سگی سیاهتر از بلال حبشی داخل دلم سکنیٰ گزیده.
همونقدر که درخت نمیخواد بره حموم، دیگه نمیخوام انسان باشم.
زید میخوام عزیزان و تا وقتی زیدی پیدا نشه به تمامی مردان قد بلند و سیبیلکلفت نظر دارم.
گلریزون کنین و آستین بالا بزنین و بگردین مردی با مشخصات مورد نظر برای این زن تکیده پیدا کنین.
کنترل میکنم خودم رو که نرم سیگار انسانهایی که چسدودش میکنند رو نگیرم و زیر پا له نکنم.
اداییهای خاسر.
اداییهای خاسر.
بجد انتظاری از انسانها ندارم، خیلی وقته. خیلی خیلی وقت. شاید به خاطر همین هم هست که دیگه خیلی وقته شگفت زده نشدم. خیلی خیلی وقت.
هماکنون:«به هنگام شنا مثل یه دست و پا چلفتی، بپا به مسیر دهن کوسه نیفتی.»
دارم روی زوزههام کار میکنم. فقط کافیه اون تپه موردعلاقهم رو پیدا کنم و منتظر باشم ماه کامل شه.
بیراه پیغامی بدهید، از اینجا، به نمره تلفنم.
مثلا بگویید سیگارها هم مزه سگ میدهند غزاله.
مثلا بگویید سیگارها هم مزه سگ میدهند غزاله.
من تمام منابع رو مطالعه کردم. تمام سندها رو بررسی کردم. از تمام افراد معتمد و مطلع سوال کردم. نتیجه این شد که همینه که هست.
گفتی هیچوقت نتونسته بودی اینطوری با کسی بیپرده صحبت کنی؟ هیچوقت نتونستی با کسی حرف بزنی بدون اینکه قضاوت یا طرد بشی؟ خوشحالم که من اون آدم مورداعتمادت بودم، ولی اگه دفعه دیگه ویرگولها رو با فاصله از کلمه قبلش بذاری، من رو هم از دست میدی.
خوشگله، باز تمام آروزهات رو به یه سری چیز پیشپاافتاده تقلیل دادی و الان ترس برت داشته که همونا رو هم بهدست نیاری؟ هیچ بیمناک و غمگین مباش. ما هوات رو داریم.
من امروز این احساسات رو لازم ندارم. همهش رو جمع میکنم. میذارم تو این جعبه و هلش میدم زیر تخت. بذار اون زیر بمونه. کمکم جعبههای دیگهای هم بش اضافه میکنم تا وقتی انقدر زیاد بشن که نشه کاریش کرد. اون موقعی جام تنگ شد و نتونستم ازشون فرار کنم، باهاشون روبرو میشم. ولی الان نه.