یادته به جمشید گفتی؛
سَر مرگی مهمون نمیخوای ؟
دلمون گرفته!
دمِ مرگ که دل نمیگیره
دمِ دلتنگی آدم مرگش میگیره..
#رادیو_چهرازی
سَر مرگی مهمون نمیخوای ؟
دلمون گرفته!
دمِ مرگ که دل نمیگیره
دمِ دلتنگی آدم مرگش میگیره..
#رادیو_چهرازی
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
چند روز پیش یه توییت دیدم نوشته بود خونه ای که توش دختر باشه چه تفاوتی داره؟خیلیا جواب داده بودن و جوابایه قشنگیم بود: -گرما و عشق -محبت -شوق زندگی -امید به آینده -رژ لب و لاک -لباس زیر زنونه -دیوونه بازی -خاطره خیلی قشنگ بودن منم کوت کردمو نوشتم:…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خیلی دوس داشتم واسه یبارم شده تو زندگیم معشوق باشم نه عاشق
اینکه عاشق باشی
عاشق نباشه درداوره
مث الان که...
تموم وجودم درد میکنه😞
#sh
اینکه عاشق باشی
عاشق نباشه درداوره
مث الان که...
تموم وجودم درد میکنه😞
#sh
روزها از پس میگذرند
و من اینجا تنهام
سبدی در بغلم
پر ز تنهایی و غم ...
بر لب پنجره ی کوچک و زیبای اتاق
و به اندوه دلم میپاشم ، رنگ زیبای خیال
که تو اینجا هستی
خانه ی کوچک تو، دل ویران من است!!
#محیکس
و من اینجا تنهام
سبدی در بغلم
پر ز تنهایی و غم ...
بر لب پنجره ی کوچک و زیبای اتاق
و به اندوه دلم میپاشم ، رنگ زیبای خیال
که تو اینجا هستی
خانه ی کوچک تو، دل ویران من است!!
#محیکس
الان اونجام که سیمین غانم میگه :
"بزار فکر کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق"
دقیقا همونجا
خود خود خودش...
#محیکس
"بزار فکر کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق"
دقیقا همونجا
خود خود خودش...
#محیکس
تو میرفتی و من نگاه میکردم ...
هرگز این همه مرگ را یک جا ندیده بودم ...
هرگز این همه مرگ را یک جا ندیده بودم ...
امکان نداره کسی بتونه همزمان با دونفر باشه مگر اینکه دلش با هیچکدومشون نباشه..!
از وسعت تنهاییام همین قدر بگویم که:!
تنها کس من بودی و من هیچکسِ تو .
تنها کس من بودی و من هیچکسِ تو .
تمام شب هایی که بدون صدای تو صبح می شدند یک طرف، آن شبی که با تو صبح شد و صدایت هر لحظه در گوشم می پیچید یک طرف دیگر!
♥️
♥️
عشق همین است
تنت میرود و دلت جایی میان
دست های کسی تا ابد جا میماند !
تنت میرود و دلت جایی میان
دست های کسی تا ابد جا میماند !
زمین و زمان سازشان ناکوک می شود گاهی ...
کسی را گوشه کنار زندگیتان کاش داشته باشید
که بلدتان باشد
که هایتان را با هوی جواب ندهد ,
کسی که بفهمد پشت بد اخلاقیتان دوستت دارم ...
کسی که بداند پشت ِخداحافظ ها فعلا ها ،
بروها , شب خوش ها
یک دنیا حرف جا گذاشته اید
کسی باید بلد ِپستی بلندی های ِ قلبتان باشد
که اشکتان را خنده کند
شبتان را روز
و دلتنگی هایتان را دیدار ....
ساز زندگی ناکوک هم که باشد
آهنگ ناکوک اما زیبایی میشود کنار این بلدهای زندگیتان...
#شهرزاد_پاییزی
کسی را گوشه کنار زندگیتان کاش داشته باشید
که بلدتان باشد
که هایتان را با هوی جواب ندهد ,
کسی که بفهمد پشت بد اخلاقیتان دوستت دارم ...
کسی که بداند پشت ِخداحافظ ها فعلا ها ،
بروها , شب خوش ها
یک دنیا حرف جا گذاشته اید
کسی باید بلد ِپستی بلندی های ِ قلبتان باشد
که اشکتان را خنده کند
شبتان را روز
و دلتنگی هایتان را دیدار ....
ساز زندگی ناکوک هم که باشد
آهنگ ناکوک اما زیبایی میشود کنار این بلدهای زندگیتان...
#شهرزاد_پاییزی
حالا که نه. بعدا که سردردم خوب شد، برایت خواهم گفت مردها چه زجری می کشند از فراوانی حسد در جانشان، وقتی دل ببازند. مردها، این دیوانه های وابسته همیشه نگران از فراق و فقدان. برایت خواهم گفت چقدر بیزارند از همه دنیا، اگر به دلبرشان نگاه کند. برایت خواهم گفت چه لذت جانکاهی است بیتابی یک مرد برای دوباره بوسیدن دلدارش، و مطمئن شدن از این که آن توت فرنگی شیرین آبداری که نامش لبان یار است، هنوز بکر و دست نخورده چشم به راه لبهای ترک خورده خودش بوده. برایت خواهم گفت مردها را چه ساده می شود دیوانه کرد، اگر زنی بازی را بلد باشد. مرد، این پسرک مغرور که دنیا را خلاصه می کند در چشمهای میشی یک زن، در موهای تیره یک زن، در اندام دلربای یک زن، در رفتار و گفتار و خرامیدن و شعرخواندن و رقصیدن و نوشتن و برهنه شدن و آشپزی کردن یک زن، در صدای یک زن، در صدای لعنتی یک زن، و بعد گرد خدای کوچکش جهانی از نو خلق می کند، جهانی آرام که در آن عبور ناگاه هیچ ابری معاشقه آفتاب عطش مرد و گندمزار گیس زن را مشوش نکند.
حالا سرم درد می کند، از بس که عصبانیم از دست خورشید که بدنت را بوسیده. از دست باد که در موهایت رقصیده. از دست مردم شهر که نگاهت می کنند. از هر کسی و هرچیزی که دوستش داری. از کلاغ های مجاور که خبر می دهند این جنون باید حالا و همیشه پنهان بماند. من سرم درد بیش از آن درد می کند که یک روز خوب شوم، تو که آرامش دنیا را در سلام شیرین ساده ات داری، به داد دیوانه بعدی برس، قبل از این که دیر شود...
#حمید_سلیمی
حالا سرم درد می کند، از بس که عصبانیم از دست خورشید که بدنت را بوسیده. از دست باد که در موهایت رقصیده. از دست مردم شهر که نگاهت می کنند. از هر کسی و هرچیزی که دوستش داری. از کلاغ های مجاور که خبر می دهند این جنون باید حالا و همیشه پنهان بماند. من سرم درد بیش از آن درد می کند که یک روز خوب شوم، تو که آرامش دنیا را در سلام شیرین ساده ات داری، به داد دیوانه بعدی برس، قبل از این که دیر شود...
#حمید_سلیمی