الان باید کسی میبود و بهش درانکتکست میدادم.
اگر حساب کنم، به نسبت خوبی همگیتان یکییک بغل بهم بدهکارید.
کاش در دهات وهمی پساشورَوی دریوزگی میکردم ولی مجبور نبودم این حجم از یاوه رو این ساعت به خوردم بدم.
سگ در نازندگی دانشجویی.
سگ در نازندگی دانشجویی.
به سرگین چارپایان زندگانیم که هیچ نخواندم. میخوابم.
«چراغی در اتاق آخر روشن باشد. سکوت هم باشد. تاریکی از همه بهتر است.»
میخواستم به مدار شمالگان برسم و با اقوامم دیدار کنم، میخواستم از خرسهای دریایی خواهش کنم قوم و خویش من باشند، که تنهایم نگذارند.
مثل اینکه جام زهر را نوشیده باشم و قدر عمر عادی یک انسان اثرش طول کشیده باشد.
وسط این صغریکبری و بلبشو یادم افتاد که یکی بهم گفته بود:«احمق! چرا نمیفهمی من همون تکیهگاه امن کوفتیتم؟»
نمیدونم کی بود ولی الان بود ازش میپرسیدم: این حامد بهداد بازیا چیه درمیاری؟
نمیدونم کی بود ولی الان بود ازش میپرسیدم: این حامد بهداد بازیا چیه درمیاری؟
نگو، بگذار فراموش شود. فقط نگو. به زبان نیاور. صدا مغز را بعدها خواهد سپوخت.
دارم کاچی بِه از هیچی میخورم و پیغامهای متنی رو بالا و پایین میکنم.
بعد از امتحانات این ترم، به میانسالگی سلام کردهام.
بعد از امتحانات این ترم، به میانسالگی سلام کردهام.
به یاد داشته باشید که تمامی قیود و خط و مرزها از شکوه انسان کم میکنه. پس آزاده ادامه بدین.
به اندازهی دوردستها از آشنایانم دورم و دلتنگ. میخواهم به تکتکشان خط بنویسم که دلم برای حضور و دستانت بیدلی میکند.