شعر عاشقانه، شعری است که شاعر عاشق پس از گفته شدن شعر، بدان به دیده حسرت و حسادت مینگرد. یعنی با خود میگوید: چرا این کلمات، این همه به معشوق نزدیکترند و من نیستم؟
-رضا براهنی حتما داشته گریه میکرده وقتی میگفته « مرا به او بخواهانید. شخصا مرا نمیخواهد» نمیشه این رو در حالی غیر از گریه گفت.
Fekre To
Mohsen Yeganeh
دیدی که عشقت کم نشد از دلِ دیوونهم؟
یه بار نشست روبروم،
چایی نباتشو هم زد و گفت
"میترسم یه روز اذیتت کنم"
گفتم "خب نکن!"
گفت "عمدی که نه!
ولی میترسم اذیت شی"
گفتم "نترس!
از چی باید اذیت شم؟!"
دوباره چاییشو هم زد،
هم زد،
هم زد...
دیدم حرف نميزنه،
گفتم "نباتت آب شد،
چاییتو بخور"
گفت "تو نمیترسی یهو برم؟؟"
گفتم
"نه!
بخوای بری میری دیگه!
واسه چی بترسم؟!"
گفت "ولی من میترسم!
میترسم خسته شی بری
و بازم دوست داشته باشم..."
فقط نگاش کردم
بغض کرده بود
دیگه حرفی نزد،
فقط چاییشو خورد و رفت...
حس کردم سردمه...:)
خودمو بغل کردم
رفتنش ترسناک بود:)
نبودنش ترسناک تر...:)
به خودم گفتم
"تو از چی میترسی؟؟"
بعد زل زدم
به صندلی خالیت
زل زدم به نداشتنت:)
گفتم
"من فقط میترسم،
یک روز از خواب بیدار شم
و ببینم دیگه دوستت ندارم..."
#اهورا_فروزان
چایی نباتشو هم زد و گفت
"میترسم یه روز اذیتت کنم"
گفتم "خب نکن!"
گفت "عمدی که نه!
ولی میترسم اذیت شی"
گفتم "نترس!
از چی باید اذیت شم؟!"
دوباره چاییشو هم زد،
هم زد،
هم زد...
دیدم حرف نميزنه،
گفتم "نباتت آب شد،
چاییتو بخور"
گفت "تو نمیترسی یهو برم؟؟"
گفتم
"نه!
بخوای بری میری دیگه!
واسه چی بترسم؟!"
گفت "ولی من میترسم!
میترسم خسته شی بری
و بازم دوست داشته باشم..."
فقط نگاش کردم
بغض کرده بود
دیگه حرفی نزد،
فقط چاییشو خورد و رفت...
حس کردم سردمه...:)
خودمو بغل کردم
رفتنش ترسناک بود:)
نبودنش ترسناک تر...:)
به خودم گفتم
"تو از چی میترسی؟؟"
بعد زل زدم
به صندلی خالیت
زل زدم به نداشتنت:)
گفتم
"من فقط میترسم،
یک روز از خواب بیدار شم
و ببینم دیگه دوستت ندارم..."
#اهورا_فروزان
اگه الان اینجا بودی ،
میبردمت مینشوندمت رو
صندلیِ پارک ..
بهت میگفتم :
«این منم :
یه حجمِ خستگی ،
با یه لبخندِ واقعی ..
اگه یه روز تموم شم ،
چیکار میکنی ..؟»
#میثم_بهاران
میبردمت مینشوندمت رو
صندلیِ پارک ..
بهت میگفتم :
«این منم :
یه حجمِ خستگی ،
با یه لبخندِ واقعی ..
اگه یه روز تموم شم ،
چیکار میکنی ..؟»
#میثم_بهاران
Swallowed Love
Maxiarfar
چهرازی + نامجو 💛
@Deep_Mo✨
@Deep_Mo✨
باور کن
فراموش کردم پیش از تو
کجا بودم
چگونه بودم
باور کن
فراموش کردم
کِی به دنیا آمدم
تو بگو،کِی به من رسیدی؟!
