-برگشت نگام كرد گفت ولي من ميدونم تو قبلن عاشق شدي عاشق كسي كه صبحِ شبي كه تو بغلش خواب بودي و خسته از عشقبازي ديشب خيالِ پا شدن از خواب رو نداشتي ولت كرده رفته. بهش گفتم نه اينكه نخوام نه، خودمو به خواب زدم كه راحت بره.
بيا از فكر من بيرون و روبروي من بنشين
غزل بخوان و من در نهان غزل تو را كشف كنم
زندگي به عشق مي ارزد
حضرت دلبر
قرص قمر
بيا
كه من به جهان اميد ندارم و تو تنها اميد پنهان مني
بيا ديگر
بس است دلتنگي و غريبي و غربت
زمين دور تو ميگرده
زمان دست تو افتاده
تماشا كن سكوت تو
عجب عمقي به شب داده
علي ضيا
غزل بخوان و من در نهان غزل تو را كشف كنم
زندگي به عشق مي ارزد
حضرت دلبر
قرص قمر
بيا
كه من به جهان اميد ندارم و تو تنها اميد پنهان مني
بيا ديگر
بس است دلتنگي و غريبي و غربت
زمين دور تو ميگرده
زمان دست تو افتاده
تماشا كن سكوت تو
عجب عمقي به شب داده
علي ضيا
-عصر بهاری باید باهاش لش کرده باشی توی تخت، سرش روی سینت باشه، پنجره باز باشه، یه نسیم خوب ملایم خنک بیاد توی اتاق، سرتو ببری توی موهاش و ریه رو از ابدیت پر و خالی بکنی و زمان همونجا برسه به آخر تیک تاک کردنش ^_^
فکر کنم خودمم دارم همزمان با نوشته هام آب میشم. مثلاً با هر جمله ای که مینویسم یه قسمتی از وجودم کنده میشه میاد سمت تو اما اشکالی نداره...
شب آرزوها فقط اون آهنگ خواجه امیری که میگه:
تو رو آرزو نکردم این یعنی نهایت درد
خیلی چیزا هست تو دنیا که نمیشه آرزو کرد
تو رو آرزو نکردم این یعنی نهایت درد
خیلی چیزا هست تو دنیا که نمیشه آرزو کرد
برای من ،
وقتی که در آرزو هایم
پای "تو" در میان است ،
شب آرزو ها و غیرِ آن
فرق چندانی ندارد ،
آرزوی من امشب
همان است که بوده ؛
خدایا ، همان همیشگی!
#عرفان_محمودیان
وقتی که در آرزو هایم
پای "تو" در میان است ،
شب آرزو ها و غیرِ آن
فرق چندانی ندارد ،
آرزوی من امشب
همان است که بوده ؛
خدایا ، همان همیشگی!
#عرفان_محمودیان
یادتان نرود از خدا بخواهیدش؛
همانی که آرزویِ سال تحویلتان بود،
همانی که شبها تا صبح خیره میشوید به عکس هایش،
همانی که خوب یا بد بودن حالتان به بود و نبودنش بستگی دارد،
همانی که ندیدنش بد قلقتان میکند
و دیدنش روز که هیچ هفته اتان را میسازد...
یادتان نرود از خدا بخواهیدش؛
دستانِ گره شده توی دستانتان را،
آرزوهای مشترکتان را،
امنیتِ شانه هایش را،
اسمش که کنار اسمتان بیاد
وحضورش که همیشگی شود را...
یادتان نرود از خدا بخواهید
بزرگ ترین خواسته و آرزویتان را...
بخشنده است همیشه؛
توی شب آرزو ها ولی بخشنده تر...
#فاطمه_جوادی
همانی که آرزویِ سال تحویلتان بود،
همانی که شبها تا صبح خیره میشوید به عکس هایش،
همانی که خوب یا بد بودن حالتان به بود و نبودنش بستگی دارد،
همانی که ندیدنش بد قلقتان میکند
و دیدنش روز که هیچ هفته اتان را میسازد...
یادتان نرود از خدا بخواهیدش؛
دستانِ گره شده توی دستانتان را،
آرزوهای مشترکتان را،
امنیتِ شانه هایش را،
اسمش که کنار اسمتان بیاد
وحضورش که همیشگی شود را...
یادتان نرود از خدا بخواهید
بزرگ ترین خواسته و آرزویتان را...
بخشنده است همیشه؛
توی شب آرزو ها ولی بخشنده تر...
#فاطمه_جوادی
چند وقت پیش یه فیلم میدیدم ، یه داستانه عاشقانه و کلیشه ای ...
ولی چیزی که متمایز میکردش داستانشو از بقیه ی فیلمایه این سبکی این بودش که دختره شدیدا یه آدم معتقد بود و پسره اصلا به هیچی اعتقاد نداشت ...
