پنج سال از آن موضوع میگذرد؛ اما انگار همین دیروز بود.
زخمش هنوز تازه است، هنوز جان کاه است، روزی که تو از زندگی ام ناپدید شدی.
میخواهی بگویم چطور بود؟ چه احساسی داشت؟ بله، حتما میگویم. چون نباید من تنها کسی میبودم که آن روز را به خاطر دارد.
آن روز هم آفتاب در زمان مقرر از لای پرده اتاق خواب بی مهابا به درون میخزید.
ساعت ها روی تختم از شوق دیدارت غلت میزدم.
تمام شب منتظر بودم لحظه دیدارت فرا رسد. و گوش هایم را تیز کرده بودم تا چرخش کلیدت را در قفل در بشنوم؛ مطمعن بودم آن قدر معرفت داشتی که مرا مجبور به تماشای از دست رفتنت جلوی چشم هایم نکنی.
...
تماشای تقلایم روبروی سنگی که زیرش با آرامش خفته ای، و دیوانگیم در باور به اینکه صدایم را میشنوی برایت مضحک نیست؟
عیبی ندارد، اگر سرمستی این بنده ناچیز باعث خنده معبودش شود.
اما قول نمیدم کینه به دل نگیرم.
شاید با خودت فکر کنی چرا این زحمت را به خودم میدهم که هرسال، در همین روز، با سنگ بی روحت، که در نادیده گرفتنم کم نمیگذارد، سخن بگویم.
در ابتدا با نامه ای آغاز شد، نامه ای برای تخلیه احساساتم که قرار نبود به دست کسی برسد. اما وقتی قلمم شروع به حرکت کرد، فهمیدم حرف های زیادی برای گفتن داشتم. افسوس های زیادی که در یک صفحه و حتی در چند صفحه نمیگنجید.
پس حالا اینجا نشسته ام و میخوام جرات پرسیدن سوالی را که تمام مدت ذهنم را میجوید، به خود بدهم:
چرا؟ چطور تونستی؟
قدیس هم باشی گاهی از اهمیت دادن به یکسری اتفاقات و یکسری افراد خسته میشی نه؟
یه ادم عادی که بماند.
یه ادم عادی که بماند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM