«مرگ آنچنان به سایهات آمیخته است
که روشنی صد آفتاب نیز
از رگانت
بازش نمی شناسد»
که روشنی صد آفتاب نیز
از رگانت
بازش نمی شناسد»
نمیدونم چرا نمیتونم حال بد کسی رو خوب کنم. همش حس میکنم اضافهام و اون شخص ترجیح میده تنها باشه.
دلم یه زندگی نرمال میخواد.
زندگیای که برای یک بار هم که شده بدون نگرانیِ نتیجه، از لحظاتش لذت ببرم.
زندگیای که برای یک بار هم که شده بدون نگرانیِ نتیجه، از لحظاتش لذت ببرم.