کمپین متوقف کردن ساخت فصل سوم انیمهی وان پانچ من | روز نهم
👍50🤣9👎4❤1🔥1🗿1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برادر خطرناک ترین هیولا را درون خود دارد
❤27🔥6👍2
❤22👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تریلر جدید انیمهی The Villainess Is Adored by the Prince of the Neighbor Kingdom
📅تاریخ پخش: جمعه ۲۱ دی ماه
🆕#News
@AnimBuzz | انیمباز
📅تاریخ پخش: جمعه ۲۱ دی ماه
🆕#News
@AnimBuzz | انیمباز
❤11
انیمهی پیشنهادی این هفته انیمباز 🔥
ژانر تعلیق: یا ژانر دلهرهآور، که با ایجاد اضطراب و کشش و هیجان در مخاطب، تنش ایجاد میکند.
🏆#Recommended
@AnimBuzz | انیمباز
ژانر تعلیق: یا ژانر دلهرهآور، که با ایجاد اضطراب و کشش و هیجان در مخاطب، تنش ایجاد میکند.
🏆#Recommended
@AnimBuzz | انیمباز
🔥28❤2💯1
به گروه ما که یک پک استیکر جذاب داره بپیوندید:
@AnimBuzz_Group
@AnimBuzz_Group
Telegram
مافیای انیمهی ایران
قوانین گروه انیمباز:
- الفاظ رکیک تا زمانی که بیاحترامی به ممبر دیگری نباشد مشکلی ندارد.
- جهت فرستادن پیامی که دارای اسپویل هست، از اسپویلر استفاده کنید.
- از تبلیغ کردن و بکار بردن نام تیمهای همکار خودداری کنید.
- از ارسال محتوای هنتای خودداری کنید.
- الفاظ رکیک تا زمانی که بیاحترامی به ممبر دیگری نباشد مشکلی ندارد.
- جهت فرستادن پیامی که دارای اسپویل هست، از اسپویلر استفاده کنید.
- از تبلیغ کردن و بکار بردن نام تیمهای همکار خودداری کنید.
- از ارسال محتوای هنتای خودداری کنید.
🗿8
عکسهای جدید منتشر شده از انیمهی سینمایی Gintama -Yoshiwara in Flames-.
📆 اکران این اثر برای ۲۵ بهمنماه در سینماهای ژاپن ثبت شده است.
🎥 این اثر به کارگردانی Naoya Ando و استودیو BN Pictures ساخته میشود.
▪️ این سینمایی اقتباسی جدید از آرک Yoshiwara in Flames مانگا است.
🆕#News
@AnimBuzz | انیمباز
📆 اکران این اثر برای ۲۵ بهمنماه در سینماهای ژاپن ثبت شده است.
🎥 این اثر به کارگردانی Naoya Ando و استودیو BN Pictures ساخته میشود.
▪️ این سینمایی اقتباسی جدید از آرک Yoshiwara in Flames مانگا است.
🆕#News
@AnimBuzz | انیمباز
🔥17❤4
«تأملی بر انیمه Re:Zero؛ شروع از صفر و رنج آگاهی»
انیمه Re:Zero جهان را همانطور تحویلمان میدهد که واقعیت تحویل میدهد؛ بیرحم، لجوج و کاملاً بیتوجه به اینکه ما چقدر برای پیدا کردن معنا تقلا میکنیم. داستان از همان لحظهٔ اول نشان میدهد که قهرمان ما نه با شمشیر متولد شده، نه با جادو، نه با خون سلطنتی، بلکه با یک شکنجهٔ متافیزیکی که به جای قدرت، وزن هستی را روی شانههایش میگذارد.
«بازگشت از مرگ» نه یک توانایی است و نه یک مکانیسم روایی؛ این یک چاه تاریک است که روح سوبارو را با هر بار تکرار، یک درجه دیگر فرو میبرد. جهان Re:Zero انگار میخواهد ثابت کند که حقیقت فقط از دل رنج بیرون میآید؛ مثل اینکه هر بار شکست میخوری، واقعیت یک لایهٔ دیگر از خودش را نشان میدهد. انگار جهان منتظر است تا تو از هم بپاشی تا صدای واقعیاش را بشنوی.
اینجا رنج فقط یک اتفاق نیست؛ یک زبان است، یک سیستم ارتباطی که آدمها را مجبور میکند بفهمند چگونه باید در این دنیا نفس بکشند.
سوبارو هر بار که میمیرد بازمیگردد، اما این بازگشت به معنای یک شروع تازه نیست. بیشتر شبیه بیدار شدن در یک کابوس است که قبلاً هم خوابش را دیدهای و میدانی آخرش دوباره قرار است بسوزی.
او حافظهٔ خودش را حمل میکند، اما جهان حافظهای ندارد. این ناهماهنگی او را از زمان بیرون میاندازد و تبدیلش میکند به یک موجود مرزی که نه متعلق به گذشته است، نه حال و نه آینده. او تنها شاهدی است که میداند واقعیت چند بار تکهتکه شده.
