امروز شنیدم وَبا در مشهد مقدّس روزی هفتاد هشتاد نفر را تلف میکند. ده روز دیگر یقین در اردو خواهد بود. ممکن بود با مبلغ کمی مخارج قرانتین (قرنطینه) بگذارند شاید این مرض به جای دیگر سرایت نکند؛ اما کی حکم بکند و کی بشنود. انالله و انا الیه راجعون»
#اعتماد_السلطنه، ۱۸۹۲ میلادی
📚 @Academic_Library
#اعتماد_السلطنه، ۱۸۹۲ میلادی
📚 @Academic_Library
وقتی در سال ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸ بدلیل جنگ جهانی اول در ایران قحطی آمد احمد شاه دستور داد تمام آذوقه گندم و جو و حبوبات و قند و شکر و چای را در انبار احتکار کنند و به قیمت روز به مردم بفروشند آن هم در صف وقتی دلیل آن را پرسیدند گفت:
اگر این مردم را به صف و فقر و گرسنگی عادت ندهی خودت باید در صف رفتن از کشور منتظر باشی.
احمد شاه ۷ کرور معادل ۳/۵ میلیون تومان از بانک استقراضی روس و انگلیس قرض کرد و رفت... وقتی رجال کشور از او خواستند به کشور برگردد، گفته بود:
کلم فروشی در فرنگ شرافت دارد بر تخت طاوس کاخ گلستان
📚 @Academic_Library
اگر این مردم را به صف و فقر و گرسنگی عادت ندهی خودت باید در صف رفتن از کشور منتظر باشی.
احمد شاه ۷ کرور معادل ۳/۵ میلیون تومان از بانک استقراضی روس و انگلیس قرض کرد و رفت... وقتی رجال کشور از او خواستند به کشور برگردد، گفته بود:
کلم فروشی در فرنگ شرافت دارد بر تخت طاوس کاخ گلستان
📚 @Academic_Library
وقتی برای دیگران لقمهی بزرگتر از دهانشون باشی،
اونا چارهای ندارن جز آنکه "خُردَت" کنن، تا براشون اندازه باشی.
پس مراقب معاشرتهات باش!
📚 @Academic_Library
اونا چارهای ندارن جز آنکه "خُردَت" کنن، تا براشون اندازه باشی.
پس مراقب معاشرتهات باش!
📚 @Academic_Library
📝 مقایسه علائم بیماریهای ناشی از کرونا، انفلوانزا و سرماخوردگی
(تهیه شده توسط دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی)
📚 @Academic_Library
(تهیه شده توسط دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی)
📚 @Academic_Library
من مايلم امور دولت را به نحوی اداره كنم كه اگر در پايان فرمانروايی خود همه دوستانم را از دست دادم، دست كم يكی از دوستانم باقی بماند و آن وجدان و قلب من است.
👤 #آبراهام_لینکلن
📚 @Academic_Library
👤 #آبراهام_لینکلن
📚 @Academic_Library
📡 روزنامه «تورنتو استار» نتایج یک پژوهش/تخمین گروهی محقق کانادایی را منتشر کرده که میگویند با توجه به تعداد آدمهایی که در ایران فوت کردند یا با بیماری خارج شدند، احتمالا بالای ۱۸۰۰۰ نفر در ایران الان ناقل ویروس کرونا هستند.
فایل PDF مقاله
📚 @Academic_Library
فایل PDF مقاله
📚 @Academic_Library
يكی تعريف ميكرد سال 90 رفتيم پيش سايه و همه قيافهها غمگين و افسرده!
سايه گفت: چتونه؟ چرا انقدر افسرده؟
ايران حمله اسکندر و اعراب و چنگيز رو از سر گذرونده و زنده مونده!
از اين روزها ميخواد زنده بيرون نياد؟
سينهتون رو فراخ كنيد
و امّید رو از دست نديد!
چقدر درست گفته...
📚 @Academic_Library
سايه گفت: چتونه؟ چرا انقدر افسرده؟
ايران حمله اسکندر و اعراب و چنگيز رو از سر گذرونده و زنده مونده!
از اين روزها ميخواد زنده بيرون نياد؟
سينهتون رو فراخ كنيد
و امّید رو از دست نديد!
چقدر درست گفته...
📚 @Academic_Library
کتابخانهٔ «ونسلا» در کشور نروژ همانند داخل بدن یک نهنگ طراحی شده و تمام صفحات جداکننده آن در واقع قفسه های کتاب و محل مطالعه بازدید کنندگان را تشکیل میدهند.
📚 @Academic_Library
📚 @Academic_Library
اگر میلیون ها نفر به یک چیز احمقانه اعتقاد داشته باشند؛
آن چیز همچنان احمقانه است ...
#آناتول_فرانس
📚 @Academic_Library
آن چیز همچنان احمقانه است ...
#آناتول_فرانس
📚 @Academic_Library
«انسان تنها به دنیا میآید و تنها میمیرد، اما اگر تنها هم زندگی کند نیاز به ارتباط مستقیم با دیگر انسانها دارد...»
#آرتور_میلر
📚 @Academic_Library
#آرتور_میلر
📚 @Academic_Library
کاترین جانسون، شخصی که بصورت دستی و روی تخته عملیات ریاضی مربوط به پرتاب و سفر انسان به ماه را انجام داد در سن ۱۰۱ سالگی درگذشت.
📚 @Academic_Library
📚 @Academic_Library
هنگامی که جامعهای به دروغگویی سازمان یافته روی آورد و دروغ گفتن تبدیل به اصل کلی شود، صداقت تبدیل به یک سیاست می شود…!
📚 @Academic_Library
📚 @Academic_Library
❤1
در کشور روسیه تازه انقلاب شده بود.
بلشویکها تمام خانوادهی تزار را قتلعام کرده بودند...
مردی در میدان سرخ مسکو اعلامیه پخش میکرد.
کاگب او را دستگیر کرد.
پس از بازرسی متوجه شدند که همهی اعلامیههایش سفید است.
به او گفتند: چرا برگه سفید پخش میکنی و چیزی رویش ننوشتهای؟
جواب داد: دیگر چیزی برای نوشتن نمانده،
همهچیز مثل روز روشن است...
📚 @Academic_Library
بلشویکها تمام خانوادهی تزار را قتلعام کرده بودند...
مردی در میدان سرخ مسکو اعلامیه پخش میکرد.
کاگب او را دستگیر کرد.
پس از بازرسی متوجه شدند که همهی اعلامیههایش سفید است.
به او گفتند: چرا برگه سفید پخش میکنی و چیزی رویش ننوشتهای؟
جواب داد: دیگر چیزی برای نوشتن نمانده،
همهچیز مثل روز روشن است...
📚 @Academic_Library
کرونا آمد تا به ما بیاموزد:
چقدر دست دادن با دوستانمان لذت بخش بود و ما از آن بیخبر بودیم.
آمد و یادآور شد:
چقدر دور همی هامون لذت بخش بود و بیخبر بودیم.
چقدر آزادانه و بدون ترس معاشرت کردن و گردش و رفت و آمد با مردم آرامش بهمون میداد و بیخبر بودیم.
چقدر....
کرونای ریز! حتما همانطور که آمدی خواهی رفت ولی درسهای بزرگی بهمون دادی
که قدر داشته هایی که داشتیم و ارزون هم بود رو از این به بعد بدونیم.
روز و روزگارتون شاد💐
📚 @Academic_Library
چقدر دست دادن با دوستانمان لذت بخش بود و ما از آن بیخبر بودیم.
آمد و یادآور شد:
چقدر دور همی هامون لذت بخش بود و بیخبر بودیم.
چقدر آزادانه و بدون ترس معاشرت کردن و گردش و رفت و آمد با مردم آرامش بهمون میداد و بیخبر بودیم.
چقدر....
کرونای ریز! حتما همانطور که آمدی خواهی رفت ولی درسهای بزرگی بهمون دادی
که قدر داشته هایی که داشتیم و ارزون هم بود رو از این به بعد بدونیم.
روز و روزگارتون شاد💐
📚 @Academic_Library
در قفس با دوست مُردن از رهايى بهتر است
مرگ در قاموس ما از بى وفايى بهتر است ...
#فاضل_نظرى
📚 @Academic_Library
مرگ در قاموس ما از بى وفايى بهتر است ...
#فاضل_نظرى
📚 @Academic_Library
این متن عالیه با اوضاع الانمون کاملا همخوانی داره!!👌
در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند! برای همین سکه ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه اش داد تا بخورد.
همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض. او همینکه به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. کمی دست و پا زد و شنا کرد و هر چه خورده بود را برگرداند و پس از آنکه معده اش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید.
صبح روز بعد سالم بیدار شد و به سراغ همسایه اش رفت و گفت: من جان سالم به در بردم، حالا نوبت من است که سمی بسازم و طبق قرار تو آن را بخوری.
او به بازار رفت و نمد بزرگی خرید و به خانه برد. خدمتکارانش را هم صدا کرد و به آنها گفت که از حالا فقط کارتان این است که از صبح تا غروب این نمد را با چوب بکوبید!
