نمی دانم چقدر مهلت دارم، مهلت نفس کشیدن
چقدر توان دارم توان تحمل بار هستی
چقدر می توانم خود را در مسیری که باید باشم قرار دهم
چقدر فرصت دارم که درک خودم از حیات و هستی و زندگی را به دیگران منتقل کنم
چقدر حوصله قلم فرسایی
چقدر مقاومت در برابر رنجهای روحی و روانی یا جسمانی و فیزیکی
چقدر مقاومت در برابر سردی تنهایی و بی کسی
چقدر بیعاری در تحمل بی حرمتی ها و توهین هایی که به انسانیت می شود و باید سر فرود آورد و هیچ نگفت
و چقدر ظرفیت برای دیدن بی حسی و بی تفاوتی و کوررنگی هموطنان خواب آلود
اما این مکان را افتتاح می کنم برای زمزمه های تنهایی خودم
چقدر توان دارم توان تحمل بار هستی
چقدر می توانم خود را در مسیری که باید باشم قرار دهم
چقدر فرصت دارم که درک خودم از حیات و هستی و زندگی را به دیگران منتقل کنم
چقدر حوصله قلم فرسایی
چقدر مقاومت در برابر رنجهای روحی و روانی یا جسمانی و فیزیکی
چقدر مقاومت در برابر سردی تنهایی و بی کسی
چقدر بیعاری در تحمل بی حرمتی ها و توهین هایی که به انسانیت می شود و باید سر فرود آورد و هیچ نگفت
و چقدر ظرفیت برای دیدن بی حسی و بی تفاوتی و کوررنگی هموطنان خواب آلود
اما این مکان را افتتاح می کنم برای زمزمه های تنهایی خودم
🔦 دوست داری بدانی ما کی هستیم؟
دو صف را در ذهنت تصور کن
صفی که در آن اعلام شده که برای افراد معدودی بلیط مجانی یک سفر علمی یا زیارتی یا ورزشی پخش می کنند:
فکر می کنید طول صف چقدر ممکن است باشد؟
چطور افراد برای اینکه یک نفر جلوتر قرار بگیرند آرزو در دل می پرورند یا به هر طریقی می خواهند که زودتر از دیگران در صف قرار بگیرند یا حتی به شکلی بلیط دیگری را تصاحب کرده و واجد آن حق گردند؟
و یک صف دیگر:
صف خون اهدایی فوری برای هموطنانی که به خاطر حادثه ای برای زنده ماندن به خون محتاجند یا صف حمایت از زندانیان مالی
چه میزان از انسانها این دست و آن پا می کنند که قبل از او دیگران خون مورد نیاز را تامین کرده باشند یا پول لازم را پرداخته باشند
کاری ندارم به اینکه این امر تا چه حد طبیعی و مقتضای حیات است
اما گمان می کنم از مولفه هایی است که از جامعه ای تا جامعه ای دیگر و از زمانی تا زمان دیگر پاسخهایی متفاوت داشته باشد.
به نظر می رسد این مقایسه بتواند تا حدودی وضعیت روانی- ذهنی یک جامعه را به تصویر کشد
دو صف را در ذهنت تصور کن
صفی که در آن اعلام شده که برای افراد معدودی بلیط مجانی یک سفر علمی یا زیارتی یا ورزشی پخش می کنند:
فکر می کنید طول صف چقدر ممکن است باشد؟
چطور افراد برای اینکه یک نفر جلوتر قرار بگیرند آرزو در دل می پرورند یا به هر طریقی می خواهند که زودتر از دیگران در صف قرار بگیرند یا حتی به شکلی بلیط دیگری را تصاحب کرده و واجد آن حق گردند؟
و یک صف دیگر:
صف خون اهدایی فوری برای هموطنانی که به خاطر حادثه ای برای زنده ماندن به خون محتاجند یا صف حمایت از زندانیان مالی
چه میزان از انسانها این دست و آن پا می کنند که قبل از او دیگران خون مورد نیاز را تامین کرده باشند یا پول لازم را پرداخته باشند
کاری ندارم به اینکه این امر تا چه حد طبیعی و مقتضای حیات است
اما گمان می کنم از مولفه هایی است که از جامعه ای تا جامعه ای دیگر و از زمانی تا زمان دیگر پاسخهایی متفاوت داشته باشد.
