دلبر مغرور – Telegram
دلبر مغرور
349 subscribers
156 photos
2.69K videos
9 files
37 links
خوش اومدید😍😘

https://news.1rj.ru/str/joinchat/D1Wffj82FuyaLikcLiUeYQ

گروه چت
Download Telegram
#پارت۶۷۴


یا خدا...
این پویانِ؟...


محسن با دیدن قیافه ي خیس از عرق و سرخ از عصبانیت پویان واقعا ترسید.....


سریع بلند شدو رفت تا براش یه لیوان آب بیاره....


خیلی ترسیده بودم...
حتی عصبانیت توي سالن


یا حتی توي اتاق هم به اندازه ي الان نبود...تند تند نفس میکشید...


بلند شدو به طرف سالن دوید..
.با بلند شدنش منم مجبور شدم بایستم...


هنوز دستام توي دستاش قفل بود..


ـ آقاي فردادیان....آقاي فردادیان ...دستم...


انگار کر شده بود...
#پارت۶۷۵


با سرعت باد یه سمت سالن و بعد طبقه ي بالا دوید..


اونقدر سریع این کارو کرد که مطمئنم کسی متوجه نشد...


دوید سمت اتاقش...
منم باهاش کشیده میشدم..


غیر قابل باور بود...
خیلی وضعش خراب بود...



مجبور شدم صداش کنم..
ـ پویان...توروخدا....چت شد


یهو........پویان وایسا...
تا به اتاقش رسید درو محکم بهم کوبید...


از شدت صدا ترسیدم...
برگشتم .


مطمئن بودم که با اون صدا دري دیگه توي درگاه سالم نمیبینم....
#پارت۶۷۶


دستمو ول کرد...
اصلا توي حال خودش نبود...


مثل دیوونها سمت میز کارش رفتو.....


اونو با یه حرکت به زمین انداخت.


رفت سمت میز کنسول و با پرتاب ادکلنش آیینه ي کنسول رو هزار تیکه کرد...


از ترس زبونم بند اومده بود...
خدایا....


تاحالا این روي پویانو ندیده بودم...


اگه ولش میکردي همه چیزو خورد میکرد..
#پارت۶۷۷


بی اختیار سمتش دویدم.
بازوشو گرفتم و محکم برش گردوندم...



صورتش خیس از عرق بود...
انگار سرشو زیر شیر آب گرفته بود..


ـ پویان....توروخدا...چت شد یهو...آروم باش ...خواهش میکنم...


بازوشو از دستم کشید...
رفت طرف میز پاتختی اتاقش....


با یه حرکت پرتش کرد وسط اتاق...


خدایا دیوونه شده....
وقتی کمدو پرت کرد


گوشه ي تیز کمد به دستش گیر کرد....


گوشه ي تیز کمد از آرنجش تا مچ دستشو گرفته بود...


خیلی بد برید...
#پارت۶۷۸


خون از دستش میچکید...
این امشب یه بلایی سر خودش نیاره ول کن نیست....


دویدم سمتش...
اینبار با دوتا دستام صورتشو گرفتم و گریم گرفته بود...



اشکام میریخت...
ـ پویان..نکن....نکن با خودت اینطوري...


مگه چی گفت که این ریختی شدي؟ آروم باش...



دستت..داره خون ازش میره....
هیچی نمی گفت...
لالِ لال....


صورتشو از دستم درآورد..
مهلت ندادم تا کار دیگه اي بکنه...



پریدم بغلش...
دستامو محکم دور کمرش گرفتم...
#پارت۶۷۹


تنها کاري که میشد کردتا آروم بگیره....


فقط الان برام مهم بود که دست از دیوونه بازیاش برداره...



ـ پویان...جان مهسا...مرگ مهسا...میدونم برات اهمیتی ندارم


ولی جان من نکن...آروم بگیر...پویان مرگ
من...



مرگ مهسا خواهش میکنم....
ایستاد.....
بی حرکت شد....



ترسیدم ولش کنم....
چرا محسن نمیاد......


چرا هیچ کس نمیاد توي اتاق....
نمی دونم چه مرگم شده.....


دستشو روي بازوم حس کردم....
سرمو از روي سینش برداشتم و نگاهش کردم...
#پارت۶۸۰


ساکت بود و منو نگاه میکرد....
چشماش اونقدر سرخ شده بود


که از سفیدیش چیزي معلوم نمی شد....خودشو ازم جدا کرد...


تقلا کردم اما زورم بهش نرسید....
خواستم دوباره این کارو انجام بدم


که دیدم رفت و کنار تخت روي زمین نشست...


