ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑖𝑟𝑝ℎ𝑜𝑒𝑏𝑒
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑖𝑟𝑝ℎ𝑜𝑒𝑏𝑒
کایا ری همیشه با یه نگاه سریع گوشههای خرابهها رو چک میکرد؛ مثل گربهای که یاد گرفته بود هر سایه میتونه مرگ باشه.
شبا کنار آتیشای کوچیک، وقتی همه خواب بودن، دست توی جیب ژاکتش میبرد و به عکس قدیمی خواهرش نگاه میکرد؛ عکسی که گوشهش سوخته بود ولی براش از هر اسلحهای باارزشتر بود.
برای بقیه شاید فقط یه دختر ساکت بود با چشمای خسته، ولی خودش میدونست هر روز زنده موندن یعنی بردن یه جنگ کوچیک.
از رویاهاش چیزی نمونده بود؛ فقط یه دفترچهی کهنه که اسمای آدمایی رو مینوشت که نتونسته بود نجاتشون بده.
و با اینکه خیلی وقتا فکر میکرد امید مسخرهست…
بازم هر صبح پا میشد، نفس میکشید و میگفت: «شاید امروز فرق داشته باشه.»
⚡1🍾1
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑎𝑙𝑖𝑓𝑒𝑟𝑜𝑢𝑠
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑎𝑙𝑖𝑓𝑒𝑟𝑜𝑢𝑠
آدریان هِیل شبها توی کارگاه کوچیکش میموند؛ همونجا که بوی فلز و روغن، برایش مثل لالایی بود.
با دستهایی که پر از ردِ زخمهای قدیمیه، پیچ و مهرهها رو سفت میکرد و آهنهای زنگزده رو دوباره جون میداد؛ کارهایی که هیچکس نمیدید، ولی واسه خودش کافی بود.
گاهی توی کوچههای تاریک قدم میزد، زیر بارون بیصدا لبخند میزد؛ چون فقط اون وقتا، صداهای ذهنش کمی آرومتر میشدن.
اون مردی بود که بیشتر از اینکه چیزی بگه، عمل میکرد؛ و وقتی پای قولاش وسط میاومد، هیچوقت جا نمیزد.
آدریان خوب میدونست که دنیا جای سختیه؛ ولی ته دلش هنوز یه جرقهی stubborn بود که میگفت:
«یه نفر باید ادامه بده… حتی اگه هیچکس نبینه.»
🍾3
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @ReyheneSt
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @ReyheneSt
الیوت کرین اغلب توی کوچههای خیسِ شهر، با قدمهای آرام راه میرفت؛ هندزفری توی گوشش و نگاهش به چراغهای زردی که روی آسفالت میرقصیدند.
آدمها فکر میکردند فقط یه پسر خوشخندهست که همیشه حرفی برای خندوندن جمع داره؛ ولی پشت اون لبخند، یه دنیا نامهی ننوشته و خداحافظیهای نصفه مونده بود.
هر بار که بارون میبارید، دستش رو توی جیبش فشار میداد تا یادش بیاد هنوز چیزی برای از دست دادن داره؛ یه امید کوچیک، یه رؤیای نیمهکاره.
شبا توی خونهاش، کنار پنجرهی باز، روی کاغذای چروکیده چیزایی مینوشت که میخواست به کسی بگه… ولی هیچوقت نمیفرستاد.
و با همون چشمهایی که همیشه کمی غم توش بود، زیر لب میگفت:
«شاید یه روز کسی این حرفامو بخونه… ولی تا اون موقع، هنوز زودِ واسه تسلیم شدن.»
⚡1🍾1
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑐𝑙𝑜𝑤𝑛𝑖𝑠ℎ𝑚𝑢𝑙𝑡𝑖𝑓𝑎𝑛
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑐𝑙𝑜𝑤𝑛𝑖𝑠ℎ𝑚𝑢𝑙𝑡𝑖𝑓𝑎𝑛
در تالار تاریک عمارتش، ویکتور آلبرشت اغلب شبها روی صندلی بلند چرمیاش مینشست و به صفحهی شطرنجی خیره میماند که مهرههایش را سالها پیش چیده بود؛ بازیای که فقط خودش میدانست چرا هیچوقت به پایان نمیرسید.
برای او، پیروزی چیزی فراتر از غلبه بود؛ پیروزی یعنی اثبات اینکه جهان تنها در دست کسانی شکل میگیرد که جرئت ساختن تاریکی را دارند.
با صدایی آرام و چشمانی بیرحم، اطرافیانش را راضی میکرد همانطور فکر کنند که او میخواست؛ و در دلشان، دانهای از تردید و ترس میکاشت.