فراموش کردم چهره ام را پیش از تو!
دنیا را!
خدا را!
رازقی و سیب را!
فراموش کردم اول تو بودی یا عطرِ پرتقالِ سبز!
باور کن فراموش کردم
عقلم را در جیب کدام پیراهن
برای روز مبادا پنهان کردم!
فراموش کردم روز مبادا کجای داستان بود؟
راستی
تو کِی میرسی؟
چیزی یادت هست؟
مرا...
دوستت دارم را؟
دوستت دارم را؟
دوستت دارم را؟
یادت هست؟
مرا...
#حامد_نیازی
فراموش کردم پیش از تو
کجا بودم
چگونه بودم
باور کن
فراموش کردم
کِی به دنیا آمدم
تو بگو،کِی به من رسیدی؟!
فراموش کردم چهره ام را پیش از تو!
دنیا را!
خدا را!
رازقی و سیب را!
فراموش کردم اول تو بودی یا عطرِ پرتقالِ سبز!
باور کن فراموش کردم
عقلم را در جیب کدام پیراهن
برای روز مبادا پنهان کردم!
فراموش کردم روز مبادا کجای داستان بود؟
راستی
تو کِی میرسی؟
چیزی یادت هست؟
مرا...
دوستت دارم را؟
دوستت دارم را؟
دوستت دارم را؟
یادت هست؟
مرا...
#حامد_نیازی
گاهی دلت میخواهد
دنج ترین گوشه دنیا بنشینی
و با خیال راحت
دلتنگی هایت را پهن کنی و
دوستت دارم ها را فریاد بزنی
برای کسی که قرار نیست
هیچ وقت بفهمد دوستش داری...
#امیر_وجود
دنج ترین گوشه دنیا بنشینی
و با خیال راحت
دلتنگی هایت را پهن کنی و
دوستت دارم ها را فریاد بزنی
برای کسی که قرار نیست
هیچ وقت بفهمد دوستش داری...
#امیر_وجود
بهم گفت تو عاشقم شدی درسته؟! یه لبخند زدم و گفتم آره ... با تعجب گفت اگه عاشقی پس چرا همش از من فرار می کنی ؟!
دلم میخواست دستاشو بگیرم و محکم بغلش کنم ولی نمی شد ، پس فقط نگاش کردم و گفتم «من یه کوه بودم ، یه تکیه گاه ... یه روز وسط قلبم یه انفجار رخ داد ، ذره ذره شدم ... حالا من فقط یه تیکه سنگم ، سفت و غیر قابل نفوذ ... یه سنگ که عاشق شیشه شده ...خاطره ی سنگ از شیشه ، فقط شکستنه ... یه سنگ اگه شیشه رو بغل کنه شیشه می شکنه ... یه سنگ اگه شیشه رو نوازش کنه ، شیشه ترک بر می داره ... من نمی خوام برای من شکسته بشی ، نمی خوام احساست ترک برداره ... من نمی تونم کنارت باشم ، فقط می تونم عاشقت باشم ، از دور ...خیلی دور ...»
حرفام رو شنید و هزار بار شکست ...
فهمیدم سنگ یه بار می شکونه ، حرف هزار بار ...
#حسین_حائریان
دلم میخواست دستاشو بگیرم و محکم بغلش کنم ولی نمی شد ، پس فقط نگاش کردم و گفتم «من یه کوه بودم ، یه تکیه گاه ... یه روز وسط قلبم یه انفجار رخ داد ، ذره ذره شدم ... حالا من فقط یه تیکه سنگم ، سفت و غیر قابل نفوذ ... یه سنگ که عاشق شیشه شده ...خاطره ی سنگ از شیشه ، فقط شکستنه ... یه سنگ اگه شیشه رو بغل کنه شیشه می شکنه ... یه سنگ اگه شیشه رو نوازش کنه ، شیشه ترک بر می داره ... من نمی خوام برای من شکسته بشی ، نمی خوام احساست ترک برداره ... من نمی تونم کنارت باشم ، فقط می تونم عاشقت باشم ، از دور ...خیلی دور ...»