خیلی از دستش خون میومد......
رفتم کنارش....


اوضاع دستش داغون بود....
بلند شدم تا برم محسن و پیدا کنم.....


معلوم نیست کجا مونده ....
خوبه حالشو دید...
#پارت۶۸۱


تا خواستم از کنارش بلند شم...
دستمو گرفت کشید سمت خودش....


افتادم توي بغلش...
با دست سالمش سرمو روي سینش گذاشت....



دستمو بالا آوردم و روي بازوش گذاشتم


ـ پویان...
ـ هیس...چیزي نگو....فقط اینجا بمون.....


صداي ضربان قلبش به گوش میرسید...


خیلی تند میزد...
خیلی خیلی تند....


بعد از چند دقیقه سرمو آروم بلند کردم....


ریتم قلبش منظم شده بود.....
به صورتش نگاه کردم....
1
#پارت۶۸۲



چشماشو بسته بود....
از سرخی صورتش کم شده بود اما


اخماش هنوز سر جاش بود....
آروم کنارش نشستم...


خواب نبود فقط چشماشو بسته بود...


دستش که بریده بود کنار بدنش قرار داده بود...


اونقدر شدید بریده بود وخون ازش اومده بود


که تمام دستش حتی روي زمین پر خون شده بود...


سریع بلند شدم که دستمو گرفت....


ـ پویان...دستت بدجوري داره ازش خون میره...


توروخدا بزار لااقل ببندمش.....
همین جام...جایی نمیرم...


دستشو آروم برداشت....
بلند شدم...


سریع رفتم سمت کمدش ...
2
#پارت۶۸۳


به اولین پیراهنی که دستم رسید برداشتم و پارش کردم....


بعد سمت سرویس بهداشتی رفتم...


یک تیکه از پیراهنو خیس کردم و تیکه ي خشک هم برداشتم


و از سرویس زدم بیرون...
همون لحظه محسن


با شدت در اتاق رو باز کرد و اومد داخل...


یه لحظه از وضع اتاق خشکش زد...


تا دیدمش دوباره اشکام سرازیر شد...


سریع دویدم سمتش...
دست خودم نبود...


این حالم اصلا دست خودم نبود....


ـ محسن ..توروخدا بیا....کجا رفتی؟


بیا ببین این دیوونه چه بلایی سر خودش آورده...


با محسن رفتیم پیش پویان.....
محسن صداش
3
#پارت۶۸۴


آروم چشماشو باز کرد....
رنگش پریده بود....


اما بازهم سرحال بود.....همه چیزش نادره.....



ـ پویان ...داداش چت شد یهو.....پسر باجنبه تر از این حرفا بودي....


بلند شو ببینم...میخواستی دکوراسیون اتاقتو عوض کنی


راه حل بهتري هم بودا....ببین چی کار کردي



که این دختر بیچاره با دیوونه بازیات تا مرز سکته رفته....


پویان نگاهشو بهم دوخت...
نمی دونم چم شده....


اما نمیخواستم این ریختی ببینمش....


از درون داشتم می سوختم...
چشماش بدتر آتیشم میزد....


همه ي نگرانیمو ریختم توي چشمام...


دید....فهمید....
از برق نگاهش فهمیدم...
3
#پارت۶۸۵


اما سریع نگاهشو ازم گرفت و رو به محسن کرد و گفت:


ـ بهتره ایشون رو ببري بیرون...حالشون زیاد خوب نیست...


منم خوبم...تا چند دقیقه ي دیگه میام پایین...


از دستش عصبی شدم....
بلندو با تحکم گفتم:


ـ نه...نمیرم...اینجوري ولتون کنم که میمیرین...


تا محسن خواست حرفی بزنه پویان جدي رو به من با تحکم بیشتري گفت:


ـ من چیزیم نمیشه....بهتري برید...بسه هر چی زور گفت...


روبه محسن گفتم:
ـ ببخشید میشه جعبه ي کمک هاي اولیه رو برام بیارین
2
#پارت۶۸۶


از دستشون خون زیادي رفته...باید زودتر ببندمش....


محسن یه لبخند زد و بلند شد و گفت:


ـ خوشم میاد جفتتون لجبازید و سرتق....


هیچکدوم حاضر نیستین کم بیارین....


باشه الان میارم...مگه اینکه شما
حریف این رفیق ما بشی



واالله کار هیچ بنی بشري نیست راضی کردنش....


رفت و پشت سرش درو بست.....
بدون اینکه نگاهش کنم رفتم



سمت دست زخمیش...
ـ کتتو دربیار....باید خوناي روي دستتو پاك کنم....


