۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
قسمت چهاردهم
"چشمان بسته"

هر چقدر هم تخس و بچه پر رو فرقی نمیکند
وقتی حرف دوست داشتن وسط باشد
لحظه ی دیدار همراه می شود با سکوتی سنگین و آبِ دهانی که برای عبور از گلو راهی نمیابد!
لحظه ی دیدار بعد از لو رفتنِ عشق به مجلس شراب میماند و هر نفسِ معشوق پیکِ سنگینی ست که چشمان آدم را به دو دو زدن وادار میکند.

ناهید بالای سر خسرو ایستاده بود و خسرو دم نمیزد تا خوب به صدای نفس های ناهید گوش کند که حالا اندکی اضطراب هم در آن پیدا بود.
نه خسرو سرش را بالا می آورد نه ناهید حرفی میزد که
ناهید خواست سکوت را بشکند و حرفی بزند اما پریدخت (مادرش) از بالکن برای شام صدایشان زد.
ناهید راهش را کشید و رفت و کمی دورتر ایستاد و سیگار کشیدنِ خسرو را نگاه کرد.
خب سیگارِ بعد از مستی از واجبات است!
.
.
سرِ میزِ شام مثل همیشه خسرو یک سمت ماه بانو نشسته بود و ناهید سمتِ دیگرش.
پریدخت رو به ناهید کرد

_این خواستگارت از وقتی رفتی شمال هر روز زنگ میزد خونه...میگفت ناهید جوابمو نمیده

خسرو با شنیدن این حرف لقمه را با بدبختی قورت داد
و ناهید کاملا حواسش به خسرو بود

_من تو موقعیتی نبودم که جوابشو بدم

_گفتن وقتی برگشتی خبرشون کنم که بیان دیدنت

_خواهش میکنم مامان...من حوصلشونو ندارم...اصلا بگید تا یه مدت طولانی نمیتونم به این چیزا فکر کنم.

_یعنی چی...

ماه بانو وسط حرف های پریدخت آمد

_باشه عزیزم...هر جور که تو راحت باشی

خسرو دستی بر روی سبیل هایش کشید و برای ماه بانو نوشابه ریخت

_من کِی نوشابه خوردم خسرو؟!

_نه واسه خودم ریختم

ناهید به خسرو نگاه کرد

_تو که لیوانت پُره

_عه..راست میگی...حواسم نبود...بیا تو بخور

ناهید لبخند ریزی زد و لیوان را از خسرو گرفت

لبخند ریز ناهید یعنی هِی پسر حواسم هست دست و پایت را گم کرده ای...
خب دست و پا گم کردن جزئی از عاشقی ست.
یک نفر عینکش را در تاکسی جا میگذارد
یک نفر مسیر هر روزش را گم میکند
یک نفر بقیه ی پولش را نمیگیرد
یک نفر سبز شدن چراغ قرمز را یادش می رود
یک نفر هم مثل خسرو....دو بار برای خودش نوشابه میریزد!
بهترین قسمتِ این حواس پرتی ها آن هنگامی ست که میگویند : عاشقی؟!
.
.
خسرو بعد از شام رفت و جای همیشگی اش ...زیر درخت زرد آلو نشست و سیگاری روشن کرد...
سیگار کشیدن های امشب اش فرق میکرد و نگاه از ماه بر نمیداشت و گاهی چشمانش را می بست.
در حالِ خودش بود که ناهید ویولن به دست سمتش آمد و ساز را روی پایش گذاشت....

_حالا که حالم خوب شده دیگه نمی خوای برام ساز بزنی؟

خسرو لحظه ای به چشمان ناهید خیره شد که در تاریکیِ شب ماه را به طعنه گرفته بود...!

تو که انقدر ساز دوست داری...چرا هیچوقت خودت یاد نگرفتی؟!

