خانه بهار – Telegram
خانه بهار
140 subscribers
636 photos
70 videos
28 files
358 links
[کتابخانه و خانه ترویج کتاب «بهار» روستای رمین]
📮آدرس: استان سیستان و بلوچستان، شهرستان چابهار، روستای دوستدار کتاب رمین

🆔ارتباط با ما:
@Abdolhakimbahar
@tiam_abi
📱آدرس صفحه ی ما در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/bahar_library
Download Telegram
فکر می کنم به آقای ادهمی و خانواده اش که توی مرکز جامع سلامت سیرچ به مردم خدمات بهداشتی ارائه می کنند و با آب و انگور و انجیر از آن ها پذیرایی می کنند و علیرغم داشتن خانه ای کوچک تلاش می کنند مهمانی که وارد روستای شان شده است را پیش خود شان نگه دارند و میزبانی بکنند.
فکر می کنم به زهرا که بچه ای نیز هوش و درس خوان است و امسال به کلاس یازدهم می رود.
فکر می کنم به مرضیه و عبدالله و یوسف و نازنین که دیروز کنار جاده دیدم شان و با آن ها حرف زدم.
فکر می کنم به فاطمه و بچه هایی که خیلی های شان هنوز غیر از کتاب های درسی کتاب دیگری نخوانده اند و نمی دانند روستای شان با ادبیات کودک و نوجوان ایران گره خورده است . فکر می کنم به هوشنگ مرادی کرمانی و دل ساده اش. به «نخل»، به «مربای شیرین» اش، به «بچه‌های قالیباف خانه» و «تنور» و داستان «آن خمره» اش و به شما، که در قصه های سیرچ غریبه نیستید...!

✍️ عبدالحکیم بهار مرداد۱۴۰۴ - سیرچ کرمان
👍4
به مناسبت ۹شهریور سالروز درگذشت صمد بهرنگی

افسانه‌هایی که قرار بود آتش بگیرد

#فریبا_خانی
♦️معلم ما زیباست سال ۵۸ است هنوز حجاب اجباری نیست من کلاس اول دبستانم یک گل گلبهی میخک به موهای کوتاهش زده و برای ما سر کلاس #الدوز_و_کلاغ‌ها صمدبهرنگی می‌خواند.... دلم برای الدوز دخترکی که عروسک سخنگویش را گم کرده کباب می‌شود. غم شدیدی به دلم چنگ می‌زند. الدوز با نامادری و پدرش زندگی می‌کند و طبق الگوی قدیمی و تکرارشونده، ناماداری‌اش مهربان نیست و الدوز با ننه کلاغه و وپسر ننه کلاغه دوست شد...

♦️اول کتاب هم صمد با نگاه چپی که داشت تاکید کرده بود، قصه را برای بچه فقیرها توشته و بچه پولدارها نخوانند. این کارش مراگیج می‌کرد. من پدرم پیکان عنابی داشت وکلا سه تا عروسک داشتم و نمی‌دانستم با داشتن ماشین پیکان پدرم. بچه پولدارم یا فقیر....
♦️معلم ما ماهی سیاه کوچولو را هم خواند، ماهی کوچولوی سیاه در جستجوی دریا بود و سفر قهرمانی‌اش را از برکه کوچک به سمت دریا شروع کرد....

♦️سال بعد کتابخانه‌های مدارس را خالی و بعضی کتاب‌ها را در بعضی مدارس آتش زدند... برادرم کلاس پنجم است. تعدادی کتاب از معلم شان دریافت کرد که ببرد آتش بزند اما کتاب‌ها را به خانه آورد....

♦️ در بین کتاب ها کتاب قطوری بود با جلد گلبهی، همرنگ گل‌سر خانم معلم ما، افسانه‌های فولکلور صمد بهرنگی در آن بود من و برادرم تمام افسانه‌ها را خواندیم یکی از افسانه‌‌ها افسانه‌ی آه بود دخترک آه می‌کشید آه ظاهر می‌شد و آرزویش را برآورده می‌کرد.

♦️بزرگتر که شدم فهمیدم جسد #صمد_بهرنگی را در رود ارس یافته و احتمالا او را کشته بودند.... وعجیب بعد انقلاب هم می‌خواستند در مدرسه کتابش را آتش بزنند....

♦️اما از همه افسانه‌هایی که او از مردم #آذربایجان جمع‌آوری کرد من عاشق مردی بودم که دنبال فلک می‌گشت...

روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبخت‌ها و فلک‌زده‌های روزگار. به هر دری زده بود فایده‌ای نکرده بود. روزی با خودش گفت: این جوری که نمی‌شود ‏دست روی دست بگذارم و بنشینم. باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست؟ برای خودم چاره‌ای بیندیشم.

