پول مانند حس ششم است که در صورت نبود آن، دیگر حواس پنجگانه به خوبی کار نمیکنند ...
#سامرست_موام
📚 @Academic_Library
#سامرست_موام
📚 @Academic_Library
انسانها معمولا، قدر لحظههای خوبشان را نمیدانند، تا زمانی که آن لحظهها
تبدیل به خاطره شوند ...
📚 @Academic_Library
تبدیل به خاطره شوند ...
📚 @Academic_Library
#کریستن_دی_لارسن” در کتابی تحت عنوان "توصیه هایی برای خوش بینان" می گوید:
به قدری قوی و قدرتمند باشیدکه هیچ کس و هیچ چیز قادر به بر هم زدن #آرامش خیالتان نشود.
به هر کس که می رسید، از شادکامی و سلامتی، از آرامش و شکوفایی و از سعادت و نیکبختی سخن بگویید.
به جنبه ی خوشایند هر چیز نگاه کنید.
فقط به بهترینها فکر کنید،
فقط به خاطر بهترینها کار کنید
و فقط در انتظار بهترین ها باشید.
با دیدن و شنیدن موفقیت دیگران به همان اندازه شاد و خوشحال شوید که از موفقیت خود شاد و خوشحال می شوید.
اشتباهات گذشته را به فراموشی بسپارید و با عزم راسخ و ثبات قدم بیشتر به سوی دستاوردهای عظیم آینده بشتابید.
به هر کس که می رسید، لبخند بزنید.
برای اصلاح خود به قدری وقت صرف کنید که وقتی برای انتقاد از دیگران نداشته باشید.
در مقابل بیم و دلهره چون کوه باشید...
"روح سالم"
کينه نمي ورزد
دوست مي دارد
خجالت نمي کشد
خود را باور دارد
خشمگین نمیشود و مهربان است...
"روح سالم"
حرص نمي خورد
همه چيز را کافي مي داند
حسد نمي ورزد و خود را لايق مي داند...
"روح سالم"
نيازي به رقص و پايکوبي و تظاهر به خوشي ندارد، زيرا شادکامي را در درون خويش مي جويد و مي يابد...
"روح سالم براي بزرگداشت خود نياز به تحقير ديگران ندارد...
"روح سالم"
دوست خواهد داشت و مهر خواهد ورزيد ...
📚 @Academic_Library
به قدری قوی و قدرتمند باشیدکه هیچ کس و هیچ چیز قادر به بر هم زدن #آرامش خیالتان نشود.
به هر کس که می رسید، از شادکامی و سلامتی، از آرامش و شکوفایی و از سعادت و نیکبختی سخن بگویید.
به جنبه ی خوشایند هر چیز نگاه کنید.
فقط به بهترینها فکر کنید،
فقط به خاطر بهترینها کار کنید
و فقط در انتظار بهترین ها باشید.
با دیدن و شنیدن موفقیت دیگران به همان اندازه شاد و خوشحال شوید که از موفقیت خود شاد و خوشحال می شوید.
اشتباهات گذشته را به فراموشی بسپارید و با عزم راسخ و ثبات قدم بیشتر به سوی دستاوردهای عظیم آینده بشتابید.
به هر کس که می رسید، لبخند بزنید.
برای اصلاح خود به قدری وقت صرف کنید که وقتی برای انتقاد از دیگران نداشته باشید.
در مقابل بیم و دلهره چون کوه باشید...
"روح سالم"
کينه نمي ورزد
دوست مي دارد
خجالت نمي کشد
خود را باور دارد
خشمگین نمیشود و مهربان است...
"روح سالم"
حرص نمي خورد
همه چيز را کافي مي داند
حسد نمي ورزد و خود را لايق مي داند...
"روح سالم"
نيازي به رقص و پايکوبي و تظاهر به خوشي ندارد، زيرا شادکامي را در درون خويش مي جويد و مي يابد...
"روح سالم براي بزرگداشت خود نياز به تحقير ديگران ندارد...
"روح سالم"
دوست خواهد داشت و مهر خواهد ورزيد ...
📚 @Academic_Library
❤1
عشق یعنی شادی.
خودتان را متقاعد نکنید که
رنج کشیدن بخشی از آن است ...
#پائولو_کوئلیو
📚 @Academic_Library
خودتان را متقاعد نکنید که
رنج کشیدن بخشی از آن است ...
#پائولو_کوئلیو
📚 @Academic_Library
در سال ۱۹۳۷ در انگلستان یک مسابقه فوتبال بین تیم های چلسی و چارلتون بعلت آلودگی بی حد هوا در دقیقه ۶۰ متوقف شد. اما "سام بارترام" دروازهبان چارلتون ۱۵ دقیقه پس از توقف بازی همچنان درون دروازه بود!