حرفام رو شنید و هزار بار شکست ...
فهمیدم سنگ یه بار می شکونه ، حرف هزار بار ...
#حسین_حائریان
حالا که اینجا ایستاده ام
دلتنگم؟زیاد
بریده ام؟خیلی
خسته ام؟ تا دلت بخواهد
تکه تکه ام و باز با همین تکه هایِ قلبم دوستت دارم،
با همین نفس هایِ تنگ شده از سرِ دلتنگی،
با همین بریدگی هایِ روحم از سرِ نبودنت،
با همین خستگیِ از سر دویدن به سمتت و همه نرسیدن ها...
با همه اینها هنوز ولی دوستت دارم
و گمان کنم
عشق همین است
که
آدمی اشتباهی را
یک طورِ اشتباهی
در زمان اشتباهی
به دست می آوری
دوستش میداری
بعد از دستش میدهی
و هنوز
با تمام اشتباهی بودن ها
رویِ دوست داشتنش پافشاری میکنی...
#فاطمه_جوادی
دلتنگم؟زیاد
بریده ام؟خیلی
خسته ام؟ تا دلت بخواهد
تکه تکه ام و باز با همین تکه هایِ قلبم دوستت دارم،
با همین نفس هایِ تنگ شده از سرِ دلتنگی،
با همین بریدگی هایِ روحم از سرِ نبودنت،
با همین خستگیِ از سر دویدن به سمتت و همه نرسیدن ها...
با همه اینها هنوز ولی دوستت دارم
و گمان کنم
عشق همین است
که
آدمی اشتباهی را
یک طورِ اشتباهی
در زمان اشتباهی
به دست می آوری
دوستش میداری
بعد از دستش میدهی
و هنوز
با تمام اشتباهی بودن ها
رویِ دوست داشتنش پافشاری میکنی...
#فاطمه_جوادی
امشب یه نفر با یه شماره ناشناس بهم اس ام اس داد « تو که درباره ی دلتنگی انقدر قشنگ نوشتی، تا حالا دلت برای کسی تنگ شده؟ »
واسش فرستادم نه اندازه ی تو،
واسم فرستاد « مگه می دونی من کی هستم ؟»
گفتم نه،
گفت «هنوزم علم غیب داری و همه چیز رو می دونی؟»
گفتم همه چیز که نه، فقط این رو می دونم که انقدر دلتنگ هستی که شماره م رو هنوز یادته. اگه نتونستی شماره م رو فراموش کنی یا از تو گوشیت پاک کنی یعنی بدجور اسیر خاطرات شدی...
چند دقیقه ی بعد با شماره ی اصلیش بهم زنگ زد. شماره ش تو گوشیم سیو بود، شماره ش رو حفظ بودم!
#حسین_حائریان
واسش فرستادم نه اندازه ی تو،
واسم فرستاد « مگه می دونی من کی هستم ؟»
گفتم نه،
گفت «هنوزم علم غیب داری و همه چیز رو می دونی؟»
گفتم همه چیز که نه، فقط این رو می دونم که انقدر دلتنگ هستی که شماره م رو هنوز یادته. اگه نتونستی شماره م رو فراموش کنی یا از تو گوشیت پاک کنی یعنی بدجور اسیر خاطرات شدی...
چند دقیقه ی بعد با شماره ی اصلیش بهم زنگ زد. شماره ش تو گوشیم سیو بود، شماره ش رو حفظ بودم!
#حسین_حائریان
عاشق هم میشین مثل صادق هدایت عاشق بشین که میگه :
او را نه تنها دوست داشتم بلکه همه ذرات تنم او را میخواست.
او را نه تنها دوست داشتم بلکه همه ذرات تنم او را میخواست.
Bimar
Reza Bahram
هرکسی بیند تو را مجنون شود...✨🌙