♦️آن مرد در سر راهش گرگی می‌بیند که سردرد دارد. ماهی را می‌بیند که دماغش می‌خارد و روزگارش را خراب کرده است. پادشاهی را می‌بیند که همیشه شکست می‌خورد ودر هیچ جنگی پیروز نشده ...خلاصه مرد باغبانی را می‌بیند و با او گرم گفت‌و گو می‌شود.
«باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید: کجا می‌روی؟
مرد گفت: می‌روم فلک را پیدا کنم.
‏باغبان گفت: چه می‌خواهی به او بگویی؟
مرد گفت: اگر پیدایش کردم می‌دانم به او چه بگویم: هزار تا فحش می‌دهم. باغبان گفت: حرفت را بزن. فلک منم....
♦️برادر صمد بهرنگی می‌گفت :صمد معلم بود و یک عالم مداد و کاغذ در دست به مدارس روستایی می‌رفت و به کودکانی که مداد و کاغذ نداشتند، مداد و کاغذ می‌داد .....می‌گفت: با #غلامحسین_ساعدی و #شاملو دوست بود و بعدا با #جلال_آل_احمد آشنا شد.... وقتی #فروغ_فرخزاد فیلم خانه سیاه است را در جذام‌خانه تبریز می‌ساخت گویا صمد و فروغ همدیگر را دیده بودند....
♦️معلم زیبای ما سر کلاس می‌گفت: الدوز یواشکی صابون مراغه را از پستو بر می‌داشت کنار حوض می‌گذاشت تا ننه کلاغه برش دارد و بخورد و نامادری سرخ رو از حمام برگشته و مشکوک می‌شد به الدوز .... ننه کلاغه جوجه‌اش را به الدوز داد تا همبازی الدوز شود چون دیگر دلتنگ عروسک گم‌شده‌اش نباشد... الدوز ان را پنهان کرد تا نامادری نبیند... و ما پر از دلشوره می‌شدیم.

♦️بعد برای ما در پخش صوتی 《بادآمد و باد آمد از در یا ابرآورد》باصدای #سیمین_قدیری را می‌گذاشت که همه حفظش کردیم....که آن هم غمگین‌ترین ترانه‌ی پاییزی بود.
سال بعد همه با روسری به مدرسه رفتیم و معلم ما دیگر به مدرسه نیامد و کتاب جلد گلبهی افسانه‌های صمدبهرنگی که قرار بود در مدرسه آتش زده شود، در خانه ما ماند و برادرم به معلمش اطمینان داد همه کتاب ها را در پیت روغن گذاشته و سوزانده است....
#ادبیات #افسانه #قصه
@dastanenadastan
👍1
👍1
این چند سال در مناطق مختلف ایران اتفاقات خوبی در حوزه ساخت، تجهیز و راه اندازی کتابخانه های داوطلب آن هم بیشتر در روستاها و مناطق کم برخوردارتر رخ داده است. اگر بگویم نقطه زوم این فعالیت های ارزشمند فرهنگی مناطق روستایی سیستان و بلوچستان بوده است خیلی بیراهه نگفته ام.
رسیدن کتاب های مفید و مناسب و کارشناسی شده ، همراه با آموزش های راه دور و مجازی و گاهاً برگزار شدن کارگاه های حضوری ترویج کتاب خوانی برای مربیان و تسهیلگران در روستاها گامی موثر و موفق به شمار می آید. در جریان این کار زیبای تیمی، همراهی و همفکری شماری از نویسندگان، ناشرین و فعالین حوزه کودک و نوجوان گام تاثیر گذار دیگری است که نمی توان ساده از کنار آن عبور کرد.
امروز وقتی گذرمان به کتابخانه های داوطلب روستاهای مناطق مختلف ایران می افتد، می بینیم بهترین منابع در آنجا به چشم می خورد و خوشحال مان می کند.این زیبایی منابع کتابخانه های داوطلب در روستاها بر می گردد به وجود یک سری افراد مروج کتابخوانی که فنی و متخصص در مرکز این کار هستند. آدم هایی که ارتباط نزدیکی با ناشرین و اهالی کتاب دارند. نقش پررنگ آنها در انتخاب کتاب های اهدایی مردم نیز بی اهمیت نیست. تلاش آن هاست که از بین همه کتابهای اهدایی ، ساعت ها و حتی روزها وقت می گذارند کارشناسی می کنند، انتخاب درست انجام می دهند، کتاب هایی که قابلیت استفاده را ندارند یا کمتر استفاده می شوند و یا به اصطلاحی کتاب های زرد را که مناسب بچه ها نیستند جدا می کنند و با حساسیت و دقت خواندنی های مفید را برای آن ها ارسال می کنند. که کار زیبای شأن جای تقدیر دارد.
در این راستا می خواهم یادی کنم از دوستانی که در این سالها صمیمانه در کنار مروجین کتاب خوانی بوده اند و برای بچه های ایران دانایی پخش کرده اند.
- ناشرین کتاب های کودک و نوجوان:(هوپا، قدیانی، شهر قلم، نردبان، طوطی، مهرسا، افق، دوک، پیدایش، چرخ فلک، کانون، پرتقال، واله، و...)
-کتاب فروشی ها و مراکز فرهنگی:(لارستان ، باز باران، بازی و اندیشه، ، برنا، کانون توسعه فرهنگی، شورای کتاب کودک، خانه کتاب، کتابخانه ملی، جشنواره جایزه کتاب مهر ،و...)
- نویسندگان و شاعران: (شرمین نادری، علی اصغر سیدابادی ، حسین شیخ الاسلامی، حدیث لزرغلامی، علی اصغر طباطبایی ، مرجان ریحانیان، ابراهیم حیدری، نوش آفرین انصاری، محمود اموزگار، رویا شهری، شکوفه صمدی، جمال اکرمی، سیدعلی کاشفی خوانساری، نسیم یوسفی، محمدعلی دهقانی، مریم محمدخانی، جعفر توزنده جانی، شهناز خلیلی، افسانه شعبان نژاد ، نسیم نوروزی، فرهاد حسن زاده، جعفر ابراهیمی و...)
1
« زرگل»
نویسنده: محمدرضا یوسفی
ناشر: ویژه نشر
برسی شده در باشگاه کتاب خوانی «ماهکان» خانه بهار روستای رمین- چابهار.
شهریور۱۴۰۴

