-اونجا كه ابي ميگه " وقتی تو گريه ميكني شك ميكنم به بودنم...
بايد مُرد واسه اين همه مردونگي :)
بايد مُرد واسه اين همه مردونگي :)
و گاهی چ دلت گرم است در حجم سرما و سوز شهری غریب
و چ دلت قرص است در بحبوحه این همه خیابان های ترک خورده
و چ دلت آرام است در شریان یک زندگی پر آشوب
_گاهی راهی این حوالی هست که اگر چشمانت را تنگ کنی انتهایش ،خدا را میبینی
و گاهی لبخندت را باید مهمان باران کنی
تا خیس شوی ...
تا خیس شوی...
تا خیس شوی ...
👤Samitext#
و چ دلت قرص است در بحبوحه این همه خیابان های ترک خورده
و چ دلت آرام است در شریان یک زندگی پر آشوب
_گاهی راهی این حوالی هست که اگر چشمانت را تنگ کنی انتهایش ،خدا را میبینی
و گاهی لبخندت را باید مهمان باران کنی
تا خیس شوی ...
تا خیس شوی...
تا خیس شوی ...
👤Samitext#
اشتباه اول من این بود که به تو اعتماد کردم
اشتباه دوم من این بود که عاشقت شدم
اشتباه سوم من این بود که فکر میکردم باتو خوشبخت می شوم
اشتباه بعدی من این بود که تو را صدبار بخشیدم
اشتباه هزارم من این بود که هیچوقت خودم را از پنجره پرت نکردم بیرون
هنوز هم دارم اشتباه میکنم که باتو حرف میزنم..
#مصطفی_مستور
اشتباه دوم من این بود که عاشقت شدم
اشتباه سوم من این بود که فکر میکردم باتو خوشبخت می شوم
اشتباه بعدی من این بود که تو را صدبار بخشیدم
اشتباه هزارم من این بود که هیچوقت خودم را از پنجره پرت نکردم بیرون
هنوز هم دارم اشتباه میکنم که باتو حرف میزنم..
#مصطفی_مستور
آخرین درسی که از زندگی گرفتم این بوده که برای کسی که دلش با منه آرزوی رسیدن به کسی غیر خودمو نکنم.
فهمیدم اینکه بگی اون تو رو خیلی دوست داره کنار هم خوشبخت میشید تو ذهن کسی که اینا رو ازت میشنوه درحالی که جونش به خود تو بنده مثل فحش ناموسیه انگار متوسل شدی به آخرین راه که از سر خودت بازش کنی.
آخرین درسی که از زندگی گرفتم این بود که برای کسی که آرزوش خودمم، حتا اگر آرزوشو براورده نمیکنم، کس دیگهای رو آرزو نکنم.
فهمیدم اینکه بگی اون تو رو خیلی دوست داره کنار هم خوشبخت میشید تو ذهن کسی که اینا رو ازت میشنوه درحالی که جونش به خود تو بنده مثل فحش ناموسیه انگار متوسل شدی به آخرین راه که از سر خودت بازش کنی.
آخرین درسی که از زندگی گرفتم این بود که برای کسی که آرزوش خودمم، حتا اگر آرزوشو براورده نمیکنم، کس دیگهای رو آرزو نکنم.
«خب راستش به این هم فکر کردم. به تکتک راههایی که میتونی عشقت رو به کسی ابراز کنی، فکر کردم. نمیدونستم وقتی در حال گردش هستیم راز دلم رو فاش کنم یا به شکل نامه بنویسم، یا با یه کار بزرگ بهش نشون بدم، یا طبق نقشهی فیلمهای مشهور که عشقشون رو به کسی ابراز میکنن قدم به قدم پیش برم. میخوای بدونی هزینهی نوشتن اسم کسی در آسمان با اون هواپیماها چقدر میشه؟ چون من به این هم فکر کردم!»
هرگز با چشمهای من خودت را تماشا نکردهای تا بدانی چقدر زیبایی!
هرگز با گوشهای من خودت را نشنیدهای تا بدانی چه آرامشی توی صدایت ریخته!
هرگز با پاهای من با شوق به سمتِ خودت قدم برنداشتهای و هرگز با دستهای من دست خودت را نگرفتهای!
تو هرگز با قلبِ من خودت را دوست نداشتهای و نمیدانی چگونه میشود عاشقت شد و از این عشق مُرد!
تو نمیدانی!
تو هیچ چیز نمیدانی!
تو هیچ چیز نمیدانی! 💛
#مانگ_میرزایی
هرگز با گوشهای من خودت را نشنیدهای تا بدانی چه آرامشی توی صدایت ریخته!
هرگز با پاهای من با شوق به سمتِ خودت قدم برنداشتهای و هرگز با دستهای من دست خودت را نگرفتهای!
تو هرگز با قلبِ من خودت را دوست نداشتهای و نمیدانی چگونه میشود عاشقت شد و از این عشق مُرد!
تو نمیدانی!
تو هیچ چیز نمیدانی!
تو هیچ چیز نمیدانی! 💛
#مانگ_میرزایی
سال ها بعد زنانی با غم و اندوه فراوان در خیابان های شهر قدم خواهند زد.
همان هایی که لاک زدن برایشان عیب بود.
دستانشان با لاک هایی به رنگ قرمز اشک گونه هایشان را پاک میکند.
همان هایی که اگر لباس رنگه شاد میپوشیدن برایشان حرفو حدیث درست میکردن حال با لباس هایی به رنگ سرخ آبی،قرمز،آبی فیروزه ای و سبز درخیابان های شهر قدم میزنند.
همان دخترهایی که آرزوی رشته ی هنر داشتن و فقط بخاطر اجبار اجبار و اجبار .... سر از تشریح گوسفندو ماهی دراوردن.
حال همان ها بر دیوارهای شهرمتروکه نقاشی هایی از جنس بغض،غم وحسرت میکشند.
همان هایی که در رویاهایشان با انگشتانشان تارهای گیتار را لمس میکردند.
حال صدای گیتارهایشان کل شهر را به آرامش دعوت کرده است.
آری همه ی آن ها بعد ها به آرزوها و خواسته هایشان رسیدند ولی تا ابد در حسرت و اندوه گذشته باقی مانده اند زیرا لاک قرمز و لباس شاد را برای سن چهارده سالگی میخواستند و هنررا برای سن شانزده سالگی و نیز موسیقی را در سن بیست سالگی اما اکنون آن ها هرکدام سی واندی سال دارند و آرزوهای گذشته شان برایشان هیچ جذابیتی ندارد.
همان هایی که لاک زدن برایشان عیب بود.
دستانشان با لاک هایی به رنگ قرمز اشک گونه هایشان را پاک میکند.
همان هایی که اگر لباس رنگه شاد میپوشیدن برایشان حرفو حدیث درست میکردن حال با لباس هایی به رنگ سرخ آبی،قرمز،آبی فیروزه ای و سبز درخیابان های شهر قدم میزنند.
همان دخترهایی که آرزوی رشته ی هنر داشتن و فقط بخاطر اجبار اجبار و اجبار .... سر از تشریح گوسفندو ماهی دراوردن.
حال همان ها بر دیوارهای شهرمتروکه نقاشی هایی از جنس بغض،غم وحسرت میکشند.
همان هایی که در رویاهایشان با انگشتانشان تارهای گیتار را لمس میکردند.
حال صدای گیتارهایشان کل شهر را به آرامش دعوت کرده است.
آری همه ی آن ها بعد ها به آرزوها و خواسته هایشان رسیدند ولی تا ابد در حسرت و اندوه گذشته باقی مانده اند زیرا لاک قرمز و لباس شاد را برای سن چهارده سالگی میخواستند و هنررا برای سن شانزده سالگی و نیز موسیقی را در سن بیست سالگی اما اکنون آن ها هرکدام سی واندی سال دارند و آرزوهای گذشته شان برایشان هیچ جذابیتی ندارد.
آدم كه عاشق شد
گرما نميفهمد
آدم كه عاشق شد
من من، نميفهمد
طوفان نميفهمد
سرما نميفهمد
چيزى نميفهمد
اصلا نميفهمد...!
#علیرضا_آذر
گرما نميفهمد
آدم كه عاشق شد
من من، نميفهمد
طوفان نميفهمد
سرما نميفهمد
چيزى نميفهمد
اصلا نميفهمد...!
#علیرضا_آذر
آدم ها یک بار عمیقا عاشق می شوند، چون فقط یک بار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند؛ امّا بعد از همان یک بار، ترس ها آنقدر عمیق می شوند که عشق، دیگر دور می ایستد!
#آلبر_کامو
#آلبر_کامو
-عزیز جانم ، برو و فروغت را بخوان !
نه آن غزل های شیداییش را
انجا که میگوید
"وای بر من که دیوانه بودم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من که کشتم اورا
من به اغوش گورش کشاندم"
من را میگوید !
نه آن غزل های شیداییش را
انجا که میگوید
"وای بر من که دیوانه بودم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من که کشتم اورا
من به اغوش گورش کشاندم"
من را میگوید !
قسمت پنجم
"مات و مبهوت"
خسرو در حال رانندگی چشم از نگاه نگران ناهید بر نمی داشت و مدام از آینه حواسش جمعِ او بود.
داشتند به بیمارستان نزدیک میشدند و دلهره امانش را بریده بود.
اینبار قولش شوخی بردار نبود.
اینبار فرق داشت
تا به حال کاری نبوده که ناهید بخواهد و خسرو انجام نداده باشد.
از همان کودکی و دوچرخه سواریِ قایمکیِ نیمه شب در خیابان های تجریش گرفته تا دست کاری کردن ماشینِ پدر بزرگ برای اینکه یک روز بیشتر در شمال بمانند!
آخر ناهید عاشق دریا بود و جنگل.
عاشق ساز زدن های خسرو وقتی ساحل تاریک بود و صدای امواج و باد...نفس را بند می آورد.
فرخ از همان اول سرش به درس و کتاب بود و تنها پایِ دیوانه بازی های ناهید، خسرو بود و بس.
خسرو حق داشت عاشق ناهید شود وقتی آهنگ های اِبی را با آن صدایِ دخترانه اش فریاد میکشید.
وقتی کنار ساحل می ایستاد و موهایش را دست باد میسپرد.
وقتی هنگام تماشای فیلم مژه هایش را با تاخیر باز و بسته میکرد.
خسرو حق داشت اما براستی چرا ناهید عاشق خسرو نشده بود؟!
شاید زن ها برای عاشق شدن نیاز به شنیدن حرف های بی پروا دارند ، نیاز به نگاه کردن و خیره شدن بدون اینکه حتی نفسی ردو بدل شود.
نیاز دارند که سرشان گرم باشد به ناز کردن برای مردی که عاشقی کردن بلد است.
که خسرو هیچ کدام را بلد نبود.
که خسرو عاشق شد و عاشقی کردن نمی دانست.
نمی دانست که به این روز افتاده بود.
.
سراسیمه وارد بیمارستان شدند و نام فرخ را پرسیدند که پرستار نزدیک آمد
_خسرو کیه؟!
خسرو سمت پرستار رفت و سرش را تکان داد
_من با شما صحبت کردم؟
_بله
_چند لحظه تشریف بیارید.
خسرو به همراه پرستار کمی از بقیه دور شد و چند لحظه ای با او حرف زد و برگشت.
رنگش شبیه جسد شده و بود توان راه رفتن نداشت...
با پاهای سست و کرخت و کشان کشان نزدیک آمد.
همه در چشم های خسرو نگاه میکردند و او چشم دوخته بود به نگاه پر از التماس ناهید که نگرانی از آرایش غلیظ اش پیدا بود.
خسرو چشم دوخت به چشمان ناهید...
_بد قول شدم ناهید...
گفت و مثل کودکی شش ساله خودش را در آغوش ماه بانو پرت کرد.
صدای شیون و گریه بیمارستان را برداشت اما ناهید مات و مبهوت فقط به خسرو نگاه میکرد و هیچ حرفی نمیزد.
پرستار خسرو را کنار کشید و تلفن همراه فرخ را به او داد.
_ فرخ هیچ وقت پیامی که فرستاده بودی رو نخوند،راستش تلفن همراهش دست من بود...
من میدونم که ناهیدو دوست داری...
مراقبش باش...برادرش تا لحظه ی آخر فقط میگفت ناهید...ناهید!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
"مات و مبهوت"
خسرو در حال رانندگی چشم از نگاه نگران ناهید بر نمی داشت و مدام از آینه حواسش جمعِ او بود.
داشتند به بیمارستان نزدیک میشدند و دلهره امانش را بریده بود.
اینبار قولش شوخی بردار نبود.
اینبار فرق داشت
تا به حال کاری نبوده که ناهید بخواهد و خسرو انجام نداده باشد.
از همان کودکی و دوچرخه سواریِ قایمکیِ نیمه شب در خیابان های تجریش گرفته تا دست کاری کردن ماشینِ پدر بزرگ برای اینکه یک روز بیشتر در شمال بمانند!
آخر ناهید عاشق دریا بود و جنگل.
عاشق ساز زدن های خسرو وقتی ساحل تاریک بود و صدای امواج و باد...نفس را بند می آورد.
فرخ از همان اول سرش به درس و کتاب بود و تنها پایِ دیوانه بازی های ناهید، خسرو بود و بس.
خسرو حق داشت عاشق ناهید شود وقتی آهنگ های اِبی را با آن صدایِ دخترانه اش فریاد میکشید.
وقتی کنار ساحل می ایستاد و موهایش را دست باد میسپرد.
وقتی هنگام تماشای فیلم مژه هایش را با تاخیر باز و بسته میکرد.
خسرو حق داشت اما براستی چرا ناهید عاشق خسرو نشده بود؟!
شاید زن ها برای عاشق شدن نیاز به شنیدن حرف های بی پروا دارند ، نیاز به نگاه کردن و خیره شدن بدون اینکه حتی نفسی ردو بدل شود.
نیاز دارند که سرشان گرم باشد به ناز کردن برای مردی که عاشقی کردن بلد است.
که خسرو هیچ کدام را بلد نبود.
که خسرو عاشق شد و عاشقی کردن نمی دانست.
نمی دانست که به این روز افتاده بود.
.
سراسیمه وارد بیمارستان شدند و نام فرخ را پرسیدند که پرستار نزدیک آمد
_خسرو کیه؟!
خسرو سمت پرستار رفت و سرش را تکان داد
_من با شما صحبت کردم؟
_بله
_چند لحظه تشریف بیارید.
خسرو به همراه پرستار کمی از بقیه دور شد و چند لحظه ای با او حرف زد و برگشت.
رنگش شبیه جسد شده و بود توان راه رفتن نداشت...
با پاهای سست و کرخت و کشان کشان نزدیک آمد.
همه در چشم های خسرو نگاه میکردند و او چشم دوخته بود به نگاه پر از التماس ناهید که نگرانی از آرایش غلیظ اش پیدا بود.
خسرو چشم دوخت به چشمان ناهید...
_بد قول شدم ناهید...
گفت و مثل کودکی شش ساله خودش را در آغوش ماه بانو پرت کرد.
صدای شیون و گریه بیمارستان را برداشت اما ناهید مات و مبهوت فقط به خسرو نگاه میکرد و هیچ حرفی نمیزد.
پرستار خسرو را کنار کشید و تلفن همراه فرخ را به او داد.
_ فرخ هیچ وقت پیامی که فرستاده بودی رو نخوند،راستش تلفن همراهش دست من بود...
من میدونم که ناهیدو دوست داری...
مراقبش باش...برادرش تا لحظه ی آخر فقط میگفت ناهید...ناهید!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
قسمت ششم
"خواب است و بیدارش کنید"
مراسم خاکسپاری و ختم تمام شده بود و خورشید داشت غروب میکرد و باد ملایمی می وزید.
اقوامِ درجه یک در خانه ی ماه بانو جمع بودند و اشک چشمان همه خشک شده بود اما ناهید یک قطره اشک هم نریخته بود و مات و مبهوت فقط نگاه میکرد.
دو شب چشم روی هم نگذاشته بود.
حال و روز خوبی نداشت و به گفته ی پزشک باید زودتر گریه میکرد تا خودش را خالی کند اما نه در مراسم ختم نه خاکسپاری یک قطره اشک هم از چشمانش خارج نشد.
خسرو کنج حیاط زیر درخت زردآلو که جای همیشگیِ فرخ بود و آنجا کتاب میخواند، نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود و دستش را جلوی دهانش گرفته،، میلرزیدو اشک میریخت.
در حال خودش بود که دید ناهید در بالکن ایستاده و تماشایش میکند.
وضعیت مات و مبهوت ناهید نگرانش کرده بود.
از جایش بلند شد و رفت داخل خانه و بی توجه از میان جمعیت رد شد و خودش را به ناهید رساند که در بالکن ایستاده بود و آسمان را نگاه میکرد.
_ناهید ؟
ناهید پاسخی نداد و همچنان به آسمان و غروبی که دلش را چنگ میزد خیره شده بود.
_ناهید تو حالت خوب نیست.نریز تو خودت.دکتر گفته باید زودتر گریه کنی...دق میکنیا ناهید.
گفت و دستش را جلوی دهانش گرفت
_ناهید تو رو به امام رضا گریه کن.
ناهید بر گشت و به چهره ی پریشان خسرو چشم دوخت
_من رو قول تو حساب کرده بودم خسرو.
خسرو لال شد و حرفی نزد و سازش را برداشت و رفت کف بالکن نشست و شروع کرد به ساز زدن
ناهید چشمانش را بست و بی اختیار زمزمه کرد...
_امشب شبِ مهتابه حبیبم رو میخوام...حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام...خواب است و بیدارش....
خسرو طاقت نیاورد و بلند گریه کرد اما ناهید با حالی شوریده فقط میخواند
_آمده حالتو احوالتو سیه خالتو ..سفید رویِ تو... ببیند برود....
خسرو ساز را زمین گذاشت
_میدونی خسرو...فرخ با ازدواجم با این پسره مخالف بود...حتم دارم اون حرفایی ام که اونروز میزدی رو فرخ بهت گفته بود بهم بگی.
گفته بود صبر کن بیام، باید خودم با پسره حرف بزنم.
قرار نبود بیاد...بخاطر خواستگاری من داشت میومد
خسرو من خودمو نمیبخشم.
فرخ بهترین داداش دنیا بود.
یادته یبار بخاطر اینکه توپشو بهش نمیدادم منو زد بعد تو باهاش دعوا کردی و زدی دماغش خون اومد؟!
اون شب با دماغ شکسته، با اینکه بخاطر دیوونه بازی من از تو کتک خورده بود با اون سن و سال کم رفته بود تا کجا گشته بود و واسم همون توپو گرفته بود که یوقت من پیش خودم فکر نکنم تو بیشتر از اون رو من حساسی!
انقدرم از تو بد گفت اونشب.
فرخ بهترین داداش دنیا بود خسرو، من بعد از فرخ میمیرم.
خسرو به چشمان پژمرده و لب های ناهید که رنگی نداشت خیره مانده بود و تمام آن شب را دوره کرد که چهارده سال بیشتر نداشت اما وقتی فرخ که دو سال هم از او بزرگتر بود دست روی ناهید بلند کرد انگار که خون جلویِ چشمانش را گرفته باشد، با مشت دماغ فرخ را شکسته بود!
خسرو تمام آن شب را دوره کرد و یاد چشمان رضایتمند ناهید رسید که از طرفداری اش خوشحال شده بود،،دلش ریخت.
فرخ بعد از آن شب یک ماه با خسرو قهر کرده بود اما نمیدانست که عشق از یک پسر بچه مرد میسازد و تاب نمی آورد احدی نگاه چپ به معشوقه کند.
فرخ تا یک ماه بی محلی میکرد چون نمیدانست
خسرو، ناهید را دوست دارد
و این رگ غیرتی ست که نمیتوانست جلویش را بگیرد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
"خواب است و بیدارش کنید"
مراسم خاکسپاری و ختم تمام شده بود و خورشید داشت غروب میکرد و باد ملایمی می وزید.
اقوامِ درجه یک در خانه ی ماه بانو جمع بودند و اشک چشمان همه خشک شده بود اما ناهید یک قطره اشک هم نریخته بود و مات و مبهوت فقط نگاه میکرد.
دو شب چشم روی هم نگذاشته بود.
حال و روز خوبی نداشت و به گفته ی پزشک باید زودتر گریه میکرد تا خودش را خالی کند اما نه در مراسم ختم نه خاکسپاری یک قطره اشک هم از چشمانش خارج نشد.
خسرو کنج حیاط زیر درخت زردآلو که جای همیشگیِ فرخ بود و آنجا کتاب میخواند، نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود و دستش را جلوی دهانش گرفته،، میلرزیدو اشک میریخت.
در حال خودش بود که دید ناهید در بالکن ایستاده و تماشایش میکند.
وضعیت مات و مبهوت ناهید نگرانش کرده بود.
از جایش بلند شد و رفت داخل خانه و بی توجه از میان جمعیت رد شد و خودش را به ناهید رساند که در بالکن ایستاده بود و آسمان را نگاه میکرد.
_ناهید ؟
ناهید پاسخی نداد و همچنان به آسمان و غروبی که دلش را چنگ میزد خیره شده بود.
_ناهید تو حالت خوب نیست.نریز تو خودت.دکتر گفته باید زودتر گریه کنی...دق میکنیا ناهید.
گفت و دستش را جلوی دهانش گرفت
_ناهید تو رو به امام رضا گریه کن.
ناهید بر گشت و به چهره ی پریشان خسرو چشم دوخت
_من رو قول تو حساب کرده بودم خسرو.
خسرو لال شد و حرفی نزد و سازش را برداشت و رفت کف بالکن نشست و شروع کرد به ساز زدن
ناهید چشمانش را بست و بی اختیار زمزمه کرد...
_امشب شبِ مهتابه حبیبم رو میخوام...حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام...خواب است و بیدارش....
خسرو طاقت نیاورد و بلند گریه کرد اما ناهید با حالی شوریده فقط میخواند
_آمده حالتو احوالتو سیه خالتو ..سفید رویِ تو... ببیند برود....
خسرو ساز را زمین گذاشت
_میدونی خسرو...فرخ با ازدواجم با این پسره مخالف بود...حتم دارم اون حرفایی ام که اونروز میزدی رو فرخ بهت گفته بود بهم بگی.
گفته بود صبر کن بیام، باید خودم با پسره حرف بزنم.
قرار نبود بیاد...بخاطر خواستگاری من داشت میومد
خسرو من خودمو نمیبخشم.
فرخ بهترین داداش دنیا بود.
یادته یبار بخاطر اینکه توپشو بهش نمیدادم منو زد بعد تو باهاش دعوا کردی و زدی دماغش خون اومد؟!
اون شب با دماغ شکسته، با اینکه بخاطر دیوونه بازی من از تو کتک خورده بود با اون سن و سال کم رفته بود تا کجا گشته بود و واسم همون توپو گرفته بود که یوقت من پیش خودم فکر نکنم تو بیشتر از اون رو من حساسی!
انقدرم از تو بد گفت اونشب.
فرخ بهترین داداش دنیا بود خسرو، من بعد از فرخ میمیرم.
خسرو به چشمان پژمرده و لب های ناهید که رنگی نداشت خیره مانده بود و تمام آن شب را دوره کرد که چهارده سال بیشتر نداشت اما وقتی فرخ که دو سال هم از او بزرگتر بود دست روی ناهید بلند کرد انگار که خون جلویِ چشمانش را گرفته باشد، با مشت دماغ فرخ را شکسته بود!
خسرو تمام آن شب را دوره کرد و یاد چشمان رضایتمند ناهید رسید که از طرفداری اش خوشحال شده بود،،دلش ریخت.
فرخ بعد از آن شب یک ماه با خسرو قهر کرده بود اما نمیدانست که عشق از یک پسر بچه مرد میسازد و تاب نمی آورد احدی نگاه چپ به معشوقه کند.
فرخ تا یک ماه بی محلی میکرد چون نمیدانست
خسرو، ناهید را دوست دارد
و این رگ غیرتی ست که نمیتوانست جلویش را بگیرد.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
-هی زندگی کردنو یادم میره
حتی یادم میره که یادم میره...
حتی یادم میره که یادم میره...
-بدونی هست ، بدونی بیداره
بدونی کمی اونطرفتر از تو داره نفس میکشه تو همون هوا
اما نتونه
اما نشه
اما نخواد
دوست داشتنت رو!
بدونی کمی اونطرفتر از تو داره نفس میکشه تو همون هوا
اما نتونه
اما نشه
اما نخواد
دوست داشتنت رو!
داستان #خسرو_ناهید_را_دوست_دارد رو ادامه بدیم ؟
anonymous poll
آره ، دوسش دارم – 25
👍👍👍👍👍👍👍 78%
نه ، باش حال نمیکنم – 7
👍👍 22%
👥 32 people voted so far.
anonymous poll
آره ، دوسش دارم – 25
👍👍👍👍👍👍👍 78%
نه ، باش حال نمیکنم – 7
👍👍 22%
👥 32 people voted so far.