𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚 – Telegram
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
14.6K subscribers
11K photos
2.21K videos
676 links
”اگه نمیخوای کتاب بخونی یعنی هنوز کتاب درست رو پیدا نکردی.“

سرچ کن #اعتماد.
نحوه سفارش: @BGiOrder.
ثبت سفارش: @BGiAdmin.

پیج اینستاگرام:
°• [ bookgraphi_

زمان پاسخگویی به پیام‌ها: 01-22 [فرقی نمیکنه چه ساعتی پیام بدید در این بازه بهتون پاسخ داده میشه]
Download Telegram
جوایز مسابقمون
اخه نگا کنید چه قد دلبرن🥲🤍
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚 pinned «قراره که یه مسابقه با یه جایزه خفن بزاریم براتون !🪄 این مسابقه بین خریداران کتاب مغازه جادویی برگزار میشه...💜»
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
مسابقه بزرگ مغازه جادویی🤍🪄

🔍شرایط شرکت در مسابقه:
- از کتاب مغازه جادویی به سلیقه خودتون عکس بگیرین📸
- عکس کتاب رو در پیج اینستاگرامتون استوری کنید و پیج اینستای ما رو تگ کنید..🖇
- پیج اینستامونو فالو داشته باشید📲
پیج اینستاگرام چنلمون:
BookGraphi_

🎈جایزه:
به قید قرعه بین کسایی که در شرایط بالا رو انجام بدن یک پک اکسسوری BTS هدیه داده میشه..💜

• توجه داشته باشین که این مسابقه فقط بین خریداران کتاب مغازه جادویی برگزار میشه🎲
• اگر که پیجتون قفله از استوریتون اسکرین بگیرین و برای ما بفرستین..🫂

📆مهلت شرکت در مسابقه از ۲۶ بهمن تا ۲ اسفندِ!

نحوه سفارش: @BGiOrder.
ثبت سفارش: @BGiAdmin.
مگر ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ و دوستت دارد، ﺑﯽ‌ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺑﺎﺷﺪ؟
-آلبرتو موراویا
عاشق شدن مثل گوش دادن به صدای پیانو تو یه کافه شلوغ می‌مونه!
اگه بخوای به اون صدای قشنگ گوش کنی، باید چشم هات رو ببندی و از همه صداها بگذری و نشنویشون. بقیه صداها واست آزار دهنده میشه. صدای پچ پچ مردم، صدای خنده ها، گریه ها، صدای به هم خوردن فنجان ها، حتی صدای باد…
-روزبه معین
من به پایان دنیا اهمیت نمیدهم. چون دنیای من بارها تمام شده
و صبح روز بعد دوباره از نو آغاز شده است...
-چارلز بوکفسکی
گفت: «آدم‌ها با رویاها‌شون زندگی می‌کنند.»
گفتم: «چرا که نه؟ مگه چیزی غیر از رویا هم وجود داره؟»
گفت: «به پایان رسیدن رویاها.»
-بوکوفسکی
سلام بچه ها. این عکسو ببینید☝️🏻
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
بنظرتون چرا این قبر رو اینطوری درست کردن؟🧐
فرضیه ای وجود داره که میگه آدمای خیلی گناهکار بعد از مرگشون دوباره به زندگی برمیگردن ولی این براشون یه فرصت دوم نیست, بلکه یه نوع نفرینه... 🕷
اما چطوری؟
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
کسی تاحالا چیزی در این مورد شنیده؟
این فرضیه از یه افسانه قدیمی ریشه میگیره.📜

تقریبا توی افسانه های کشورهای مختلف موجوداتی وجود دارن که زنده نیستن. بعد از مرگ دوباره روی زمین برمیگردن و از خون تغذیه میکنن...
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
و اسمشون چیه؟ آفرین خون اشام! 🧛
دلیل این برگشت به زندگی اینطوری مطرح شده: خون آشام ها به دلیل اعمال بد و شیطانی ای که توی زندگی قبلی خودشون انجام دادن یا به دلیل کارهای ناتموم زنده میشدن. 🧛‍♀
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
دلیل این برگشت به زندگی اینطوری مطرح شده: خون آشام ها به دلیل اعمال بد و شیطانی ای که توی زندگی قبلی خودشون انجام دادن یا به دلیل کارهای ناتموم زنده میشدن. 🧛‍♀
اولین خون آشام ها با چهره هایی کبود و ورم کرده به تصویر کشیده شدن (شبیه به یک جسد در مراحل اولیه تعفن).🌑

در اکثر داستانها نور خورشید خون آشام ها رو ضعیف میکرده به همین دلیل اونها اغلب در شب فعالیت داشتن و در طول روز داخل تابوت زیر زمین میخوابیدن.
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
اولین خون آشام ها با چهره هایی کبود و ورم کرده به تصویر کشیده شدن (شبیه به یک جسد در مراحل اولیه تعفن).🌑 در اکثر داستانها نور خورشید خون آشام ها رو ضعیف میکرده به همین دلیل اونها اغلب در شب فعالیت داشتن و در طول روز داخل تابوت زیر زمین میخوابیدن.
اونا قدرت‌های ماورایی دارن و میتونن
• قربانیهاشونو هیپنوتیزم کنن
• سریعتر از انسانهان
• حواس پنجگانه قوی‌ای دارن
• پیر نمیشن,
• برای زنده موندن به خون احتیاج دارن
• بعضا میتونن به خفاش تبدیل شن
• سرعت بهبودشون بیشتر از انسانه
• نسبت به آب مقدس ضعف دارن.
علاوه بر این
• خون آشامها نمیتونن تصویر خودشون رو در آینه ببینن.

دو راه برای کشتن آنها وجود داره:
¹ فروکردن یک تکه چوب در قلبشون
² جدا کردن سر از بدن.
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
حالا ما اینا رو از کجا میدونیم؟
در واقع جواب هیچکدومه!

توی سال ۱۸۹۷ مردم با ترس جدیدی روبرو شدن
حالا این ترس چی بود؟ 🧐
اثر افسانه ای برام استوکر
یعنی کتاب دراکولا🧛
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
در واقع جواب هیچکدومه! توی سال ۱۸۹۷ مردم با ترس جدیدی روبرو شدن حالا این ترس چی بود؟ 🧐 اثر افسانه ای برام استوکر یعنی کتاب دراکولا🧛
توی یه شب تاریک راهی خونه‌ی مردی شدم... برای مشاوره حقوقی ملکی که میخواست توی لندن بخره...
شب عجیبی بود وقتی می خواستم سوار کالسکه بشم مرد گردنبند مسیح رو به گردنم آویزون کرد و نمیدونم چرا اعتراضی نکردم...
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
توی یه شب تاریک راهی خونه‌ی مردی شدم... برای مشاوره حقوقی ملکی که میخواست توی لندن بخره... شب عجیبی بود وقتی می خواستم سوار کالسکه بشم مرد گردنبند مسیح رو به گردنم آویزون کرد و نمیدونم چرا اعتراضی نکردم...
مردم وقتی منو میدیدن زیر لب زمزمه هایی میکردن. انگار ورد میخوندن.

توی راه زوزه ی‌ گرگها دلم رو خالی میکرد و وقتی درشکه‌چی گفت که به مقصد رسیدیم و میتونم پیاده شم ترس تموم وجودم رو گرفت...
اونجا توی اون سیاهی و وسط روزه ی گرگها؟🐺