توفان در گوش زرگل زوزه می کشد و او سر در میان چادرش فرو می برد و از پی حاج بابا کشیده می شود. با توفان، خاک و شن و ماسه به هوا برمی خیزد و تن زمین رامی لرزاند. حاج بابا شتر وار نعره می کشد و باران فحش از دهانش با خار و خس بیابان بیرون می ریزد...
این شروع « زرگل» است که از محمد رضا یوسفی توسط ویژه نشر منتشر شده است.
قصه از همان آغاز با خشم و خشونت شروع می شود.خشم و خشونت «حاج بابا»، شوهر پیر و سالخورده «زرگل» نوجوان و دو زن دیگر، آمیخته با خشم طبیعت،( توفان شن) که در کویر بلوچستان شروع شده گره می خورد.
حاج بابا، زرگل را که مبتلا به بیماری گواتر است برای معالجه به زاهدان می برد.نبود وسیله نقلیه او را مجبور می کند راه سخت و طاقت فرسای کویر را پیاده و گاهی با ماشین های عبوری و با شتر های ساربانان طی کند. این مسیر مشکلاتی را برای زرگل و حاج بابا به وجود می آورد. آنها گاهی با سوار شدن به ماشین های قاچاقچیان و شتر های حامل مواد مخدر دچار حادثه می شوند. وجود زرگل نوجوان بیمار در همراهی حاجی بابا به تصور اینکه دختر پیرمرد است کمک می کند او از پاسگاه که توسط مامورهای گشتی به جرم همراهی با قاچاقچیان دستبند زده شده آزاد شود.
از مشاهده مار و عقرب و رتیل در خاک کویر که به دنبال نیش زدن به زرگل هستند تا شلاق خاک و شن صحرا در طبیعت و شلیک گلوله های مامورین به سمت کاروان های شتر و زخمی کردن حیوانات، همه و همه نشان از خشونت است که از دید نویسنده پنهان نمی مانند.
عشق زرگل به عبدالرحمن، جوان دوره گرد قیچک نواز و رویاهای زیبایش در همه جای داستان تصویری دلنشین دیگر ماجرا است که لحظه ای مخاطب را رها نمی کند. روزهایی که زرگل به عبدالرحمن دل داده بود و در تصورش نمی گنجید حاجی بابا و دو زن دیگر جای او را پر کنند...
شنیده شدن صدای قیچک عبدالرحمن لحظه ای از گوش زرگل دور نمی‌شود و هر آهنگی که به گوشش می رسد حس می کند صدای قیچک رحمان است. هنگامی که سوار شتر است و راه بیابان را با خیالات پیش میرود، وقتی سوار وانت است و راه زاهدان را در پیش دارد. عبدالرحمان تصویری از خود در ذهن زرگل ساخته که لحظه ای از پیش چشمان او دور نمی شود.حتی شنیدن این حرف که عبدالرحمن به زاهدان رفته و در بازا رسولی زاهدان قیچک می نوازد هم برای زرگل زیباست. او با خیال شنیدن صدای قیچک زیبای او زندگی آرامی را در خود تجسم می کند...

زندگی انگار در گلوی زرگل جمع شده و نای نفس کشیدن را از او گرفته است...زندگی گواتر است و در گلوی او جا خوش کرده است... زندگی بغضی است که هر لحظه ممکن است در گلوی زرگل بترکد...زندگی برای زرگل یعنی عبدالرحمن، زندگی یعنی صدای قیچک او در آرامش...
قصه موضوع جذابی دارد و نویسنده خیلی خوب به آن پرداخته است. درونمایه خشونت با زبان ساده قصه، در کنار شخصیت پردازی زیبا و همراه با نگاه پر از تخیل و با تعلیق های بجا و پرکشش مخاطب را تا آخر ماجرا همراه خود می کشد.
کودکان و نوجوانان روستای دوستدار کتاب رمین هفتم مهر روز متفاوتی را تجربه کردند.
بچه هایی که سال هاست منتظر این روز بودند، به آرزوی شیرین شان رسیدند.
« افسانه شعبان نژاد » از پرکارترین شاعران و نویسندگان کودک و نوجوان ایران ، خالق بیش از ششصد کتاب ساعاتی طولانی در کنار این بچه ها بود و با آن ها در باره شعر حرف زد و برای شان از لحظه های خلق قصه ها گفت. شعر خواند و به پرسش های بچه ها پاسخ داد.
مهتاب و معصومه و حدیث و مروه و آسیه و دیگران هم برای ما از شعرهای خانم شعبان نژاد خواندند و از لحظه های سروده شدن آن ها با شاعر گرم گفتگو شدند.
در پایان گروهی از بچه ها بصورت شعر و نمایش بازی کردند و لحظه های زیبایی را برای ما آفریدند و روز خوبی را رقم زدند.

