-ولی من مطمئنم حتی اونیکه گفت «تو بمان و دگران وای به حال دگران»، یه لحظه مکث کرده و تو دلش گفته «خوش بحال دگران»
- یجوری دوستامو میخندونم که باور نمیکنن من غمگینترینم
دیروزی یه بسته سیگار از بقالی حاجییونس برداشتم و گفتم: «حاجی یونس بزن به حساب». حاجی یونس خیلی مرد با مرامی بود، یکم غر میزد که حق هم داشت بنده خدا، حسابمون از حساب یزید هم سنگین تر شده بود.
با فندکی که جلو در مغازه بود سیگارمو روشن کردم، وقتی یه کاری رو شروع میکردم تا به اخرش نمیرسیدم ول نمیکردم، قضیه این پاکت هم همین بود.
راه افتادم تا ته خیابون پونزده متری رو رفتم پایین تا یکی پیدا شه و بگه "سلام" همین یه سلام گفتنش می تونست کاری کنه بیست پاکت دیگه بیاد رو حسابم.
ولی میدونستم بجز نصرت و عزیز هیچ کس از خیابون پونزده رد نمیشه.
عزیز تنها کسی بود که حرفات رو میشنید و هیچی نمیگفت، شریک نصف سیگارت میشد و بعدش هم خدافظ!
هیچ وقت تو خیابون اصلی نمی نشست میگفت از ماشینا بدش میاد، هیشه وسط کوچه مینشیت و روزنامه های خارجی قدیمی میخوند و هر از گاهی مردم رو وزن میکرد.
از دور دیدمش که وسطای کوچه نشسته، رسیدم بهش، نشستم کنارش و زدم رو شونش گفتم: "چطوری عزیز؟"
روزنامه رو گذاشت کنار و گفت: بیا، بیا بالا ببینم چیکار کردی با خودت؛
همیشه فکر میکرد اکه ادما غم و غصه اشون زیاد باشه، وزنشون هم سنگین تر میشه
یبار بهش گفتم عزیز خودت بیا بالا ببینیم چند کیلویی؟گفت من اگه برم رو ترازو میشکنه!
یه سیگار براش روشن کردم و گفتم: عزیز چرا همیشه میشینی اینجا؟ بابا برو دوتا کوچه پایین تر بشین، شاید دو کوچه پایین تر هم ادم خسته داشته باشه ها!
خندید گفت: من هجده ساله میشینم اینجا، خونه ام همینجاست، من خستگی همین یه خیابونو در کنم هنر کردم ،ادم خسته قوری شکسته نیست که بند بزنی، رنگ بزنی درست شه، ادم خسته شکسته اس، تیکه تیکه اس!
گفتم: عزیز باز کتاب خوندی؟
گفت: تو خودت کتابی بچه، هر روز ده نفر مثل تو میان میشینن پیش من، من خودم یه کتاب خونه ام!
گفتم: عزیز یادته اذر چجوری رفت!!؟
گفت: یه سیگار بی کبریت روشن کرد و گفت: همون دختره که مانتو قرمز میپوشید، میومد از اینجا رد میشد؟ وقتی راه میرفت فکر میکردی شکوفه انار داره رد میشه؟
گفتم: دیدی چجوری رفت؟
گفت:همه میرن بابا، بعضی بی معرفت ترن، میزارن قشنگ تو گلدون دوست داشتنشون ریشه بزنی بعد برن!
گفتم: بابا عزیز اذر از اونایی نبود که از بغلش بتونی عادی رد شی، فرق میکرد اون شکوفه انار بود!
عزیز خیلی تند تند سیگار میکشید،سومین سیگار رو از تو پاکت در اورد و گقت: حالا چه فرقی میکنه؟چه اذر چه لیلی چه شیرین!!!
فکر کردی براشون فرق میکنه شکوفه انار باشن یا بید مجنون؟فکر کردی بره دل ادما مهمه یارو چه شکلیه؟چه جوری راه میره؟ نه جونه عزیز فرق نمیکنه؛ همین نصرت رو یادته؟پریروز این روزنامه خارجیِ رو برداشته بود و زل زده بود به عکس مرلین مونرو و بهش میگفت: چرا دیگه نمیای با هم بریم پارک لاله حتی بهش قول داد پول بستنی رو هم حساب کنه!
گفتم: بابا عزیز ول کن اون دیوونه رو، اون تو حال خودش نیست!
عزیز عصبانی شد، بلند شد همه روزنامه خارجیا ای که زیر پاهاش قائم کرده بود پیدا شد، با صدای بلند فریاد زد:
نه تو خوبی، تو حالت خوبه که هر روز یه بسته پاکت میگیری میشینی ور دل من، اذر و ابان و پاییز رو با هم یکی میکنی, دیوونه تویی تویی که نمیفهمی نصرت ۱۸ سال پیش زن و بچش رفتن زیر تریلی...جلوی چشماش!!
فکر کردی بدهی تو به یونس خیلی درد بزرگیه؟
ترازوش رو از رو زمین برداشت و پرت کرد جلوم و گفت:
بیا اینم طلب همه پاکت سیگارایی که کشیدم
راه افتاد تا ته کوچه بلند بلند میگفت: فکر کرده دختر من با این سه چهار تا پاکت سیگار این بر میگرده، فکر کرده شکوفه انار نگای بید مجنون میکنه..
مثل همیشه تکیه داد به دیوار و با صدای بلند شروع کرد به خوندن:
« دوای گریه ام مباش ای که نگاهت صد دواست
ای که رمیده در منی، باز بیا ، باز بیا»
وقتی عزیز ترازو رو پرت کرد حس کردم نصرت الان سنگین وزن ترین ادم رو زمینه.
از اون موقع به بعد هر کی رو میبینم رفته رو ترازو ، میرم میزنم رو شونش و بهش میگم:
"اینو ول کن، دلت چند صد کیلوعه؟"
با فندکی که جلو در مغازه بود سیگارمو روشن کردم، وقتی یه کاری رو شروع میکردم تا به اخرش نمیرسیدم ول نمیکردم، قضیه این پاکت هم همین بود.
راه افتادم تا ته خیابون پونزده متری رو رفتم پایین تا یکی پیدا شه و بگه "سلام" همین یه سلام گفتنش می تونست کاری کنه بیست پاکت دیگه بیاد رو حسابم.
ولی میدونستم بجز نصرت و عزیز هیچ کس از خیابون پونزده رد نمیشه.
عزیز تنها کسی بود که حرفات رو میشنید و هیچی نمیگفت، شریک نصف سیگارت میشد و بعدش هم خدافظ!
هیچ وقت تو خیابون اصلی نمی نشست میگفت از ماشینا بدش میاد، هیشه وسط کوچه مینشیت و روزنامه های خارجی قدیمی میخوند و هر از گاهی مردم رو وزن میکرد.
از دور دیدمش که وسطای کوچه نشسته، رسیدم بهش، نشستم کنارش و زدم رو شونش گفتم: "چطوری عزیز؟"
روزنامه رو گذاشت کنار و گفت: بیا، بیا بالا ببینم چیکار کردی با خودت؛
همیشه فکر میکرد اکه ادما غم و غصه اشون زیاد باشه، وزنشون هم سنگین تر میشه
یبار بهش گفتم عزیز خودت بیا بالا ببینیم چند کیلویی؟گفت من اگه برم رو ترازو میشکنه!
یه سیگار براش روشن کردم و گفتم: عزیز چرا همیشه میشینی اینجا؟ بابا برو دوتا کوچه پایین تر بشین، شاید دو کوچه پایین تر هم ادم خسته داشته باشه ها!
خندید گفت: من هجده ساله میشینم اینجا، خونه ام همینجاست، من خستگی همین یه خیابونو در کنم هنر کردم ،ادم خسته قوری شکسته نیست که بند بزنی، رنگ بزنی درست شه، ادم خسته شکسته اس، تیکه تیکه اس!
گفتم: عزیز باز کتاب خوندی؟
گفت: تو خودت کتابی بچه، هر روز ده نفر مثل تو میان میشینن پیش من، من خودم یه کتاب خونه ام!
گفتم: عزیز یادته اذر چجوری رفت!!؟
گفت: یه سیگار بی کبریت روشن کرد و گفت: همون دختره که مانتو قرمز میپوشید، میومد از اینجا رد میشد؟ وقتی راه میرفت فکر میکردی شکوفه انار داره رد میشه؟
گفتم: دیدی چجوری رفت؟
گفت:همه میرن بابا، بعضی بی معرفت ترن، میزارن قشنگ تو گلدون دوست داشتنشون ریشه بزنی بعد برن!
گفتم: بابا عزیز اذر از اونایی نبود که از بغلش بتونی عادی رد شی، فرق میکرد اون شکوفه انار بود!
عزیز خیلی تند تند سیگار میکشید،سومین سیگار رو از تو پاکت در اورد و گقت: حالا چه فرقی میکنه؟چه اذر چه لیلی چه شیرین!!!
فکر کردی براشون فرق میکنه شکوفه انار باشن یا بید مجنون؟فکر کردی بره دل ادما مهمه یارو چه شکلیه؟چه جوری راه میره؟ نه جونه عزیز فرق نمیکنه؛ همین نصرت رو یادته؟پریروز این روزنامه خارجیِ رو برداشته بود و زل زده بود به عکس مرلین مونرو و بهش میگفت: چرا دیگه نمیای با هم بریم پارک لاله حتی بهش قول داد پول بستنی رو هم حساب کنه!
گفتم: بابا عزیز ول کن اون دیوونه رو، اون تو حال خودش نیست!
