-مثل شنيده شدن صداي يك آشناي قديمي ، از تماس يك شماره ناشناس
همينقدر شيرين و ناگهاني؛
اتفاق بيفت :)
همينقدر شيرين و ناگهاني؛
اتفاق بيفت :)
بی جواب ترین سوال دنیا همونجاس که سعدی میگه
"من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی؟"
"من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی؟"
بجنگ، برای تموم خواسته هات
بجنگ، برای اثبات علاقت
بجنگ، برای ادامه مسیر
بجنگ، برای خواستن
بجنگ، برای شدن
برای اتفاق افتادن
برای بودن
برای رسیدن
برای رسیدن
برای رسیدن
رسیدن ...
#محیکس
بجنگ، برای اثبات علاقت
بجنگ، برای ادامه مسیر
بجنگ، برای خواستن
بجنگ، برای شدن
برای اتفاق افتادن
برای بودن
برای رسیدن
برای رسیدن
برای رسیدن
رسیدن ...
#محیکس
-هیچ اتفاقی تصادفی نیست
اینو همیشه یادت باشه :)))
اینو همیشه یادت باشه :)))
باری دیگر میخواهم در خوابی عمیق فرو روم، خوابی به بلندای تمامی حسرتهایم، تمامی لحظه های بینظیری که حسرت بودنت را خوردم، حسرت گرفتن دست هایت زیربارانی که هردو بی صبرانه منتظرش بودیم، حسرت آغوش گرمت در سوز زمستان، میخواهم بالهای خیالم را به سوی تو بگشایم، پرواز کنم به حریم نگاهت، غرق شم در عطر تنت، در فراسوی زمان پرواز کنم و بازگردم به نقطه ی شروع همه چیز و عاشقانه هایم ... این بار حتما عاشقت میکنم...
#محیکس
#محیکس
یه سری حرفام هست نه گفته میشه و نه شنیده میشه...
نه میشه نوشتشون و نه میشه خوندشون...
همینا میشن بغض و ته نشین میشن توی گلوی آدم و بالاخره یه شب راه نفسشو میبندن و صبح که شد همه توی گوش هم پچ پچ میکنن:
" فلانی که چیزیش نبود...
چی شد مُرد راستی؟! "
#طاهره_اباذری_هریس
نه میشه نوشتشون و نه میشه خوندشون...
همینا میشن بغض و ته نشین میشن توی گلوی آدم و بالاخره یه شب راه نفسشو میبندن و صبح که شد همه توی گوش هم پچ پچ میکنن:
" فلانی که چیزیش نبود...
چی شد مُرد راستی؟! "
#طاهره_اباذری_هریس
خیلی خوشگل نبود... یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون.
اما؛
اما قشنگ می خندید...
انقد قشنگ می خندید که آدم احساس می کرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده!
راستش همه کار کردم که به دستش بیارم...
چند سالی هم بودیم با هم.
دروغ چرا! همه چی هم خوب بود.
دوسم داشت؛ دوسش داشتم.
اما انگار آدم وقتی داره به آرزوهای بزرگش می رسه یادش میره که چقد آرزوهای کوچیک هم داشته!
یادمه یه بار خسته از سر کلاس برمی گشتم خونه که تو راه زنگ زد و گفت بریم بیرون!
عدسی پخته بود... خودش کلاسش رو نرفته بود که درستش کنه و بیاره تا بتونیم با هم بخوریم.
یکم شور شده بود؛
به شوخی غر زدم بهش که چرا انقد شور آخه دختر! گلوم سوخت!
ولی بعد فوری نوک دماغشو گرفتم کشیدم و گفتم: با این حال، باورکن این خوشمزه ترین عدسی بود که تا حالا خورده بودم !
می دونستم بلده خوب غذا درست کنه؛
فقط چون عجله ای بوده این یه دفعه اینطوری شده.
اون موقع ها آرزوم همین چند لحظه نشستنا کنارش بود.
یه مدت که گذشت الکی بهانه گیر شدم؛
هر بار سر یه چیزی ناراحتش می کردم؛
همه کارم کرد واسه موندنما!
اما من دیگه رویاهای جدید تو سرم داشتم؛
و از نظر من اون سد راه تک تکشون بود.
واسه همین یه روز بی دلیل گذاشتم و رفتم.
الآن یک ماهی میشه که برگشتم ایران.
دیروز عصر خیلی اتفاقی توی پارک دیدمش.
برعکس من که هر دفعه یه چیز می گفتم و هر روز یه رنگ عوض می کردم؛اون انگار خیلی عوض نشده بود...
فقط یه ذره پیر شده بود، یه ذره هم آروم تر.
با همون تیپ و قیافه!
نمیدونم چرا با وجودی که ازش فاصله داشتم، ولی انگار بوی عطرشو حس میکردم. نمیدونم شایدم خیالاتی شده بودم…
گاهی وقتا لبخند می زدا اما خنده هاش دیگه اون شکلی نبود...
چشاشم هنوز مثل قبل مهربون بود اما برق اون سالها رو نداشت.
همین طوری زل زده بودم به صورتش؛
یه تیکه از موهای جو گندمیشو دزدکی دیدم از زیر روسریش؛
همون روسری که من براش خریده بودم؛
باورم نمی شد هنوز نگهش داشته
باشه!
داشت یه دختر بچه رو توی تاب هل می داد که مامان صداش می زد.
میدونی من آدمای زیادی رو شناختم تو این مدت...
اما انگار هیشکی مثل اون دوست دارماش بوی موندن نمی داد.
یه لحظه دلم خواست زمان برگرده و بشیم همون دو تا دانشجوی ٢٢ ٢٣ ساله که عصرا بعد کلاس از ذوق و شوق بودن کنار همدیگه همه کوچه ها و خیابونای شهر و قدم می زدن، بدون اینکه حتی یه لحظه خسته بشن
اما...
الان ساعت ۱۰ شبه و اون احتمالا داره کنار خانوادش عدسی خوش نمک می خوره. منم همچنان روی صندلی پارک نشستم و به اون سالها فکر می کنم؛ اما نه مثل اون خانواده ای دارم و نه کسی حتی توی خونه منتظرم باشه.
می دونی یه چیزایی هست که آدم سال ها بعد می فهمه!
سال ها بعدی که دیگه خیلی دیره...
اما؛
اما قشنگ می خندید...
انقد قشنگ می خندید که آدم احساس می کرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده!
راستش همه کار کردم که به دستش بیارم...
چند سالی هم بودیم با هم.
دروغ چرا! همه چی هم خوب بود.
دوسم داشت؛ دوسش داشتم.
اما انگار آدم وقتی داره به آرزوهای بزرگش می رسه یادش میره که چقد آرزوهای کوچیک هم داشته!
یادمه یه بار خسته از سر کلاس برمی گشتم خونه که تو راه زنگ زد و گفت بریم بیرون!
عدسی پخته بود... خودش کلاسش رو نرفته بود که درستش کنه و بیاره تا بتونیم با هم بخوریم.
یکم شور شده بود؛
به شوخی غر زدم بهش که چرا انقد شور آخه دختر! گلوم سوخت!
ولی بعد فوری نوک دماغشو گرفتم کشیدم و گفتم: با این حال، باورکن این خوشمزه ترین عدسی بود که تا حالا خورده بودم !
می دونستم بلده خوب غذا درست کنه؛
فقط چون عجله ای بوده این یه دفعه اینطوری شده.
اون موقع ها آرزوم همین چند لحظه نشستنا کنارش بود.
یه مدت که گذشت الکی بهانه گیر شدم؛
هر بار سر یه چیزی ناراحتش می کردم؛
همه کارم کرد واسه موندنما!
اما من دیگه رویاهای جدید تو سرم داشتم؛
و از نظر من اون سد راه تک تکشون بود.
واسه همین یه روز بی دلیل گذاشتم و رفتم.
الآن یک ماهی میشه که برگشتم ایران.
دیروز عصر خیلی اتفاقی توی پارک دیدمش.
برعکس من که هر دفعه یه چیز می گفتم و هر روز یه رنگ عوض می کردم؛اون انگار خیلی عوض نشده بود...
فقط یه ذره پیر شده بود، یه ذره هم آروم تر.
با همون تیپ و قیافه!
نمیدونم چرا با وجودی که ازش فاصله داشتم، ولی انگار بوی عطرشو حس میکردم. نمیدونم شایدم خیالاتی شده بودم…
گاهی وقتا لبخند می زدا اما خنده هاش دیگه اون شکلی نبود...
چشاشم هنوز مثل قبل مهربون بود اما برق اون سالها رو نداشت.
همین طوری زل زده بودم به صورتش؛
یه تیکه از موهای جو گندمیشو دزدکی دیدم از زیر روسریش؛
همون روسری که من براش خریده بودم؛
باورم نمی شد هنوز نگهش داشته
باشه!
داشت یه دختر بچه رو توی تاب هل می داد که مامان صداش می زد.
میدونی من آدمای زیادی رو شناختم تو این مدت...
اما انگار هیشکی مثل اون دوست دارماش بوی موندن نمی داد.
یه لحظه دلم خواست زمان برگرده و بشیم همون دو تا دانشجوی ٢٢ ٢٣ ساله که عصرا بعد کلاس از ذوق و شوق بودن کنار همدیگه همه کوچه ها و خیابونای شهر و قدم می زدن، بدون اینکه حتی یه لحظه خسته بشن
اما...
الان ساعت ۱۰ شبه و اون احتمالا داره کنار خانوادش عدسی خوش نمک می خوره. منم همچنان روی صندلی پارک نشستم و به اون سالها فکر می کنم؛ اما نه مثل اون خانواده ای دارم و نه کسی حتی توی خونه منتظرم باشه.
می دونی یه چیزایی هست که آدم سال ها بعد می فهمه!
سال ها بعدی که دیگه خیلی دیره...
من میدونم. تو این دنیای گنده یه نفر هم هست تو بغل جاشو، چشم و ابرو مو همه مشکی، دارای چال لپ، مجهز به موی بافته از این گیس آفریقایی ها، بی حاشیه، ندارنده پیج در شبکه های مجازی یا دی اکتیو کننده حاذق، علاقمند به فیلم و سریال و تئاتر، پیاده روی کننده، هم مسافرت شونده، دوست دار لایف استایل "بشینیم خونه فیلم ببینیم کجا بریم ترافیکه"، گشنگ، خوش صدا، از کیت کت من نخواهنده، اینجور چیزا. یه گوشه دنیاست، هی با خودش فکر میکنه نیمه گمشده من کجاست یعنی؟ بالاخره منو پیدا میکنه، میاد میگه سلام ای کهنه عشق من، که عشق تو چه باپرجاست. منم میگم سلام بر روی ماه تو، عزیز دل، سلام از ماست.
دیگه راحت میشین از دست من. میرم دنیال زندگیم، تا دو هفته بعد که یه کاری میکنم فرار کنه بره، باز میام اینجا تو فیسبوک می نویسم کاش آدما وقتی میرن رژ لبشون رو روی آینه، شالشون رو گوشه اتاق، لبخندشون رو تو ذهن یار جا نذارن. بوی تنشون رو روی پیرهن مردونه های آویزون تو کمد جا نذارن.
خب کجا بیاد وقتی تهش اینه؟ بشینیم نون و ماستمون رو بخوریم دیگه.....
#حمید_سلیمی
دیگه راحت میشین از دست من. میرم دنیال زندگیم، تا دو هفته بعد که یه کاری میکنم فرار کنه بره، باز میام اینجا تو فیسبوک می نویسم کاش آدما وقتی میرن رژ لبشون رو روی آینه، شالشون رو گوشه اتاق، لبخندشون رو تو ذهن یار جا نذارن. بوی تنشون رو روی پیرهن مردونه های آویزون تو کمد جا نذارن.
خب کجا بیاد وقتی تهش اینه؟ بشینیم نون و ماستمون رو بخوریم دیگه.....
#حمید_سلیمی
هواي خوب مثل زن خوب است؛
هميشه نيست.
زماني هم که هست, ديرپا نيست.
مرد اما پايدار تر است.
اگر بد باشد, مي تواند مدت ها بد بماند و اگر خوب باشد, به اين زودي بد نمي شود;
اما زن عوض مي شود با بچه, سن, رژيم, حرف, ماه, بود و نبود آفتاب, وقت خوش... زن را بايد پرستاري كرد با عشق.
#چارلز_بوکوفسکي
هميشه نيست.
زماني هم که هست, ديرپا نيست.
مرد اما پايدار تر است.
اگر بد باشد, مي تواند مدت ها بد بماند و اگر خوب باشد, به اين زودي بد نمي شود;
اما زن عوض مي شود با بچه, سن, رژيم, حرف, ماه, بود و نبود آفتاب, وقت خوش... زن را بايد پرستاري كرد با عشق.
#چارلز_بوکوفسکي
زن؛
مردی ثروتمند نمیخواهد
یا خوش چهره
و یا حتی شاعر!
او مردی را می خواهد
که بفهمد چشم هایش را
و اگر ناراحت شد
به سینه اش اشاره کند و بگوید:
اینجا وطن توست...!
مردی ثروتمند نمیخواهد
یا خوش چهره
و یا حتی شاعر!
او مردی را می خواهد
که بفهمد چشم هایش را
و اگر ناراحت شد
به سینه اش اشاره کند و بگوید:
اینجا وطن توست...!
اوج مستاصل بودن فقط اونجا که شادمهر میگه :
میخوام برم پا ندارم
میخوام نرم جا ندارم
گریه کنم دل ندارم
داد بزنم ، نا ندارم :))))
میخوام برم پا ندارم
میخوام نرم جا ندارم
گریه کنم دل ندارم
داد بزنم ، نا ندارم :))))
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned «اوج مستاصل بودن فقط اونجا که شادمهر میگه : میخوام برم پا ندارم میخوام نرم جا ندارم گریه کنم دل ندارم داد بزنم ، نا ندارم :))))»
دیدین هر کسی یه نقطه ی ضعف داره؟ پاشنه ی آشیل منم اون بود، جلوی اون ضعیف ترین آدم ممکن بودم که حال هر آدمیو بهم میزد، اونم یکیو میخواست که بهش تکیه کنه، هر کاری میکردم نمیتونستم جلوی احساسم بهش رو بگیرم، نمیتونستم دیوونه وار عاشقش نشم، من روز به روز عاشق تر میشدم و اون روز به روز دورتر میشد ازم، آخرشم این پاشنه ی آشیل زمینم زد و کاری کرد که دلشو بزنم و منو پس بزنه، تهشم من موندمو این حجیم عظیم از دوس داشتن که کل وجودمو گرفته !
#محیکس
#محیکس
اگر میخواهی از حالِ من بِدانی
سخت نیست!
تَصور کسی را که
هر روز چَند بار ،
و هر بار چَند ساعَت ،
روبرویِ پنجره می ایستَد ..
و کسی که نیست را به خاطِر می آورد؛
کسی که نیست
کسی که هَست را
از پای در می آورد ..!
#گروس_عبدالملکیان
سخت نیست!
تَصور کسی را که
هر روز چَند بار ،
و هر بار چَند ساعَت ،
روبرویِ پنجره می ایستَد ..
و کسی که نیست را به خاطِر می آورد؛
کسی که نیست
کسی که هَست را
از پای در می آورد ..!
#گروس_عبدالملکیان
-من به این نتیجه رسیدم،که انسان میتونه هزار بار عاشق " یک نفر " بشه💛