𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
من از اون تاریکی و اون تونل میترسیدم. میترسیدم و نمیخواستم واردش بشم ولی کسی به حرفم توجه نکرد. پدر و مادرم میگفتن نترس ما پیشتیم. پس وارد تونل شدن و من هم برای تنها نموندن مجبور شدم پشت سرشون برم… از تونل رد شدیم و به منطقه ،باز، وسیع، سر سبز و عجیبی رسیدیم.
تو اون سرزمین سرسبز یک خونهی قرمز عجیب ساخته شده بود… ساعت بزرگی از سقفش آویزون بود… همه چیز بهم حس غریب و نا خوشایندی میداد
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
تو اون سرزمین سرسبز یک خونهی قرمز عجیب ساخته شده بود… ساعت بزرگی از سقفش آویزون بود… همه چیز بهم حس غریب و نا خوشایندی میداد
التماس کردم بر گردیم ولی پدر و مادرم باز هم جلوتر رفتن از تعدادی پله بالا رفتن و یک دفعه به خیابون عجیبی رسیدیم که پر از رستوران بود ولی هیچکس داخلش نبود. حتی آشپز یا گارسونی تو رستورانها نبود!
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
التماس کردم بر گردیم ولی پدر و مادرم باز هم جلوتر رفتن از تعدادی پله بالا رفتن و یک دفعه به خیابون عجیبی رسیدیم که پر از رستوران بود ولی هیچکس داخلش نبود. حتی آشپز یا گارسونی تو رستورانها نبود!
ولی با این حال از تموم رستورانها بوی خوب غذا میومد. پدر و مادرم مثل گرسنهها به غذاها حمله کردن و شروع کردن به بلعیدن هر چیزی که سر راهشون بود … مادرم گفت غذارو میخوریم و هروقت صاحب رستوران اومد پولش رو بهش برمیگردونیم.
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
ولی با این حال از تموم رستورانها بوی خوب غذا میومد. پدر و مادرم مثل گرسنهها به غذاها حمله کردن و شروع کردن به بلعیدن هر چیزی که سر راهشون بود … مادرم گفت غذارو میخوریم و هروقت صاحب رستوران اومد پولش رو بهش برمیگردونیم.
من نمیخواستم وقتی فروشندهها برمیگردن توی دردسر بیوفتم پس از والدینم دور شدم و راه دیگهای رو پیش گرفتم… چنددقیقه بعد وارد یک شهر خالی از سکنه شدم! عجیب بود! خونه ها و بناها سالم بودن و متروکه به نظر نمیومدن اما هیچکس داخلشون نبود...
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
من نمیخواستم وقتی فروشندهها برمیگردن توی دردسر بیوفتم پس از والدینم دور شدم و راه دیگهای رو پیش گرفتم… چنددقیقه بعد وارد یک شهر خالی از سکنه شدم! عجیب بود! خونه ها و بناها سالم بودن و متروکه به نظر نمیومدن اما هیچکس داخلشون نبود...
مدتی اونجا گشتم تا اینکه هوا داشت تاریک میشد... همون موقع پسری رو دیدم که تا من رو دید وحشت زده دستم رو کشید و گفت باید از از اینجا بری... باید قبل از تاریکی و قبل از اینکه کسی تورو ببینه فرار کنی...
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
مدتی اونجا گشتم تا اینکه هوا داشت تاریک میشد... همون موقع پسری رو دیدم که تا من رو دید وحشت زده دستم رو کشید و گفت باید از از اینجا بری... باید قبل از تاریکی و قبل از اینکه کسی تورو ببینه فرار کنی...
چشمم افتاد به کشتیای که تازه به ساحل رسیده بود… گفتم شاید مردم این شهر رسیدن اما موجوداتی ازش خارج شدن که نمیتونستم باور کنم چی هستن... اون ها روح بودن... با تاریک شدن هوا شهر کم کم شروع کرد به زنده شدن، چراغها روشن شدن و خیابونها پر شد از ارواحی که این طرف و اون طرف میرفتن!
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
چشمم افتاد به کشتیای که تازه به ساحل رسیده بود… گفتم شاید مردم این شهر رسیدن اما موجوداتی ازش خارج شدن که نمیتونستم باور کنم چی هستن... اون ها روح بودن... با تاریک شدن هوا شهر کم کم شروع کرد به زنده شدن، چراغها روشن شدن و خیابونها پر شد از ارواحی که این…
از وحشت با نهایت سرعت به جایی که پدر و مادرم بودن رفتم تا بگم باید از اونجا بریم، ولی اونا اونجا نبودن... به جاشون دوتا خوک چاق بودن که داشتن حریصانه غذاهارو میخوردن.
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
از وحشت با نهایت سرعت به جایی که پدر و مادرم بودن رفتم تا بگم باید از اونجا بریم، ولی اونا اونجا نبودن... به جاشون دوتا خوک چاق بودن که داشتن حریصانه غذاهارو میخوردن.
باورم نمیشد! پدر و مادرم در عرض چند دقیقه تبدیل به خوک شده بودن
اما چطور این اتفاق افتاد؟ نکنه به غذاهایی که خورده بودن ربط داشت؟
شاید هم اصلا کل این مکان نفرین شده بود!
اما چطور این اتفاق افتاد؟ نکنه به غذاهایی که خورده بودن ربط داشت؟
شاید هم اصلا کل این مکان نفرین شده بود!
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
باورم نمیشد! پدر و مادرم در عرض چند دقیقه تبدیل به خوک شده بودن اما چطور این اتفاق افتاد؟ نکنه به غذاهایی که خورده بودن ربط داشت؟ شاید هم اصلا کل این مکان نفرین شده بود!
باید هر چه سریع تر از اونجا فرار می کردم و دنبال کمک می رفتم ولی چطوری؟ من که رانندگی بلد نبودم؟ چه بلایی سر پدر و مادرم اومد؟ چطور باید به حالت طبیعی برشون میگردوندم!
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
شهر اشباح🐽🪸🍄
سورپرایز برای عاشقان انیمه شهر اشباح
کتاب این انیمه بالاخره موجود شد ...
سورپرایز برای عاشقان انیمه شهر اشباح
کتاب این انیمه بالاخره موجود شد ...
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚 pinned «شهر اشباح🐽🪸🍄 سورپرایز برای عاشقان انیمه شهر اشباح کتاب این انیمه بالاخره موجود شد ...»
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
داستان هیجان انگیز دختری که پدر و مادرش بخاطر خوردن غذاهای خاص تبدیل به خوک شدن و حالا اون باید راهی پیدا کنه تا اون ها رو به شکل انسانی برگردونه...
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
-📕 #کمیک_بوک شهر اشباح | Spirited away: — 170 صفحه گلاسه و رنگی — قیمت: 190 تومن به همراه هدیه. ✨جهت ثبت سفارش: @BGiAdmin
کمیک شهر اشباح
۱۷۰ صفحه گلاسه و رنگی
قیمت ۱۹۰ تومان🍄 همراه با هدیه
۱۷۰ صفحه گلاسه و رنگی
قیمت ۱۹۰ تومان🍄 همراه با هدیه
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
-📕 #کمیک_بوک شهر اشباح | Spirited away: — 170 صفحه گلاسه و رنگی — قیمت: 190 تومن به همراه هدیه. ✨جهت ثبت سفارش: @BGiAdmin
بچهها شهر اشباح تو دنیا خیلیییی معروفه… تقریبا میشه گفت معروفترین کمیک (کتاب تصویری) دنیاست… چون داستان کتابش به حدی قشنگه، به حدی متفاوته که هرکس میخونه عاشقش میشه.
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
-📕 #کمیک_بوک شهر اشباح | Spirited away: — 170 صفحه گلاسه و رنگی — قیمت: 190 تومن به همراه هدیه. ✨جهت ثبت سفارش: @BGiAdmin
کتاب شهر اشباح خیلی وقته تموم شده بود. اما ما دوباره تونستیم این کمیک جذاب رو شارژ کنیم. و البته کنارش هدیههم داره😁🤌🏼 حالا هدیهاش چیه؟
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
-📕 #کمیک_بوک شهر اشباح | Spirited away: — 170 صفحه گلاسه و رنگی — قیمت: 190 تومن به همراه هدیه. ✨جهت ثبت سفارش: @BGiAdmin
شهر اشباح یک سکانس خیلی معروف داره. تو این داستان دختر که همیشه تنهاست، اما یک پسری کمکش میکنه از بلاهای اون شهر نجات پیدا کنه. اما به خاطر این کمکهاش خودش تبدیل میشه به یکی از حیوونا… چیهیرو این پسری که کمکش کرده بود رو بین حیوونا گم میکنه، ولی وقتی دوباره پیداش میکنه و احساس میکنه این حیوون همون پسره، همدیگهرو بغل میکنن و این صحنه خیلییییی معروفه… جایی که عشق این دونفر میتونه جفتشون رو از تبدیل شدن به روح و حیوانات نجات بده.
وقتی همو بغل میکنن اشک میریزن و این صحنهی قشنگ رو ما مثل یک فیلم بهتون نشون میدیم
وقتی همو بغل میکنن اشک میریزن و این صحنهی قشنگ رو ما مثل یک فیلم بهتون نشون میدیم