عزیز عصبانی شد، بلند شد همه روزنامه خارجیا ای که زیر پاهاش قائم کرده بود پیدا شد، با صدای بلند فریاد زد:
نه تو خوبی، تو حالت خوبه که هر روز یه بسته پاکت میگیری میشینی ور دل من، اذر و ابان و پاییز رو با هم یکی میکنی, دیوونه تویی تویی که نمیفهمی نصرت ۱۸ سال پیش زن و بچش رفتن زیر تریلی...جلوی چشماش!!
فکر کردی بدهی تو به یونس خیلی درد بزرگیه؟
ترازوش رو از رو زمین برداشت و پرت کرد جلوم و گفت:
بیا اینم طلب همه پاکت سیگارایی که کشیدم
راه افتاد تا ته کوچه بلند بلند میگفت: فکر کرده دختر من با این سه چهار تا پاکت سیگار این بر میگرده، فکر کرده شکوفه انار نگای بید مجنون میکنه..
مثل همیشه تکیه داد به دیوار و با صدای بلند شروع کرد به خوندن:
« دوای گریه ام مباش ای که نگاهت صد دواست
ای که رمیده در منی، باز بیا ، باز بیا»
وقتی عزیز ترازو رو پرت کرد حس کردم نصرت الان سنگین وزن ترین ادم رو زمینه.
از اون موقع به بعد هر کی رو میبینم رفته رو ترازو ، میرم میزنم رو شونش و بهش میگم:
"اینو ول کن، دلت چند صد کیلوعه؟"
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Babak Jahanbakhsh – Man Hastam
- چقد خوب معنی اعتماد کردن رو میفهمونه بابک جهانبخش اونجا که میگه:
نزدیکه من باشی نباشی
غرقه سکوت شی یا که صدا شی
هرگز نمیگم به تو خدا نگهدار
تا تو بخوای من هستم
آی من هستم :)
نزدیکه من باشی نباشی
غرقه سکوت شی یا که صدا شی
هرگز نمیگم به تو خدا نگهدار
تا تو بخوای من هستم
آی من هستم :)
عزیز میگه مردها هر قدر هم که بزرگ و باسواد و پول دار بشن، باز هم مثل بچه ها هستند. زود قهر میکنن، زود پشیمون می شن و زود آشتی می کنن. ممکنه جلو زن ها چیزی نگن اما تنها که شدند شروع می کنن به بغض کردن. می گه به همین خاطره که کسی گریه ی مردها رو نمیبینه. عزیز میگه زن ها هر قدر هم که کوچیک باشن اما مادرند، پناه مردها هستند. حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند .
#مصطفی_مستور
#مصطفی_مستور
- اونجا که جناب سعدی میگه: بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد، تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی، ما همیشه همونجاییم، تو هم همیشه همونجا نیستی
شازده كوچولو : قصه از کجا شروع شد؟
روباه: از جایی که مثل یه بچه ی لااوبالی و بازیگوش خیلی ساده از کنار مهمترین ترین چیزا گذشتیم :)
روباه: از جایی که مثل یه بچه ی لااوبالی و بازیگوش خیلی ساده از کنار مهمترین ترین چیزا گذشتیم :)
آدمای خوب مثل چایی میمونن هر وقت نیازشون داری در دسترسن،ولی همه قهوه رو بیشتر دوست دارن !
-انتظار آدمو زنده نگه میداره و انتظار بیسرانجام آدمو میکشه و ما همیشه توی مرز بین مردن و زندگی کردن، منتظریم
-و سهم من از تمام تو پیدا شدنت بود و سهم تو از تمام من پیدا کردنت
- گفت همیشه چیزی توی زندگی آدم کمه که نه میشه ازش گذشت و نه میشه داشتش، نهایت کاری که بشه کرد اینه که تو لحظههای کوتاهی که آدم فراموشش میکنه، گاهی کمی زندگی بکنه
ایجاد شدی توی دلم مثه یه بحران
بحران شدم از بوسه ی ایجاد شونده
بحران شدم از بوسه ی ایجاد شونده
-اونکه میتونست رها شه، ولی موندو عشقو فهمید ...اون منم.
@Deep_Mo✨
@Deep_Mo✨
-گفتم هر وقت حس کردی تو زندگیت اضافیم بگو تا برم، کاری به اینکه گفت ندارم فقط این داره مغزمو میخوره که هیچوقت بخشی از زندگیش بودم ؟
#محیکس
#محیکس
-گذشتم از او به خیره سَری
گرفته رهِ مَه دگری
کنون چه کنم با خطای دلم
گرم برود آشنای دلم
به جز ره او
نه راه دگر
دگر نکنم
خطای دگر
به جز رهِ او💛
#محسننامجو
گرفته رهِ مَه دگری
کنون چه کنم با خطای دلم
گرم برود آشنای دلم
به جز ره او
نه راه دگر
دگر نکنم
خطای دگر
به جز رهِ او💛
#محسننامجو