بعلت سر و صدای زیاد پشت دروازه اش سوت داور را نشنیده بود. او با دست هایی گشاده با حواس جمع در دروازه می ماند و با دقت به جلو نگاه می کند تا به گمان خودش در برابر شوت های حریف غافلگیر نشود.
وقتی پانزده دقیقه بعد پلیس ورزشگاه به او نزدیک شد و خبر لغو مسابقه را به او داد سام بارترام با اندوهی عمیق گفت: چه غم انگیز است که دوستانم مرا فراموش کردند در حالی که من داشتم از دروازه آنها حراست می کردم. در طول این مدت فکر می کردم تیم ما در حال حمله است و به تیم رقیب مجال نزدیک شدن به دروازه ی ما را نداده است...
در میدان زندگی چه بسیار بازیکنانی هستند که از دروازه آنها با غیرت و همت حراست کردیم اما با مه آلود شدن شرایط در همان لحظه اول میدان را خالی کرده و ما را تنها گذاشته اند.
"حواسمان به دروازهبانانی که در زندگی ما نقش دارند باشد."
📚 @Academic_Library
بعلت سر و صدای زیاد پشت دروازه اش سوت داور را نشنیده بود. او با دست هایی گشاده با حواس جمع در دروازه می ماند و با دقت به جلو نگاه می کند تا به گمان خودش در برابر شوت های حریف غافلگیر نشود.
وقتی پانزده دقیقه بعد پلیس ورزشگاه به او نزدیک شد و خبر لغو مسابقه را به او داد سام بارترام با اندوهی عمیق گفت: چه غم انگیز است که دوستانم مرا فراموش کردند در حالی که من داشتم از دروازه آنها حراست می کردم. در طول این مدت فکر می کردم تیم ما در حال حمله است و به تیم رقیب مجال نزدیک شدن به دروازه ی ما را نداده است...
در میدان زندگی چه بسیار بازیکنانی هستند که از دروازه آنها با غیرت و همت حراست کردیم اما با مه آلود شدن شرایط در همان لحظه اول میدان را خالی کرده و ما را تنها گذاشته اند.
"حواسمان به دروازهبانانی که در زندگی ما نقش دارند باشد."
📚 @Academic_Library
هفت نشانه ای که میگوید کسی از شما خوشش آمده حتی اگر خودتان اینطور فکر نمیکنید
1- اگر کسی سعی کند همه ی اجسامی که به صورت فیزیکی میان تان قرار دارند را از سر راه بردارد یعنی از شما خوشش میآید. این موانع میتوانند هر شیئی مثل لیوان، بشقاب، کیف و بالش باشد.
2- اگر کسی با شخصی در حال صحبت باشد، اما پاهای او به سمت شما باشد، یعنی او به طور ناخودآگاه دوست دارد توجه شما را جلب کند.
3- وقتی با کسی که از او خوش تان میآید سلام و احوالپرسی میکنید بی اختیار ابروهای خود را بالا میبرید.
4- اگر کسی در حالی که پشتش را به شکل اغراق آمیزی صاف نگه داشته کنار شما بشیند یا بایستد، یعنی احتمالاً سعی دارد توجه شما را به خود جلب کند.
5- اگر کسی جلوی شما راه میرود، از نقطه نظر روانشناختی بدان معنی است که او به فقط به خودش اهمیت میدهد و علاقه ی چندانی به شما ندارد. اگر کسی پشت شما راه میرود، احتمالاً از شما خوش شان میآید.
6- اگر کسی از شما خوشش بیاید کمتر پلک میزند.
7- مردها معمولاً سعی میکنند در مقابل زنی که از او خوششان میآید آسیب ناپذیر به نظر برسند.
📚در اینستاگرام هم ما رو دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
1- اگر کسی سعی کند همه ی اجسامی که به صورت فیزیکی میان تان قرار دارند را از سر راه بردارد یعنی از شما خوشش میآید. این موانع میتوانند هر شیئی مثل لیوان، بشقاب، کیف و بالش باشد.
2- اگر کسی با شخصی در حال صحبت باشد، اما پاهای او به سمت شما باشد، یعنی او به طور ناخودآگاه دوست دارد توجه شما را جلب کند.
3- وقتی با کسی که از او خوش تان میآید سلام و احوالپرسی میکنید بی اختیار ابروهای خود را بالا میبرید.
4- اگر کسی در حالی که پشتش را به شکل اغراق آمیزی صاف نگه داشته کنار شما بشیند یا بایستد، یعنی احتمالاً سعی دارد توجه شما را به خود جلب کند.
5- اگر کسی جلوی شما راه میرود، از نقطه نظر روانشناختی بدان معنی است که او به فقط به خودش اهمیت میدهد و علاقه ی چندانی به شما ندارد. اگر کسی پشت شما راه میرود، احتمالاً از شما خوش شان میآید.
