This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
-ارتباط صمیمانه با یک الف.الف یعنی این:
الف.الفها از هشت کله صبح، زرت و زورت زنگت میزنند و بیدارت میکنند و مجبورت میکنند باهاشون بری صبحونه. ولی ناگفته نمانه که الف.الفها بیسیار میهماننواز و بیسیار بیسیار هستند.
-وقتی بعد از تلاشهای مکرر، دید من واقعا خوابم و صحبتی نمیکنم گفت بذار بزنم به یکی تصادف کنیم بلکه بیدار شی.
ولی داشتن یک الف.الف در زندگانی، بیسیارتر خوش است.
الف.الفها از هشت کله صبح، زرت و زورت زنگت میزنند و بیدارت میکنند و مجبورت میکنند باهاشون بری صبحونه. ولی ناگفته نمانه که الف.الفها بیسیار میهماننواز و بیسیار بیسیار هستند.
-وقتی بعد از تلاشهای مکرر، دید من واقعا خوابم و صحبتی نمیکنم گفت بذار بزنم به یکی تصادف کنیم بلکه بیدار شی.
ولی داشتن یک الف.الف در زندگانی، بیسیارتر خوش است.
اسم شب:
یا که ابری را یکجا میبلعیدم و میمردم.
یا که ابری را یکجا میبلعیدم و میمردم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اسم شب:
بله من بر این باور هستم که سطحی، سطحی است و سطحی را نمیتوان عمیق جلوه داد.
بله من بر این باور هستم که سطحی، سطحی است و سطحی را نمیتوان عمیق جلوه داد.
اسم شب:
شب رو راه ندادم تو. رفته نشسته پشت پنجره زوزه میکشه.
شب رو راه ندادم تو. رفته نشسته پشت پنجره زوزه میکشه.
اسم شب:
غم رو نمیفهمند، شدت رو نمیفهمند، شعر رو نمیفهمند، بینواهای مابینی.
غم رو نمیفهمند، شدت رو نمیفهمند، شعر رو نمیفهمند، بینواهای مابینی.
اسم شب:
«من سرگشته هم از اهل سلامت بودم». اما حالا دیرزمانیست که نیستم. سرگشتهام.
«من سرگشته هم از اهل سلامت بودم». اما حالا دیرزمانیست که نیستم. سرگشتهام.
کسی که بار اول نشانم داد چجور سرمه به چشم بکشم، چجور درست سرمه به چشم بکشم یک مرد بود. هنوز هم معتقدم سرمه ازبرای چشمهای مرد سورتر و زیباتره.
میپرسد:«فردا چی میخوای بپوشی؟»
جواب میدهم: «برای نگران بودن در مورد لباس فردام، زیادی پیر و برای اینکه وقتی خوابم، چک کنن ببینن نفس میکشم یا نه، زیادی جوونم. ولی برای شاشیدن در همهی میانهها و میانمایهها مناسبم.»
جواب میدهم: «برای نگران بودن در مورد لباس فردام، زیادی پیر و برای اینکه وقتی خوابم، چک کنن ببینن نفس میکشم یا نه، زیادی جوونم. ولی برای شاشیدن در همهی میانهها و میانمایهها مناسبم.»
اسم شب:
نشست پیشم و اونقدر منتظر موند تا خمیازه کشیدم. بعد کلهش رو نزدیکم کرد و توی دهنم گفت اینجا صدا میپیچه؟ و از تکرار صدای خودش ذوق کرد.
نشست پیشم و اونقدر منتظر موند تا خمیازه کشیدم. بعد کلهش رو نزدیکم کرد و توی دهنم گفت اینجا صدا میپیچه؟ و از تکرار صدای خودش ذوق کرد.
مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟
Photo
—یادنویس زیر عصم و ناگویاست—
پیشتر، یعنی خیلی پیشتر، یعنی پیشترِ در سال قبل، در مسیر دانشکده تا انقلاب این برگ را از زمین برداشتم و تمام مسیر در دست برایش آواز خواندم. این برگ هیچ خصیصهی خاصی نداشت تا مجاب شوم از بین چندین برگ همانندهی خودش انتخاب کنم. همیشه همینم. دنبالهی چیزهای ساده و معمول بوده و هستم. خودم هم ساده و معمول هستم. ساده بمانند پارچهی مخمل یشمی. چرا پارچهی مخمل یشمی؟ پیشتر، یعنی خیلی پیشتر، یعنی پیشترِ در سال قبل، ازبرای زن بودنم گفت:« تو بمانند پارچهی مخمل یشمی مقدس، ساکت، فریبنده و زیبایی. پارچهی مخمل یشمی هم بمانند تو پر رمز است.» دیدمش و برگ ساده را دادم دستش و گفتم: کل مسیر تو گوشش آواز خوندم.
بعدترها هم دیدمش، برگِ پیشترِ سال قبل را. مهر و موم شده. فکر نمیکردم چیز معمولی بمانند همین برگ بماند، یعنی نگه داشتهشود. همین جمله را هم عینا گفتم. گفت:«چیزهای معمول بیشتر ارزش نگهداری و دوستداشتن دارند. مثل تو.»
مثل من... اما من... من همان مورچهی داخل انبار نیستم؟ سوسک حمام؟ عنکبوت آویز شده از تارش؟ یا مقراض بزاز؟ قلاب ماهیگیر؟ قلمدانی که تا عید قرار است ساخته شود؟ یا سیگار در دست شاهبیبی؟ دیگ آش رشته؟ یا گردوهای گمشده؟ یا یک ملاقات انجام ناشده؟ من تمام اینها هستم. تمام اینها نمیتواند ثابت بماند، حتی با دیدار دوباره این برگ ساده هم.
چه کسی متوجه است؟ نمیدانم. بله من گنگم، گیجم،گاوم، عصمم،یا حتی دنبالهی فیبوناتچی. اما من سبک و خوشم. کأنّهو باد. بله تایید میکنم، مثل باد توان بردن هرآنچه خواهم را دارم. بله دارم.
خوشم.
پیشتر، یعنی خیلی پیشتر، یعنی پیشترِ در سال قبل، در مسیر دانشکده تا انقلاب این برگ را از زمین برداشتم و تمام مسیر در دست برایش آواز خواندم. این برگ هیچ خصیصهی خاصی نداشت تا مجاب شوم از بین چندین برگ همانندهی خودش انتخاب کنم. همیشه همینم. دنبالهی چیزهای ساده و معمول بوده و هستم. خودم هم ساده و معمول هستم. ساده بمانند پارچهی مخمل یشمی. چرا پارچهی مخمل یشمی؟ پیشتر، یعنی خیلی پیشتر، یعنی پیشترِ در سال قبل، ازبرای زن بودنم گفت:« تو بمانند پارچهی مخمل یشمی مقدس، ساکت، فریبنده و زیبایی. پارچهی مخمل یشمی هم بمانند تو پر رمز است.» دیدمش و برگ ساده را دادم دستش و گفتم: کل مسیر تو گوشش آواز خوندم.
بعدترها هم دیدمش، برگِ پیشترِ سال قبل را. مهر و موم شده. فکر نمیکردم چیز معمولی بمانند همین برگ بماند، یعنی نگه داشتهشود. همین جمله را هم عینا گفتم. گفت:«چیزهای معمول بیشتر ارزش نگهداری و دوستداشتن دارند. مثل تو.»
مثل من... اما من... من همان مورچهی داخل انبار نیستم؟ سوسک حمام؟ عنکبوت آویز شده از تارش؟ یا مقراض بزاز؟ قلاب ماهیگیر؟ قلمدانی که تا عید قرار است ساخته شود؟ یا سیگار در دست شاهبیبی؟ دیگ آش رشته؟ یا گردوهای گمشده؟ یا یک ملاقات انجام ناشده؟ من تمام اینها هستم. تمام اینها نمیتواند ثابت بماند، حتی با دیدار دوباره این برگ ساده هم.
چه کسی متوجه است؟ نمیدانم. بله من گنگم، گیجم،گاوم، عصمم،یا حتی دنبالهی فیبوناتچی. اما من سبک و خوشم. کأنّهو باد. بله تایید میکنم، مثل باد توان بردن هرآنچه خواهم را دارم. بله دارم.
خوشم.