𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
با هر فصل این کتاب، بین گذشته و زمان حال سفر میکنید و حس میکنید انگار خودتون یک شاهزادهی عاشقید بین دیوارهای قلعهای سرد و مرموز قدم میزنید، جایی که صدای خیانت از دل سنگها شنیده میشه... 🏰🌫️
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
“ارثیه شوم” واقعا وایب بینظیری داره و موقع خوندنش متوجه میشید که فقط یک داستان ساده نیست؛ یک جور معماست که ذهنتون رو تسخیر میکنه... یک اثر عاشقانهست که روحتون رو میلرزونه ❤️🔥📜
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
قهرمانان این کتاب، با عشق میجنگن، با ترس میمیرن، و با حقیقت روبهرو میشن… حتی وقتی اون حقیقت خودش قاتله 🕯️💔
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
قهرمانان این کتاب، با عشق میجنگن، با ترس میمیرن، و با حقیقت روبهرو میشن… حتی وقتی اون حقیقت خودش قاتله 🕯️💔
آلیسون ویر با جزئیاتی باورنکردنی، دنیایی رو خلق کرده که بوی جوهر، خون، و گلهای پژمردهی دربار رو قشنگ حس میکنید ✍️😌🥀
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
Photo
ارثیه شوم 👑🕯️❤️🔥
یکی از خفنترین رمانهای دنیا با پایانی شوکه کننده❗️
رازهایی که قرنها دفن شدن، دوباره زنده میشن... و این بار هیچکس در امان نیست 💀🕯️
یکی از خفنترین رمانهای دنیا با پایانی شوکه کننده❗️
رازهایی که قرنها دفن شدن، دوباره زنده میشن... و این بار هیچکس در امان نیست 💀🕯️
توی کشور ما، هر وقت یک سفیر میمیره، خاطراتش رو به نفر بعدی منتقل میکنن…
اینطوری نفر جدید میدونه که نفر قبلی چی دیده و چه کارهایی کرده…
اینطوری نفر جدید میدونه که نفر قبلی چی دیده و چه کارهایی کرده…
برای اینکار تمام تجربهها، تصمیمها، و حتی حسهاش رو دانلود میکنن… و رو نفر جدید بارگذاری میکنن…
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
ولی این کار کامل نیست، هیچوقت کامل نیست. یک چیزی همیشه جا میمونه یا تغییر میکنه، و اون چیزی که میمونه میتونه خطرناک باشه…
حالا من قرار نفر جدید باشم! آدم قبل از من مُرده بود ولی هیچکس نمیدونست دقیقا چرا مرده…!
میگفتن تصادف کرده، ولی من شک داشتم…
وظیفهی من این بود که کارش رو ادامه بدم، ولی باید میفهمیدم دقیقا چه بلایی سرش اومده …!
وظیفهی من این بود که کارش رو ادامه بدم، ولی باید میفهمیدم دقیقا چه بلایی سرش اومده …!
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
ولی از همون روز اول، همهچیز متفاوت بود. خاطراتش ناقص منتقل شده بودن. یک تکههاییش اومده بود، یک تکههاییش نه… صداهای متفاوتی رو میشنیدم یا تصاویر غیرواضحی رو میدیدم… ولی نمیدونستم چه اتفاقی براش افتاده!
نمیفهمیدم واقعی هست یا فقط خاطرات اونن…
داشتم کمکم به خودم شک میکردم، حس میکردم دیگه کنترل دست خودم نیست…
داشتم کمکم به خودم شک میکردم، حس میکردم دیگه کنترل دست خودم نیست…
میفهمیدم که اطراف اون پر از خیانت بوده… احتمالا اطراف من هم همین باشه! من جای اون اومده بودم و هر لبخندی میتونست تهدیدی برای مرگم باشه…
تصمیمها دیگه کاملاً مال خودم نیست…
ذهنم پر شده از خاطرات اون…
و یک چیز وحشتناکتر، کمکم میفهمم که شاید اون هنوز یک جوری تو ذهنم زنده باشه و من رو هدایت کنه، بدون اینکه خودم بفهمم…
ذهنم پر شده از خاطرات اون…
و یک چیز وحشتناکتر، کمکم میفهمم که شاید اون هنوز یک جوری تو ذهنم زنده باشه و من رو هدایت کنه، بدون اینکه خودم بفهمم…