6- اگر کسی از شما خوشش بیاید کمتر پلک میزند.
7- مردها معمولاً سعی میکنند در مقابل زنی که از او خوششان میآید آسیب ناپذیر به نظر برسند.
📚در اینستاگرام هم ما رو دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
در جهانی زندگی میکنیم ...
که باید پنهانی عشق بازی کرد!
درحالی که خشونت را
در روز روشن تمرین میکنند ...!
👤 #جان_لنون
📚 @Academic_Library
که باید پنهانی عشق بازی کرد!
درحالی که خشونت را
در روز روشن تمرین میکنند ...!
👤 #جان_لنون
📚 @Academic_Library
#تلنگر 📚
اگر گذشتهتان را با خود حمل کنید پیر میشوید و هر روز پیرتر هم خواهید شد!
و اگر مدام به آن فکر کنید ، تلختر و تلختر خواهد شد. اگر گذشته را به یاد آورید و مدام برای آن اشک بریزید هر لحظه بر دوش شما سنگین و سنگینتر میشود ...
اما اگر گذشته را چراغ راه آینده قرار دهید واز آن بیاموزید و آموختهتان را بکار بندید ، آن سنگینی از دوش شما برداشته خواهد شد و گذشته شما را رها میکند!
#محمود_نامنی
📚در اینستاگرام هم ما رو دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
اگر گذشتهتان را با خود حمل کنید پیر میشوید و هر روز پیرتر هم خواهید شد!
و اگر مدام به آن فکر کنید ، تلختر و تلختر خواهد شد. اگر گذشته را به یاد آورید و مدام برای آن اشک بریزید هر لحظه بر دوش شما سنگین و سنگینتر میشود ...
اما اگر گذشته را چراغ راه آینده قرار دهید واز آن بیاموزید و آموختهتان را بکار بندید ، آن سنگینی از دوش شما برداشته خواهد شد و گذشته شما را رها میکند!
#محمود_نامنی
📚در اینستاگرام هم ما رو دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
حسرت واقعى را آن روزى ميخورى
كه ميبينى، به اندازه ى سن و سالت زندگى نكرده اى ...
👤 #گابريل_گارسيا_ماركز
📚 @Academic_Library
كه ميبينى، به اندازه ى سن و سالت زندگى نكرده اى ...
👤 #گابريل_گارسيا_ماركز
📚 @Academic_Library
پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد :
مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت: نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم!
تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند .
پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت : من روانشناسی و پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟
پسر با صدای بسيار بلند گفت :
200 دلار برای يک شب
خيلی زياد است!
وتمام آنانی که در کتابخانه بودند
به دختر نگاهی غير عادی کردند ، پسر به گوش دختر زمزمه کرد :
من حقوق میخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهی را گناهکار جلوه بدهم.
📕 #کاروانسرای_زندگی
✍🏻 #ماری_تورن
📚 @Academic_Library
مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟
دختر جوان با صدای بلند گفت: نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم!
تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند .
پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت : من روانشناسی و پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟
پسر با صدای بسيار بلند گفت :
200 دلار برای يک شب
خيلی زياد است!
وتمام آنانی که در کتابخانه بودند
به دختر نگاهی غير عادی کردند ، پسر به گوش دختر زمزمه کرد :
من حقوق میخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهی را گناهکار جلوه بدهم.
📕 #کاروانسرای_زندگی
✍🏻 #ماری_تورن
📚 @Academic_Library
شخصیت یعنی اینکه در مقابل آدمای احمق کلی حرف واسه گفتن داشته باشی
ولی سکوت کنی ...
📚 @Academic_Library
ولی سکوت کنی ...
📚 @Academic_Library
هیچیک از امورِ انسانی، شایستهی آن نیست که آدمی آن را زیادی جدّی بگیرد ...
👤 #نيچه
📚 @Academic_Library
👤 #نيچه
📚 @Academic_Library
در زندگی وقتی،
کاری برای انجام دادن
چیزی برای عشق ورزیدن يا
انگیزه ای برای امیدوار بودن داشتی
بدان که فرد خوشبختی خواهی بود ...
#ارسطو
📚 @Academic_Library
کاری برای انجام دادن
چیزی برای عشق ورزیدن يا
انگیزه ای برای امیدوار بودن داشتی
بدان که فرد خوشبختی خواهی بود ...
#ارسطو
📚 @Academic_Library
چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود مینویسد:
زمانی که پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچههای قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم. پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم؛ واقعاً که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد ولی ظاهراً اشتباه میکردم. بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!
