𝘏𝘢𝘳𝘢'𝘴 𝘊𝘩𝘢𝘭𝘭𝘦𝘯𝘨𝘦𝘴 🎞 – Telegram
𝘏𝘢𝘳𝘢'𝘴 𝘊𝘩𝘢𝘭𝘭𝘦𝘯𝘨𝘦𝘴 🎞
10 subscribers
174 photos
274 links
جواب چالش‌هاتون🔗
🐾دیلی اصلی:
@NyctophiliaNights
Download Telegram
๋࣭ ⭑🍂𝘠𝘰𝘶𝘳  𝘈𝘳𝘦... ❚


The hero of the story.
៰ حتی وقتی که توی اوج غم‌هاش درد می‌کشید، لحظه‌ای به فردا شک نکرد. می‌دونست که قدم‌های درست، اون رو به مقصد درستی هدایت می‌کنن؛ حتی اگه زمین سخت مسیر، پاهاش رو زخمی بکنن. اون از امید حرف می‌زد، از عدالتی که می‌شد بهش رسید می‌گفت و سودای یک پیروزی رو در سرش داشت.
꒷꒦ ꒦꒷

غردونی یک مینی مامان
๋࣭ ⭑🍂𝘠𝘰𝘶𝘳  𝘈𝘳𝘦... ❚


The villain of the story.
៰ هر چقدر بیشتر بین آدم‌ها زندگی می‌کرد، کمتر از قبل احساس زنده بودن داشت. آدم‌ها ارزش نجات‌ نداشتن و در نهایت همه‌شون محکوم به سقوط و نابودی بودن؛ پس با قبول این واقعیت، پیش‌قدم شد تا این نابودی رو براشون رقم بزنه.
꒷꒦ ꒦꒷

موزنوشت
๋࣭ ⭑🍂𝘠𝘰𝘶𝘳  𝘈𝘳𝘦... ❚


The hero of the story.
៰ زیبا و لطیف بود و مملوء از احساس مهربونی‌ای که گاهی از قلبش لبریز می‌شد و اطرافیانش رو از این مهر نطلبیده، سیراب می‌کرد. اون می‌دونست ممکنه متقابلاً این حس رو از مردم نگیره؛ با این وجود، قهرمان داستان، محبتش رو از بقیه دریغ نمی‌کرد.
꒷꒦ ꒦꒷

دفترچه یادداشت یونا
๋࣭ ⭑🍂𝘠𝘰𝘶𝘳  𝘈𝘳𝘦... ❚


The villain of the story.
៰ نمی‌دونست مشکلش چی بود که تبدیل به همون آدم بده‌ای بشه که همیشه بهش می‌گفتن؛ حتی وقتی که تمام وجودش آکنده از عشق و مهربونی بود. مگه همیشه نمی‌گفتن اون سنگدله و بی‌احساس؟ خب، حالا به خواسته‌شون رسیده بودن پس دیگه چی از جونش می‌خواستن؟
꒷꒦ ꒦꒷

دیلی منشی‌ای برای تمام فصول
💘1
๋࣭ ⭑🍂𝘠𝘰𝘶𝘳  𝘈𝘳𝘦... ❚


The hero of the story.
៰ زمانی که به قدری بهش سخت می‌گذشت که حتی نمی‌تونست دردش رو فریاد بزنه، از آدم‌های قدرنشناس زندگیش دلش می‌گرفت؛ قسم می‌خورد که دیگه قرار نیست ناجی اون‌‌ها بشه اما ما بهتر از هر کسی می‌دونستیم که قلب مهربونش تحمل چنین کاری رو نداشت. خوبی‌هاش، یک روز به خودش برمی‌گشتن و اون در نهایت به آرامش می‌رسید؛ این تنها چیزی بود که بهش اهمیت می‌داد.
꒷꒦ ꒦꒷

