Forwarded from 𝐒𝐀𝐌𝐔𝐑𝐀𝐈 𝐅𝐑𝐀𝐌𝐄 📸 (SAMURAI)
Death left its old tragic heaven and became the lyrical core of man: his invisible truth, his visible secret.
October 1st… what difference does it make? This dampness, this cold, it’s no longer an annoyance; it’s become my second skin. Every step I take toward that filthy office is a small bow to the truth that I’m already dead, just playing the part of a walking corpse that still collects a paycheck. Even the longing for sin is no longer pleasurable; it’s just an endless fatigue that I understand has no end. The only thing that’s truly fresh here is the absolute cold of this morning, freezing every lie in my throat.
آخر هفته رسید. دو روز هرز شدن. در خانه بمان. در تاریکی بمان. بیرون فقط دروغ است. اینجا جایی است که تو واقعاً هستی. تنبلی کن. هر غلطی میخواهی بکن. فردا بلند میشوی، اما بدنت سنگین است، انگار از گل ساخته شده. این استراحت نیست، این فقط توقف موقت زجر است. تمامش همین است. برو بخواب.
صحنه؟ یه گودال لجنِ نمایشی.
شکسپیر؟ فقط یه دلالِ کلمات مرده.
ارکسترا مینوازه؟ سگها دارن ناله میکنن.
اون وسط، یه نفر میشکافه، خون میپاشه. این تنها رنگِ راسته. قتل! پایان نمایش مسخره.
تماشاگرها دست میزنن... برای دفن خودشون. همین.
شکسپیر؟ فقط یه دلالِ کلمات مرده.
ارکسترا مینوازه؟ سگها دارن ناله میکنن.
اون وسط، یه نفر میشکافه، خون میپاشه. این تنها رنگِ راسته. قتل! پایان نمایش مسخره.
تماشاگرها دست میزنن... برای دفن خودشون. همین.