۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
قسمت هشتم
"شوریده حال"

مقصد را نمیدانم اما مسیر و جاده برای آدمی که دلش تنگ است حکم یک موسیقی خاطره انگیز را دارد که در نصفه شبی پاییزی پا بر روی گلوی خاطرات میگذارد.
فرقی هم نمیکند سوار قطار یا اتوبوس یا ماشین خودت باشی ...
همینکه از پشت شیشه جاده را نگاه کنی و سایه ی درختان روی صورتت بیفتد انگار که پیاز رنده کنی،، اشکهایت بدون تغییرِ چهره سرازیر میشود.
و امان از باران که کاتالیزور عجیبی ست برای مرور هر چه دقیق تر گذشته!
حالا فکر کن در این جاده خاطراتی هم خوابیده باشند و تو خوابشان را برهم بزنی و آنها روانت را نشانه بروند.
ناهید سرشار از خاطره بود اما اشکی حاصل نمیشد.
سرشار از خاطراتی که نفسِ جاده را بند می آورد و مدام تصویر فریاد کشیدن فرخ در تونل،مقابل چشمانش مجسم میشد...
تصویر سر تکان دادن خسرو وقتی فرخ گیتار میزد و ناهید با آن صدای صاف و دخترانه اِبی میخواند.
خاطرات از مقابل چشمانش رد میشد و دلش را چنگ میزد اما انگار چشمانش روزه بودنند و قصد افطار هم نداشتند!

خسرو اما کنج تاریک اتاق نشسته بود و دلش میخواست دنیا را بر هم بریزدو پای پیاده خودش را برساند به ناهید و بغلش کند.
بغل کردن حال عجیبی ست...
شادی و گریه نمی داند...
سلام و خداحافظی هم سرش نمیشود اما عشق را از هوس جدا میکند...
خسرو دلش میخواست ناهید را بغل کند...
چون آدم ها گاهی برای گریه کردن آغوشی مطمئن میخواهند...
آغوشی از جنس آرامش....
آغوش کسی که هیچ حرفی نزند و بگذارد تو راحت اشک بریزی و پیراهنش را خیس کنی...
آغوشی که دلت هوایش را کرده...
گریه هایت که تمام شد گونه ات را پاک کند و دست روی ابروهایت بکشد...
که خسرو بلد بود این دلداری را...بلد بود اما آغوش ناهید را حتی در خواب هم لمس نکرده بود....
خسرو بلد بود اما نبودن اش کنار ناهید عذابی بود که تمامی نداشت!
.
.
جلوی درب ویلا که رسیدند ناهید از ماشین پیاده شد و یک راست خودش را به دریا رساند...
آسمان ابری و صدای امواج و دیگر سکوت کافی بود برای دیوانه شدن.
ناهیدی که لب به سیگار نمیزد..سیگار پشت سیگار روشن میکرد و موهایش را دست باد سپرده بود..
عمه فرحناز چشم از او برنمی داشت و میترسید خودش را به دریا بزند.
خورشید داشت غروب میکرد اما ناهید چشم از دریا بر نمیداشت و به صدای موج و صخره گوش میداد.

عمه فرحناز برای چند دقیقه داخل خانه رفت و وقتی برگشت خبری از ناهید نبود...دست و پایش یخ کرد و تا خودش را به لب دریا برساند ده بار زمین خورد..اما اثری از ناهید نبود و نفسش داشت بند می آمد.
پا برهنه به هر سوی میدوید اما ناهید را پیدا نمیکرد که در همین حالِ پریشان خسرو با او تماس گرفت

_عمه سلام...چرا نفس نفس میزنی؟

_خسرو بدبخت شدیم...ناهید نیست...لب دریا بود...رفتم برگشتم نیست...خودشو ننداخته باشه تو آب ...وای یا امام رضا.

عمه فرحناز با پریشانی این خبر را به خسرو داد اما نمیدانست خسرو ، ناهید را دوست دارد و با شنیدن این حرف ها شوریده حال و پریشان شبانه به سمت شمال راه افتاد.