همسایه اول هرروز میشنید که مرد همسایه که در تدارک تهیه سم است!!! از صبح تا شب مواد سم را میکوبد. با هر ضربه و هر صدا که میشنید نگرانی و ترسش بیشتر میشد و پیش خودش به سم مهلکی که داشتند برایش تهیه میکردند فکر میکرد. کم کم نگرانی و ترس همه ی وجودش را گرفت و آسایشی برایش نماند. شبها ترس، خواب از چشمانش ربوده بود و روزها با هر صدایی که از خانه ی همسایه میشنید دلهره اش بیشتر میشد و تشویش سراسر وجودش را میگرفت. هر چوبی که بر نمد کوبیده میشد برای او ضربه ای بود که در نظرش سم را مهلک تر میکرد.
روز سوم خبر رسید که مرده است. او قبل از اینکه سمی بخورد، از ترس مرده بود!!
این داستان حکایت این روزهای بعضی از ماست. کرونا یا هر بیماری دیگری مادامیکه روحیه ی ما شاداب و سرزنده باشد قوی نیست. خیلی ها مغلوب استرس و نگرانی میشوند تا خود بیماری.لطفا خبرهای بد را نشر ندهیم و تلاشمان فقط آگاهی دادن در مورد پیشگیری و درمان باشد.
یک عزم همگانی برای عبور از این بحران لازم است. بیایید خودمان به فکر باشیم و فقط اخبار و اطلاعات درست را نشر دهیم.
برای شروع همین متن را برای دیگرانی که دوستشان داریم بفرستیم 🙏
📚 @Academic_Library
در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند! برای همین سکه ای به هوا انداختند و شیر و خط کردند که کدام یکی اول سم را بخورد. قرعه به نام همسایه دوم افتاد. پس همسایه اول به بازار رفت و از عطاری قوی ترین سمی که داشت را خرید و به همسایه اش داد تا بخورد.
همسایه دوم سم را سرکشید و به خانه اش رفت. قبلا به خدمتکارانش گفته بود حوض را برایش از آب گرم پر کنند و یک ظرف دوغ پر نمک هم آماده بگذارند کنار حوض. او همینکه به خانه رسید، ظرف بزرگ دوغ را سر کشید و وارد حوض شد. کمی دست و پا زد و شنا کرد و هر چه خورده بود را برگرداند و پس از آنکه معده اش تخلیه و تمیز شد، به اتاق رفت و تخت خوابید.
صبح روز بعد سالم بیدار شد و به سراغ همسایه اش رفت و گفت: من جان سالم به در بردم، حالا نوبت من است که سمی بسازم و طبق قرار تو آن را بخوری.
او به بازار رفت و نمد بزرگی خرید و به خانه برد. خدمتکارانش را هم صدا کرد و به آنها گفت که از حالا فقط کارتان این است که از صبح تا غروب این نمد را با چوب بکوبید!
همسایه اول هرروز میشنید که مرد همسایه که در تدارک تهیه سم است!!! از صبح تا شب مواد سم را میکوبد. با هر ضربه و هر صدا که میشنید نگرانی و ترسش بیشتر میشد و پیش خودش به سم مهلکی که داشتند برایش تهیه میکردند فکر میکرد. کم کم نگرانی و ترس همه ی وجودش را گرفت و آسایشی برایش نماند. شبها ترس، خواب از چشمانش ربوده بود و روزها با هر صدایی که از خانه ی همسایه میشنید دلهره اش بیشتر میشد و تشویش سراسر وجودش را میگرفت. هر چوبی که بر نمد کوبیده میشد برای او ضربه ای بود که در نظرش سم را مهلک تر میکرد.
روز سوم خبر رسید که مرده است. او قبل از اینکه سمی بخورد، از ترس مرده بود!!
این داستان حکایت این روزهای بعضی از ماست. کرونا یا هر بیماری دیگری مادامیکه روحیه ی ما شاداب و سرزنده باشد قوی نیست. خیلی ها مغلوب استرس و نگرانی میشوند تا خود بیماری.لطفا خبرهای بد را نشر ندهیم و تلاشمان فقط آگاهی دادن در مورد پیشگیری و درمان باشد.
یک عزم همگانی برای عبور از این بحران لازم است. بیایید خودمان به فکر باشیم و فقط اخبار و اطلاعات درست را نشر دهیم.
برای شروع همین متن را برای دیگرانی که دوستشان داریم بفرستیم 🙏
📚 @Academic_Library