کتابخانه دانشگاهی – Telegram
کتابخانه دانشگاهی
145K subscribers
9.91K photos
1.09K videos
470 files
4.83K links
📚 بزرگترین اجتماع فرهیختگان در تلگرام

.


سفارش تبلیغات:
@Library_Ad


.


.


اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/Academic_Library

.


.

کانال دوم ما:
@BookTop
.

.


.



.




انتقاد و پیشنهاد:
@libraryy

.



.



.



.



.
Download Telegram
انسان وزن بدن خود را احساس نمی‌کند، اما وقتی اجسام خارجی را به حرکت درمی‌آورد، وزن آنها را احساس می‌کند.
همین‌طور متوجه کمبودها و عيوب خود نمی‌شود، بلکه کمبود و عیب دیگران را می‌بیند. اما حسن این امر عبارت از این است که دیگران برای هرکس چون آینه‌ای هستند که در آن همه نوع عیب، کمبود، و خصوصیت نفرت‌آور خود را به آشکار می بیند. مشکل در این جاست که معمولا رفتارش به رفتار سگی می‌ماند که در برابر آینه پاس می‌کند، زیرا نمی‌داند که آنچه می‌بیند، تصویر خود اوست، بلکه می‌پندارد سگ دیگری در برابر او قرار دارد...

#آرتور_شوپنهاور

📚 @Academic_Library
دقیقاً مشخص کنید بر چه چیزهایی می‌توانید اثر بگذارید و بر چه چیزهایی نه. فقط به بخش اول بپردازید. اجازه ندهید بخش دوم در ذهن شما رژه برود.

دو هزار سال بعد از این گروه، خداشناس آمریکایی رینولد نیبور به این شکل مسئله را توضیح داد: «خدایا، به من آرامش کافی بده برای پذیرش چیزهایی که قادر به تغییر آن نیستم، شجاعت بده برای تغییر چیزهایی که قادر به تغییر آن هستم و حکمت کافی به من عطا فرما تا این دو را از هم تمیز دهم.»

به نظر آسان می‌آید، امّا این‌طور نیست. «آرامش» چیزی نیست که با فشردن یک دکمه و به صورت آنی به وجود بیاید.

📕 #هنر_خوب_زندگی_کردن
✍🏻 #رولف_دوبلی

📚 @Academic_Library
‌‌
‌‌لیست کتاب‌های موجود در کانال
👉 @BookTop_List
وقتی چیزی به کسی می‌دهی،
شاید ارزش چندان نداشته باشد؛
ولی همین هدیه کردن، بخشیدن،
بی‌نهایت رضایت بخش است.
هر لحظه ای او یک تقسیم است.
او در بهشت به سر می‌برد.

#اشو

📚 @Academic_Library
👍1
شايد رفتار منفى ديگران رو نتونى كنترل كنى،
اما مدت زمانى كه درگيرش ميشى رو ميتونى كنترل كنى ...

📚 @Academic_Library
از نقطه ضعف هات فقط با خودت بگو‌؛
چون تو تنها کسی هستي که قدرتشو داره تا اونا رو به نقاط قوتت تبدیل کنه.


📚 @Academic_Library
مردم هیچ‌وقت کسی که رویاهایشان را به قتل رسانده‌ است، نمی‌بخشند…


📕 #قوانین_چارتین
✍🏻 #عمرو_عبدالحميد

📚 @Academic_Library
هدف اصلی ما در زندگی کمک به ديگران است.
اگر نمی‌توانید به آن‌ها کمک کنيد حداقل آزار نرسانيد.


#دالای_لاما

📚 @Academic_Library
گاهی برای برنده شدن، دست به کارهایی می‌زنیم که‌ با ارزش‌های درونی ما ناسازگار است ...

در این موارد بازنده‌ی اصلی، ما هستیم!

#آنتونی_رابینز

📚 @Academic_Library
کسی که سالها با کتمان حقیقت رشد می‌کنه، وقتی مدعی صداقت می‌شه داره چیز بزرگتری رو پنهان می‌کنه.