#افسانه_شعبان_نژاد
#شعر_کودک_و_نوجوان
#شاعر_کودکان_نوجوانان
#کتابخانه_بهار_رمین
1👍1
Forwarded from nikoo
سلام دوستان عزیز 💖
لطفا بر اساس گروه‌بندی زیر و بودجه بندی مطالعه کتاب ها بررسی کنید که آیا کتاب ها درست برایتان ارسال شده است:
گروههایی که کتاب های گروه سنی ۱۳ تا ۱۵ سال برای آنها ارسال شده، عبارت اند از:
۱.  گروه مهر و ماه، موسسه توانمند سازی مهر و ماه، تهران
۲. گروه باغچه حواس، دختران نابینا و کم بینا، تهران
۳. گروه خانه کودک شوش، تهران
۴. گروه دختران استی، روستای ابویسان، خراسان رضوی
۵. گروه کتابخانه حامی، شهر پلان، چابهار
۶. کانون پرورش فکری اصفهان، گروه سبزاندیشان کانون
۷. گروه انوشه دستان پرواز، مشهد
۸. گروه باگ بهار، ایرانشهر
۹. کانون پرورش فکری کرمان
۱۰. باشگاه کتابخوانی خانه کتابدار، تهران
۱۱. گروه کانون پرورش فکری سرچشمه کرمان

گروههایی که کتاب های گروه سنی ۱۵ تا ۱۸ سال برای آنها ارسال شده، عبارت اند از:
۱. گروه خانه بهار، روستای رمین،چابهار
۲. گروه درخت کوچک زندگی، قزوین
۳. کانون پرورش فکری نیشابور، گروه فیروزه نیشابور
۴. کانون پرورش فکری تربت حیدریه
۵. کانون پرورش فکری اردبیل، گروه فرانگاران
۶. گروه دختران مکهین مکران، شهرستان چابهار، بخش پلان
۷. گروه خانه ترویج کتاب ایرانمهر، شهرستان لاشار، بخش پیپ
۸. کانون پرورش فکری زرند کرمان، گروه قاچ های کاغذی
😍2
از مهر ماه امسال به لطف دوستان اهل ذوقم استاد عارف پرداخته معاون آموزشی، و ندیم ساویس مدیر دبیرستان پسرانه روستای رمین پای دانش آموزانی که پیش تر با کتاب های غیر درسی کمتر در ارتباط بوده اند به کتابخانه باز شده است. دانش آموزان پسر دوره متوسطه اول و دوم با خود عهد کرده اند هر روز عصر به کتاب خانه بیایند و ساعاتی باهم در این محیط فرهنگی بگذرانند. امروز عصر آقای پراوه از دبیران خوش ذوق و خوش اخلاق این دانش اموزان در کتابخانه مهمان دانش آموزان خود بود. بچه ها برای معلم خود کتاب خواندند، حرف زدند و از فعالیت های خود گفتند. آنچه برای من بیش از هر چیز دیگر در این نشست زیبا به چشم می خورد، رابطه صمیمانه بچه ها و معلم بود که خیلی سال است نمونه اش را به این ظرافت و زیبایی از نزدیک ندیده بودم.
ناگفته نماند بخش پررنگ این ماجرای شیرین بر می گردد به ایجاد اشتیاقی که مهندس عارف پرداخته در مدرسه اش به وجود اورد است. معلم جوان رمینی که سالهاست خود در کتابخانه روستایش طعم خواندن را چشیده است و امسال که این شانس به بچه های رمین روی آورده و او معاون آموزشی آنها شده است، تلاش می کند این طعم شیرین را با دانش آموزان و معلمان خود قسمت کند...کاش همه معلم ها و مدیران مدارس ما چنین نگاهی به خواندن داشتند.
@aaref_pardakhteh
👍2
در هفته کتاب و کتاب خوانی امسال فرصتی شد به اتفاق تعدادی از دوستان مروج کتاب خوانی جنوب بلوچستان، سفری یک روزه به شهرستان زرآباد سیستان و بلوچستان داشته باشیم.
دوستان دعوت کرده بودند تا برویم و کتابخانه ای را ببینیم.
ساعت نزدیک سه وقتی رسیدم به روستای «همت أباد»، با کتابخانه ای روبرو شدیم که تا حالا نظیر آن را در هیچ کجای ایران ندیده بودم.اهالی روستا وقتی تصمیم گرفته بوند مسجد محله را را بزرگتر کنند، اجازه دادند مسجد قبلی را با همان شکل و فرم و با حفظ مناره ها تبدیل به کتابخانه بکنند.
وارد کتابخانه که شدیم دیوارهایی را دیدم که به شیوه ای خاص و جذاب خودنمایی می کردند. دیوارهایی که رنگ آمیزی شده بودند و تصویرهایی زیبا از فعالیت های کتابخوانی کودکانه و نوجوانان را در خود جای داده بودند. محرابی که پر شده بود و تصویری زیبا روی آن دیده می شد. و قفسه های که پر از کتاب بود و بچه هایی که مرتب در آن رفت و آمد می کردند و از قفسه ها کتاب برمی‌داشتند و کتاب سر جا قرار می دادند.وقتی جزئیات این ایده ارزشمند را از اهالی روستای همت أباد پرسیدم، گفتند:«با ساخته شدن مسجدنو، جوانان و علاقه مندان به فرهنگ و هنر و کتاب خوانی به این شیوه نگذاشتند چراغ خانه خدا خاموش بماند».
درود بر انسان هایی که چنین طرز تفکری دارند...

