لذت ادبیات – Telegram
Channel created
Channel photo updated
غادة السمانتو اینگونه در دور دست‌ها،من، ایستاده بر آستانه‌ی نگرانی‌ها و فاصله‌ی میان من و دیدارتپُلی از شب است.@BookQuizz
نام‌ناپذیر / بکتثانیه‌ها می‌گذرند، از راه می‌رسند، بنگ بنگ، محکم به آدم می‌خورند،کمانه می‌کنند، می‌افتند و دیگر هرگز تکان نمی‌خورند@BookQuizz
👍1
فرانتس کافکادچارِ نوعی بهت‌زدگی و بی‌حسی شده‌ام. احساسِ خستگی نمی‌کنم، خوابم نمی‌آید، غصه‌دار نیستم، شاد هم نیستم؛ قدرتِ این را ندارم که تو را با خیالِ خودم به اینجا بیاورم. هر چند که تصادفاً سمتِ راستم یک صندلیِ خالی وجود دارد، گویی برای تو گذاشته شده است؛در چنگالِ چیزی هستم و نمی‌توانم خودم را از دستش رها کنم.@BookQuizz
💔1
هالینا پوشویاتوسکادرست از هنگام زایشزندگی از سرقتِ شعر واهمه‌ای ندارد، درحالیکه مرگ-از تکرار تولد زندگی-همیشه متحیر می‌ماند. @BookQuizz
شهرام شیداییفکر نمی کردی تنهایی منپنجره ای کوچک را در گلویم آنقدر بفشارد که در دست هایم زندانی شوم؟در چشم هایم ؟آیا عشق، تنها برای کور کردن و سر بریدن ما می آید؟;@BookQuizz
Parishani Alireza Ghorbani های پریشان دلدیریست با گلوی توآواز قناری های عاشق رازمزمه می کنمبهمن فروتن
عصیان / یوزف روتتقدیرِ فریب‌کار چنین می‌خواهد: تباهی ما را، بی‌آنکه تقصیری داشته باشیم یا حتی اصل ماجرا به ما ربطی داشته باشد.@BookQuizz
منوچهر آتشیسنگمسنگِ سنگ،بی کم و کاستو چنان در آغوش فشرده‌ام خود راکه رهايی راگريزی جز شکافتن نيست.@BookQuizz
آینایک ریواسدوستت دارم و این تنها راز من است که کاش بر ملا شود@BookQuizz
تاراج‌نامه / بهرام بیضاییما اولین کسان نیستیم که خود را به دست خود نابود کرده‌اند ‌‌؛ با شهری که در آن همه اسبابِ سعادت جمع بود .ما از عروسک کمتریم ، آن‌ها مُرده بودند و زندگی می‌کردند ، ما زندگی می‌کنیم و مُرده‌ایم.@BookQuizz
آلبر کامو / نامه به ماریا کاسارسمن نه آدم زندگی توی دخمه هستمنه آدم زندگی مجللمن مزارغ پرت افتاده را دوست دارم؛اتاق‌های خالی، خلوت درون، کار واقعی.اگر چنین زندگی کنم، بهترین خواهم بود.@BookQuizz
ولادیمیر مایاکوفسکیخیال می‌کنی از پا درمی‌آیم؟چه باک;ببینآراممآرام‌تر از نبض یک مرده@BookQuizz
یکی مثل همه/فیلیپ راثنوشتن وصيت‌نامه بهترين بخش پير شدن و شايد حتّی مردن بود.@BookQuizz
اَلَن بُرنبا این همه دوستت دارم...می‌خواهم بگویم تنها تن تو از تنم تن می‌سازدمی‌خواهم بگویمتنها تو زخم زندگی را می‌بندی.@BookQuizz
هوشنگ چالنگیاما من دورم دورو می‌توانم در این یال‌ها بخزمو مرگ را تحقیر کنم .برخواسته‌امولی به یاد نمی‌آرمخلوتی را که برای وداع داشتم .کمان کشیده می‌شود و منشانه‌هایم را از آهی طولانی بیرون می‌برم@BookQuizz