Forwarded from Pavel Durov (Paul Du Rove)
@charliekirk’s death is an assault on free speech. He fought for open debate, and enemies of truth hated him for it.
Free expression is under attack worldwide. Once free speech is lost, every other freedom soon follows. We must continue Charlie’s mission to defend it✉️
Free expression is under attack worldwide. Once free speech is lost, every other freedom soon follows. We must continue Charlie’s mission to defend it
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍3👎3
Read “Why Most Language Learners Quit Within the First 100 Hours“ by Viktoria Verde, PhD on Medium: https://medium.com/language-lab/why-most-language-learners-quit-within-the-first-100-hours-96f708c6e8f4
❤1
کتابخانه مرجع فقط برای روزهای سخت هست که پول خرید کتاب نداریم؛ توی ایران آزاد دیگه باید با احترام به قانون و حقوق نویسندهها، مثل همه جای دنیا، کتاب رو درست بخریم و پیشرفت کنیم.
کتاب رایگان مال روز های تاریک و بیپولی هست؛ تو آزادی و روز های روشن کتابو میخریم، نویسنده رو میسازیم.
کتاب رایگان مال روز های تاریک و بیپولی هست؛ تو آزادی و روز های روشن کتابو میخریم، نویسنده رو میسازیم.
👍20❤6😁3👎2🤔1🆒1
بیگانه
من خودم اگه میخوام هر کتابی که میخوام بخونم رو بخرم رسما برای گذران زندگی عادی به مشکل میخورم. مخصوصا اینکه کتاب خونه های عمومی شهر هم غنی نیست
درسته الان خریدن همهی کتابایی که دوست داریم فشار میاره، چون کتابخونهها ضعیفن و دسترسی هم محدوده. ولی این وضعیت همیشگی نیست. وقتی ایران درست شه و آزادی باشه، طبیعتا ساختار فرهنگی هم تغییر میکنه: کتابخونههای عمومی درست و حسابی ساخته میشن، مثل همون چیزی که تو بقیه کشوراست. اونجا مردم برای خوندن لازم نیست همهی کتابارو بخرن؛ میرن کتابخونه و هرچی بخوان میگیرن و میخونن.
اون روز دیگه خوندن رایگان از روی اجبار نیست، چون راه سالم و قانونی دم دست همهست. اینجوری هم نویسنده حمایت میشه، هم خواننده به کتاب دسترسی داره، هم نیازی به دزدی فرهنگی نمیمونه.
اون روز دیگه خوندن رایگان از روی اجبار نیست، چون راه سالم و قانونی دم دست همهست. اینجوری هم نویسنده حمایت میشه، هم خواننده به کتاب دسترسی داره، هم نیازی به دزدی فرهنگی نمیمونه.
❤63🤣7🕊2👍1👎1🍓1
داستان: کاروان زیر ستارهها
توی یه روستای کوچک نزدیک کویر، جایی که شبها ستارهها انگار روی زمین میریزن، یه کاروان قدیمی زندگی میکرد. این کاروان، نه از اونایی که با شتر و اسب راه میافتن، بلکه یه گروه از آدمای روستا بود که هر سال، قبل از شروع پاییز، برای چیدن زعفرون وحشی به دل کویر میرفتن. زعفرون وحشی، گلی بود که فقط توی یه درهی دور پیدا میشد، و اگه به موقع جمعش نمیکردن، بادهای پاییزی همهش رو پرپر میکرد.
کاروان یه قانون نانوشته داشت: هر خونه از روستا باید یه نفر میفرستاد. از پیرمرد قوزکردهای که قصهگوی گروه بود تا دختر جوانی که همیشه با دفتر نقاشیش میاومد، همه با هم میرفتن. اما امسال، یه مشکلی پیش اومده بود. چندتا از جوونای روستا غرشون دراومده بود: «چرا باید اینهمه راه بریم برای چندتا گل؟ من خودم تنهایی میرم، زعفرونو جمع میکنم، خودمم میفروشم!» یکی دیگه میگفت: «این پیرمردا فقط بار اضافن، نمیتونن تند راه بیان، فقط ما رو عقب میندازن.» حتی زری، که بهترین سبدباف روستا بود، گفت: «من سبدامو میسازم، ولی نمیرم کویر. خودتون ببرید، من چرا باید خطر کنم؟»
همهمه و دعوا بالا گرفت. آخرش، کاروان که همیشه پنجاهنفره بود، اون سال فقط دوازده نفر شد. بقیه یا قهر کردن یا تصمیم گرفتن هرکی برای خودش بره. کاروان کوچک راه افتاد، ولی از همون اول همهچیز بههمریخت. یکی نقشهی دره رو گم کرد، یکی دیگه کولهپشتی پر از آبش رو تو راه انداخت، و وقتی به دره رسیدن، زعفرونها پرپر شده بودن. باد پاییزی زودتر از همیشه اومده بود.
همون شب، زیر نور ستارهها، کاروان خسته دور آتیش نشست. پیرمرد قصهگو، که اسمش حاجرحیم بود، یه دفعه شروع کرد به حرف زدن: «یه روزی، توی همین کویر، یه دسته پرنده مهاجر گم شدن. هر کدوم فکر میکردن تنهایی میتونن راهشونو پیدا کنن. یکی به سمت خورشید پرید، یکی به سمت ماه، یکی دیگه دنبال باد رفت. آخرش هیچکدوم به مقصد نرسیدن. اما یه سال دیگه، همون پرندهها تصمیم گرفتن با هم پرواز کنن. حتی اونی که بالش شکسته بود، وسط دسته نگهش داشتن. اون سال، همه به دریاچهی جنوبی رسیدن.»