او مردی بود که نقشههایش سالها قبل نوشته شده بود؛ بیآنکه هیچکس بداند چه چیزی در انتظارشان است.
و در شبهای طوفانی، وقتی باران سنگفرشهای حیاطش را میکوبید، ویکتور آلبرشت با لبخندی محو میگفت:
«آدمهای ضعیف عدالت میخواهند… ولی تاریخ را همیشه من مینویسم.»
🐳2🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @itismosttafa
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @itismosttafa
در پشت پنجرههای شیشهای دفتر شیکش، آلاریک وین آرام و دقیق حرکات آدمها را زیر نظر داشت؛ هر لبخند، هر پلک زدن و هر تردید کوچک در نگاهشان را در ذهنش ثبت میکرد.
شبها، وقتی چراغهای شهر خاموش میشد و سایهها خیابانها را میبلعیدند، در آپارتمان بینقص و خالیاش دفتر چرمیاش را باز میکرد و با خطی خوش، رازهای کسانی را مینوشت که فکر میکردند او را میشناسند.
هیچکس نفهمید پشت نگاه آرام و صدای شمردهاش، وسواسی تاریک میتپد؛ وسواسی برای دانستن، برای کنترل کردن، برای شکستن نقاب آدمها.
گاهی در دل شب، کنار پنجره میایستاد، به تصویر محو خودش در شیشه خیره میشد و زیر لب میپرسید: «کدومش واقعیه؟»
و همانجا، جایی میان نور کمرنگ چراغها و سکوت سنگین آپارتمان…
آلاریک میدانست پاسخ این سوال از همه چیز ترسناکتر است.
⚡3🍾1
ㅤㅤ ㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑒𝟢𝑤𝑎𝑟𝑎
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑒𝟢𝑤𝑎𝑟𝑎
میگفتند سئو جونهیوک میتواند آینده را در بازتابها ببیند؛ در سطح آرام برکهها، در شیشهی پنجرههای شبهنگام، یا حتی در چشمان دیگران.
اما هر بار که چیزی میدید، نگاهش کمی خستهتر میشد؛ انگار هر تصویر، باری بود که روی شانههای جوانش سنگینی میکرد.
شبها در معبدی متروک نزدیک شهر مینشست، دفترچهی مشکیاش را باز میکرد و بیصدا طرحهایی میکشید که شبیه خواب و بیداری بودند.
کسی نمیدانست چرا همیشه زنجیر نقرهای را دور گردنش میانداخت؛ ولی خودش میگفت این تنها چیزی است که میتواند زمزمههای آینده را کمی آرامتر کند.
و وقتی در تاریکی، نگاهش به آب راکد میافتاد و سایهای لرزید…
جونهیوک خوب میدانست گاهی دانستن آنچه پیشروست، ترسناکتر از ندانستن است.
⚡1🍾1
ㅤㅤ ㅤㅤ · · ─꯭── ✦ ──꯭─ · ·
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑒𝑚𝑜𝑟𝑒𝑖𝑠𝑟𝑒𝑦ℎ𝑎𝑛𝑒ℎ
𓈒 𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑚𝑒𝑚𝑜𝑟𝑒𝑖𝑠𝑟𝑒𝑦ℎ𝑎𝑛𝑒ℎ
در طبقهی بالای خانهی قدیمیاش، جایی که سقف کوتاه و پنجرهها غبارگرفته بود، تورن اشکرافت شبها ساعتها وقت میگذراند؛ در میان ابزارهای زنگزده، صفحات فرسوده و ایدههایی که شبیه جادو به نظر میرسیدند.
همسایهها او را دیوانهای دوستداشتنی میدانستند که همیشه با جورابهای ناجور و چشمهایی درخشان از کنارشان رد میشد؛ کسی که میتوانست از یک قفل شکسته یک راز بسازد.
میگفتند وقتی طوفان میآمد، لبخندش بزرگتر میشد؛ انگار صدای رعد چیزی را در ذهنش بیدار میکرد.
دوستانش میگفتند تورن میتواند از هر سوال سادهای، یک معمای پیچیده بسازد؛ و از هر پاسخ، راهی تازه برای فرار از یکنواختی.
و وقتی شبهنگام، در کارگاه کوچک زیر شیروانی، صدای قلقلکآور چرخدندهها بلند میشد…
همه میدانستند او باز هم مشغول ساختن چیزی است که شاید هیچکس درک نکند — ولی در نگاه خودش، همان چیزی بود که دنیا را کمی جالبتر میکرد.
🍾2⚡1