به نظر می رسد این مقایسه بتواند تا حدودی وضعیت روانی- ذهنی یک جامعه را به تصویر کشد
🔦 دوست داری بدانی ما کی هستیم؟
در یکی از روزهای عصیان دختران، ماشین سمند نسبتا نویی دوبله نگه داشته بود اما راننده پشت فرمان بود، در خیابان یک طرفه این طرف خیابان ماشین دیگری که متوقف بود و راننده اش یک خانم ، اقدام به حرکت کرد و متاسفانه با پیچش ناگهانی و بیش از حد فرمان به ماشین دوبله برخورد کرد.
راننده سمند که مرد مسنی بود از ماشین پیاده شدو با عصبانیتی وحشتناک به طرف راننده ماشین دیگر رفت و با لحنی توهین آمیز و با فریادهای بلند او را به رگبار فحش بست که ماشین نوی مرا داغون کردی
خانم بیچاره وحشتزده نمی دانست چه کند و در این وانفسای دعوا آنچنان به هم ریخته بود که روسری از سرش پایین افتاده بود و رنگش مثل برف سفید و دست و پایش می لرزید
کسبه و اصناف و رهگذران جمع گشته و به فکر آرام کردن مرد بودند و یک مرد میانسال در این هنگامه تنها حرفی که برای گفتن به راننده ی خانم داشت این بود که روسریت را درست کن!
در یکی از روزهای عصیان دختران، ماشین سمند نسبتا نویی دوبله نگه داشته بود اما راننده پشت فرمان بود، در خیابان یک طرفه این طرف خیابان ماشین دیگری که متوقف بود و راننده اش یک خانم ، اقدام به حرکت کرد و متاسفانه با پیچش ناگهانی و بیش از حد فرمان به ماشین دوبله برخورد کرد.
راننده سمند که مرد مسنی بود از ماشین پیاده شدو با عصبانیتی وحشتناک به طرف راننده ماشین دیگر رفت و با لحنی توهین آمیز و با فریادهای بلند او را به رگبار فحش بست که ماشین نوی مرا داغون کردی
خانم بیچاره وحشتزده نمی دانست چه کند و در این وانفسای دعوا آنچنان به هم ریخته بود که روسری از سرش پایین افتاده بود و رنگش مثل برف سفید و دست و پایش می لرزید
کسبه و اصناف و رهگذران جمع گشته و به فکر آرام کردن مرد بودند و یک مرد میانسال در این هنگامه تنها حرفی که برای گفتن به راننده ی خانم داشت این بود که روسریت را درست کن!
🔦 دوست داری بدانی ما کی هستیم؟
وارد خوار و بار فروشی می شوم.
چند قلم خرید جزئی دارم.
یک بسته کره بر می دارم و از قیمتش می پرسم.
قیمت را که می شنوم شاخ در می آورم.
تقریبا دو برابر قیمتی که دو سه ماه پیش خریده بودم.
برای اطمینان دوباره می پرسم. جواب همان است.
از باب درد دل می گویم که با این فرمان کجا می رویم؟ عاقبتمان چه می شود؟
می گوید خدا. خدا هرچه بخواهد
می پرسم یعنی قیمتها را هم خدا تعیین می کند؟
پاسخ می شنوم: خدا
یاد فتوای اخیر وزارت معارف ترکیه می افتم که اعلام کرده بود نرخها را خدا معین می کند!
عجب تفاهمی☹️😟😶
وارد خوار و بار فروشی می شوم.
چند قلم خرید جزئی دارم.
یک بسته کره بر می دارم و از قیمتش می پرسم.
قیمت را که می شنوم شاخ در می آورم.
تقریبا دو برابر قیمتی که دو سه ماه پیش خریده بودم.
برای اطمینان دوباره می پرسم. جواب همان است.
از باب درد دل می گویم که با این فرمان کجا می رویم؟ عاقبتمان چه می شود؟
می گوید خدا. خدا هرچه بخواهد
می پرسم یعنی قیمتها را هم خدا تعیین می کند؟
پاسخ می شنوم: خدا
یاد فتوای اخیر وزارت معارف ترکیه می افتم که اعلام کرده بود نرخها را خدا معین می کند!
