قرار بود فقط یک نمایش باشه…
یک نمایش ساده، که دو نفر توش با اسلحه کشته میشن و بعد تموم میشه... قرار بود همهچیز بازی و تئاتر باشه…!
یک نمایش ساده، که دو نفر توش با اسلحه کشته میشن و بعد تموم میشه... قرار بود همهچیز بازی و تئاتر باشه…!
آخر جشن بود، همه خوشحال بودن، میخندیدن، حتی معلمها… هیچکس فکر نمیکرد اون اسلحهها واقعی باشن... هیچکس فکر نمیکرد واقعا چندنفر بمیرن …!
وقتی صحنهی دوئل شروع شد، یک لحظه همه ساکت شدن… استرس و شادی توی قلبمون ترکیب شده بود…! نفسهامون بند اومده بود…
که یکهو صدای شلیک اومد…! بعد صدای افتادن ۲ نفر … و بعد یکی دیگه… و باز صدای افتادن نفر بعدی …!
اول فکر کردیم بازیه… فکر میکردیم اینم جزوی از نمایشه و قراره الان هردوتاشون بلند میشن و تعظیم میکنن…
بعدش همهچی عوض شد… ما رو یکییکی بردن بازجویی… هی سؤال میپرسیدن، هی تهدید میکردن… ازمون میخواستن گناهکار رو لو بدیم!
و ما باید حرف میزدیم، باید یکی رو لو میدادیم تا خودمون نجات پیدا کنیم.
هممون میترسیدیم...
هممون میترسیدیم...
مردن اونها، حالا زندگی مارو درگیر کرده بود! میدونستیم اگر حرفی نزنیم، شاید نفر بعدی ما باشیم… و اگر حرفی بزنیم…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شبی در زمستان 🌌❄️🩸
کتابی که داستانش رو فراموش نمیکنید... ماجرایی که درونش حتی عشق هم بوی مرگ میده... 😯
کتابی که داستانش رو فراموش نمیکنید... ماجرایی که درونش حتی عشق هم بوی مرگ میده... 😯
جایی رو تصور کنید که یک اتفاق باعث شده هیچکس به کسی اعتماد نداره، و یک اشتباه کوچیک میتونه به قیمت زندگی آدما تموم بشه... ❄️💔
همهچیز از جایی شروع میشه که چندتا نوجوان در یک مدرسهی اشرافی، بازی خطرناکی رو شروع میکنن؛ بازیای که خیلی زود از کنترل خارج میشه... 🎭🩸