هر بار که جانش را میدهد، یک نسخهاش در آن لحظه میمیرد و بیصدا حذف میشود، اما نسخهٔ بعدی با تمام خاطرات آن مرگ ادامه میدهد. سوبارو کمکم مجموعهای از شکستها میشود؛ مجموعهای از مرگهایی که هیچکس بهجز خودش به یاد ندارد.
اینجا هویت از جنس پیروزی ساخته نمیشود، بلکه از جنس تراژدی است. شخصیت او نه با اتفاقات خوب، بلکه با انباشتی از مرگهای ناتمام شکل میگیرد.
همینجا است که Re:Zero هویت را مثل یک آفتابپرست تاریک نشان میدهد؛ چیزی که مدام رنگ عوض میکند، چون صاحبش مدام میمیرد و از نو شروع میکند.
این سؤال که «من کیام؟» در این داستان تبدیل میشود به: «کدام نسخهٔ من هنوز زنده است؟»، «چند نفر از من قبلاً مردهاند؟» و «آیا من منم یا فقط ادامهٔ کسی هستم که قبلاً هزار بار مرده؟»
انسانیت سوبارو در همین پرسشها حل میشود. او یک فرد نیست، یک پیوستار است؛ انگار شخصیتش از هزار خط موازی تشکیل شده که فقط یک خط هنوز ادامه دارد، اما همهٔ خطهای دیگر هم در مغزش فریاد میزنند.
عشق هم در این دنیا رمانتیک نیست. عشق برای سوبارو یک طناب است؛ طنابی که به کمکش خودش را از پرتگاه جنون بالا میکشد. او به امیلیا چنگ نمیزند چون عاشقانهاش آرام است؛ او چنگ میزند چون این عشق تنها چیزی است که جهان نمیتواند ریست کند.
اینکه هر بار امیلیا را از نو میبیند، اما خودش هزار بار برایش جان داده، یک درد عمیق ایجاد میکند. عشقی که یکطرفه است، چون فقط یک طرف تاریخ را به یاد دارد.
عشق تبدیل میشود به تلاش برای زنده نگه داشتن واقعیت؛ انگار اگر این پیوند قطع شود، کل جهان در تاریکی فرو میرود. اینجا عشق معنا را تولید نمیکند، بلکه معنا را از نابودی نجات میدهد.
انیمه Re:Zero بدون هیچ پشتپردهای نشان میدهد که آزادی همیشه یک توهم است. سوبارو آزاد است که بمیرد و دوباره بازگردد، اما آزادیای که به ثبات جهان وصل نباشد، زندان است.
او هرچقدر هم تلاش کند، تاریخ توسط قدرتی که حتی اجازهٔ حرف زدن دربارهاش را ندارد، پاک میشود. به ظاهر قدرت دارد، اما این قدرت قفسی است که هر بار با بسته شدن درهایش، دنیا را مجبور میکند از صفر آغاز شود.
سوبارو یک بردهٔ زمان است؛ زمان فقط برای او وجود دارد، نه برای کس دیگری.
در نهایت، Re:Zero انگار میخواهد یک حقیقت تلخ را از دل این چرخههای خونآلود بیرون بکشد: انسان فقط وقتی انسان است که شکست بخورد، درد بکشد و با اینحال ادامه دهد.
قهرمان بودن یعنی توان حمل کردن وزن زندگی، حتی اگر زندگی بارها تو را له کرده باشد. سوبارو با تمام ضعفها، گریهها و فروپاشیهایش، تنها کاری را انجام میدهد که انسان میتواند انجام دهد؛ در جهانی که دائم او را از بین میبرد، میایستد و دوباره آینده را میسازد، حتی اگر خودش تنها کسی باشد که میداند این آینده قبلاً چند بار نابود شده است.
🔗 تیم تحلیل انیمهی مجلهی خبری انیمباز
🖋 نویسنده: حکمت
💬#Review
@AnimBuzz | انیمباز
انیمه Re:Zero جهان را همانطور تحویلمان میدهد که واقعیت تحویل میدهد؛ بیرحم، لجوج و کاملاً بیتوجه به اینکه ما چقدر برای پیدا کردن معنا تقلا میکنیم. داستان از همان لحظهٔ اول نشان میدهد که قهرمان ما نه با شمشیر متولد شده، نه با جادو، نه با خون سلطنتی، بلکه با یک شکنجهٔ متافیزیکی که به جای قدرت، وزن هستی را روی شانههایش میگذارد.
«بازگشت از مرگ» نه یک توانایی است و نه یک مکانیسم روایی؛ این یک چاه تاریک است که روح سوبارو را با هر بار تکرار، یک درجه دیگر فرو میبرد. جهان Re:Zero انگار میخواهد ثابت کند که حقیقت فقط از دل رنج بیرون میآید؛ مثل اینکه هر بار شکست میخوری، واقعیت یک لایهٔ دیگر از خودش را نشان میدهد. انگار جهان منتظر است تا تو از هم بپاشی تا صدای واقعیاش را بشنوی.
