𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤 – Telegram
𝖡𝖨𝖭𝖦 𝖢𝖧𝖠𝖫𝖫𝖤𝖭𝖦𝖤
36 subscribers
507 photos
167 videos
536 links
Download Telegram
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑙𝑖𝑡𝑡𝑙𝑒𝑑𝑎𝑟𝑘𝑤𝑖𝑡𝑐ℎℎ

الیاژ مور شب‌ها کنار پنجره‌ی بارانی می‌نشست، با اون حلقه‌ی قدیمی که مثل راز تلخی همیشه توی دستش بود.
صدای آروم و مکث‌دارش طوری بود که انگار هر کلمه‌ رو از لابه‌لای زخمای قدیمیش بیرون می‌کشید.
بعضی شب‌ها تا دیروقت شعرای کهن می‌خوند؛ دنبال حقیقتایی که تو هیاهوی دنیا گم شده بودن.
مهربونیش شبیه نسیمی بود که خودشم می‌ترسید یه روز خاموش شه؛ ولی همون نسیم برای بقیه نفس بود.
گاهی تو سکوت، فقط به قطره‌های بارون که از شیشه سُر می‌خوردن خیره می‌موند؛ انگار می‌خواست چیزی رو به یاد بیاره که فقط خودش می‌دونست.
باور داشت ترک‌ها و شکستگی‌ها چیزا رو واقعی‌تر می‌کنن؛ همون جاهایی که نور می‌تونه رد شه.
و وقتی کسی می‌پرسید چرا هنوز ادامه می‌ده، فقط یه نگاه محزون می‌کرد و می‌گفت:
«چون حتی تاریک‌ترین قصه‌ها هم یه جا باید به روشنایی برسن…»
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑘𝑜𝑠𝑎𝑘ℎ𝑖𝑙𝑑𝑠

کارتر والش با اون قد بلند و شونه‌های پهنش، بیشتر از اینکه ترسناک باشه، حس آرامش می‌داد؛ یه جوری که انگار کنارش می‌تونی نفس راحت بکشی.
راحت لبخند می‌زد، اما گاهی تو نگاهش می‌شد سنگینی فکرایی رو دید که حتی به زبون نمی‌آورد.
وقتی پای دوستاش وسط بود، همیشه آماده بود خودش رو جلو بندازه، حتی اگه به ضررش تموم بشه.
با همه‌ی傷ایی که دیده بود، هنوز سعی می‌کرد تو هر کسی یه ذره خوبی پیدا کنه؛ حتی اونایی که بهش بدی کرده بودن.
یه عکس از مادر مرحومش همیشه تو کیف پولش بود؛ شبای سخت با همون عکس آروم حرف می‌زد.
و وقتی زندگی فشار می‌آورد، می‌رفت سراغ تعمیر کردن یه چیزی؛ همون کار ساده باعث می‌شد دوباره یادش بیاد حتی چیزای شکسته هم می‌تونن دوباره معنا پیدا کنن.
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑐𝑎𝑟𝑟𝑦𝑜𝑛𝑚𝑦𝑤𝑎𝑦𝑤𝑎𝑟𝑑𝑠𝑜𝑛𝑚𝑒𝑜𝑤

گابریل ثورن بیشتر وقتا همون‌طور ساکت کنج دیوار می‌ایستاد؛ نگاهش پر از خستگی و چیزی که هیچ‌وقت اسمشو نمی‌برد.
لباساش ساده بود، کمی کهنه؛ انگار همیشه آماده بود یه روز، بی‌صدا ناپدید شه.
وقتی با کسی حرف می‌زد، صداش آروم بود؛ طوری که بیشتر شبیه نجوا می‌شد، حتی وقتی قلبش پر از فریاد بود.
بیشتر از همه به چیزای کوچیک دل می‌بست؛ یه شمع نیمه‌سوخته، یه گل روی پیاده‌رو… چیزایی که کسی حواسش بهشون نبود.
آدمایی که از کنارش رد می‌شدن، شاید فکر می‌کردن فقط یه مرد ساکت و مرموزه؛ ولی گاهی کسی تو نگاهش می‌دید که داره بار سنگین گذشته‌ای رو می‌کشه که سال‌هاست هیچ‌کس نشنیده.
و وقتی می‌پرسیدن چرا هنوز ادامه می‌ده، فقط لبخند کم‌رنگی می‌زد و می‌گفت:
«چون حتی تاریک‌ترین راه‌ها هم یه جایی به نور می‌رسن…»
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑖𝑚𝑒𝑜𝑤𝑞𝑜