دختره اینجوری بود که هر چیزی که میخواست رو خدا بهش میداد ، تعبیری که واسه خودش داشت این بود که باید یچیزی که بهش وابستگیه شدیدی داره رو بده تا اون چیزی که میخواد رو داشته باشه ... خلاصه داستانجوری شد که پسره تصادف کرد و دختره واسه ی زنده موندنش قرار گذاشت که پسره رو بزاره کنار ولی زنده بمونه ، پسره هم وقتی اینو فهمید که برای زنده موندش اونو از دست داده ، تصمیم گرفت که این زنده بودن رو منکر شه ... تبدیل شد به یه روحی که جون نداره...به یه شبح که هیچ حسی نداره... فقط تو ذهنش اون شعریو که واسش میخوند رو میخوند و هعی تکرار میکرد ... جفتشون شدن اون چیزی که آزوشو داشتن و همیشه میخواستنش .... ۱۰ سال گذشت ... نه پسره ازدواج کرد نه دختره ... یه سری اتفاقه دنباله دار افتاد و دوباره پاشون تو زندگیه هم باز شد و بالاخره بعد از ۱۰ سال به هم رسیدن ...
همه اینارو گفتم تا بگم هر چیزی زمان داره ، حتی عشق و عاشقی .... اگه وقتش نباشه حتی خودِ خدا هم نمیتونه کاری کنه واست حتی حتی حتی اگه بخواد...
#محیکس
پ.ن : چه حسِ محشریه وقتی فیلمی که میبینی نقش اولش شبیهش باشه ...^_^
ولی چیزی که متمایز میکردش داستانشو از بقیه ی فیلمایه این سبکی این بودش که دختره شدیدا یه آدم معتقد بود و پسره اصلا به هیچی اعتقاد نداشت ...
دختره اینجوری بود که هر چیزی که میخواست رو خدا بهش میداد ، تعبیری که واسه خودش داشت این بود که باید یچیزی که بهش وابستگیه شدیدی داره رو بده تا اون چیزی که میخواد رو داشته باشه ... خلاصه داستانجوری شد که پسره تصادف کرد و دختره واسه ی زنده موندنش قرار گذاشت که پسره رو بزاره کنار ولی زنده بمونه ، پسره هم وقتی اینو فهمید که برای زنده موندش اونو از دست داده ، تصمیم گرفت که این زنده بودن رو منکر شه ... تبدیل شد به یه روحی که جون نداره...به یه شبح که هیچ حسی نداره... فقط تو ذهنش اون شعریو که واسش میخوند رو میخوند و هعی تکرار میکرد ... جفتشون شدن اون چیزی که آزوشو داشتن و همیشه میخواستنش .... ۱۰ سال گذشت ... نه پسره ازدواج کرد نه دختره ... یه سری اتفاقه دنباله دار افتاد و دوباره پاشون تو زندگیه هم باز شد و بالاخره بعد از ۱۰ سال به هم رسیدن ...
همه اینارو گفتم تا بگم هر چیزی زمان داره ، حتی عشق و عاشقی .... اگه وقتش نباشه حتی خودِ خدا هم نمیتونه کاری کنه واست حتی حتی حتی اگه بخواد...
#محیکس
پ.ن : چه حسِ محشریه وقتی فیلمی که میبینی نقش اولش شبیهش باشه ...^_^
میگن شب آرزوهاست ...
امشب هر کسی یه آرزویی داره ...
خیلیام آرزوشون اینه که به عشقشون برسن و کنارش آرامش بگیرن ...
یه سریام مثه منن ...
من امشب ، دیگه تورو آرزو نمیکنم ...
امشب میخوام آرزو کنم آرامشو برات
میخوام آرزو کنم هرجای این کره ی خاکی هستی با هر نفسی که میکشی ، شاد و سالم باشی ...
میخوام آرزو کنم تک تکِ ثانیه هات پر باشه از عشق ...
گفتم عشق ...
آره ، میخوام آرزو کنم تک تکِ ثانیه هات پر باشه از عشقِ کسی که عاشقشی ...
نه عشقِ من ...
خب تو که عاشق من نیستی :)
امشب دیگه نمیخوام خودخواه باشم و تورو آرزو کنم
میخوام حال خوبتو آرزو کنم
آخه میگن " عشق یعنی حالش خوب باشه " ...
منم آرزو میکنم حالت خوب باشه ...
امشب دیگه نمیخوام تورو از خدا طلب کنم
تو اگه قرار بود برآورده شی ، میشدی ...
من هر شب هر شب ، راس چهار صفرِ دیوونگی تورو آرزو کردم ...
تو برآورده شدنی نیستی ، آرزوی دست نیافتنیِ من
امشب هر کسی یه آرزویی داره ...
خیلیام آرزوشون اینه که به عشقشون برسن و کنارش آرامش بگیرن ...
یه سریام مثه منن ...
من امشب ، دیگه تورو آرزو نمیکنم ...
امشب میخوام آرزو کنم آرامشو برات
میخوام آرزو کنم هرجای این کره ی خاکی هستی با هر نفسی که میکشی ، شاد و سالم باشی ...