ناهید نگاه از چشمان خسرو بر نمیداشت

_آخه همیشه یه نفر بود که وقتی میزد دلم میرفت

خسرو نگاه از ناهید دزدید

_واسه خودش یا سازش؟

ناهید خیره مانده بود به چشمان خسرو که سمت دیگر را نگاه میکرد

_تا دیروز واسه سازش ....از امروز واسه خودش

گفت و صورتش سرخ شد و نتوانست بایستد و قدم بر داشت که برود...

_ناهید...؟

ایستاد و دوباره برگشت

_دستتو بده من

دستش را دراز کرد و خسرو دستش را گرفت و جلوی صورتش برد و چشمانش را بست و با آرامش دستش را بوسید...

ناهید جرات باز کردن چشمانش را نداشت و نفس عمیق کشید و رفت...

خسرو ماند با جانی که تاب نداشت و دلی که پرواز می خواست..... آخر ....خسرو، ناهید را دوست دارد و نفس های پی در پیِ ناهید به او خبر داده بودند که
ناهید ، خسرو را دوست دارد.

#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
چو شب به راه تو ماندم
که ماه من باشی..
💛🌙
#هوشنگ_ابتهاج
یه جایی بالاخره باید دست برداشت،از فکر کردن به چیزهایی که تو رو به گذشته پیوند میزنه.از هرچی که مدت هاست بین تو و این زندگی فاصله انداخته باید دست برداشت.سخته جداشدن از حرفایی که هیچوقت نابود شدنی نیست اما خوب یه جایی بالاخره باید دست برداشت، باید رها کنی تا بره و برسه به اونجا که اثری از ردپاهای تو نیست.یه روز خودتم خسته میشی از اینهمه تکرار و تکرار،از فراموش نشدن اتفاقاتی که دیگه جایی برای موندن نداره.آره یه جایی بالاخره باید دست برداشت. . .
#حاتمه_ابراهیم_زاده
‎من یاد گرفته‌ام که مردم چیزی که گفتی را فراموش می‌کنند. عملی که انجام دادی را فراموش می‌کنند. ولی مردم هرگز احساسی که به آن‌ها داده‌ای را فراموش نخواهند کرد

#مایا_آنجلو
قسمت پانزدهم
"آغوش"

دو روز از آن بوسه ی پرحرف میگذشت که خسرو و ناهید همدیگر را نه دیده بودنند نه تماسی گرفته بودنند نه... .
دست هر جفتشان رو شده بود و حالا دیگر همه چیز فرق میکرد.
خسرو همان خسرو بود و ناهید هم همان ناهید
اما حالا...لیوانِ چایِ ناهید یا عزیزم گفتن خسرو ،خورده شیشه داشت!
حرفِ اضافه داشت
پسوند و پیشوند داشت
پسوند و پیشوندی از جنس فدایت شوم و تصدقت بروم
حرف اضافه ای از جنس نفس!
دستشان رو شده بود و حالا عشق بود که جولان میداد!
عشق بود که ناهید دو روزِ تمام در گذشته غرق شده بود.
که با سلیقه سفره میچید.
که گل های روی پرده ی اتاق خوابش بوی نرگس گرفته بود!
که هزار بار میرفت روی شماره ی خسرو اما تماسی نمیگرفت و گوشی را بغل میکرد!
اما خسرو کاری با این حرف ها نداشت
مثل قدیم،صبح دست ناهید را میگرفت و میزد به شهر!
شلوغ ترین خیابان ها را انتخاب میکرد و مینشست گوشه ی پیاده رو و شروع میکرد به ساز زدن!
برای مردم عجیب بود که با این همه هنر چرا کنار خیابان ساز میزند؟!
خب عشق برای مردم عجیب است!
خسرو عاشق بود و برای بودن هایِ نبودنِ ناهید ساز میزد!
آخرِ سر هم تمام پول هایی که مردم در جعبه ی سازش ریخته بودنند را با بچه هایی که سر چهارراه گل میفروختند، پیتزا میخورد و دست گلی که برای ناهید خریده بود را در اتوبان رها میکرد تا باد بویش را به اتاق خواب ناهید ببرد!
.
.
آنشب هم خسته از ساز زدن های خیابان به دامن ماه بانو پناه برد
در اتاق خواب ولو شده بود و برای ماه بانو اله نازِ بنان را میخواند که زنگ خانه به صدا در آمد.
دلش ریخت
صدای این زنگ آشنا بود.
رفت تا از بالکن حیاط را نگاه کند که دید ناهید جلوی درب ایستاده و چشم دوخته به بالکن.
ناهید میدانست خسرو دوشنبه هر جا که باشد خودش را به خانه ی ماه بانو میرساند.
میدانست که در خانه بند نمیشد!
میدانست که کتلت درست کرده بود و به خانه ی ماه بانو آمده بود.
میدانست غذای مورد علاقه ی خسرو کتلت است!
.
.
ماه بانو سفره را در حیاط پهن کرد و به ناهید گفت خسرو را برای شام صدا بزند! ناهید هم که دل در دلش نبود برای دیدن خسرو، با تپش قلب خودش را به اتاق خواب رساند و خسرو به محض دیدن ناهید از جا بلند شد و چشم دوخت به چشمانش