سیلاس کرو شب‌ها تو کوچه‌پس‌کوچه‌های نم‌خورده‌ی شهر پرسه می‌زد، با پالتوی بلند و کاغذای کوچیکی که پر از طرحای درهم و یادداشتای رمزآلود بودن.
حرف زدنش طوری بود که انگار هر جمله‌اش لایه‌ی دیگه‌ای از یه راز قدیمی رو نشون می‌ده، اما هیچ‌وقت تا تهشو نمی‌گفت.
ساعت جیبی‌ش همیشه پنج دقیقه عقب بود؛ خودش می‌گفت اینطوری می‌تونه برای چند لحظه بیشتر تو گذشته زندگی کنه.
با همه‌ی نگاه خسته و لبخندای نصفه‌نیمه‌اش، قلبی داشت که هنوز دنبال زیبایی تو چیزای شکسته می‌گشت؛ چیزایی که بقیه رد می‌کردن.
آدمایی که سعی می‌کردن از پشت نقابش رد بشن، گاهی می‌فهمیدن زیر اون همه شوخی و طعنه، زخمایی هست که هیچ‌وقت خوب نشدن.
و وقتی کسی ازش می‌پرسید چرا هنوز ادامه می‌ده، فقط می‌گفت:
«چون قصه‌ی واقعی رو هیچ‌وقت تو چیزای سالم پیدا نمی‌کنی…»

1🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑓𝑜𝑟𝑒𝑣𝑒𝑟𝑜𝑛𝑙𝑦𝑏𝑙𝑢𝑒

نیتن هیل همیشه بار وعده‌های ناپیدا رو به دوش می‌کشید، نگاهش پر از سکوتی بود که از فداکاری‌های خاموش گذشته حکایت می‌کرد.
با صدایی آرام و نیرویی خاموش شناخته می‌شد که همیشه اولین کسی بود که کمک می‌کرد، حتی قبل از اینکه کسی درخواست کند.
اگرچه با احساس گناه از چیزهایی که نتوانسته بود نجات دهد درگیر بود، به قدرت کارهای کوچک مهربانی ایمان داشت که تاریک‌ترین مسیرها را روشن می‌کند.
در لحظات تنهایی، آرامش خود را در تعمیر اشیای قدیمی و فرسوده پیدا می‌کرد؛ هر تعمیر مثل ترمیم خود او بود.
لبخند نرمش به ندرت بار سنگین درونش را پنهان می‌کرد، اما کسانی که واقعاً او را می‌شناختند، شجاعت استوارش را می‌دیدند.
وقتی ناامیدی اطرافش را فرا می‌گرفت، نیتن استوار می‌ایستاد، نگهبانی خاموش که امید را مانند مشعلی در شب حمل می‌کرد.
و حتی وقتی دنیا سخت و سنگین می‌شد، آرام به خودش می‌گفت: «یک قدم در یک زمان — هنوز راهی برای ادامه هست.»
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌  · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 𝑆𝑢𝑝𝑒𝑟𝑛𝑎𝑡𝑢𝑟𝑎𝑙𝑀𝑜𝑡ℎ𝑒𝑟

وایت کول معمولاً کم‌حرف بود؛ بیشتر وقتا با نگاه خسته و اون لبخند محوی که کسی نمی‌فهمید واقعیه یا نه، جواب می‌داد.
یه فندک نقره‌ای قدیمی همیشه تو جیبش داشت؛ یادگاری از برادری که دیگه کنارش نبود، ولی انگار هنوز کنارش نفس می‌کشید.
وقتی چیزی یا کسی که براش مهم بود در خطر می‌افتاد، اون سکوت سنگینش جاشو به خشمی آروم ولی ویرانگر می‌داد؛ چیزی که خیلیا نمی‌تونستن تحمل کنن.
شب‌ها گاهی کنار جاده توقف می‌کرد، به صدای موتور خاموش و جاده‌ی تاریک نگاه می‌کرد و به اشتباهات گذشته‌اش فکر می‌کرد؛ چیزایی که حتی جرئت نمی‌کرد به زبون بیاره.
و هر بار که امیدش کم‌رنگ می‌شد، دستشو می‌ذاشت رو همون فندک قدیمی و زیر لب می‌گفت:
«یه روزی، همه‌ی این راه رفتنا بالاخره یه جایی تموم می‌شن…»
🍾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ㅤㅤ  ㅤㅤ ‌ · · ─꯭──    ✦   ──꯭─ · · 

𓈒  𔘓ㅤ𝆬⠀ 𝐹𝑜𝑟 𝐷𝑒𝑎𝑟 @llibgda

الیزا هارتول همیشه با یه کتاب قدیمی تو کیفش راه می‌رفت؛ انگار توی هر صفحه‌اش دنبال جوابی می‌گشت که کسی حاضر نبود بهش بده.
صدای آرومی داشت، ولی وقتی شروع به حرف زدن می‌کرد، کلماتش درست می‌نشستن روی نقطه‌ای که درد می‌کرد و همون‌جا تلنگر می‌زدن.
یه بار یه نفر بهش گفت دنیا رو نمی‌شه عوض کرد، و اون فقط با نگاه مصمم و کمی خسته‌اش جواب داد: «پس چرا انقدر سعی می‌کنم؟»
شب‌ها کنار پنجره‌ی اتاق کوچیکش، با نور کم چراغ مطالعه، خاطرات و فکرایی رو می‌نوشت که جرئت نمی‌کرد به کسی بگه.
و هر بار که همه‌چیز سخت‌تر از قبل می‌شد، تو دلش می‌گفت:
«شاید عوض کردن دنیا کار من نباشه… ولی هیچ‌وقت دست از تلاش برنمی‌دارم.»
🍾2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM