزادی و قانون یعنی "توحّش".


📕 "سیاست و تاریخ در تفکر کانت"
✍🏻 #کارل_یاسپرس

📚 @Academic_Library
#تلنگر 📚

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه‌ها علیه مارها به لک لک‌ها شکایت کردند. لک لک‌ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت شادمان شدند.

طولی نکشید که لک لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها !!! قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! عده ای از آنها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.

مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند! حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند. ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است ! اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟

‌ ‌‌📚 در اینستاگرام هم ما رو دنبال کنید
👇👇

https://www.instagram.com/Academic_Library