کلبه درویش اکسو فن
ممنون که توی این چالشمون هم شرکت کردید.
امیدوارم جواب‌هاتون رو دوست داشته باشید.
🫂🤍
💘1
。°🕊
⩨‌  #𝙘𝙝𝙖𝙡𝙡𝙚𝙣𝙜𝙚
° 。
[این رو که درحال فرار از خودت بودی یا از واقعیتی که توش گرفتار شدی، نمی‌دونم؛ برام گذشته‌ات مهم نیست. تنها چیزی که اهمیت داره، حضورت توی این کتابخونه‌ی متروکه. جایی با هزاران کتاب و داستان مختلف که هر کدوم، دنیایی مجزا برای خودشون دارن. از وقتی وارد این مکان شدی، احساس کردی که نمی‌تونی قدم‌هات رو کنترل کنی پس بهشون اجازه دادی تو رو به سمت کتابی بکشونن که عین یک آهن‌ربا، به خودش جذبت کرده. با برداشتن کتاب و ورق زدنش، متوجه شدی دیگه توی کتابخونه نیستی و به جاش، وارد دنیای جدیدی شدی. همچنین به عنوان یکی از شخصیت‌های اصلی اون داستان، باید رویدادهای جدیدی رو تجربه کنی و یک اتفاق مهم در پیش داری.]
«برای دونستن این که چه داستانی تو رو درون خودش کشیده و اتفاق مهمت چیه، یک ژانر انتخاب کن و منتظر بمون تا بهت بگم چه چیزی انتظارت رو می‌کشه. خوندن داستان همه‌تون یکم طول می‌کشه پس زیاد عجله نداشته باش.»

✓پرایوت‌ها لینک بفرستن.
✓جوین اجباری نیست. (ولی تردد بی‌جا مانع کسب است.)


ناشناش 📬

[ظرفیت: تکمیل]
📜@NyctophiliaNights
๋࣭ ⭑It Never Dies


ژانر: امگاورس، هاناهاکی
از آن بوی تند و سرد، بیزار بود. چرا که هر زمان به مشامش می‌رسید، قلبش همچون پرستویی که در فصل مهاجرتش میان قفسی آهنگی گرفتار شده باشد، به دیواره‌های سینه‌اش می‌کوبید. آنقدر شدید بود که احساس می‌کرد بوته‌ای از رزهای سرخ دور قلبش پیچیده و تیغه‌های برنده‌ای که بر شاخه‌هایش آرمیده بودند، در نهایت تمام سینه و گلویش را زخمی می‌کردند.
گویی این تنفری که از دوست‌داشتن بی‌حد و اندازه به بار آمده بود، جانش را به لبش می‌رساند. می‌دانست زمان زیادی برای امگای کوچک نمانده؛ هر روز که می‌گذشت، بوی رز کمتر به مشام می‌رسید. اما چه از دستش برمی‌آمد؟ آیا خودخواهی محض نبود که میان تنها دوستی که داشت و اولین و آخرین کسی که با او عشق را تجربه کرد، قرار بگیرد؟ کدامشان را می‌توانست از دست بدهد؟ قلب کوچکش طاقت هیچکدام را نداشت.
پس از آنکه از هیچکدام نگذشت، فهمید زمانش فرا رسیده. او باید به آرامی از میانشان می‌رفت و این احساسی که جاده‌ای یک‌طرفه بود را با خود به دل اعماق دریای شب می‌سپرد.
یک شب، دو پاکت نامه بر روی میز تحریرش به جا ماند. یکی برای عزیزترین دوستش و دیگری برای آنی که قلبش را به او باخته بود. از خودش هم تنها ردپاهایی بر سینهٔ ساحل محزون به جا ماند. تو گویی می‌خواست از گل‌های روییده در گلو و سینه‌اش پیشی بگیرد و خود، پایان زندگی‌اش را رقم بزند.
همه‌چیز را پیش‌بینی کرده بود؛ به جز دست‌هایی که در اعماق آب به سمتش دراز شدند و آغوشی که در تضاد سرمای آب، گرم او را در بر کشیدند. چشم‌هایش را که باز کرد، با نگاه نم‌زده و ترسیده‌ رو به رو شد. آن شخص نه دوست عزیزش بود و نه کسی که از دوست‌داشتنش به مرز بیراههٔ مرگ رسید. آن چشم‌های غم‌زده، برای همان کسی بود که تا به آن روز به خاطر عشق زیادش به آلفایی که او را نمی‌خواست، نتوانسته بود متوجه حضورش در جای جای زندگی‌اش بشود. همانی که با دیدهٔ حسرت‌بار به امگای رزها چشم می‌دوخت و همواره مثل یک سایه، به دنبالش می‌رفت. یک نظر کافی بود تا بداند او هم همانند خودش، به بیماری عشق یک‌جانبه مبتلا گشته بود؛ با این تفاوت که آلفای مقابلش، هرگز از دوست‌داشتنش دست نکشید.
آیا در پایان، التیامی برای درد بی‌پایان آن دو وجود داشت؟ کسی چه می‌دانست. شاید مرهم زخم‌هایشان، در گرو فرصت دوباره‌ای بود که به قلب خسته‌شان می‌دادند.


꒷꒦ Suchi ꒦꒷

🍓1
๋࣭ ⭑Flames That I Caused


ژانر: تاریخی
بازوهای شعله‌ور سرخ‌رنگ، دروازه‌ی شهر را در برگرفته و چنان قد علم می‌کردند که گویی خواستار رسیدن به آسمان بودند. در بهاری که جای رایحهٔ گل‌های تازه روییده را به بوی خون و خاکستر داده بود، قلمرو به سمت آستانهٔ فروپاشی می‌رفت. شاهزاده با چشم‌های زمردی‌رنگش، مقابل پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود و بلعیده‌شدنشان را تماشا می‌کرد.‌ سپیدی پیراهن بلندش در میان سرخی خون و خاکستر رنگ باخته بود.
لشکر غافل سرزمینشان، شکست بزرگشان را جار می‌زد و هیچ پناهی برای خانوادهٔ سلطنتی نبود. هر کدام که یک گوشه گرفتار می‌شدند، ناگزیر گردن به تیغ بران شمشیر شوالیه‌های تاریک دشمن می‌سپردند.
انگار که جهنم بر روی زمین جاری گشته بود و درد و رنج در آن مکان حکمرانی می‌کردند. شاهزاده‌، دیگر فرار نمی‌کرد و به انتظار شروع پایانی مانده بود که دست‌چین خود به شمار می‌رفت.
شوالیه که بالای سرش رسید، بی‌هیچ پشیمانی و ترسی که در عمق دیده‌اش یارای تلألو داشته باشد، در چشمانش خیره شد. خبرسان مرگ، آنی نبود که در قلبش ذره‌ای وحشت به پا کند. این عذاب بی‌پایان بود که بر وجودش رعشه می‌انداخت و زانوهایش را سست می‌کرد. آنچه که انتخاب کرد، گریز از این حلقه‌ٔ بی‌انتهایی بود که به زودی همه را به گرتهٔ نابودی مطلق می‌کشاند.
شوالیه در یک قدمی او ایستاد و به چهرهٔ راسخ تنها شاهزاده‌ٔ قلمرو نگریست؛ در آشوب جنگ و جدال، مانند یک رهبر، استوار ایستاده و خم به ابرو نیاورده بود. همانجا بود که جنگجو، یک پایش را زمین زد و روی زانویش ماند. آخرین فرزند شاهی که خونش هنوز هم لبهٔ شمشیر را گلگون کرده و خشک نشده بود، جلوتر آمد. شمشیری در غلاف را که به سمتش دراز شده بود، به دست گرفت و با بیرون کشیدنش، شوالیه را پشت سر گذاشت.
دختری که هیچ چاره و درمانی برای سرزمین بیمارش نمی‌دید، همان بنیان‌گذار مخفی نقشهٔ شبی‌خون بود. او یقین داشت این بیماری، در کالبد قلمرویش چنان عمیق ریشه دوانده بود که راهی جز به خون آلوده‌کردن دست‌هایش نداشت. پس طی چند سال اخیر، نقشه کشید تا به کمک متحدینش، دست‌های بیماری که عفونت آن‌ها را آلوده کرده بود، قطع کند تا قلب در امان بماند.
جنگ، مهیب ولی اجتناب‌ناپذیر بود و شاهزاده، از تمام قید و بندش رها شد تا جسم بی‌جان سرزمینش را باری دیگر، نجات دهد. شاید حتی به قیمت از دست‌دادن انسانیت خودش.



꒷꒦ Volcano ꒦꒷

🍓1
๋࣭ ⭑Whispers Of The Moon


ژانر: عاشقانه، روانشناختی
៰ افکارش مانند ماری سمی در هم می‌پیچید و نیش زهرآگینش را بر سینه‌اش فرو می‌کرد. در جنگ نافرجام قلب و ذهنش، این تن خسته‌اش بود که کم می‌آورد و در نهایت روی پشت‌بام شیروانی خانهٔ کوچکش، گوشه‌ای کز می‌کرد‌. آیا این احساسی که مانند نهنگی خشمگین در سینه‌اش با هر موجی بالا‌وپایین می‌شد، ساخته ‌و پرداختهٔ ذهن فریبکارش بود یا خواستهٔ قلب دردمندش؟ اگر درست بود، پس چرا مانند چاقویی کند که در کالبدش فرو رفته باشد، درد داشت؟ اگر خطایی بیش نبود پس چطور نمی‌توانست از این احساس اشتباه روی برگرداند؟
چه جنگ بی‌ثمری به راه افتاده بود که گمان می‌کرد هرکدام را پیروز شود، باخته. اصلاً دوست‌داشتن چه بود؟ چطور می‌توانست به این حس با تمام وجودش اعتماد کند و رویش قمار؟ دخترک، به جوابی نمی‌رسید. از مدت‌ها پیش دریافته بود که نمی‌تواند کسی را دوست بدارد و دوست داشته شود. اگر با پای خودش به لبهٔ پرتگاهی می‌رفت که انتهایش سیاهی بی‌پایان بود، چه بر سرش می‌آمد؟
مدتی می‌شد که زیر نور ماه، به ستارگان چشمک‌زن چشم دوخته بود و نسیم خنک پاییزی، پوست گرگرفته‌اش را به آرامی نوازش می‌کرد. در آن زمان، چقدر گمگشته و تنها به نظر می‌آمد؛ مانند کودکی که لحظه‌ای دست مادرش را رها کرده و پس آن، برای تمام عمرش میان انبوهی غریبه که هیچکدام آشنایش نبودند، گم شده بود. شاید از همان موقع بود که تصمیم بر غریبه ماندن تمام ناآشنایان دور و اطرافش گرفت؛ هیچکدام را در زندگی تنها و خاکستری‌اش نیاز نداشت. لاقل، این چیزی بود که به خودش می‌قبولاند و از تمام دست‌های درازشده به سمتش، روی برمی‌گرداند. اگر دستشان را می‌گرفت، تکیه‌گاهش را رها می‌کرد، قدم در دنیای جدید با احساساتی جدید می‌نهاد و زره جنگی‌اش را پشت سرش جا می‌گذاشت، چه بر سرش می‌آمد اگر در میانهٔ راه رها می‌شد؟ با تنی خسته، قلبی ترک برداشته و پاهایی که دیگر نای بازگشت به آغوش خانهٔ امنی را که برای خود دست و پا کرده بود، نداشتند. چگونه می‌توانست به ناشناخته‌ای که در پیش‌رو داشت، با تمام وجود و قلبش اعتماد کند؟ اگر دست در دستش می‌گذاشت و دریای زندگی‌اش طوفانی می‌شد، ساحلی بود که جانش را نجات دهد؟
آن شخص، حرف‌های زیبایی می‌زد، لبخندش را بی‌منت به او می‌بخشید، پابه‌پایش می‌آمد و بوسه‌هایش طعم نابلدی می‌دادند. اما آیا این تمام آن چیزی بود که می‌توانست به خاطرش بی‌گدار به آب بزند؟
با نواختن آهنگ ساعتی که نیمه‌شب را فریاد می‌زد، قطاری به سمت مقصدی دور حرکت می‌کرد. با رفتنش، دخترک تنهاتر می‌ماند و قلبش بدون آنکه مجالی برای تجربه‌کردن داشته باشد، باری دیگر به زندان سینه‌اش برمی‌گشت.
تنها ماه بالای سرش شاهد بود که چه بر او گذشت و چه شد که در نهایت خود را درحال دویدن میان راهی که به ایستگاه قطار ختم می‌شد، یافت. بدون ذره‌ای درنگ، در امتداد مسیر می‌دوید و اشک از گوشهٔ چشمانش همانند گنجینه‌ای از در گران‌بها بیرون می‌ریخت. به ایستگاه که رسید، تنها ردی از دود سفید میان تاریکی شب به جا مانده بود و سوتی که گوش‌هایش را می‌آزرد. دیر کرده بود؛ آنقدر دیر که شجاعت آخر شبی‌اش را تماماً باخت. در پایان شب پر فراز و نشیبش به یک تصمیم رسیده بود اما زمان، آنقدر با ملاحظه نبود که برایش صبر کند.
ناامید به ایستگاه خالی چشم دوخته بود و بی‌توجه به بادی که مدام از گوشهٔ لباسش می‌گرفت و آن را تکان می‌داد، در غمش غرق بود.
پشت‌بام که بود، فهمید آنچه می‌ترسد، دیگران نیست بلکه از تغییر خودش هراس دارد. دیگران تنها یکی دو صفحه از کتاب زندگی‌اش را پر می‌کردند اما این خودش بود که تا آخرین نقطهٔ داستان، محکوم به ادامه بود. وحشتی که از دلشکستی‌های احتمالی آینده و عبور از دنیایی که به آن عادت کرده بود، داشت، مانعش می‌شد تا فصل‌های جدیدی از زندگی‌اش را زندگی کند. صد افسوس که بیش از آنچه که باید طول کشید تا دریابد آینده، ناشناخته‌ای نامعلوم بود که هیچ‌کس نمی‌توانست رویش شرط ببندد. آنچه که امروز داشت، احساس کردن، زندگی کردن و عشق‌ ورزیدن و عشق دریافت کردن بود که برایش می‌ماند. شاید صفحاتی از کتابش رنگ غم می‌گرفت، شاید سطرهایی با شادی‌ غیرقابل وصف پر می‌شد و تمام این‌ها در کنار هم، او را می‌ساخت.
درسی که آن شب گرفت، به قیمت از دست‌دادن یک فصل مهیج و جدید زندگی‌اش بود؛ با این وجود، آن زخم را گرامی شمرد و همانند جواهری گران، در سینه‌اش نگه داشت. مهم نبود اگر قطار دیگری را سوار شود و به دنبال آنکه رفته بود، بگردد یا بماند و رویای جدیدی را دنبال کند؛ آن پشیمانی متعلق به دیروزش، همیشه سرجایش باقی می‌ماند و گوشه‌ای از ذهنش را همواره اشغال می‌کرد. مهم آن بود که عبور کردن از پل گذشته را با درس‌هایی از دیروز مانند یک توشهٔ راه همراه خود داشت، یاد بگیرد.