_ای کاش دوست داشتنتو اعتراف نمیکردم...لا اقل قبلا یه زنگ میزدی...یه "خسرویی" میگفتی ....دو روزه رفتی که رفتی...نمیگی آدم دلش برات یذره میشه؟

ناهید ایستاده بود و با ذوق فقط خسرو را نگاه میکرد و یکدفعه بدون هیچ حرفی سمتش دوید و محکم بغلش کرد...
محکم همدیگر را بغل کردند و زمان ایستاده بود برایشان انگار!
ناهید یقه ی پیراهنِ خسرو را نفس میکشید و خسرو گیسوی ناهید را.
مثل دو نفر که سالها همدگیر را ندیده اند آنقدر بی حرف در آغوش هم ماندند که ماه بانو صدایشان کرد.
از هم که جدا شدند ناهید فقط زمین را نگاه میکرد و گوشه ی چشمش خیس شده بود
خسرو دستی به روی کنج پلک ناهید کشید و پیشانی اش را بوسید و موهایش را مرتب کرد و ناهید بدون اینکه نگاهش کند راهش را کشید و رفت!
خسرو ماند و عطر ناهید که در یقه ی پیراهنش جا مانده بود!
خسرو ماند و یک دنیا قربان صدقه رفتن!
آخر .... خسرو، ناهید را دوست دارد...
دوست دارد قربان صدقه اش برود تا دل ضعفه بگیرد تا با بوسه بمیرد!

#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
قسمت شانزدهم
"باران"

چند هفته ای از رابطه ی خسرو و ناهید گذشته بود
چند هفته ای به هر بهانه دلتنگی شان گُل میکرد...
سینما مکانی بود برای نوازشِ دست هم.
خیابان جایی برای چند کلمه قدم زدن.
کافه سکوتی برای مکالمه ی چشم ها.
و پشت بامِ خانه ی ماه بانو به هنگام شب
استراحت گاهِ گیسویِ ناهید روی سینه ی خسرو و خط و نشان کشیدن برای ماه و آسمان که ما عاشق تریم از شما!

آنشب.. بارانی ترین ابرهای سال را در خیابان پرسه زدند و ناهید با کوبیدن پاهایش در چاله های پر آب تمامِ تَنِ خسرو را خیس کرده بود.
خب نمیشود دو نفر که نفس هایشان از ریه های هم میگذرد زیر باران بمانند و خاطره ای آبستن نشود!
مگر میشود قطراتِ باران را از لبهای معشوقه نوشید و مست نشد؟
خسرو آنشب مست که نه! لایعقل شده بود.

در شبگردی هایشان سر از خانه ی خسرو در آوردنند.

سشوار شاید بهشتی ترین وسیله باشد برای شب هایی که باران گیسوی معشوقه را خیس کرده!
بعد از خشک کردن موهای ناهید نوبت به دَر کردنِ خستگی در آغوش هم رسید.