چرچیل مینویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم. اول گفتم یکی یکی میتوانم از پسشان بر بیایم. آنها را تنها گیر میآورم و حسابشان را میرسم اما بعد گفتم نه آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند. ناگهان فکری به خاطرم رسید! سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم. وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم، آنها متوجه من نبودند. سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم: هی بچه ها صبر کنید! بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم. آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند و تشکر کردند. من گفتم چطور است با هم دوست باشیم؟ بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم. معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده بود.
پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم. به واسطه ی دوستی من و آنها تا پایان سال همه از من حساب میبردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمیکرد با من بحث کند.
روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت: آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟ یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان و عصبانی و انتقام جو. اما امروز تو چه داری؟! یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند.
دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!
📚 @Academic_Library
زمانی که پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچههای قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم. پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم؛ واقعاً که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد ولی ظاهراً اشتباه میکردم. بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!
چرچیل مینویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم. اول گفتم یکی یکی میتوانم از پسشان بر بیایم. آنها را تنها گیر میآورم و حسابشان را میرسم اما بعد گفتم نه آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند. ناگهان فکری به خاطرم رسید! سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم. وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم، آنها متوجه من نبودند. سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم: هی بچه ها صبر کنید! بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم. آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند و تشکر کردند. من گفتم چطور است با هم دوست باشیم؟ بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم. معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده بود.
پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم. به واسطه ی دوستی من و آنها تا پایان سال همه از من حساب میبردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمیکرد با من بحث کند.
روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت: آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟ یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان و عصبانی و انتقام جو. اما امروز تو چه داری؟! یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند.
دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!
📚 @Academic_Library
آرزوهای بزرگ داشته باشید و از آنها دست نکشید؛ همه ی امور مهم به دستِ کسانی انجام پذیرفته است که از آرزوهای بزرگ خود دست نکشیده اند.
#فلورانس_اسکاول_شین
📚 @Academic_Library
#فلورانس_اسکاول_شین
📚 @Academic_Library
#حکایت 📖
پادشاهی وزیری داشت كه هر اتفاقی میافتاد، میگفت: خیراست! روزی دست پادشاه در سنگلاخ ها گیر كرد و مجبور شدند انگشتش را قطع كنند، وزیر در صحنه حاضر بود و گفت: خیر است!
پادشاه از درد به خود میپیچید، از رفتار وزیر عصبی شد، او را به زندان انداخت، یک سال بعد پادشاه كه برای شكار به كوه رفته بود، در دام قبیله ای گرفتار شد كه بنا بر اعتقادات خود، هر سال یک نفر را كه دینش با آن ها مختلف بود، سر میبریدند و لازمه اعدام آن شخص این بود كه بدنش سالم باشد.
وقتی دیدند اسیر، یكی از انگشتانش قطع شده، وی را رها كردند. آنجا بود كه پادشاه به یاد حرف وزیر افتاد كه زمان قطع انگشتش گفته بود: خیر است!
پادشاه دستور آزادی وزیر را داد. وقتی وزیر آزاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان او شنید، گفت: خیر است! پادشاه گفت: دیگر چرا؟؟
وزیر گفت: از این جهت خیر است كه اگر مرا به زندان نینداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم، مرا به جای تو اعدام می كردند ...
📚در اینستاگرام هم ما رو دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
پادشاهی وزیری داشت كه هر اتفاقی میافتاد، میگفت: خیراست! روزی دست پادشاه در سنگلاخ ها گیر كرد و مجبور شدند انگشتش را قطع كنند، وزیر در صحنه حاضر بود و گفت: خیر است!
پادشاه از درد به خود میپیچید، از رفتار وزیر عصبی شد، او را به زندان انداخت، یک سال بعد پادشاه كه برای شكار به كوه رفته بود، در دام قبیله ای گرفتار شد كه بنا بر اعتقادات خود، هر سال یک نفر را كه دینش با آن ها مختلف بود، سر میبریدند و لازمه اعدام آن شخص این بود كه بدنش سالم باشد.
وقتی دیدند اسیر، یكی از انگشتانش قطع شده، وی را رها كردند. آنجا بود كه پادشاه به یاد حرف وزیر افتاد كه زمان قطع انگشتش گفته بود: خیر است!
پادشاه دستور آزادی وزیر را داد. وقتی وزیر آزاد شد و ماجرای اسارت پادشاه را از زبان او شنید، گفت: خیر است! پادشاه گفت: دیگر چرا؟؟
وزیر گفت: از این جهت خیر است كه اگر مرا به زندان نینداخته بودی و زمان اسارت به همراهت بودم، مرا به جای تو اعدام می كردند ...
📚در اینستاگرام هم ما رو دنبال کنید👇
https://www.instagram.com/Academic_Library
📚 @Academic_Library
👍1
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم ...
#مهدی_اخوان_ثالث
📚 @Academic_Library
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم ...
#مهدی_اخوان_ثالث
📚 @Academic_Library