چهارشنبهها روز تنهایی است.
تا به حال چنین روزی را در دانشگاه نگذرانده بودم. حداقل نه روز سرد و گرفتهای که اتفاقاً دو درس معارف را در خود جای داده. چهارشنبهها روزی است که هرکس راه خودش را میرود. میم در کلاس ریاضی پیشدانشگاهی حاضر میشود و پاندا هم در ساعتی که نمیدانم، با ریاضی عمومیاش سروکله میزند.
حالا اولین کلاسم تمام شده، و من که به هیچ کدام از کلمات استاد گوش ندادهام، راهی کتابخانه میشوم. کتابخانهی دانشگاه تنها جایی است که هم هوای گرمتری دارد، و هم آدمهای داخلش ساکت هستند. در قسمتی که از همه خلوتتر است، برای خودم جایی پیدا کرده و مینشینم. ماسکم را پایین میکشم تا اکسیژن بیشتری به ششهایم برسد. خداروشکر که مامان گفت با خودم ماسک ببرم. کلاس قبلیام شلوغ بود و بعضیها سرفه میکردند. هیچ دلم نمیخواهد سرما خوردگی برای چند روز آینده دوستم شود. به خصوص به خاطر این بخشش که مجبوری غذاهای بدمزه بخوری.
درحال حاضر، دفترچه یادداشت موبایل و پیدیاف جناح چهارم تنها دوستانی هستند که به همراه دارم؛ پس تا ساعت یک که کلاس بعدیام شروع شود، سر خودم را با آنها گرم میکنم.
گاهی اوقات آفتابی گذرا از لای پنجرهها به داخل میتابد. سپس گویی ابرها سرزنشش کرده باشند، کنار میرود و به تاریکی اجازهی بازگشت میدهد.
دلم نمیخواهد آفتاب در بیاید. در شهر من آنقدر هوای آفتابی و گرما را زیاد میبینیم که چنین آب و هوایی مانند یک جایزهی نایاب محسوب میشود. اگر مانند دخترک انیمهی فرزند آب و هوا میتوانستم هوا را کنترل کنم، تا سه ماه آینده به گرما اجازهی بازگشت نمیدادم. باید حالاحالاها همینطور باقی بماند.
سپس با ناامیدی به یاد میآورم من در دنیای انیمهها نیستم و تنها کاری که میتوانم انجام دهم، نوشتن این متن و خواندن ادامهی جناح چهارم است. آهی میکشم و کاپشنم را مرتب میکنم. دفترچه یادداشت را میبندم.
چهارشنبه هنوز ادامه دارد و کمکم دارد از آن خوشم میآید!
تا به حال چنین روزی را در دانشگاه نگذرانده بودم. حداقل نه روز سرد و گرفتهای که اتفاقاً دو درس معارف را در خود جای داده. چهارشنبهها روزی است که هرکس راه خودش را میرود. میم در کلاس ریاضی پیشدانشگاهی حاضر میشود و پاندا هم در ساعتی که نمیدانم، با ریاضی عمومیاش سروکله میزند.
حالا اولین کلاسم تمام شده، و من که به هیچ کدام از کلمات استاد گوش ندادهام، راهی کتابخانه میشوم. کتابخانهی دانشگاه تنها جایی است که هم هوای گرمتری دارد، و هم آدمهای داخلش ساکت هستند. در قسمتی که از همه خلوتتر است، برای خودم جایی پیدا کرده و مینشینم. ماسکم را پایین میکشم تا اکسیژن بیشتری به ششهایم برسد. خداروشکر که مامان گفت با خودم ماسک ببرم. کلاس قبلیام شلوغ بود و بعضیها سرفه میکردند. هیچ دلم نمیخواهد سرما خوردگی برای چند روز آینده دوستم شود. به خصوص به خاطر این بخشش که مجبوری غذاهای بدمزه بخوری.
درحال حاضر، دفترچه یادداشت موبایل و پیدیاف جناح چهارم تنها دوستانی هستند که به همراه دارم؛ پس تا ساعت یک که کلاس بعدیام شروع شود، سر خودم را با آنها گرم میکنم.
گاهی اوقات آفتابی گذرا از لای پنجرهها به داخل میتابد. سپس گویی ابرها سرزنشش کرده باشند، کنار میرود و به تاریکی اجازهی بازگشت میدهد.
دلم نمیخواهد آفتاب در بیاید. در شهر من آنقدر هوای آفتابی و گرما را زیاد میبینیم که چنین آب و هوایی مانند یک جایزهی نایاب محسوب میشود. اگر مانند دخترک انیمهی فرزند آب و هوا میتوانستم هوا را کنترل کنم، تا سه ماه آینده به گرما اجازهی بازگشت نمیدادم. باید حالاحالاها همینطور باقی بماند.
سپس با ناامیدی به یاد میآورم من در دنیای انیمهها نیستم و تنها کاری که میتوانم انجام دهم، نوشتن این متن و خواندن ادامهی جناح چهارم است. آهی میکشم و کاپشنم را مرتب میکنم. دفترچه یادداشت را میبندم.
چهارشنبه هنوز ادامه دارد و کمکم دارد از آن خوشم میآید!
❤4
🥀🌹Dancing with the devil
30 seconds to mars – Hurricane
این آهنگه همیشه یه جای گنده توی قلبم داره✨
دیروز یکی از استادهامون به شوخی گفت: «من لباس برند نمیپوشم. من خودم برندم!»
🔥6😭1
🥀🌹Dancing with the devil
چهارشنبهها روز تنهایی است. تا به حال چنین روزی را در دانشگاه نگذرانده بودم. حداقل نه روز سرد و گرفتهای که اتفاقاً دو درس معارف را در خود جای داده. چهارشنبهها روزی است که هرکس راه خودش را میرود. میم در کلاس ریاضی پیشدانشگاهی حاضر میشود و پاندا هم در…
کلاس ریاضی پاندا برگزار نشد.
درصورتی که هم من، و هم مخاطبهایی که این نوشته رو خوندن فکر میکردیم پاندا سر کلاس ریاضیشه.
بزرگترین ضعف زاویه دید اول شخص همینه. ولی با این وجود من عاشق این زاویه دیدم.
درصورتی که هم من، و هم مخاطبهایی که این نوشته رو خوندن فکر میکردیم پاندا سر کلاس ریاضیشه.
بزرگترین ضعف زاویه دید اول شخص همینه. ولی با این وجود من عاشق این زاویه دیدم.
Forwarded from شعبهی ورشکست شدهی جستجوگران گنج داچمن
روزی که کسی رو پیدا کنم که مثل من با اسپویل شدن مشکلی نداره عید منه
👍1
شعبهی ورشکست شدهی جستجوگران گنج داچمن
روزی که کسی رو پیدا کنم که مثل من با اسپویل شدن مشکلی نداره عید منه
به نام خدا
من یک خود اسپویل هستم
من یک خود اسپویل هستم
Forwarded from حرفینو - غیرفعال
https://news.1rj.ru/str/RoyalBookworm/306
هروقت چیزی رو خواستم ببینم بهت میگم که بیای اسپویلم کنی
هروقت چیزی رو خواستم ببینم بهت میگم که بیای اسپویلم کنی
Telegram
🎆Royal Bookworm🎆
به نام خدا
من یک خود اسپویل هستم
من یک خود اسپویل هستم
Forwarded from 🌱🍓سرزمین قصه ها🧚♀🧝♀
دونگی:ببخشید مزاحمتون شدم.
امپراطور:با نیومدنت اینجا بیشتر مزاحمم میشی.
مرز های لاس زدنو یه تنه جابجا کردی مرد😂😂😂😂😂😂😂😂
#dong_yi
امپراطور:با نیومدنت اینجا بیشتر مزاحمم میشی.
مرز های لاس زدنو یه تنه جابجا کردی مرد😂😂😂😂😂😂😂😂
#dong_yi
🤣5
Forwarded from Колония имени Горького | کولونی گورکی (Finch)
اون لحظه که به shazam دسترسی ندارم، رادیو بهترین آهنگای راک رو پلی میکنه، الان که دنبال آهنگ میگردم رادیو چرت ترین آهنگا رو داره
Колония имени Горького | کولونی گورکی
اون لحظه که به shazam دسترسی ندارم، رادیو بهترین آهنگای راک رو پلی میکنه، الان که دنبال آهنگ میگردم رادیو چرت ترین آهنگا رو داره
چگونه وایولت را شکنجه کنید:
او را در یک اتاق خالی به صندلی ببندید و ساعتها آهنگهای خفن پخش کنید.
او را در یک اتاق خالی به صندلی ببندید و ساعتها آهنگهای خفن پخش کنید.
باید برم یه داستانی چیزی بنویسم. این طوری نمیشه. ولی خوابم میآد.
Forwarded from Room 404 | باشگاه کتابخوانی و غرغر (༄ 𝑴𝒂𝒉𝒔𝒉𝒊𝒅 ༄)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کتابخونها: آخر هر هفته طاقچه رو باز میکنن تا کتاب رایگان دانلود کنن.
اون دوهزارتا کتاب فیزیکیِ خوندهنشدهای که دارن توی کتابخونه خاک میخورن و صاحبشون نمیره بخونهشون:
~ #bookish_Nonesense
اون دوهزارتا کتاب فیزیکیِ خوندهنشدهای که دارن توی کتابخونه خاک میخورن و صاحبشون نمیره بخونهشون:
~ #bookish_Nonesense
امروز که رفتم یه کتاب واسه دانشگاهم خریدم، یه آقای عینکی پشت میز نشسته بود و صداش و نحوهی حرف زدنش خیلی شبیه اوروبوروس سریال لوکی بود😭😭😭
❤3
Forwarded from سووشون
موسیقیهایی که دوست دارید رو گوش بدید و کتابهایی که دوست دارید رو بخونید. چون وقتی یک مدت بگذره و به گذشته فکر کنید، میبینید اون خاطرهی خوش و لحظههای پرشور و ناب رو همون کاری که دوست داشتید و انجامشون دادید براتون بهوجود آورده. مثلا من شبهای روشن رو توی زمانبندی بدی خوندم چون بیشتر از اینکه دلم بخوادتش، بخاطر تعریفهایی که ازش شنیدم ادامه دادمش، پس اونطور که باید نتونستم ازش لذت ببرم. ولی خیابان کاتالین یا شیطان و دوشیزه پریم رو اونقدر درست و بهموقع شروع کردم که حتی وقتی به این دو کتاب و روزهایی که میخوندمشون فکر میکنم، میبینم حتی رنگ، بو و حال و هوای اون روزها توی ذهنم طور دیگهای هست.
سووشون
موسیقیهایی که دوست دارید رو گوش بدید و کتابهایی که دوست دارید رو بخونید. چون وقتی یک مدت بگذره و به گذشته فکر کنید، میبینید اون خاطرهی خوش و لحظههای پرشور و ناب رو همون کاری که دوست داشتید و انجامشون دادید براتون بهوجود آورده. مثلا من شبهای روشن رو…
نمیدونم توجه کردین یا نه؛ ولی حتی آهنگها هم مثل یه دفترچه خاطرات کوچولو تکتک چیزهایی که توی دورهی گوش دادن بهش تجربه کردیم رو داخل خودشون ثبت میکنن.