꒷꒦
Zee ꒦꒷

๋࣭ ⭑This Epic Feeling


ژانر: عاشقانه
៰ زیر نور طلایی رنگ خورشید تابستان، همه‌چیز حس بهتری داشت؛ زندگی کردن، نفس کشیدن، لبخند زدن و حتی عاشقی کردن. دخترک از فردایش که باخبر نبود، پس امروزش را از دست نمی‌داد. با پاهایی برهنه، در دل دشت لوندرها می‌دوید و موهای مواجش، در هوا تکان می‌خورد. هر دفعه که به پشت سرش نگاه می‌کرد، چشم‌های مشتاق او را می‌دید که مهم نبود تا کجا بدود، تا آخر دنیا هم به دخترک خیره می‌شد.
این احساس را با تمام وجودش، با تمام کم‌وکاستی و زخم‌هایش دریافت می‌کرد؛ آن زمان می‌دانست که آماده است در اعماق دریای مواج این حس ناب و جدید، شیرجه بزند.
وقتی در میان بازوهای محکمش گرفتار شد، دست از دویدن برداشت و خندید. آن‌ها نه مثل یک حصار یک زندان، بلکه مانند ستون‌هایی بودند که می‌توانست بدون نگرانی، بر آن‌ها تکیه کند.
مرد، سرش را به گودی گردنش رساند، به آرامی لب‌هایش را رویش گذاشت و بوسه‌ای نرم و لطیف رویش نشاند. دست‌هایش را پایین‌تر برد و روی شکم دخترکش متوقف شد. جایی که جانی در او می‌تپید و کودکی از عشق هردویشان در وجودش شکل می‌گرفت. لبخند هر دویشان عمیق‌تر شد؛ گویی تنها همین لحظه برایشان مهم بود.
حتی اگر برای مدت کوتاهی این شادی را داشتند، به خوبی از تمام ذراتش استقبال می‌کردند. اهمیتی نداشت که دو فراری، در نهایت دلباخته‌ٔ هم شده بودند و در گیر و دار گریز، نغمه‌های عاشقانه می‌سرودند. مهم نبود اگر تمام دنیا هم به دنبالشان باشد و هر روز که کنار هم چشم باز می‌کنند، یک معجزه به شمار آید. هیچکدام از دیگری دست نمی‌کشید.
در روستایی دورافتاده، کلبه‌ای کوچیک برای باهم بودن ساخته بودند و انتظار فرزندی را می‌کشیدند که ناگهانی پا بر صحنه‌ٔ پرتناقض زندگی‌شان گذاشته بود. زندگی جدیدشان با نام‌هایی نو، سرشار از ناشناخته‌هایی بود که فردا برایشان مهیا کرده بود. هرچه که بود، از یکدیگر روی برنمی‌گرداندند؛ حتی اگر تمام دنیا برعلیه‌شان می‌شد.


꒷꒦ Runaway ꒦꒷

ادامه‌ی جواب‌ها به زودی ولی نه خیلی زود اما شاید زودتر از چیزی که انتظارش رو داشتین.
همچنان صبوری کنید.
💔
🗿62
。°🕊
⩨‌  #𝙘𝙝𝙖𝙡𝙡𝙚𝙣𝙜𝙚
° 。
[You're in Alien Stage competition...]

•|این پیام رو فوروارد کنید تا بهتون بگم توی رقابت صحنه بیگانه، شما کدوم فرد هستید و با کی باید رقابت بکنید. دو به دو، شما رو انتخاب و برنده و بازنده رو مشخص می‌کنم.|•

✓پرایوت‌ها لینک بفرستید.
✓جوین اجباری نیست. (ولی تردد بی‌جا مانع کسب است.)
✓برای جواب‌ها، صبور باشید.


ناشناش 📬

[ظرفیت: ۱۴ نفر اول🤍]

📜⸼ ۪۫ 𝑁𝑒𝑐𝑡𝑎𝑟 𝐷𝑒𝑠 𝑁𝑢𝑖𝑡𝑠 o̶ ۪۫ ⸼
•| Sua vs Mizi |•

📜 The winner is: Sua 🦢
1