عبدالحکیم بهار / آبان ۱۴۰۴
📝گزارش جشنواره «کتابانی بچکند» در روستای گرمبیت
مورخ ۱۴۰۱/۰۸/۳۰

🔶به مناسبت هفته‌ی کتاب و کتاب‌خوانی، جشنواره‌ای مردمی با نام «کتابانی بچکند» در روستای گرمبیت برگزار شد؛ جشنی که با مشارکت فعال کودکان، خانواده‌ها و اهالی روستا شکل گرفت تا کتاب را از قفسه‌ها به دل خانه‌ها بیاورد و جرقه‌ای برای آینده‌ای روشن‌تر در این روستا باشد. هدف جشنواره آن بود که روح مطالعه در خانواده‌ها دمیده شود و بستری فراهم آید تا نسل آینده‌ی گرمبیت با نگاهی بارزتر و توانمندتر گام بردارد.

🔷امروز این جشنواره با حضور ریاست محترم اداره آموزش و پرورش شهرستان دشتیاری، جناب آقای بادپا و همچنین مروج پیشکسوت، جناب آقای بهار، وهمچنین آقای آدم‌پیرا مروج کتاب و اعضای شورای روستای گرمبیت، همراه با جمع زیادی از خانواده‌ها و کودکان برگزار شد و حال‌وهوایی متفاوت به روستا بخشید.

🔶کودکان با ذوق و تلاش فراوان بخش‌های متنوعی را برای نمایشگاه تدارک دیده بودند؛ از نمایشگاه سنتی کتاب گرفته تا نمایشگاه نقاشی، اجرای شاهنامه‌خوانی، سرود و ارائه مقاله. هر بخش بازتابی از خلاقیت و توانمندی بچه‌ها بود و نشان می‌داد که انگیزه و استعداد در دل این روستا زنده است.

🔷جشنواره «کتابانی بچکند» تنها یک برنامه‌ی فرهنگی نبود، بلکه گامی امیدبخش برای ساخت آینده‌ای بهتر است؛ آینده‌ای که در آن کتاب، آموزش و خلاقیت نقش پررنگ‌تری در زندگی کودکان گرمبیت ایفا کند.

#موسسه_طرب_رسان_کرانه
#مروج_سمیه_میهن_خواه
#همیار_همراه_آقای_جدگال
1
سپاس از عبدالقادر براهویی عزیز
______
*با یک گل هم‌《بهار》می شود!*
✍🏻عبدالقادر برآهوئی
*بزرگی سراسر به گفتار نیست.*
*دوصد گفته چون نیم کردار نیست.*
《فردوسی》
♦️ هیچ گاه افتخار دیدار و همکلامی با *《عبدالحکیم بهار》* را نداشته ام. اما آنچه از عملکرد ایشان دیده و شنیده ایم؛ او مردی بزرگ و قهرمانی در خور افتخار است که می تواند الگویی فوق‌العاده برای نخبگان و تحصیلکردگان بلوچ باشد. استاد بهار از محدود نخبگان و تحصیلکردگان بلوچ است که از وادی ادعا و *《بیهوده گفتن》* و *《خرمُهره سفتن》* ، عبور نموده و پای در وادی مقدس عمل گذاشته است. در این وادی هم کار استاد بهار از آن جهت قابل اعزاز و احترام است که سراغ کار بزرگ کردن نرفته و آنگونه که در این بر و بوم رسم است *《سنگ بزرگ》* به دست نگرفته و بالای سر نبرده است، تا مثلا طرح ساخت کتابخانه ای در روستا را بدهد و در پی تامین بودجه و پول به این در و آن در زند و در نهایت ناامید از خلق، دولت و مردم و ملا و ... را به توپ انتقاد ببندد و به چوب تخریب براند، که آقا این مردم فقط برای احداث مسجد و حوزه علمیه خرج می کنند و به موضوع مهم و حیاتی کتاب و کتابخوانی اهمیت نمی دهند!!
♦️ترویج کتاب و کتابخوانی آن هم با کمترین امکانات و آغاز کار از همان خانه خود، نشان می دهد که
قدم های کوچک اما تاثیرگزار مردان عمل در جهت نیل به هدف، بسی ارزشمندتر از کتاب های نگاشته شده و دفترهای سیاه گشته به رویاهای زیبا و آرزوهای بلند اهل سخن است! *هر کتابی که بهار در کتابخانه کوچک خود به دست کودکی می دهد، آغازگر یک انقلاب عظیم و بزرگ است که آثار آن آینده یک سرزمین را دگرگون خواهد ساخت.*  و آینده همان جایی است که باد، سخنان زیبا و واژگان قشنگ ما را با خود برده و باران، برگ برگ رویاهای مان را  شسته است و غبار فراموشی بر نام هایمان نشسته! اما عبدالحکیم بهار به تنهایی، در روستای کوچک خویش بهاری معنوی پدید آورده است، که خزانی بر آن متصور نبوده و اشعه ای از خورشید حکمت و دانایی برگرفته که سردی و سیاهی زمستان را یارای مقابله با آن نیست. *گل هایی که 《بھار》 در دامان خود می پرورد، هر یک 《بهار》ی خواهند بود، نویدبخش پایانِ زمستان سرد و سیاه و طولانی این ملت!* نتیجه عملی مجاهدت های عبدالحکیم بهار، گواهی بر بطلان ضرب المثل هایی است که بن مایه شان بجز ترویج یاس و ناامیدی در میان جامعه نیست. این که:  《یک دست صدا ندارد!》و 《با یک گل بهار نمی شود!》چرا که عبدالحکیم  دست تنها، کاری کرد که صدای دستش به شرق و غرب عالم رسید، و ثابت کرد که *با یک گل هم 《بهار》می شود!* 
♦️ عبدالحکیم بهار می تواند همان الگویی باشد که طبقه نخبگان و تحصیلکردگان بلوچ برای تاثیرگزار بودن در جامعه در پی آن هستند.

یک کتابخانه کوچک در یک روستای دورافتاده، تشکیل کلاس های منظم آموزش یک رشته ورزشی در یک پارک در حاشیه یک شهر، گردآمدن ماهانه شاعران جوان یک منطقه و شعرخوانی، جلسات منظم کتاب خوانی و نقد کتاب جوانان مقتدی یک مسجد، تاسیس صندوق خیریه در یک محله، برگزاری مرتب اردوی تفریحی برای دانش آموزان یک مدرسه با هزینه اهل محل، هر فصل یک بار و ...`
اینها همه می توانند قدم های کوچک و تاثیرگزار در آینده جامعه ما باشند. *ما برای رویای رسیدن به یک جامعه پیشرفته و توسعه یافته، نیازمندیم به برداشتن گام هایی کوچک اما محکم و موثر!* برای بیدار شدن یک جامعه نیازی به اذان گفتن در بلندگوهای بزرگ نیست، اگر تک تک افراد آن بیدار شوند! *فاصله بین رفتن و رسیدن، یک کلمه بیش نیست، و آن حرکت کردن است.‌ حرکتی فقط به قدر توان مان! به وسع مادی مان و به اندازه وقت های خالی مان! فقط همین ...*
زاهدان - 30 آبان ماه 1404
📍
دو هفته قبل تلفن زدم به او تا بگویم کاری که به خاطرش قرار بود بیاید انجام نشده.
توضیح که دادم گفت:
داشتم با موتور یکی از رفقا می‌آمدم حالا که اینطور شد برمی‌گردم.
به سرم زد بگویم سوار موتور نشو رضا جانِ امیرخانی اما نگفتم.
رابطه ما سالهاست دوستانه اما رودربایستی‌دار پیش می‌رود. هر چند او چند باری در مشکلات شخصی کمکم کرده اما من روی دخالت کردن در مسأله شخصی‌اش را نداشتم. از وقتی پاهایم پر از پلاتین شده از موتور می‌ترسم ...
تلفن را که قطع کردم گفتم کاش به او گفته بودم سوار موتور نشود. بعد در تاریکی شب به آسمان نگاه کردم و گفتم: 
هر چند کسی که پرواز می‌کند بعید است روی زمین ترسی از چیزی داشته باشد.
با خودم گفتم این‌بار که ببینمش وسط حرفهایم نرم می‌گویم موتور سوار نشو آقا رضا! پرواز هم نکن. 
اما ندیدمش و شد آنچه نباید می‌شد. حالا خودش خوابیده است و من تصمیم گرفته‌ام وقتی بیدار شد به او بگویم:
 آقا رضا من نذر کرده‌ام به تعداد روزهایی که در خواب بودی و همه روزهایی که باید استراحت کنی تا روی پا بایستی کتاب هدیه بدهم به بچه‌های سیستان و بلوچستان؛ همان بچه‌هایی که سالهاست تو را از نزدیک می‌شناسند.
خرجم را زیاد نکن رضا جان امیرخانی زودتر سر پا شو!

#غلامرضا_طریقی

@gholamrezatarighi
امروز اولین شنبه دی ماهِ سال یکهزار و چهارصد و چهار است. درست، شصت و نه سال پیش، آن روز اولین پنجشنبه دی ماهِ سال یکهزار و سیصد و سی و پنج بود که خبر انتشار نخستین شماره « کیهان بچه ها» را روزنامه فروش های تهران به گوش بچه ها رساندند. فروش کیهان بچه ها با قیمت چهار ریال بقدری مورد استقبال بچه ها قرار گرفته بود که در همان ساعات اولیه پس از انتشار ، هیچ نسخه ای از این نشریه در هیچ یک روزنامه فروشی های تهران دیده نمی شد. وقتی کار به اینجا کشید، جعفر بدیعی صاحب امتیاز، عباس یمینی شریف مدیر مسئول و سردبیر، و دیگر دست اندرکاران موسسه کیهان برای اینکه تعداد بیشتری از بچه ها این نشریه را بخوانند، راهی جز تجدید چاپ شماره اول در سه مرحله و افزایش تیراژ آن در شماره های دوم و سوم چهارم و... پیدا نکردند.
چرا این مجله منتشر شد؟( سرمقاله)
مادرم( شعر)« عباس یمینی شریف»
دختر نارنج طلا( قصه افسانه)
داستان جمشید و دختر پادشاه زابل( داستان)
ملکه گل ها( داستان)« هانس کریستین آندرسن»
معما، سرگرمی، ساخت کاردستی، مطلب علمی، چیستان ، جدول و...
بخشی از مطالبی است که در اولین شماره کیهان بچه ها به چاپ رسیده بود.
در دومین شماره ، اولین داستان کوتاه طنز بدون شرح چاپ می شود.
در هشتمین شماره، بچه ها از طریق کیهان بچه ها با «مهدی صبحی» قصه گوی دهه سی آشنا می شوند که برای بچه ها در رادیو قصه می گفت.
دختری به نام سلحشور دانش آموز دبستان ملی « جهان مینو» تهران و پسری به نام جهانگیر جهانشاهی دانش آموز دبستان « ابن سینا» شیراز اولین مشترکین مجله کیهان بچه ها بودند که عکس های آن ها در شماره های اولیه کیهان بچه ها چاپ شده بود.
در شماره های بعد بچه ها داستان های «هرمز»، «خلبان بی باک»،« ملکه گل ها» ، «آدم غیبی»،« حسن کچل»،« تیر و کمان» و... را می خوانند که برخی از آن ها بصورت دنباله دار چاپ می شوند و بچه ها هر هفته به انتظار می نشینند تا از سر نوشت قهرمان قصه ها آگاه شوند.
در فروردین یکهزار و سیصد و سی و شش، اولین ویژه نامه نوروزی کیهان بچه ها در اختیار کودکان و نوجوانان دهه سی قرار می گیرد.
درسال پنجم، از شماره دویست و پنجاه ویک، تغییراتی در مدیریت و سردبیری مجله ایجاد می‌شود.
داستان مصور دنباله دار « خلبان بی باک» که از شماره بیست و یک، در اولین سال انتشار چاپ می شد، پس از گذشت شش سال در شماره سیصد و سی و نه، در هفتمین سال انتشار به پایان می رسد.
در هشتمین سال، بخش جدیدی به صفحات کیهان بچه ها اضافه می شود و در آن آثار نوجوانان و خوانندگان مجله به چاپ می رسد...
در سال یازدهم نیز بخش خبر آن راه می افتد و بچه ها از خبرهای خاص خود در کیهان بچه ها اطلاع پیدا می کنند.
چیزی که در پانزده سال انتشار کیهان بچه ها به چشم می‌خورد ، ننوشته نشدن نام نویسندگان و خالقین آثار در بسیاری از مطالب است که در شانزدهمین سال انتشار، این اتفاق می افتد و نام نویسندگان و مترجمین آثار به چشم می خورد.
در هشتصد و سی و پنجمین شماره ، هفده سال انتشار کیهان بچه ها مورد بررسی و ارزیابی قرار می گیرد و گزارش آن به چاپ می رسد.
باز در همان سال هفدهم، اتفاق تازه دیگری برای کیهان بچه ها می افتد و این بار، در بیست و یکم مرداد سال یکهزار و سیصد و پنجاه و دو، تعداد صفحات آن به رقم پنجاه و دو می رسد. شماره یکهزار و یکصد و بیست و شش در بیست و دومین سال انتشار، آخرین شماره کیهان بچه هاست که قبل از انقلاب در بیست و یکم دی ماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه و هفت به چاپ می رسد و بعد از آن با شروع حرکت های انقلاب اسلامی از سوی مردم ، کیهان بچه ها تا هشت هفته منتشر نمی شود و اولین شماره روز های آغاز انقلاب اسلامی آن، با شماره یکهزار و یکصد و بیست و هفت ، در بیست و سومین سال، در پنجشنبه بیست و یکم دی ماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه و هفت منتشر می شود.
اولین شماره دوره جدید یازدهم مرداد یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت با سردبیری « وحید نیکخواه آزاد» منتشر می شود و به دست بچه ها می رسد.
از شماره چهل و پنج دوره جدید، در تیر ماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه و نه، بدون هیچ توضیحی نام جعفر بدیعی از شناسنامه کیهان بچه ها حذف می شود و در شماره پنجاه و چهار این دوره مجدد در صفحه شناسنامه باز می گردد.
برای کیهان بچه ها در بعد از انقلاب ، و در دهه شصت فصل تازه ای شروع می شود. تعداد زیادی از شاعران، نویسندگان و تصویر گران جوانی که در حوزه کودکان و نوجوانان خلق آثار می کردند، در کنار پیشکسوتان ادبیات کودک و نوجوان به این نشریه پیوستند و بار محتوایی آن را غنی کردند.
ازجمله:« امیر حسین فردی، مصطفی رحماندوست، جعفر ابراهیمی، حسین فتاحی، محمد رضا کاتب، سوسن طاقدیس، جمال اکرمی،بیوک‌ملکی، افسانه شعبان نژاد، رضا رهگذر، شکوه قاسم نیا، محمد کاظم مزینانی، نقی سلیمانی محمدرضا شمس ، حسین احمدی، محمد علی بنی اسدی، علی خدایی، کریم نصر، فریبا افلاطون و...»
در فروردین یکهزار و سیصد و شصت، بخش « شاپرک» کیهان بچه ها به کوشش شکوه قاسم نیا برای کودکان پنج تا نه سال ضمیمه این نشریه شد که این گروه سنی توانستند نازدونه و قصه غصه های معصومه (سوسن طاقدیس)، گلدره و گلتاج( جعفر ابراهیمی )، غوره و تک بال(مجید راستی) و... را بخوانند .
سال های آغازین دهه شصت که کشور درگیر جنگ با کشور عراق شده بود، ادبیات پایداری شکل گرفت و بسیاری از آثار که در آن دهه برای کودکان و نوجوانان خلق می شد بوی جنگ و مقاومت داشت و قبل از اینکه بصورت کتاب در بیایند در کیهان بچه ها و رنگین نامه های دیگری که بعد از پیروزی انقلاب چاپ و منتشر می شدند بصورت کوتاه و دنباله دار در اختیار کودکان و نوجوانان قرار می گرفتند که بخش عمده آنها در صفحات کیهان بچه ها بود: « بهار در روستای ما، آتش در خرمن، سفر به جبهه های جنوب، یک آشیانه دو کبوتر، مدرسه انقلاب، انقلاب لاله ها،و...»
آشیانه در مه( امیرحسین فردی)، یک سنگ و یک دوست( جعفر ابراهیمی) ، چشم به راه( داریوش نوروزی)، برف آباد( عبدالمجید نجغی)، راز ساختمان زرد ( بهمن پگاه راد)، گراز ها( احمد غلامی)، راهزن ها( حسین فتاحی)، سفرنامه پنج روز در نیمروز( محمدکاظم مزینانی)، در جستجوی دریایی گمشده ( محمد‌کاظم مزینانی) و...از جمله داستانهای بلند و کوتاه و مطالب جذاب و دوست داشتنی ای بودند که تا اواسط دهه شصت بچه های کتاب خوان و قصه دوست از طریق کیهان بچه ها به آن ها دسترسی پیدا می کنند.
در نهم شهریور سال یکهزار و سیصد و شصت و یک، که شماره یکصد و پنجاه و دو کیهان بچه هامنتشر شد، در صفحه شناسنامه آن نام امیرحسین فردی بعنوان سردبیر به چشم می خورد.
تا شماره چهارصد و دو دوره جدید، در سال یکهزار و سیصد و شصت و شش، قیمت کیهان بچه ها که بیست ریال بود این قیمت از شماره چهارصد و سه به دو برابر قبل رسید .
در آذر ماه سال یکهزار و سیصد و هفتاد در شمارهششصد و شانزده، تغییر و تحولی در شناسنامه مجله به چشم می خورد: دبیر هیئت تحریریه: احمد غلامی ،ویراستار: متین پدرامی، داستان: حسین فتاحی ، ادب و هنر: نقی سلیمانی، شعر: جعفر ابراهیمی، صفحه أرایی: رسول فلاح پور، ناظر چاپ حمید ریاضی.
قصه های سبلان( محمد رضا بایرامی)، زندانی قلعه هفت حصار ( حسین فتاحی)، روباه شگفت انگیز( رولددال) و ... قصه های دیگری هستند که از اواخر دهه شصت تا اواخر دهه نود در صفحات کیهان بچه ها دیده می شدند. اوایل دهه نود قطع کیهان بچه ها بزرگتر شد و صفحات آن افزایش پیدا کرد که همچنان به همان قطع و حجم هر هفته منتشر می شود و در اختیار نوجوان ها قرار می گیرد.
اینکه کیهان بچه ها میدانی را باز کرد تا همه بتوانند ولین نوشته های خود را آنجا تجربه کنیم یک واقعیت است. یقیناّ بسیاری از شاعران و نویسندگان موفق امروز کودک و نوجوان ما روزی روزگاری نخستین لحظات نوشتن شأن را در جلسات شورای شعر و قصه همین کیهان بچه ها گذرانده اند. چه روزهایی که تجربه نشده است !
شادی جشن ها و روزهای شیرینی دور هم بودیم و می گفتیم و می خندیدیم و اندوه روز های سختی که در روبرو شدن با آن ها تن مان می لرزید... خوشحالیم قدیمی ترین نشریه کودکان و نوجوانان سرزمین مان در شلوغی و هیاهوی امروز نوجوانان همچنان منتشر می شود و هر از گاهی که آن را می بینم حس خوشایندی وجود مان را فرا می گیرد...
خوشحالم هیچ وقت مشکلات و موانع سر راه نتوانستند انتشار فرهنگنامه کودک و نوجوان شورای کتاب کودک را متوقف کنند... بذری را که توران میرهادی با عشق کاشت و در دوران حیات خود روند رشد آن را دید. کاش حالا بود و می دید فرهنگنامه به کجا رسیده است...
بیست و سومین جلد این مجموعه ارزشمند هم چاپ شد و به دست مخاطبین رسید و به زودی جلدهایی آخر نیز منتشر خواهد شد خدا قوت می گویم به همه بر و بچه ها ی شورای کتاب کودک که کمک کردن تا اینجای کار فرهنگنامه به خوبی پیش برود...