#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
اولين چيزی که از شما تو بخش اورژانس مي‌پرسند
اينه که از يک تا ده به دردت چه شماره‌ای ميدی
اين سوال رو صدها بار از من پرسيدن
... و يادمه يه بار
وقتي که نمي‌تونستم نفس بکشم
و قفسه سينه‌ام تو آتش می‌سوخت
با اينکه نمی‌تونستم حرف بزنم ۹ تا انگشتم رو بالا گرفتم و نه رو نشون دادم
بعداً وقتی بهتر شدم
پرستار اومد و بهم گفت که من يه مبارز واقعی هستم
ازم پرسيد : ميدونی از کجا ميدونم ؟
چون دردی رو که ده بود گفته بودم ۹
اما حرفش خيلی هم حقيقت نداشت
بخاطر شجاعتم به اون درد نگفتم ۹
دليل اينکه گفتم ۹ اين بود که درد شماره دهم را نگه دارم
برای یه وقت دیگه
و الان وقتش بود
ده بزرگ و وحشتناک
از دست دادن تو بود .
رفتن تو درد شماره ده من بود .

The Fault in Our Stars - 2014
اگه نوازشت کرد و بلد نبود آروم نوک انگشتش رو بکشه روی مرمر نرم تنت ، اگه بوسیدت و بلد نبود بعدش تو چشمات نگاه کنه ، اگه دلت گرفته بود و عرضه نداشت تو رو بخندونه ، اگه کنارت زیر بارون قدم نزد و محو تماشا کردن صورت خیست نشد ، اگه موهات تو باد رقصید و برات نمرد ، اگه کنارت بیدار نموند وقتی خوابی و به موسیقی دلچسب نفس کشیدنت فکر نکرد ، اگه موهاتو بافتی و نمی دونست باید نشون بده که جقدر دلش می خواد خودشو حبس کنه لای موهات ، اگه برات شعر نخوند ، اگه نمی دونست بعد از فیلم غمگین دیدن حوصله بحث نداری و دلت بغل می خواد ، اگه نمی دونست باید برات فقط یه شاخه گل بخره بی تزئین با یه کلاف دورش ، اگه نمی دونست از ماشین های بزرگ می ترسی ، اگه بهت پیشنهاد نداد بستنی بخورین تو خیابون ، اگه کف دستتو نبوسید به هر بهونه ای ، اگه نمی دونست از تاریکی می ترسی ، اگه قبل از تو خوابش برد ، اگه ترکت کرد ، اگه دوستت نداشت ، خسته نشو ازش .
این وقتا ، به این فکر کن که مردی بود که این همه تو رو بلد بود ، ولی ازش خسته شدی . یه جایِ امن جهان ، آروم بگیر پرنده خسته .......
راستی ، این نامه آخر من بود برات . از ساحل امنت - هروقت که پیدا شد - برام نامه بفرست . نشونیت رو برام بفرست . بده که ندونم کجایی . خبرم کن که بدونم آغوش امنی اهلیت کرده ، جانِ جهان .که دست بردارم از نگرانت بودن . دلم تنگ شده برای آرامش ...
پی نوشت : می دونی چیه . حتا میتونم عاشق کسی باشم که عاشقت کنه . اگه بدونم می خندی .....

#حمیدسلیمی
من خودم یه نهنگِ مُرده م ؛)
کاش اصلا نبودم. کاش نبودی.
کاش میشد همه چیز را با تخته پاک کن پاک  کرد. کاش یکي از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات.کاش دستگیره ی اتاقت بودم تا روزی هزاربار مرا لمس کني. نه، کاش دست هات  بودم. کاش چشمهات بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ریه هات بودم تا نفس هات رو در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تو من  بودی
کاش ما یکي بودیم، یک نفر دوتایي...

#مصطفی_مستور
متوجه شدم آدمی که حتی فقط یک روز زندگی کرده باشد، می‌تواند صدسال را راحت در زندان بگذراند. آنقدر یاد و خاطره خواهد داشت که حوصله‌اش سر نرود ...!