_تو چشام نگاه کن

_باشه بیا .... خب ؟

_به یه چیز فکر کن

_به چی مثلن؟

_هرچی...میخوام بخونم ذهنتو...

_وای...صبر کن....خب به چی فکر می کنم؟

_چشماتو نبندا...

_چشم

خسرو صورتش را نزدیک صورت ناهید برد

_عه ... میگم نبند

_نمیشه

_نبند

_چشم

صورتش را نزدیک صورت ناهید برد و لبهایش را به لبهایش....
ناهید چشمانش را نبسته بود و نگاهشان در هم قفل شده بود
لحظاتی که حواسِ عقربه هم پرت شده بود با این حال سپری شد
خسرو سرش را کمی عقب کشید

_داشتی به این فکر میکردی چرا این مدت بهت نگفتم قلبم تو دستاته

_لعنتی....چرا همه ی این مدت این لحظه هارو از جفتمون گرفتی؟

_از خودم نه از تو گرفتم

_میشه قربونتون برم؟!

_پاشو

_ها؟!!

خسرو از حالت دراز کش بلند شد و لبه ی تخت نشست

_موهات بافتن میخواد...پاشو

_نیان اینجا عمو اینا

_بیان عمو اینا...مگه عموت هر شب با مامان من میخوابه من بهش چیزی میگم؟!

ناهید خندید و از جایش بلند شد و رفت روی پاهای خسرو نشست

_بشین رو زمین اینجوری موهات تو دهنمه

_اون دیگه مشکل توعه من راحتم...

خسرو شروع به بافتن موهای ناهید کرد و ناهید پلک هایش را روی هم گذاشت

_همینجوری که داری میبافی به حرفام گوش کن

_اگه حواسم پرتِ صدات نشه گوش میکنم بانو...بگو

_اون شبی که اون پیامو خوندم تا صبح داشتم به بچگیمون فکر میکردم...اینکه چجوری میشه یه آدم این همه عاشق باشه و حرفی نزنه....بعد گفتم اره میشه...چون تو خسرویی...راز آلودترین پسری که تا حالا دیدم....راستش من میدونم تو هر شب میری و کنار خیابون ساز میزنی...بعضی وقتا میومدم نگاتم میکردم.

_میدونم جیران من!

_دروغ میگی

_اون بچه هایی که سر چهارراه گل میفروختن آمارتو بهم داده بودن...

_خیلی نامردی...
راستی نگفتی جیران یعنی چی؟

_یه دوستی داشتم دوره سربازی،بچه تبریز....عاشق دختر همسایشون بود...همیشه ته نامه هاش مینوشت

"تمام شب
بالای برجک
چشمانت را نگهبانی میدهم جیران من"

به معشوقه ی زیبا میگن جیران...آهو.
میدونی چیه....کاری به اون کلمه ندارم...وقتی داشت جمله ی آخرو مینوشت به جیران من که میرسید چشماش یه حالی میشد

_حالا به هم رسیدن؟

_بعد از پایان دوره دیگه بهش زنگ نزدم...شمارشو داشتما اما بهش زنگ نزدم...خواستم آخرین تصویری که ازش میمونه تو ذهنم، همون حال...

_حالِ چی؟ ساکت شدی چرا؟....خسرویی؟

_داشتم موهاتو بو میکردم....تموم شد بافتنش...

_نکن این کارارو ...میمیرم از دل ضعفه من

ناهید از جایش بلند شد و جلوی آیینه موهایش را دستی کشید و چراغ اتاق را خاموش کرد و خودش را در آغوش خسرو پرت کرد و خسرو طلب یک عمر بوسه را از لبهایش گرفت
آخر...خسرو، ناهید را دوست دارد و دوستت دارم هایِ نیمه تمامِ آخر شب را باید با بوسه تحویل یار داد.

#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
هميشه بهم ميگفت آدما هميشه تو شرايط حساس كه بهشون نيازي داري رهات ميكنن.
ميگفت پيدا كردن يكي كه تو همين لحظات كنارت باشه كار سختيه.
ميگفت ولي تو از اونايي كه تو همه لحظه هام بودي و ميدونم هميشه هستي و چه خوبه اين بودنت.
ميگفت ميدونم بهم گوش ميدي حتي وقتي نيستي پيشم.
الان از همون لحظه هاي حساسه.
معلومه كجايي؟

#محیکس
آدم‌ها ذرّه ذرّه محو می‌‌شوند . آرام ... بی‌ صدا ... و تدریجی‌
همان آدم‌هایی‌ که هر از گاهی پیغام کوچکی برایت میفرستند ، بی‌ هیچ انتظار جوابی‌ ، فقط برایِ آنکه بگویند هنوز هستند. برای آنکه بگویند هنوز هستی‌ و هنوز برای آنها مهم ترینی ... همان آدم‌هایی‌ که روزِ تولد تو یادشان نمی‌رود. همان‌هایی‌ که فراموش می‌‌کنند که تو هر روز خدا آنها را فراموش کرده ای. همان‌هایی‌ که برایت بهترین آرزو‌ها را دارند و می‌دانند در آرزو‌های بزرگِ تو کوچکترین جایی‌ ندارند ... همان آدم‌هایی‌ که همین گوشه کنار‌ها هستند برای وقتی‌ که دل‌ تو پر درد می‌‌شود و چشمان تو پر اشک. که ناگهان از هیچ کجا پیدایشان می‌‌شود ، در آغوشت می‌‌گیرند و می‌‌گذراند غمِ دنیا را رویِ شانه‌هایشان خالی‌ کنی‌. همان‌هایی‌ که لحظه‌ای پس از آرامشت ، در هیچ کجای دنیای تو گم می‌‌شوند و تو هرگز نمی‌‌بینی‌ ، سینه ی سنگین از غمِ دنیا را با خود به کجا می‌‌برند ... همان آدم‌هایی‌ که آنقدر در ندیدنشان غرق شده‌ای که نابود شدن لحظه‌هایشان را و لحظه لحظه نابود شدنشان را در کنار خودت نمی‌‌بینی‌. همان‌هایی‌ که در خاموشیِ غم انگیز خود ، از صمیمِ قلب به جایِ چشمان تو می‌‌گریند ، روزی که بفهمی چقدر برای همه چيز دير شده است ..

#نيکی_فيروز_كوهی
دلش منو نميخواست ديگه :))
دیدم که درخت هست
وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود.

سهراب سپهری
شبتون گنگ تر از هر هیاهویی...
-بهش قول دادم تو تناسخ بعدی بیشتر دوسش داشته باشم و تو تناسخ بعد از اون بیشتر. بهش قول دادم تو همه‌ی تناسخا پیداش کنم و عاشقش بشم.
قسمت هفدهم
"پریشانیِ پریدخت"

ناهید کاری جز دوست داشتن خسرو نداشت اما خواستگارش همچنان پافشاری میکرد و پریدخت دلیلِ به یکباره عقب کشیدنِ ناهید را نمیفهمید و ناهید هر بهانه ای می آورد
قبول نمیکرد که نمیکرد.
کار ناهید سخت شده بود و هر روز با مادرش بحث و جدل داشت
از طرفی هم هنوز دو ماه از مرگ فرخ نمیگذشت و مطرح کردن خسرو و علاقه ای که شعرهای شاملو را از پا در آورده
بود کار نامعقولی به نظر میرسید!
.
.
یک بعد از ظهر که ناهید بعد از حرف زدن با خسرو،دورِ حوض چرخ میخورد و زیر لب فریدون فروغی زمزمه میکرد و دستانش را به موهای بلندش میکشید....پریدخت پرخاشگرانه سمتش آمد

_ناهید یا امروز یه دلیل درست درمون میاری که چرا خواستگارتو پس زدی یا میگم بیان خواستگاری

_یجوری حرف میزنی انگار تورو به زور شوهر دادن که میخوای منو به زور شوهر بدی

_احمق جان...پسر به این خوبی...چرا آیندتو خراب میکنی؟

_چیه چند وقته از اون خواستگار بازیگرت حرف نمیزنی که پسش زدی بخاطر بابا...کجا رفت اون حرفا؟

_وایسا ببینم...پای کسی در میونه؟!