اینجا رنج فقط یک اتفاق نیست؛ یک زبان است، یک سیستم ارتباطی که آدمها را مجبور میکند بفهمند چگونه باید در این دنیا نفس بکشند.
سوبارو هر بار که میمیرد بازمیگردد، اما این بازگشت به معنای یک شروع تازه نیست. بیشتر شبیه بیدار شدن در یک کابوس است که قبلاً هم خوابش را دیدهای و میدانی آخرش دوباره قرار است بسوزی.
او حافظهٔ خودش را حمل میکند، اما جهان حافظهای ندارد. این ناهماهنگی او را از زمان بیرون میاندازد و تبدیلش میکند به یک موجود مرزی که نه متعلق به گذشته است، نه حال و نه آینده. او تنها شاهدی است که میداند واقعیت چند بار تکهتکه شده.
هر بار که جانش را میدهد، یک نسخهاش در آن لحظه میمیرد و بیصدا حذف میشود، اما نسخهٔ بعدی با تمام خاطرات آن مرگ ادامه میدهد. سوبارو کمکم مجموعهای از شکستها میشود؛ مجموعهای از مرگهایی که هیچکس بهجز خودش به یاد ندارد.
اینجا هویت از جنس پیروزی ساخته نمیشود، بلکه از جنس تراژدی است. شخصیت او نه با اتفاقات خوب، بلکه با انباشتی از مرگهای ناتمام شکل میگیرد.
همینجا است که Re:Zero هویت را مثل یک آفتابپرست تاریک نشان میدهد؛ چیزی که مدام رنگ عوض میکند، چون صاحبش مدام میمیرد و از نو شروع میکند.
این سؤال که «من کیام؟» در این داستان تبدیل میشود به: «کدام نسخهٔ من هنوز زنده است؟»، «چند نفر از من قبلاً مردهاند؟» و «آیا من منم یا فقط ادامهٔ کسی هستم که قبلاً هزار بار مرده؟»
انسانیت سوبارو در همین پرسشها حل میشود. او یک فرد نیست، یک پیوستار است؛ انگار شخصیتش از هزار خط موازی تشکیل شده که فقط یک خط هنوز ادامه دارد، اما همهٔ خطهای دیگر هم در مغزش فریاد میزنند.
عشق هم در این دنیا رمانتیک نیست. عشق برای سوبارو یک طناب است؛ طنابی که به کمکش خودش را از پرتگاه جنون بالا میکشد. او به امیلیا چنگ نمیزند چون عاشقانهاش آرام است؛ او چنگ میزند چون این عشق تنها چیزی است که جهان نمیتواند ریست کند.
اینکه هر بار امیلیا را از نو میبیند، اما خودش هزار بار برایش جان داده، یک درد عمیق ایجاد میکند. عشقی که یکطرفه است، چون فقط یک طرف تاریخ را به یاد دارد.
عشق تبدیل میشود به تلاش برای زنده نگه داشتن واقعیت؛ انگار اگر این پیوند قطع شود، کل جهان در تاریکی فرو میرود. اینجا عشق معنا را تولید نمیکند، بلکه معنا را از نابودی نجات میدهد.
انیمه Re:Zero بدون هیچ پشتپردهای نشان میدهد که آزادی همیشه یک توهم است. سوبارو آزاد است که بمیرد و دوباره بازگردد، اما آزادیای که به ثبات جهان وصل نباشد، زندان است.
او هرچقدر هم تلاش کند، تاریخ توسط قدرتی که حتی اجازهٔ حرف زدن دربارهاش را ندارد، پاک میشود. به ظاهر قدرت دارد، اما این قدرت قفسی است که هر بار با بسته شدن درهایش، دنیا را مجبور میکند از صفر آغاز شود.
سوبارو یک بردهٔ زمان است؛ زمان فقط برای او وجود دارد، نه برای کس دیگری.
در نهایت، Re:Zero انگار میخواهد یک حقیقت تلخ را از دل این چرخههای خونآلود بیرون بکشد: انسان فقط وقتی انسان است که شکست بخورد، درد بکشد و با اینحال ادامه دهد.
قهرمان بودن یعنی توان حمل کردن وزن زندگی، حتی اگر زندگی بارها تو را له کرده باشد. سوبارو با تمام ضعفها، گریهها و فروپاشیهایش، تنها کاری را انجام میدهد که انسان میتواند انجام دهد؛ در جهانی که دائم او را از بین میبرد، میایستد و دوباره آینده را میسازد، حتی اگر خودش تنها کسی باشد که میداند این آینده قبلاً چند بار نابود شده است.
🔗 تیم تحلیل انیمهی مجلهی خبری انیمباز
🖋 نویسنده: حکمت
💬#Review
@AnimBuzz | انیمباز
🔥39❤14👍1