👤 آلبر_کامو
📚 بیگانه
نمی‌دانم با خود چه کنم. همین که هوا تاریک می‌شود، دیگر طاقت نمی‌آورم، تا تاریک می‌شود، دیگر نمی‌توانم تحمل کنم، به خیابان کشیده می‌شوم؛ به تاریکیِ خیابان، در خیابان خیالاتی می‌شوم، دلم به این خیال خوش است که تا پا به خیابان بگذارم، او را خواهم دید. راه می‌روم و به نظرم می‌رسد که او را می‌بینم...خیال می‌کنم و خیال! بلأخره سرگیجه می‌گیرم. حالم بد می‌شود. به مردم تنه می‌زنم، تلوتلو می‌خورم؛ طوری که انگار مستم. عده‌ای ناسزا می‌گویند. خودم را از دیگران پنهان می‌کنم و دیگر به دیدنِ کسی نمی‌روم. آخر آدم هر جا برود، دلش بیشتر می‌گیرد.

#فئودور_داستایوسکی
+ داریم میمیریم؟
- بله
+ میریم بهشت یا جهنم؟
- وقتی با هم باشیم فرقی نمیکنه بهشت بریم یا جهنم

#رومئووژولیت 💛
کسی که برای دوست داشتنش نیاز به داشتنش نداری، می تواند کشنده ترین دشمن تو باشد، یا مرهم همه دردهات. کسی که با سکوتش، با بی اعتناییش ، با ندیدنش، با نبودنش، با بی خبری محض، با سکوت ممتد طولانی، با عکس تازه تلگرامش، با استیکری که پیش تر دوست داشت، با یادآوری های بی ربط در خیابان های شهر، با شنیدن آهنگی که دوست داشت، با دیدن اسم کوچکش روی کارت ویزیت پزشکی در بیمارستانی شلوغ، با راه رفتن در پیاده روی بارانی، با ایستادن پشت چراغ قرمز وصال، با پیراشکی خسروی، با هر بهانه با ربط و بی ربط مست شوی و تمام ذهنت پر شود از تصویر لبخند بی نظیرش. بوی تنش بپیچد در مشامت و لبخند بزنی با همه دردها که دارند تو را بی وقفه می کاهند، و بی اعتنا به زوالت با خود بگویی چقدر خوب است که دوستش دارم.
او خطرناک ترین دشمن توست، همان که عزیزترین است. کمکت میکند بارها و بارها بمیری، بدون آن که بفهمی تمام شده ای. اما اگر بخواهدت، آخ..... توانش را ندارم که به آن بهشت حتا فکر کنم. و چه کسی است نداند همین امید روشن است که در انتهای تاریکی مثل فانوسی دلخواه سوسو می زند و میان تو و جنون نشسته و لبخند می زند و لالایی میخواند و برایت شال می بافد.
همه ما گاهي زمزمه كرده ايم: گرچه ندارمت، من دوست دارمت، ای امید محال...

#حمیدسلیمی
-هر کس به تعلقی گرفتار
قسمت نهم
"نیمه شب"

شب از نیمه گذشته بود که خسرو خودش را به ویلا رساند و سراسیمه داخل شد و دید که عمه فرحناز روی کاناپه خوابش برده و ناهید کنار پنجره نشسته و آهنگ "چرا رفتی" همایون شجریان که فرخ خیلی دوست داشت را ،گوش میدهد.
موسیقی از آن مواردی ست که بعد از رفتن آدم ها جا میماند و نه در جسم که در روح خالکوبی میشود!
به گونه ای که گاهی آدم جرات گوش دادن بعضی آهنگ ها را ندارد..حذفشان هم نمیکند و مدام با خودش میگوید بالاخره یک روز قلبم را میگذارم داخل لیوانی پر از یخ و این آهنگ را گوش میدهم.
گوش هم میدهد...اما وقتی که نبودن آن آدم را باور کرده باشد.
باور کردن نبودن آدم ها برای همیشه ،اتفاق دردناکی ست که باعث میشود خاطرات را کالبد شکافی کرد.

ناهید نگاه از دریا برداشت و به حال و روز پریشان خسرو که با موهایی برهم ریخته و لباسی نامرتب کنار درب ایستاده بود چشم دوخت.

_من پشت ویلا بودم...میدونستم با اون حرفای عمه پا میشی میای ..خیلی زنگ زدیم جواب ندادی

_گوشیم خاموش شد

خسرو نزدیک ناهید رفت و دستانش را گرفت

_پاشو برو دراز بکش...شاید خوابت برد..چشمات خستس ناهید، رنگت پریده...چیزی خوردی؟

_خسرو واقعا تموم شد فرخ؟! تو باور میکنی؟

_دستات یخ کرده ناهید...غصه ی تو فرخو از یادم برده

_تو قول بده من اگه بخوابم خواب فرخو میبینم ... تو قول بده....منم قول میدم با هر بدبختی ای شده خوابم ببره.

_من پیش تو بدقول شدم یبار...دیگه قول نمیدم.

_نامرد پنج روز خبری ازت نبود...نگفتی ناهید الان لازمه باهات حرف بزنه...زیر قولت که زدی لااقل وایمیسادی یکم سرزنشت میکردم...تو که اینجوری نبودی.

خسرو دیگر نتوانست تحمل کند و گوشه ی شال ناهید را جلوی چشمانش گرفت و زیر گریه زد.
آرام گریه میکرد اما شانه هایش میلرزید.

ناهید دستانش را فشار داد...

_گریه نکن خسرویی....تو روخدا.

خسرو از جایش بلند شدو رفت کنار دریا نشست و زانوهایش رابغل کرد.
ناهید هم بعد از چند دقیقه رفت و کنارش نشست.
هیچ کدام حرفی نمیزدنند...صدای سکوت و امواج همه جا را فرا گرفته بود....خسرو بلند شد و پیراهنش را درآورد و روی شانه ی ناهید انداخت و خواست برود...
که ناهید برگشت و نگاهش کرد...

_نرو دیگه....بشین اینجا

خسرو آب دهانش را قورت داد و چشمانش را بست.

حالِ لاتوصیفی ست وقتی یک نفر که دوستش داری موقع رفتن این پا آن پا کند که کمی دیرتر بروی...
در این یک دقیقه اضافه ماندن ها و لفتش دادن ها اتفاق خاصی نمی افتد اما این احساس نیاز کردن دل آدم را روانی میکند.

خسرو کنار ناهید نشست و لحظه ای به چشمانش که دریا را نشانه رفته بود زل زد و از درون آه کشید.
ناهید بی اعتنا به حال روانی خسرو سرش را روی شانه ی او گذاشت.
سرش را بی اعتنا روی شانه ی خسرو گذاشت و موهای پریشانش روی لب های خسرو ریخت.
سرش را روی شانه اش گذاشت اما نمیدانست خسرو، او را دوست دارد و تلفیق نیمه ی شب و صدای امواج و سر یار روی شانه و گیسویش روی لب،،، برای فرد عاشق بسیار مضر است و احتمال ضعف و تب، بسیار زیاد.

#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
قسمت دهم
"قانون سوم نیوتون"

خوابیدن در آغوشِ یار خیلی کِیف میدهد اما بیدار ماندن پا به پای دلبری که خوابش نمیبرد
دل ضعفه ای ست
که جان در جانِ آدم نمیگذارد!
اینکه از خوابت بزنی و او با دیدن تو فکر کند تمام دنیا بی خواب شده اند
حالی ست لاتوصیف!
.
خب طبق قانون سوم نیوتون هر عملی عکس العملی دارد!
وقتی یار لب نزدیک می آورد
بوسیدن وظیفه میشود!
و هنگامی که آغوش باز میکند
چاره ای جز بغل کردن نمی ماند...
و اگر که بیخواب شود
راهی جز بیدار ماندن نیست....

ناهید تا صبح خوابش نبرد و خسرو پا به پایش بیدار مانده بود و چای دم کرده بود و سیگار میکشید و کتاب دست گرفته بود و شاملو میخواند.
دم دمای صبح بود و آسمان گرگ و میش.
خسرو دلش نمیخواست آفتاب طلوع کند، آخر چشمانِ قهوه ای روشن ناهید در تاریکی دیدن داشت،چشمانی که خمار میشدند برای شعرهای شاملو که با صدای دورگه ی خسرو، سکوت را به بازی گرفته بودند.