ناهید بی اعتنا برگشت و رفت و روی پله نشست و شروع کردن با موبایلش وَر رفتن.

_میگم پای کسی وسطه؟!

_مامان ول میکنی یا نه ؟

_نه ول نمیکنم...با توام حرف بزن.

_آره پای کسی وسطه...خیالت راحت شد؟

_پس غلط کردی گفتی این پسره بیاد خواستگاریت...

_اون موقع پای کسی وسط نبود!

_یعنی چی ؟چند وقته با طرف آشنا شدی مگه؟

_به وقتش میگم بهتون

_موقش همین الانه....تو این مدت کوتاه آخه چقدر شناختیش که انقدر اعتماد داری و میخوای خواستگار به این خوبی رو پس بزنی؟

_مدتِ کوتاه نیست...خیلی ساله میشناسمش...توام میشناسیش...بیشتر از منم دوسش داری

_درست حرف بزن ببینم ناهید...راجع به کی حرف میزنی؟

_خسرو

پریدخت با شنیدن اسم خسرو به یکباره روی پله نشست و دستش را مقابل دهانش گرفت

_چی میگی تو ناهید...سر به سر من نذار

_مامان ما تقریبا دو ماهه با هم رابطه داریم...

_تو داری چی میگی ناهید؟ این امکان نداره...تو و خسرو مثه خواهر برادر بودین...چرت و پرت تحویل من نده

_من هیچوقت به چشم به برادر به خسرو نگاه نکردم...چون ...چون برادر داشتم..دوس داشتم برادرم فقط فرخ باشه

ناهید گریه اش گرفت و اشک هایش را پاک کرد

_مامان، خسرو از بچگی منو دوست داشته...وقتی اینو بهم گفت تازه فهمیدم منم چقدر دوسش دارم...مامان راستشو بخوای هیچی نمیتونه مارو از هم جدا کنه....
اگه تا الانم حرفی نزدیم بخاطر اینه که میگفتن هنوز کفن برادرش خشک نشده و ....از این حرفا
اما راستش عشق این چیزا سرش نمیشه.....من تازه دارم فکر میکنم این همه مدت چجوری بدون خسرو زندگی کردم...

_پریدخت فقط بُهت زده ناهید را نگاه میکرد

_لطفا به این خواستگاره ام بگو انقدر آرامش منو خسرو رو به هم نزنه

حرف هایش را گفت و رفت و پریدخت رنگ صورتش مثل گچ دیوار شده بود و دستهایش میلرزید.
از جایش بلند شد و رفت کنج حیاط و تلفنِ خانه ی ماه بانو را گرفت.
خسرو در خانه ی ماه بانو در حال تعمیرِ شیر ظرفشویی بود و ماه بانو هم کمکش میکرد که تلفن خانه به صدا در آمد..
دست هر جفتشان بند بود و تلفن را جواب ندادند که رفت روی پیغام گیر و پریدخت با صدایی لرزان شروع به حرف زدن کرد

_ماه بانو ناهید میگه عاشق خسرو شده
میگه خسرو از بچگی منو دوس داشته
ماه بانو ناهید میگه دو ماهه با هم رابطه داریم...میگه عاشق همیم
ماه بانو ناهید عاشق برادرش شده.
پسرم و دخترم عاشق هم شدن.
روزی که آقا جون گفت بچه ی تو شِکمتو بده فرزاد اینا باید فکر اینجارو میکردید
باید فکر این مخفی کردنو میکردید ماه بانو.
ماه بانو تو میدونی یه دختر پسری که رابطه دارن، باهم چیکار میکنن؟
تو میدونی ماه بانو...
ماه بانو دارم میام پیشت...دارم میام که راه حلشو بگی ...دارم میام که سکته نکنم...

