بعضی وقتا یه آهنگ چقد لعنتی میشه ، میبرت بالا و بالا و بالا بعدشم ولت میکنه جوری که با سر میخوری تو زمین ولی بجایه اینکه بری تو زمین میری تو خودت!! گاهی اونقد عمیق میشه که نمیتونی هیچوقت بیای بیرون ازش . فرقی نمیکنه چقد تلاش کنی هیچی نمیتونه دَرت بیاره از تو اون اقیانوس خاطرات ، نزدیک ترین قایق نجات کیلومترها فاصله داره باهات و تو راهی جز غرق شدن پیش روت نیست.
#محیکس
#محیکس
-کاش هیچوقت حسامونو به کسی نگیم و تو دل خودمون نگهشون داریم
اینجوری دیگه حداقل ذهنت درگیر این نیست که بهت فکر میکنه یا نه ...
#محیکس
اینجوری دیگه حداقل ذهنت درگیر این نیست که بهت فکر میکنه یا نه ...
#محیکس
ترسم این است بیایی و صدایم نکنی
کوهی از درد ببینی و دعایم نکنی
ترسم این است صدایم به صدایت نرسد
بِدَوم با سر و سر، باز به پایت نرسد
نکند جای تو را خاطرهات پر بکند
فاصله روی تورا سایه تصور بکند
#پویا_جمشیدی
کوهی از درد ببینی و دعایم نکنی
ترسم این است صدایم به صدایت نرسد
بِدَوم با سر و سر، باز به پایت نرسد
نکند جای تو را خاطرهات پر بکند
فاصله روی تورا سایه تصور بکند
#پویا_جمشیدی
فقط خواستم حالت رو بپرسم، ترجمهش ميشه فقط خواستم ببينم هنوز منو يادت هست يا نه!
جوابش هم خيلی ممنون نيست، جوابش اينه:مگه ميشه تورو يادم بره.
#مهتاب_خليفپور
جوابش هم خيلی ممنون نيست، جوابش اينه:مگه ميشه تورو يادم بره.
#مهتاب_خليفپور
-الان تو دنیای مجازی تو یه کلبه ی چوبی دورافتاده وسط یه جنگلیم ، نشستم رو صندلی چوبی جلو شومینه و یه پتوعه ضخیم رو پاهامه و توام از تو آشپزخونه با دو تا لیوان چایی میای میشینی تو بغلم در حالی که اون کتاب داستایوفسکی تو دستته و میگی امشب نوبت توعه ، صفحه ۲۴۳ ! :)
#محیکس
#محیکس
میدونی از چی دلم میگیره؟
به این فکر میکنم که یه سری هامون
یه عمری یه نفرو آروم میکنیم
دنیارو به پاش میریزیم
تهشم اون میره و
تنها میشیم
من با تنهاییاش مشکل ندارم
دلم سر این گرفته که اون آدم رفته ی زندگیامون
حالا در به در خودش دنبال همون آرامشیه
که پیش ما داشت...
تو بودی دلت نمیگرفت؟
به این فکر میکنم که یه سری هامون
یه عمری یه نفرو آروم میکنیم
دنیارو به پاش میریزیم
تهشم اون میره و
تنها میشیم
من با تنهاییاش مشکل ندارم
دلم سر این گرفته که اون آدم رفته ی زندگیامون
حالا در به در خودش دنبال همون آرامشیه
که پیش ما داشت...
تو بودی دلت نمیگرفت؟
+ نمیتونستم از رفتن منصرفش کنم
- پس چی کار کردی؟
+ نشستم کنار دریچه، سیگارم رو روشن کردم و رفتنش رو دیدم..
- بعدش رفتی خونه؟
+ نه ، یه پاکت سیگار کشیدم ، گفتم شاید برگرده..
- بعدش چی؟ رفتی خونه؟
+ آره رفتم خونه و همه عکس هاش رو جمع کردم...
- سوزوندی؟
+ نه، گذاشتم تو انبار..
- چرا نسوزوندی؟
+ دیوونه شدی؟ شاید برگرده!
#روزبه_معین
- پس چی کار کردی؟
+ نشستم کنار دریچه، سیگارم رو روشن کردم و رفتنش رو دیدم..
- بعدش رفتی خونه؟
+ نه ، یه پاکت سیگار کشیدم ، گفتم شاید برگرده..
- بعدش چی؟ رفتی خونه؟
+ آره رفتم خونه و همه عکس هاش رو جمع کردم...
- سوزوندی؟
+ نه، گذاشتم تو انبار..
- چرا نسوزوندی؟
+ دیوونه شدی؟ شاید برگرده!
#روزبه_معین
امروز
بیشتر از دیروز
" دوستت دارم "
و فردا
بیشتر از امروز .
