🥀🌹Dancing with the devil – Telegram
🥀🌹Dancing with the devil
183 subscribers
240 photos
9 videos
12 files
27 links
Everything from Everywhere 🌄🏜️🏞️

چنل دوم: https://news.1rj.ru/str/HorizenSongs
Download Telegram
Forwarded from سووشون
نظر مساعدی دارم :))) خخخ.
یکی از کارت‌های تو خونه رو کش رفتم و بقیه‌ی پادشاه پریان رو هم خریدم.
دزد خوبی می‌شم گمونم.
👍6
این قدر عملیات بهم فشار وارد کرد که رفتم از سلف دوتا کیک خریدم و این پیروزی رو جشن گرفتم.
تازه بارونم هست :))
👍6🔥1
Forwarded from Music (pariya)
#چالش
این پیامو فور کن باتوجه به ویژگیای چنلت، چنلتو تبلیغ کنم جذب بگیری!
به جز امدن پروفایل‌های چنل‌ها کنار پست‌‌هایی که ازشون فوروارد می‌کنیم، قابلیت جدیدی به آپدیت تلگرام اضافه شده؟
خب، لو رفتم.
تا اطلاع ثانوی نمی‌تونم چیزی بنویسم چون تقریبا دعوا شده.
🤣2
Forwarded from Nothing But A Monster
کی همه پولاشو داره تو کتابفروشیا خرج می‌کنه؟
من من من من.
👍4
وقتی به خانه برگشتم مادر و پدرم در جست‌جوی کارت ‌بانکی‌ای بودند که بی‌اجازه برداشته بودم. مادرم تمام اتاق را زیر و رو کرده بود؛ حتی پشت در و میزها نیز از نگاهش در امان نماندند. به پدرم گفت: «من همیشه حواسم به چیزها هست. نمی‌دونم چرا گم شده.»
پدرم جواب داد: «خب، گاهی وقت‌ها که آدم خسته‌اس ممکنه اشتباه کنه یا حواسش پرت بشه.»
جرئت نمی‌کردم وارد اتاق شوم. می‌ترسیدم حالت چهره و نیش بازشده‌ام همه‌چیز را لو دهد. یگ گوشه رفته بودم و برای خودم می‌خندیدم. نمی‌دانستم چرا. بی‌اجازه پول خرج کردن برای چیزی مانند کتاب که خنده نداشت. این‌کار عملاً دزدی از والدین بود.
دست و صورتم را شستم و وقتی وارد راهرو شدم، مادرم گفت: «گمونم باید فردا بریم بانک. کارت رو گم کردم.»
جوابی ندیدم و سریع دویدم داخل آشپزخانه. بی هیچ حرفی، مشغول خوردن ناهارم شدم. وقتی پدرم خوابید، مادرم آمد و روبرویم نشست. غرغر کرد که فردا باید صبح زود بیدار شویم و بعد هم یادش افتاد که غصه‌ی حواس‌پرتی‌اش را بخورد.
در تمام مدت نیشم باز مانده بود.
گفتم: «یعنی یه لحظه هم بهش فکر نکردی که شاید من برش داشته باشم؟»
با لبخند پرسید: «تو برش داشتی؟ برای چی؟»
بی‌صدا گفتم: «دوتا کتاب گرفتم.»
- چی؟
- دوتا کتاب.
- پس اون پونصد و سی تومن رو تو بردی؟
- آره.
اینجا اولین بار در زندگی‌ام بود که جمله‌ی «لبخند روی لبش خشکید» را به وضوح می‌دیدم. لبخندش پژمرده شد و اخم کرد.
گفت: «دیگه داری اذیت می‌کنی! من برای خودم لباس نمی‌گیرم که تو تابستون بری دوره‌ی حسابداری ببینی. بعد می‌ری کتاب می‌خری؟! اگه این جوریه اصلا دوره نرو.»
و بعد هم بلند شد و رفت.
الآن ساعت نه و نیم شب است و مادرم دیگر یک کلمه هم با من حرف نزده. پدرم هم هنوز خبر ندارد و معلوم نیست وقتی متوجه شود، چه الم‌شنگه‌ای راه می‌افتد.
این‌ها به کنار، بعد از ظهر که می‌خواستم اتاقم را جارو کنم و سراغ عینکم رفتم تا بزنم روی چشمانم، متوجه شدم فرمش شکسته است و یکی از لنزهایش هم روی فرش افتاد. این درحالی بود که عینک را کمتر از یک سال است خریده‌ام و به آن فشاری هم نیامده است.
گمانم کارما، انرژی منفی و آه والدین همین باشد. گناهی مرتکب می‌شوی و بعد هم از جایی که فکرش را نمی‌کنی، دردسر می‌آید سراغت. حالا من مانده‌ام و پادشاه پریانی که زهرمارم شده؛ و چشمانی که حتی از ردیف اول هم نمی‌تواند تخته را ببیند و مانده‌ام در دانشگاه می‌خواهم چه کار کنم.
اصلاً می‌دانید چیست؟ کارهای خطرناک و پنهانی را باید گذاشت برای داستان‌ها. ما آدم این کارها نیستیم. نه وقتی قرار است عینک شکسته نصیبت شود.
👍1🦄1
اصلا باورم نمی‌شه همچین کاری کردم. من کِی این‌قدر مزخرف بودم؟
💔2
😔💔
💔6
یه سری از دوستان می‌خواستن بدونن چجوری این‌کار رو کرده بودم.
اون کارتی که برداشتم کارت شخصی مامان و بابام نبود. یه حساب جداگونه‌اس به اسم خودم که پیام‌هاش روی گوشی قبلیم میاد و معمولا هم خاموشه. مدیریت پول داخل این کارت به عهده‌ی من نیست و خود مامان و بابام حواسشون بهشه.
اگه مامانم امروز نمی‌خواست بیرون بره و متوجه نبود کارت نشده بود، گوشی قدیمی رو روشن نمی‌کرد و پیام کم شدن پول رو نمی‌دید. درنتیجه من به همون بی‌صدایی‌ای که برش داشته بودم، می‌ذاشتمش سرجاش و پیام کسر پول رو پاک می‌کردم و وقتی توی کارت اصلیم به اندازه‌ی کافی پول جمع می‌شد، می‌تونستم کارت به کارت کنم.
ولی خب گند خورد بهش.
😢7
وا چقدر به طرز عجیبی باحالی 😂🫣
Zz
حرفینو - غیرفعال
وا چقدر به طرز عجیبی باحالی 😂🫣 Zz
ممنون❤️😂
ولی این‌ها رو نگفتم که برید از این‌کارها بکنید ها! الآن دیگه واسه‌ی همه درس عبرتم.
🙏4
وای بچه‌ها چه درامایی شد.
صبح اصلا فکر نمی‌کردم همچین چیزی رخ بده.
کاشکی می‌شد ماجرای امروز رو برای هالی بلک (نویسنده‌ی پادشاه پریان) تعریف کنم. فکر کنم ذوق می‌کرد وقتی می‌فهمید یه دختر مثبت حرف‌گوش‌کن به خاطر اینکه کتابش رو بخره، از راه راست منحرف شده.
8
بابامم بالاخره تشریف اورد خونه.
روز عجیبی بود. می‌شد گفت عجیب‌ترین روز زندگیم.
و حالا حس می‌کنم کسی‌ام که خود یه روز پیشش رو نمی‌شناسه.
2👍1💔1🗿1
ری‌اکشن کاکاسنگی هم مثل پوکرفیس سوهان روحمه.
🗿8😐3😢1