_خسرو نمیشه هم ویولن بزنی هم شعر بخونی؟

_نه دیگه پررو نشو

ناهید لبخندی زد و دماغش را جمع کرد
_چایی سرد شد...قند نیاواردی؟

_من قند نمیخوام

ناهید از جایش بلند شد و رفت تا قند بیاورد که خسرو زیر لب آرام و خفه گفت

_من با قند چشمای تو میخورم جیران

قندان را روی میز گذاشت و رفت کنار پنجره نشست با تماشای دریا

_خسرو اونسالی که کنکور داشتمو یادته؟خونه ماه بانو بیدار میموندیم باهام فیزیک کار میکردی؟

_بعد تو میگفتی خسرو اینو ول کن پاشو بریم موتور سواری

_توام که حریف من نمیشدی

_منم که حریف تو نمیشدم

_تو هیچ وقت حریف من نمیشدی

خسرو خندید اما حرف های زیادی از چشمانش میریخت که ناهید خبر نداشت.
خبر نداشت که خسرو در یک جنگ نابرابر با دلش همه چیز را باخته بود و تمام و کمال تسلیم ناهید شده بود و پرچم سفید فدایت شوم را بالا گرفته بود.
ناهید خبر نداشت که وقتی سرش را کج میکرد و چشمانش را جمع و با حالت سوالی میگفت خسرو؟!
دیگر جانی در خسرو نمیماند که مقاومت کند و درخواستش را رد کند.
خسرو دلش گرم ناهید بود و ناهید سرش گرم دنیای خودش.

آفتاب طلوع کرده بود که خسرو روی صندلی سرش بر روی کتاب، خوابش برده بود و ناهید شال بلندی که روی دوشش می انداخت را روی سر خسرو انداخته بود تا مگس ها اذیتش نکنند.
خسرو لحظه ای بیدار شد و وقتی شال ناهید را روی سرش دید شال را بغل کرد و دوباره خوابید و هر چه عمه فرحناز صدایش کرد که برود سرجایش بخوابد بلند نشد که نشد که نشد.
و کمر درد را تحمل کرد اما شال ناهید را رها نکرد،آخر،، خسرو، ناهید را دوست دارد و هیچ حالی برای آدمِ عاشق بهتر از خوابیدن با عطرِ شالِ معشوق نیست.

#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
هميشه يک سري از اشيا برايم جذاب و دوست داشتني بودند،نمي دانم بي دليل دوستشان داشتم!
درست مثلِ راديو...
دلم ميخواست يک راديو هميشه روي ميزم باشد و وقت هايي که دلم نه موبايلم را مي خواست و نه هيچ تکنولوژي و پیشرفتی را،وقت هايي که دلم مي گرفت از تمامِ مجازي ها و حقيقي هاي اطرافم،بنشينم روي صندلي،راديو را روشن کنم و چشمانم راببندم،سفر کنم به زمان هاي قديم...
تختِ قديميِ گوشه ي حياطِ آقاجون و
طعمِ چاييِ هاي قندپهلوي عزيز،
صداي خنده هايم ميانِ بحث هاي شيرينشان که جز عشق دليلِ ديگري نداشت،شنیده شود...
به قولِ سجاد افشاريان:"گاهي هم حس مي کنم قديمي ام،واسه يکي دو دهه قبل!"
چقدر دلم يک عشقِ ساده و صميمي مي خواست،
چقدر زمان مي تواند بي رحم باشد وقتي آدم نتواند انتخاب کند در کدام زماني به دنيا بيايد و در کدام روزگاري عاشق شود!
کجايِ اين دنيايي که با يک دکمه عاشق مي شوند و لحظه اي بعد فارغ،بوي عشق مي دهد...؟!
کجايِ دنيايي که دلتنگي از در و ديوارش آويزان است،بوي زندگي مي دهد...؟
آهنگ که به اینجا می رسد:"اندوهِ بزرگيست زماني که نباشي"
چشمانم را باز مي کنم و دلم براي اين همه نبودن مي گيرد...
برای عشقی که جایش گوشه ی دلم خالیست،
برای کسی که جدید باشد
اما قدیمی عاشقم باشد،
قدیمی عاشقش باشم...
درست مثلِ همین رادیو،
که بی دلیل دوستش دارم!
مثلِ خودِ "تو"!
که بیایی و دستم را بگیری و باهم به زمانِ قدیم برویم،
آن وقت من برایت چای قندپهلو بریزم و
تو مدام زیرلب زمزمه کنی:"تو ماه ترین دخترِ این بوم و دیاری!"

#شقایق_عباسی
-تقصیر تو نیست!
شاید من زیادی دوست نداشتنی ام :)