و این ضعف من نیست،
قدرت توست ...!💛
#احمد_شاملو
بیشتر از دیروز
" دوستت دارم "
و فردا
بیشتر از امروز .
و این ضعف من نیست،
قدرت توست ...!💛
#احمد_شاملو
دنیا وسعت بی انتهایی است اگر قرار باشد دوری را تحربه کنی و بی خبری را. کش می آید و تا انتهای زمان ومکان می رود. آنقدر دور و دیر می شود که انگار قاصد تمام خبرهایی که دوست دارش بشنوی دخترکی بوده با شال و کفش قرمز، دخترکی که گرگ او را دریده وسط یک جنگل برفی، و همه نامه ها و خبرها به خون گرم دخترک آغشته است.
و دنیا دایره تیغدار کوچکی می شود اگر قرار باشد خبری تلخ، حرفی دردآلود، کنایه ای کشنده دست به دست بچرخد و از غریب ترین مسیرها به تو برسد. انگار همه سدها شکسته می شوند تا سیل وحشی اندوه به تو برسد و لبخندت را تباه کند و چشمانت را تار و نفست را بریده. انگار تمام آدمها رسولان شومی هستند که تنها رسالتشان رساندن خبری تلخ و مهیب به توست. گیرم که نشناسی، گیرم که نشناسند.
دنیا، مدار مدور درد است. از غمی به غمی، از دردی به دردی، از فراقی به فراقی. لابلای زخم ها، مجال اندک آرامش را دریاب. آغوشی را، بوسه ای را، نگاهی را. تن بده به بودن کسی، دنبال عطر تنی باش که ماندنی باشد نه شگفت انگیز. خو کن به آدمها، وگرنه آنقدر تنها می شوی که اگر دلت گرفت، باید بنشینی با عکسها حرف بزنی، با اسمها، با رد کمرنگ خاطره ها بر ذهن مغشوشت. و آنقدر آزارنده که اگر کسی هم به نیت نوازش نزدیکت شد، وادارش کنی شلاق یخی بی اعتنایی را به دست بگیرد....
خو نکن به تنهایی. اگر تنها ماندی و دلت گرفت، نهنگ لالی می شوی به گل نشسته در ساحل خالی جزیره ای متروک. تمام می شوی، بی همدرد ، بی تماشاگر، بی شکوه. تمام میشوی، ملال انگیز و تدریجی .......
#حمید_سلیمی
و دنیا دایره تیغدار کوچکی می شود اگر قرار باشد خبری تلخ، حرفی دردآلود، کنایه ای کشنده دست به دست بچرخد و از غریب ترین مسیرها به تو برسد. انگار همه سدها شکسته می شوند تا سیل وحشی اندوه به تو برسد و لبخندت را تباه کند و چشمانت را تار و نفست را بریده. انگار تمام آدمها رسولان شومی هستند که تنها رسالتشان رساندن خبری تلخ و مهیب به توست. گیرم که نشناسی، گیرم که نشناسند.
دنیا، مدار مدور درد است. از غمی به غمی، از دردی به دردی، از فراقی به فراقی. لابلای زخم ها، مجال اندک آرامش را دریاب. آغوشی را، بوسه ای را، نگاهی را. تن بده به بودن کسی، دنبال عطر تنی باش که ماندنی باشد نه شگفت انگیز. خو کن به آدمها، وگرنه آنقدر تنها می شوی که اگر دلت گرفت، باید بنشینی با عکسها حرف بزنی، با اسمها، با رد کمرنگ خاطره ها بر ذهن مغشوشت. و آنقدر آزارنده که اگر کسی هم به نیت نوازش نزدیکت شد، وادارش کنی شلاق یخی بی اعتنایی را به دست بگیرد....
خو نکن به تنهایی. اگر تنها ماندی و دلت گرفت، نهنگ لالی می شوی به گل نشسته در ساحل خالی جزیره ای متروک. تمام می شوی، بی همدرد ، بی تماشاگر، بی شکوه. تمام میشوی، ملال انگیز و تدریجی .......
#حمید_سلیمی
یه وقتایی اونقدر تنهایی خفه ات میکنه که راهی جز با کله شیرجه زدن تو خاطرات نداری ، یه وقتاییم شیرجه جواب نمیده باید شنا کنی توش، بری تو عمق، عمقی به اندازه ی تموم دلتنگیات، اونقد بری و بری و بری تا شاااید به یه خیال واهی برسی و دلت یکم آروم بگیره، اگرم نشد؛ خب، مسلّمه که تو اون عمق چیزی جز یه سیاهی بی کران نیست، یه سیاهی به اندازه ی کل کهکشون که راهی جز رها شدن توش نداری، دقیقا همونجا که سیمین میگه "رها رها رها من ..." :)
#محیکس
#محیکس