میخوام آرزو کنم تک تکِ ثانیه هات پر باشه از عشق ...
گفتم عشق ...
آره ، میخوام آرزو کنم تک تکِ ثانیه هات پر باشه از عشقِ کسی که عاشقشی ...
نه عشقِ من ...
خب تو که عاشق من نیستی :)
امشب دیگه نمیخوام خودخواه باشم و تورو آرزو کنم
میخوام حال خوبتو آرزو کنم
آخه میگن " عشق یعنی حالش خوب باشه " ...
منم آرزو میکنم حالت خوب باشه ...
امشب دیگه نمیخوام تورو از خدا طلب کنم
تو اگه قرار بود برآورده شی ، میشدی ...
من هر شب هر شب ، راس چهار صفرِ دیوونگی تورو آرزو کردم ...
تو برآورده شدنی نیستی ، آرزوی دست نیافتنیِ من
حنا(طناز طباطبایی):
مادرم می خواست اسممو بزاره لیلا!
ولی بابام اسممو گذاشت حنا.
چند سال بعد که پدر مادرم طلاق گرفتن
بابام با یه زنی به اسم حنا ازدواج کرد...
مادرم با خیانت بابام
می تونست کنار بیاد ولی
با اسم من نه!
آخراش فقط بهم می گفت هوی...!
#خشموهیاهو
مادرم می خواست اسممو بزاره لیلا!
ولی بابام اسممو گذاشت حنا.
چند سال بعد که پدر مادرم طلاق گرفتن
بابام با یه زنی به اسم حنا ازدواج کرد...
مادرم با خیانت بابام
می تونست کنار بیاد ولی
با اسم من نه!
آخراش فقط بهم می گفت هوی...!
#خشموهیاهو
همه آدمای زندگیتون قابل جایگزینی نیستن
حواستون باشه کیو میرنجونین...
حواستون باشه کیو میرنجونین...
چقدر سعي كردم بهش بفهمونم
من خودشو ميخواستم
وجودشو
دستاشو
صداي نفساشو كنار گوشم
من پي ام و اس ام اس نميخواستم
من دلم براي وجودش تنگ ميشد
براي دستي كه موقع لرزيدن دستام محكم فشارشون بده و قدرتشو به رخم بكشه
براي چشمايي كه از فاصله ي كم خيره بشه بهمو با بازو بسته كردنشون بهم بفهمونه كه كنارمه و نبايد ازهيچ چيزي بترسم
چقدر سعي كردم بهش بفهمونم من حضور واقعي توو زندگيم كم داشتم
نه كسي كه فقط تايپ كنه!
ولي اخرش شنيدم
كه بهونه گيرم!
من بهونه گير نبودم
فقط دلم ميخواست بودنشو از نزديك لمس كنم
بودنشو از نزديك حس كنم!
#نيلوفر_رضايي
من خودشو ميخواستم
وجودشو
دستاشو
صداي نفساشو كنار گوشم
من پي ام و اس ام اس نميخواستم
من دلم براي وجودش تنگ ميشد
براي دستي كه موقع لرزيدن دستام محكم فشارشون بده و قدرتشو به رخم بكشه
براي چشمايي كه از فاصله ي كم خيره بشه بهمو با بازو بسته كردنشون بهم بفهمونه كه كنارمه و نبايد ازهيچ چيزي بترسم
چقدر سعي كردم بهش بفهمونم من حضور واقعي توو زندگيم كم داشتم
نه كسي كه فقط تايپ كنه!
ولي اخرش شنيدم
كه بهونه گيرم!
من بهونه گير نبودم
فقط دلم ميخواست بودنشو از نزديك لمس كنم
بودنشو از نزديك حس كنم!
#نيلوفر_رضايي
من خودمو پشت هزار قدر ادا اطوار قایم کرده بودم که تو بکشیم بیرون. تو بگی مسخره بازی بسه. تو بگی حرف بزن. من یه مترسک گذاشته بودم اون جلو و خودم رفته بودم عقب پشت ستونا قایم شدم که تو پیدام کنی. تو بگردی دنبالم. تو چشات بچرخه پِی ام و بعد من قربون صدقه ی چرخیدنِ نگات برم. تو ولی وایسادی به عروسک بزک کردهه خیره شدی سکوت کردی. تو خیره شدی سکوت کردی. تو چشاتم نچرخید. خیره شدی. خیره موندی. من از پشت ستون سَرخورده دراومدم و رامو از بغل گوشِ آغوشت گرفتم و رفتم. من از بغل گوش آغوشت پاهامو کشیدم و رفتم. منی که توی هزار تا دنیای موازی توو بغلت زار زده بودم. من. من. قالب بزک کردمو نشوندم جلو تو و خودم یواش رفتم. اگه دست زدی دیدی خالیه. پوچه. خرد میشه... که ولی خالی و پوچ و خردشدشم دوسِت داره.