.
- - - - - ‹ آماتا › -
دخترک، مغموم و سرخورده کنار دیوار نشسته بود و زانوهایش را در آغوش گرفته بود. با آن فرم مدرسه هر که او را میدید یا میخندید و متلکی میانداخت یا نگاه بدی به او میکرد و میرفت، برخی هم بدون ذرهای توجه از کنارش گذر میکردند.
اولین باری بود که فرار میکرد. اگر کمی بیشتر میماند مطمئن بود بر اثر خفگی خواهد مرد؛ لااقل آنطور که سینهاش تنگ شده بود و فشار وارد میکرد اینطور نشان میداد. بیرمغ سرش را روی زانوهایش گذاشت برخلاف حال خرابش هوا گرم و سوزان بود، از همین الآن نوید تابستانی طولانی را میداد.
با چشمانش عبور افراد از پیادهروها را نگاه میکرد. سکوتی عجیب بر روحش ساکن و کِرِختی سنگینی بدنش را در بر گرفته بود.
پیرزنی در حال عبور بود چند دقیقهای ایستاد و با تکیه بر عصایش او را نگاه کرد، آرام قدم برداشت و کنار او تکیه به دیوار زد. حال بهتر میتوانست حکاکیهای عصای چوبی را نگاه کند. عصا پر از نقوش چهره، زن و مرد و اسب بود، انگار درست از دل شاهنامه بیرون آمده بودند.
در سکوت کنار یکدیگر بودند، یکی ایستاده و یکی نشسته، دیگر از متلکها خبری نبود. نگاههای بد به نیم نگاهی رسیده بودند و نهایتش همان گذر بیتوجه بود. احساس آرامش بیشتری داشت.
سرش را بلند کرد تا با ناجیاش آشنا شود. تا او را دید نفسش حبس شد، چه نگاه پر صلابتی! درست رو به رو را هدف گرفته بود. کسی نمیتوانست مستقیم چشم در چشمش شود. بلندای سایهاش محافظ نور تیز آفتاب بود و خنکی دلچسبی را نصیبش کرده بود.
خانمجان از گوشهی چشم نگاهی به او کرد و لبخندی روی لبهایش نشست. دست در جیب لباسش کرد، مشتی بیرون آورد و در دستانش دو شکلات با روکش طلایی قرار داد. دستی به پشتش کشید و رفت.
گرمای دستانش را هنوز بر روی کتفهایش احساس میکرد. گویی، رویشگاه دو بال بود.
- هانیه غین -
- - - -1402-02-26-
- - - - - ‹ آماتا › -
دخترک، مغموم و سرخورده کنار دیوار نشسته بود و زانوهایش را در آغوش گرفته بود. با آن فرم مدرسه هر که او را میدید یا میخندید و متلکی میانداخت یا نگاه بدی به او میکرد و میرفت، برخی هم بدون ذرهای توجه از کنارش گذر میکردند.
اولین باری بود که فرار میکرد. اگر کمی بیشتر میماند مطمئن بود بر اثر خفگی خواهد مرد؛ لااقل آنطور که سینهاش تنگ شده بود و فشار وارد میکرد اینطور نشان میداد. بیرمغ سرش را روی زانوهایش گذاشت برخلاف حال خرابش هوا گرم و سوزان بود، از همین الآن نوید تابستانی طولانی را میداد.
با چشمانش عبور افراد از پیادهروها را نگاه میکرد. سکوتی عجیب بر روحش ساکن و کِرِختی سنگینی بدنش را در بر گرفته بود.
پیرزنی در حال عبور بود چند دقیقهای ایستاد و با تکیه بر عصایش او را نگاه کرد، آرام قدم برداشت و کنار او تکیه به دیوار زد. حال بهتر میتوانست حکاکیهای عصای چوبی را نگاه کند. عصا پر از نقوش چهره، زن و مرد و اسب بود، انگار درست از دل شاهنامه بیرون آمده بودند.
در سکوت کنار یکدیگر بودند، یکی ایستاده و یکی نشسته، دیگر از متلکها خبری نبود. نگاههای بد به نیم نگاهی رسیده بودند و نهایتش همان گذر بیتوجه بود. احساس آرامش بیشتری داشت.
سرش را بلند کرد تا با ناجیاش آشنا شود. تا او را دید نفسش حبس شد، چه نگاه پر صلابتی! درست رو به رو را هدف گرفته بود. کسی نمیتوانست مستقیم چشم در چشمش شود. بلندای سایهاش محافظ نور تیز آفتاب بود و خنکی دلچسبی را نصیبش کرده بود.
خانمجان از گوشهی چشم نگاهی به او کرد و لبخندی روی لبهایش نشست. دست در جیب لباسش کرد، مشتی بیرون آورد و در دستانش دو شکلات با روکش طلایی قرار داد. دستی به پشتش کشید و رفت.
گرمای دستانش را هنوز بر روی کتفهایش احساس میکرد. گویی، رویشگاه دو بال بود.
- هانیه غین -
- - - -1402-02-26-
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
