-شیطان با چشمانی خشمگین در آینه روبرویم با فریاد میگفت:فهیدی فرشته ها هم قلبی پست و سیاه دارند؟
منتظر یه خداحافظی خیلی دراماتیک بودم ، کلی جمله ی خفن آماده کرده بودم که بهش بگم، خب بالاخره آخرین باری بود که همو میدیدیم و شاید دیگه هیچوقت دست سرنوشت مسیرمونو به هم ربط نمیداد ، دوس داشتم دقِ دلیه کل این تایمی که نبود و قرار نیست باشه رو با یه بغل محکم از دلم دربیارم، از اون بغلا که استخوناش صدا بده ، از اونا که حتی هوام بینمون نباشه ... ولی وقتی که موقعش شد ، وقتی که باید حرفامو میزدم ، وقتی که باید بغلش میکردم خشکم زد ، تکون نمیتونستم بخورم ( بعد که فکر کردم فهمیدم از اینکه آخرین باری بود که میدیدمش خشکم زده بود ) باورم نمیشد که دیگه قرار نیس برم دم خوابگاهشو کلی زنگ بزنم و کلی منتظر شم تا خانوووم از طبقه ی دو بخواد آروم آروم بیاد پایین و تازه چپ چپم نگام کنه و زیر لب بگه که "چته اینهمه زنگ میزنی ؟" ، دیگه قرار نیس وقتایی که قهریم اگه دیدمش مسیرمو به کل عوض کنمو اونم جوری رفتار کنه که انگار اصلا ندیده منو ، ولی جفتمون میدونیم که تو دلمون آشوبه ، دیگه قرار نیس وقتی عینکشو برمیداره دلم ضعف بره واسه چشماش ، دیگه قرار نیس وقتی دارم از دلتنگی میمیرم ببینمش تا دلم آروم بگیره ...
آره همه ی اینا تو همون چند لحظه ای که خشکم زده بود از ذهنم گذشت و نتیجه ش چیزی جز یه بغضِ تا گلو بالا اومده نشد ...
تا اینکه گفت واسه کاراش اول مهر برمیگرده دوباره و خداحافظی اصلیه باشه واسه اون موقع
اینو گفت و مثه همیشه خداحافظی کرد و رفت ...
درسته هیچکدومه حرفایی که کلی بهشون فکر کرده بودم رو بهش نزدم ، ولی عوضش کلی نگاش کردم ، آخ ...💛
#محیکس
آره همه ی اینا تو همون چند لحظه ای که خشکم زده بود از ذهنم گذشت و نتیجه ش چیزی جز یه بغضِ تا گلو بالا اومده نشد ...
تا اینکه گفت واسه کاراش اول مهر برمیگرده دوباره و خداحافظی اصلیه باشه واسه اون موقع
اینو گفت و مثه همیشه خداحافظی کرد و رفت ...
درسته هیچکدومه حرفایی که کلی بهشون فکر کرده بودم رو بهش نزدم ، ولی عوضش کلی نگاش کردم ، آخ ...💛
#محیکس
-تاحالا بهش جمله های #شکسپیر رو گفتی تا ذهنش یه ذره به اون حد عاشق بودنی که هستی نزدیک تر شه ؟؟ :))
كاش میفهميدى
آدم از يک جا به بعد كنار مىكشد
اهلى خودش مىشود
مگر يک آدم چقدر مىتواند مهربان باشد
و تو هى سيلى بزنى به احساسش
#امیر_وجود
آدم از يک جا به بعد كنار مىكشد
اهلى خودش مىشود
مگر يک آدم چقدر مىتواند مهربان باشد
و تو هى سيلى بزنى به احساسش
#امیر_وجود
-فک نمیکردش که یارش ، توی یه دنیای دیگس ...
#سیامک_عباسی/ اون منم
#سیامک_عباسی/ اون منم
عزیزترین، عزیزترین، ساعت یک و سی دقیقه نیمه شب است..
خواهش میکنم عزیز دلم یک گل رز برایم بفرست تا بدانم مرا بخشیدهای.
من در واقع خسته نیستم ولی بیحس و سنگینم و نمیتوانم کلمات مناسب را پیدا کنم.
آنچه میتوانم بگویم این است که: در کنارم بمان و تنهایم نگذار...
زندگی خیلی دشوار و غمانگیز است. چطور آدم میتواند امیدوار باشد که خواهد توانست کسی را با نوشته برای خودش نگه دارد؟
#کافکا /نامه به فلیسه
خواهش میکنم عزیز دلم یک گل رز برایم بفرست تا بدانم مرا بخشیدهای.
من در واقع خسته نیستم ولی بیحس و سنگینم و نمیتوانم کلمات مناسب را پیدا کنم.
آنچه میتوانم بگویم این است که: در کنارم بمان و تنهایم نگذار...
زندگی خیلی دشوار و غمانگیز است. چطور آدم میتواند امیدوار باشد که خواهد توانست کسی را با نوشته برای خودش نگه دارد؟
#کافکا /نامه به فلیسه
من خوب خوب شدم.دیگه درد ندارم، کتفم درد نمیکنه،قلبم از جاش در نمیاد وقتی به تو فکر میکنم،دیگه غمگین نمیشم برم بشینم با درخت وسط حیاط یا اون لباس آبیت که تو خونه ام جا مونده حرف بزنم.دیگه شبا خوابت رو هم نمیبینم که نشستم رو به روت و زل زدم تو چشات و تو هم بهم میگی دیوونه غرغرو،غرق نشی با اون مدل نیگا کردنت.دیگه صبح که میشه مربا توت فرنگی نمیخورم که یاد لبای سرخت نیفتم.باور کن دیگه درد ندارم.مگه میشه تو دست بکشی رو زخم ها و دردای آدم و بعدش بگیم نه،خوب نشدیم؟مگه میشه تو نگامون کنی باهار نشه؟مگه میشه تو واسمون لبخند بزنی بعدش قد نکشیم و گل ندیم؟الانم خوب شدیم دیگه.ینی هر وقت به اینا فکر میکنیم حالمون خوب میشه.سر صپی دکتر اومد بالا سرمون،گفت چشات چرا خیسه؟گریه کردی؟گفتم تابستون مگه نیست؟مام حساسیت داریم دیگه.گفت بهتری؟گفتم بله.گفت مرخصت میکنم بری همین روزا.گفتم فقط قبلش اون قلم و کاغذ من رو بده.رفت دکتر عاقله.ببین میدونی چیه؟نیستیا ولی انگار هستی،میبینمت.صدایی ازت نیستا ولی ساکت که میشم صدات میپیچه توی گوشم.اما بلدم اینجور وقتا چی کار کنم.ینی یاد گرفتم.سرمو میکوبم لبه دیوار،خون میاد،مورچه ها قطار میشن از کنار شقیقه ام رژه میرن،صدات دیگه قطع میشه.به خدا دکتر خودش گفت خوب شدی.گفت قرصات رو خوردی خوب شدی.فقط ندید که من اونا رو تو مشتم قایم میکنم.تو دلم گفتم مالیدی دکتر جون.آره داشتم میگفتم،نه دیگه دوستت دارم،نه دلتنگتم،نه حواسم پیشته،نه درگیرتم،نه دیگه خوابت رو میبینم،نه دیگه اسمت رو جوری تکرار میکنم که سه تا حرف آخرش لبم رو خندون کنه بس که فقط اسم تو لب ما رو خندون میکرد.میبینی؟خوب شدم دیگه.حالا دیگه اخم نکن واسه ما.یادت نمیاد مگه؟خودت گفتی عاقل شو،اینقدر دیوونه نباش.ما هم خوب شدیم دیگه،قول میدم دیگه نیام کوچه تون رو طواف کنم به نیت یه لحضه دیدنت.ولی کاش اونجایی که الان هستی اون آقا قد بلنده اینجوری که من میمیرم برات بمیره واست.میگم نکنه تنهات بذاره غصه بخوری مثل من؟نکنه اونجوری که من بلدت بودم،تو رو بلد نباشه؟نکنه بلد نباشه قبل خواب باید برات شعر بخونه و بعدش که تو خوابت برد خودش بخوابه؟نکنه شب وقتی خواب بد میبینی یادش بره باید بغلت کنه؟آخه دنیای دیوونه ها مثل هم میمونه.اگه این کارارو واست کرد بدون دیوونته.میگم نکنه ترکت کنه صبح تا شب دلت بگیره مثل این پیرمرد؟دلت نگیره یه وقت نامهربون.دلت نگیره یه وقت،قربون دلت؟اگه دیگه چیزی واست ننوشتم اونوقت مطمئن شو حالم خوب خوب شده.
الانم دکتر قلم و کاغذم رو آورده.باید برم دیگه.باید برم دوباره واست بنویسم...
#علی_والی
الانم دکتر قلم و کاغذم رو آورده.باید برم دیگه.باید برم دوباره واست بنویسم...
#علی_والی
-تک تک ثانیه هایی که تو را کم دارم
ساعتم درد ،
دلم درد ،
جهانم درد است ...
ساعتم درد ،
دلم درد ،
جهانم درد است ...
-نزدیکترین آدم به تو کسیه که از دورترین فاصله به فكرته.
-بی شک جایی در اواسط ماه آوریل سال ۱۹۴۶ در بندر مارسی عاشق زنی شده بودم که هیچ گاه او را ندیدهام و در میانهی مرداد هزار و سیصد و هشتاد و چهار مرده بودم و در ابتدای تیر هزار و سیصد و نود و هفت ناگهان دوباره همه چیز را به یاد آوردهام و چند لحظه بعد باز همه چیز را فراموش خواهم کرد
I'm reaching out to you
Can you hear my call?
Can you hear my call?
Can i lay by your side ?
Next to youuu
And make sure
You're alright
I'll take care of youuu
Next to youuu
And make sure
You're alright
I'll take care of youuu
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned «-بی شک جایی در اواسط ماه آوریل سال ۱۹۴۶ در بندر مارسی عاشق زنی شده بودم که هیچ گاه او را ندیدهام و در میانهی مرداد هزار و سیصد و هشتاد و چهار مرده بودم و در ابتدای تیر هزار و سیصد و نود و هفت ناگهان دوباره همه چیز را به یاد آوردهام و چند لحظه بعد باز همه…»