حرف هایش را گفت و تلفن را قطع کرد.
ماه بانو زل زده بود به خسرو که مات و مبهوت به تلفن خیره شده بود.
آچار از دستش افتاد و به چشمان ماه بانو نگاهی کرد و رفت و هر چه ماه بانو صدایش کرد جوابی نداد و از خانه زد بیرون....
ماه بانو دست و پایش میلرزید چون فهمیده بود...خسرو، ناهید را دوست دارد
و حالا خسرو از زبان پریدخت شنیده بود که ناهید...خواهر اوست...!

#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
قسمت هجدهم
"ماه بانو"

خسرو از خانه رفته بود و ماه بانو هر چه تماس میگرفت اپراتور میگفت خاموش است.
ماه بانو کلافه شده بود و سیگار پشت سیگار میکشید که پریدخت با حالت عصبی زنگ را به صدا در آورد.
حالت شوریده ای داشت و پریشانی از سر و رویش میریخت.
حرفی نزد و همان جلوی درب وردی روی پله نشست و لبهایش را میگزید.
ماه بانو دستش را گرفت که به داخل ببرد اما با عصبانیت دستانش را کشید و حتی ماه بانو را نگاه نکرد.
این اولین باری بود که با ماه بانو این رفتار را داشت اما ماه بانو هیچ نگفت و رفت و برایش آب قند آورد و کنارش نشست.

_پریدخت راستش خسرو اینجا بود و همه ی حرفاتو شنید

پریدخت لحظه ای به ماه بانو نگاه کرد و به صورتش سیلی زد و رفت داخل خانه و مقابل عکس آقا جون ایستاد

_آقا جون میخوام عروسی دعوتت کنم...عروسی پسرمو دخترم...آقا جون عاشقِ هم شدن...جای شما خالیه ببینی چه بلایی سر نوه هات آواردی...آقا جون ببخشیدا من بلند حرف میزنم...ما عادت داشتیم جلو شما لال باشیم...عادت داشتیم چشم بگیم...فرخم که مُرد
خسرو و ناهیدمم قراره پرپر بشن...چون ما عادت داشتیم لال باشیم آقا جون...الانم لال میشیم چشم ...لال میشیم

گفت و محکم با دست روی لبهایش زد و نشست روی زمین و شروع کرد به گریه کردن.

ماه بانو رفت و روی مبل نشست و منتظر ماند تا گریه کردنِ پریدخت تمام شد.
_یادته وقتی به اقاجونت گفتم از پرورشگاه بچه بیارن چی گفت؟
گفت باید از خون خودمون باشه

پریدخت به دیوار تکیه داد و ماه بانو را نگاه می کرد
_فرهاد عاشق دختر بچه بود اونموقع...هر قابله ای هم شکل و قیافه ء تورو میدید میگفت بَچَت دختره...توام ناراضی بودی اما کسی جرات نداشت بالا حرف صمد خان حرفی بزنه...فرهاد راضی بود چون اجاق داداشش کور بود اما من میدیدم تو راضی نیستی...اون یه ساله ای ام که رفتید شمال دور از چشم فامیل باشید من خیلی سعی کردم اما صمد حرف خودشو زد..
قرار بود این قضیه تو خانواده ء خودمون مخفی باشه و همین منو میترسوند...از این مخفی کردن خوف داشتم...خوف داشتم که طاقت نیاری و یه سال بعد بیای بگی بچمو میخوام...خوف داشتم که فرخ بزرگ شه و عاشق خواهرش شه ...خوف این روزارو داشتم ولی بچت پسر شد...
پسر شد اما..

ماه بانو بلند شد و سیگاری روشن کرد و دوباره سر جایش نشست
_یه ماه مونده بود به زایمانت
رفتم بیمارستان و یه پرستارِ میانسال گیر آواردم.
شوهرش مرده بود وضع مالیش خیلی بد بود...بهش گفتم بچه ی تورو با یکی دیگه عوض کنه

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
ادامه قسمت هجدهم 👇