و بی اهمیت به اون شروع کردم به تمیز کردن


خونایی که روي انگشتاي دستش و زمین ریخته بود....



بعد از چند دقیقه دیدم حرکتی نمیکنه...
2
#پارت۶۸۷



سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم...
میخ من شده بود....


جدي گفتم:
ـ با شما بودم..کتتو دربیار...


ـ لزومی نداره...گفتم پاشو برو بیرون...


حرصم گرفت...
دستمو بردم تا یقه ي کتشو بگیرمو از تنش دربیارم..


دستش بالا آورد و مچ دستمو محکم گرفت...


دردم اومد ولی بروز ندادم...
ـ چیکار میکنی؟


ـ وقتی حرف حالیت نمیشه خودم عملیش میکنم...
ـ برو...
1
#پارت۶۸۸


برو...نذاشتم حرفشو بزنه...
پریدم وسط حرفشو جدي و سرد


دقیقا مثل خودش گفتم:
ـ وقتی آدمو به زور با خودت همراه میکنی


توقع نداشته باش وسط دیوونه بازیات بزاره بره....


حالا هم مثل یه پسر خوب و حرف گوش کن کتتو در بیار و اگرنه...



اینبار اون پرید وسط حرفم
ـ واگرنه چی؟ تهدیدم میکنی؟



نگاهش کردم...
ـ چرا اینقدر لجبازي؟.....باشه


فهمیدم غده...یه دنده اي...از هیچ کسم کم نمیاري...


حالا کتتو دربیار..خواهش
میکنم....


وقتی زور به کارم نمیاد باید با یه لحن آرومتر کارمو پیش ببرم...
2
#پارت۶۸۹


انگار نرم شد ...
آروم شروع کرد به درآوردن کتش....


محسن هم رسید...
ـ بفرما مهسا خانم..اینم از جعبه ي کمک هاي اولیه...



کار دیگه اي از دستم بر میاد؟
پویان رو به محسن گفت:


محسن مهمونا...
محسن نذاشت پویان ادامه بده...


لبخندي زد ...این بشر در همه حال این لبخندش روي لباشه....


چقدر بی خیال و خونسرد...
2
#پارت۶۹۰


داداش نگران نباش....هیچ کس چیزي نفهمید جز اون عوضی...


الانم به شکل کاملا نامحسوس غیبتتو موجه کردم...


نگران نباش دیگه تا آخر مراسم هم نیاي هیچ مشکلی نیست...


لبخند زنان از اتاق رفت بیرون..
پویان دوباره چشماشو بست


و سرشو به لبه ي تخت تکیه داد...


منم جدي شروع کردم به تمییز کردن دستش....


هر کاري کردم اما نشد...
با پیرهنش مشکل داشتم.....


خیلی جذب بدنش بود...
2
#پارت۶۹۱


اما روي اینکه بهش بگم پیرهنشو دربیاره رو نداشتم...


اما خوب این جوري هم نمیشه.....


ـ بیدارین؟
حرفی نزد...


اما دست سالمشو روي پیشونیش گذاشت...


این یعنی بیداره...
با خجالت گفتم:


ـ پیرهنتون...امم..میشه درش بیارین..


نمیتونم درست زخمتون رو ببندم..
چشماش باز کرد و بهم نگاه کرد....


سرخ شدم....
سرمو انداختم پایین و با باندي که توي دستم بود بازي کردم....
2
#پارت۶۹۲



بعد از چند ثانیه با دست سالمش شروع کرد


به باز کردن دکمه هاي پیراهنش...


با یه دست نمی تونست درست پیراهنشو دربیاره....


با خودش درگیر بود...
بزور به خودم جرات دادمو سرمو بالا گرفتم...



اما تا نگاهم به سینه ي لخت و عضلانیش افتاد...


نفسم بند اومد....
خدایا چه غلظی کردم گفتم


پیراهنت دربیار....
گل بگیرن دهنمو....


نفسمو با حرص بیرون دادم..
دیگه کاریش نمیشه کرد...
2
#پارت۶۹۳


دستمو بالا آوردم همزمان گفتم:
ـ میشه بزارین کمکتون کنم؟



نگاهم کرد..
.اما من سرم همچنان پایین بود...



جرات بالا آوردن سرمو نداشتم...
ـ چجوري؟ با سري که پایینه میتونی؟



لعنتی...
راست میگه خوب...


سرمو بالا آوردمو نگاهش کردم...
آرامش چشماشو پر کرده بود..


.این اصلا آدم نیست...
انگار نه انگار تا چند دقیقه ي پیش


از عصبانیت داشت زمین و زمان رو بهم میریخت...
7