📚 @Academic_Library
1
نود درصد چيزهايى كه نگرانشون هستى، حتى اتفاق هم نميفتن ...

📚 @Academic_Library
اگه خوشحالت میکنه پس وقت تلف کردن نیست ...


📚 @Academic_Library
"در این دنیا یک چیز وحشتناک وجود دارد
و آن اینست که هر کس دلیل خودش را دارد..."

#ژان_رنوار

📚 @Academic_Library
‌‌
‌‌با ما در اینستاگرام همراه باشید.

https://www.instagram.com/Academic_Library
اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی‌ست که تو را می‌بینم
به تو می‌گفتم دوستت دارم
و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی
همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.

#گابریل_گارسیا_مارکز

📚 @Academic_Library
مواظب افکار منفی خود حتی کوچک‌ترینشان باشید؛
کوچک‌ترین سوراخ‌ها هم می‌توانند
بزرگ ‌ترین کشتی‌ها را غرق کنند ...

#بنجامین_فرانکلین

📚 @Academic_Library
#تلنگر 📚

شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی
از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است . آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت
می رفت . در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او
با تشریفات مناسب انجام نشد.
دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد .

در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد
هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود .

آن شخص وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و
یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه
شده است؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:
آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید
آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران
گوش می دهد.
در چشم هایشان نگاه می کند..به درد و دلشان می رسد حالا همه
دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند.
یکدیگر را در آغوش می کشند ومی بوسند. دوزخ جای این کارهانیست
بیایید و این مرد را پس بگیرید وقتی راوی قصه اش را تمام کرد
با مهربانی به من نگریست و گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که
حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی
خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

#پائولو_کوئلیو

📚در اینستاگرام هم ما رو دنبال کنید👇

https://www.instagram.com/Academic_Library

📚 @Academic_Library
👍1
بزرگترین دردِ بشریت
نادانی نیست.
بلکه توهمِ داشتن آگاهیست.
اگر ما می‌دانستیم که
چقدر نمی‌دانیم،
دنیا بهشت می‌شد ...

#گاندی

📚 @Academic_Library
دنیا دیگر ظرافت نمی‌شناسد، نکته سنج نیست.
آدم‌ها نمی‌فهمند لحظه نشستن و برخاستن، نوشیدن یک لیوان آب یا باز کردن در یک قوطی توسط معشوق در چشم عاشق چقدر می‌تواند باشکوه، پر هیمنه و زیبا باشد.
اما برایشان مهم است که اسم معشوقشان چقدر دهان را پر می‌کند و چند دهان را می‌بندد.
دنیا جای ژست‌های تهی، لحظه‌های تهی، مردمان تهی و نیازهای بی‌پایه و امیال قلابی است ...

📕 #عقاید_یک_دلقک
✍🏻 #هاینریش_بل

📚در اینستاگرام هم ما رو دنبال کنید👇

https://www.instagram.com/Academic_Library

📚 @Academic_Library
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﻧﺒﺎﺵ،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺮﯾﺎﻝ ﻧﯿﺴﺖ ...

ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ! ﭘﺲ ﺗﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺵ ...

📚 @Academic_Library
#تلنگر 📚

قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف می‌زد. دایره‌ی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف می‌زد.

یک بار کارگر مقنی قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاک‌ها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخ‌زده‌ی چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود. اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یک‌نفره کنده بودش.

بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد. لاکردار داشت برایش نقاشی می‌کرد . می‌خواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد. همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بی‌شناسنامه. اما قاسم بی‌شرف کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرف‌شان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.

آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقت‌ها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند و شیاف‌شان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید. قاسم زندگی‌تان را پیدا کنید.

✍🏻 #فهيم_عطار

📚در اینستاگرام هم ما رو دنبال کنید👇

https://www.instagram.com/Academic_Library

📚 @Academic_Library
👍1