زری، که هنوز اخماش تو هم بود، گفت: «حاجی، این قصهها چیه؟ ما که پرنده نیستیم!» حاجرحیم خندید و گفت: «پرنده نیستیم، ولی مثل اونا به هم نیاز داریم. زعفرون تنهایی به درد نمیخوره. اگه همه با هم نریم، اگه سبد نباشه، اگه نقشه نباشه، اگه یکی آواز نخونه که راه کوتاه بشه، هیچوقت به گل نمیرسیم.»
فردا صبح، کاروان دوازدهنفره برگشت به روستا. زری سبدشو برداشت، جوونایی که قهر کرده بودن نقشهشونو آوردن، و حتی بچهها گفتن میخوان آواز بخونن. یه هفته بعد، کاروان دوباره راه افتاد، اینبار پنجاهنفره. توی دره، هنوز چندتا گل زعفرون مونده بود. همه با هم جمع کردن، سبدها پر شد، و وقتی برگشتن، زعفرونها رو بین همه تقسیم کردن. اون سال، نه فقط زعفرون، بلکه خنده و قصه و آواز هم بینشون پخش شد.
از اون به بعد، هر وقت توی روستا کسی میخواست تنهایی کاری کنه، یکی زیر لب میگفت: «مثل پرندههای حاجرحیم نشو. با هم بریم، با هم میرسیم.
نویسنده: گراک (هوش مصنوعی)
توی یه روستای کوچک نزدیک کویر، جایی که شبها ستارهها انگار روی زمین میریزن، یه کاروان قدیمی زندگی میکرد. این کاروان، نه از اونایی که با شتر و اسب راه میافتن، بلکه یه گروه از آدمای روستا بود که هر سال، قبل از شروع پاییز، برای چیدن زعفرون وحشی به دل کویر میرفتن. زعفرون وحشی، گلی بود که فقط توی یه درهی دور پیدا میشد، و اگه به موقع جمعش نمیکردن، بادهای پاییزی همهش رو پرپر میکرد.
کاروان یه قانون نانوشته داشت: هر خونه از روستا باید یه نفر میفرستاد. از پیرمرد قوزکردهای که قصهگوی گروه بود تا دختر جوانی که همیشه با دفتر نقاشیش میاومد، همه با هم میرفتن. اما امسال، یه مشکلی پیش اومده بود. چندتا از جوونای روستا غرشون دراومده بود: «چرا باید اینهمه راه بریم برای چندتا گل؟ من خودم تنهایی میرم، زعفرونو جمع میکنم، خودمم میفروشم!» یکی دیگه میگفت: «این پیرمردا فقط بار اضافن، نمیتونن تند راه بیان، فقط ما رو عقب میندازن.» حتی زری، که بهترین سبدباف روستا بود، گفت: «من سبدامو میسازم، ولی نمیرم کویر. خودتون ببرید، من چرا باید خطر کنم؟»
همهمه و دعوا بالا گرفت. آخرش، کاروان که همیشه پنجاهنفره بود، اون سال فقط دوازده نفر شد. بقیه یا قهر کردن یا تصمیم گرفتن هرکی برای خودش بره. کاروان کوچک راه افتاد، ولی از همون اول همهچیز بههمریخت. یکی نقشهی دره رو گم کرد، یکی دیگه کولهپشتی پر از آبش رو تو راه انداخت، و وقتی به دره رسیدن، زعفرونها پرپر شده بودن. باد پاییزی زودتر از همیشه اومده بود.
همون شب، زیر نور ستارهها، کاروان خسته دور آتیش نشست. پیرمرد قصهگو، که اسمش حاجرحیم بود، یه دفعه شروع کرد به حرف زدن: «یه روزی، توی همین کویر، یه دسته پرنده مهاجر گم شدن. هر کدوم فکر میکردن تنهایی میتونن راهشونو پیدا کنن. یکی به سمت خورشید پرید، یکی به سمت ماه، یکی دیگه دنبال باد رفت. آخرش هیچکدوم به مقصد نرسیدن. اما یه سال دیگه، همون پرندهها تصمیم گرفتن با هم پرواز کنن. حتی اونی که بالش شکسته بود، وسط دسته نگهش داشتن. اون سال، همه به دریاچهی جنوبی رسیدن.»
زری، که هنوز اخماش تو هم بود، گفت: «حاجی، این قصهها چیه؟ ما که پرنده نیستیم!» حاجرحیم خندید و گفت: «پرنده نیستیم، ولی مثل اونا به هم نیاز داریم. زعفرون تنهایی به درد نمیخوره. اگه همه با هم نریم، اگه سبد نباشه، اگه نقشه نباشه، اگه یکی آواز نخونه که راه کوتاه بشه، هیچوقت به گل نمیرسیم.»
فردا صبح، کاروان دوازدهنفره برگشت به روستا. زری سبدشو برداشت، جوونایی که قهر کرده بودن نقشهشونو آوردن، و حتی بچهها گفتن میخوان آواز بخونن. یه هفته بعد، کاروان دوباره راه افتاد، اینبار پنجاهنفره. توی دره، هنوز چندتا گل زعفرون مونده بود. همه با هم جمع کردن، سبدها پر شد، و وقتی برگشتن، زعفرونها رو بین همه تقسیم کردن. اون سال، نه فقط زعفرون، بلکه خنده و قصه و آواز هم بینشون پخش شد.
از اون به بعد، هر وقت توی روستا کسی میخواست تنهایی کاری کنه، یکی زیر لب میگفت: «مثل پرندههای حاجرحیم نشو. با هم بریم، با هم میرسیم.
نویسنده: گراک (هوش مصنوعی)
🆒2