عجب تفاهمی☹️😟😶
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
♥️📣📢📣📢📣📢📣♥️
وزن هستی بر دوشهای هستایان به یکسان بار می شود
هر وجودی آن را با زبان خود ناله می کند
کافی است که گوشی شنوا داشته باشی تا سنگینی آن را بر شانه های خود شاهد باشی
یادت باشد هرچقدر این بار سنگینتر آید یا وزن تو بیشتر است یا بیدارتری
اگر وزنی برای بودنت حس نمی کنی در موجودیتت و وزنت یا در بیداریت شک کن
♥️📣📢📣📢📣📢📣♥️
تنهاترین نهنگ
تو تنها نبوده ای
گرچه تو هم مثل من
از نگاه درون خودت
همیشه تنهایی
همیشه می رانی
همیشه می خوانی
همیشه می نالی
به زخمه های زخم دلت
پای جستن را
بران
برو
نمان
همین که می روی
نشان زندگی است
اگرچه حتی
یک مسافر واصل
این جهان ندیده به عمرش
که در طریق عشق
چنین شده است مقرر
که رفتن به سوی دوست
همانا رسیدن است
وزن هستی بر دوشهای هستایان به یکسان بار می شود
هر وجودی آن را با زبان خود ناله می کند
کافی است که گوشی شنوا داشته باشی تا سنگینی آن را بر شانه های خود شاهد باشی
یادت باشد هرچقدر این بار سنگینتر آید یا وزن تو بیشتر است یا بیدارتری
اگر وزنی برای بودنت حس نمی کنی در موجودیتت و وزنت یا در بیداریت شک کن
♥️📣📢📣📢📣📢📣♥️
تنهاترین نهنگ
تو تنها نبوده ای
گرچه تو هم مثل من
از نگاه درون خودت
همیشه تنهایی
همیشه می رانی
همیشه می خوانی
همیشه می نالی
به زخمه های زخم دلت
پای جستن را
بران
برو
نمان
همین که می روی
نشان زندگی است
اگرچه حتی
یک مسافر واصل
این جهان ندیده به عمرش
که در طریق عشق
چنین شده است مقرر
که رفتن به سوی دوست
همانا رسیدن است
اي بره ي گرگ نما! جايي ميان تو و دشت های سبز، لب چاهی نشسته ام. تصويري كه در قعر چاه است مرا مي ترساند. اينجا خالي از ادم. گرگی تشنه در قعرچاه و تو در رویای دشت ها...
يك قلپ از ان اتش سر می کشم. و حال بنشين و تماشا كن كه چگونه بخار مي شوم. كه گاهی مي رقصم و گاهی مي چرخم.
گاهی از شادي مي گریم و گاه به غم مي خندم. من را نظاره كن. "من را نظاره كن" که در تکاپوی تو شدن چگونه بي من شدم. من را ببين که خالي از من و لبریز از تو خود را به موج ها سپرده ام. و حال اين تويي كه سرريز مي شوي و من می مانم : همچون ليوان شيشه اي لب پر.
ادمك، نقاب را بردار. باور كردن ات سخت مي شود گاهی. هیچ كس بازي روي صحنه را بيشتر از ساعتي جدي نمي گیرد".
يك قلپ از ان اتش سر می کشم. و حال بنشين و تماشا كن كه چگونه بخار مي شوم. كه گاهی مي رقصم و گاهی مي چرخم.
گاهی از شادي مي گریم و گاه به غم مي خندم. من را نظاره كن. "من را نظاره كن" که در تکاپوی تو شدن چگونه بي من شدم. من را ببين که خالي از من و لبریز از تو خود را به موج ها سپرده ام. و حال اين تويي كه سرريز مي شوي و من می مانم : همچون ليوان شيشه اي لب پر.
ادمك، نقاب را بردار. باور كردن ات سخت مي شود گاهی. هیچ كس بازي روي صحنه را بيشتر از ساعتي جدي نمي گیرد".
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍
نقطۀ آبی
خانه ما وقتی خوب بنگریم چیزی نیست جز یک نقطۀ آبی در عمق بیکران هستی پهناور
جایی که ما به قطعۀ بسیار کوچک آن مباهات می کنیم و به داشتن ذره ای از آن به دیگران فخر می فروشیم، آن هم داشتن آن در قطعه بسیار کوچکی از زمان که در مقیاس حقیقی یک اپسیلون است یعنی چیزی نزدیک به هیچ، چیزی که تن به تنۀ صفر می ساید
خود را یک بار دیگر در آینۀ این فیلم کوتاه بنگریم
🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍
نقطۀ آبی
خانه ما وقتی خوب بنگریم چیزی نیست جز یک نقطۀ آبی در عمق بیکران هستی پهناور
جایی که ما به قطعۀ بسیار کوچک آن مباهات می کنیم و به داشتن ذره ای از آن به دیگران فخر می فروشیم، آن هم داشتن آن در قطعه بسیار کوچکی از زمان که در مقیاس حقیقی یک اپسیلون است یعنی چیزی نزدیک به هیچ، چیزی که تن به تنۀ صفر می ساید
خود را یک بار دیگر در آینۀ این فیلم کوتاه بنگریم
🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍🌍