۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
دیروز حس میکردم پیر شدم ، همه موهای سرم سفید شده بودن...
دست یه دختر بچه ی کوچولو رو گرفته بودم و داشتیم از تموم کوچه های خاطراتم دوتایی عبور میکردیم. داشتم از تموم اون کوچه ها و حسایی که تجربشون کرده بودیم واسش میگفتم، تموم اون ناز کردنا و ناز خریدنا، تموم اون عشوه های خرکیی که واسه ی تخفیف بیشتر میریختیو منم اونور حرص میخوردم، تموم اون لحظه هایی که الان فقط یه خاطره ان از یه آدم فوق العاده که یه روزی بود توی زندگیم، میگفتم و هعی میخواس که بیشتر بگم، منم خوشحال از اینکه دارم تورو با تموم خصوصیاتت واسه یکی تشریح میکنمو اونم میتونه همینقد دوست داشته باشه و عاشقت شه! عاشقِ توعه لعنتی با تمومِ احساساتِ بچگونه‌ و زردت ‌.

#محیکس
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Mehdi Yarrahi – Sooratak
تو ذهن من تو جا گذاشتی
یه مشت از خاطراتمونو
تو نیستی من چرا بمونم؟
چجوری سر کنم‌ جنونو؟
تو این خیابونایه تاریک
زیادن آدمایه تنها
کجایه این شبه شلوغی
صدامو میشنوی از اینجا ؟؟؟

لعنتی 💛
-وقتی زلیخا میشوی از ناز میترسم
من یوسفم؛
از دکمه های باز میترسم.
مرا نگه ميداشتى براى روز مبادا
براى روز هايى كه كسى نيست از خواب بيدارت كند
براى شب هايى كه چشمانت خيال خواب ندارند
مرا نگه ميداشتى براى روزهايى كه كسى نيست گره كرواتت را ببندد..
براى عصر هايى كه دلت گپ زدن مى خواهد..
براى وقت هايى كه كسى نيست قرص هايت را يادآورى كند..
مرا نگه ميداشتى براى زمانى كه دلت مى خواهد مثل بچه ها ناز كنى..
دلت مى خواهد برقصى..
دلت مى خواهد يك نفر نگفته هايت را بشنود..
يك نفر برايت قصه بخواند..
براى روزهاى كش دار تابستان
و براى شب هاى بلند پاييز..
مرا گوشه اى نگه ميداشتى براى مواقع
دلتنگى
نگرانى
تنهايى..
مرا براى تنهايى خودت نگه ميداشتى.

#فرزانه_صدهزارى
باور کن نبودنت اونقدرام سخت نیستا:

فقط هر شب جای تو به خودم میگم شب بخیرو پرده ی اتاقمم میبندم که خیره نشم به ماه؛
صبام جلو آیینه‌ سیگارمو روشن میکنمو روزمو شروع میکنم؛
روزام بجایه تو موهای خودمو نوازش میکنم؛
وقتایی که میای تو فکرمم میرم گره های هنذفریمو باز میکنم؛
یه بالش اضافه‌م گذاشتم رو تختم واسه وقتایی که دلم بغل میخواد؛
دلتنگیامم میریزم تو نوشته هام؛
فقط میمونن خاطراتی که از ساعت دوازده به بعد جلو چشمم رژه میرنو غرق لذت توام‌ با حسرتم میکنن

اینا یه گوشه ای از بزرگیِ دنیایِ بدونِ توعه!
راستی تو دنیایِ تو ساعت چنده؟ هنوز دوازده نشده؟؟

#محیکس
-گفت ببین واسه بدست آوردنت چیا از دست دادم؟
بسنج ارزشتو توی زندگیم.
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
امشب با هم فیلم می بینیم ، یه فیلم گریه دار که تو از بغل من تکون نخوری و هعی هق هق کنی و هعی ببوسمت و قلقلکت بدم و باز گریه‌ت بند نیاد . امشب برات شاملو می خونم که قول داده بودم ، با هم مست می کنیم ، با هم می رقصیم . با هم شام می خوریم ، شامی که من برات پخته‌م با فلفل زیاد که از تندیش اخم کنی و بدخلق شی و من ببوسمت که ینی لطفا منو بیشتر از اینا دوس داشته باش . بعد کنار هم دراز می کشیم ، برات شازده کوچولو می خونم و اونجا که شازده دنبال دوست مار می گرده با هم بغض می کنیم . بعد من تموم اندوهم نگاه می شه و زل می زنم به روی ماهت و با حسرت می گم نمیشه خیال نباشی ؟ لابلای گریه ها می خندی و میگی نه . و می روی . و می روی ، و عذاب شب باااز نازل می شود...

#محیکس💛
-من باشم و تو، جایش هم چندان مهم نیست، روز و ماه و سالش هم حتی، که صورتم را چسبانده باشم بین شانه و گردنت و نفس عمیق کشیده باشم تو را، عطر خوب بودنت را، که پر شده باشم از تو و خالی شده از خودم باشم
-گفت دلتنگی وقتی طولانی بشه، مزمن میشه و دلتنگی‌های مزمن هم مثل هرچیز مزمن دیگه‌ای همیشه در حال برگشتنن و هیچ وقت دیگه خوب نمیشن، که حتی اگر خود طرف هم که کنارت باشه، بازم دلتنگشی، که دلتنگی جوری رفته توی جونت که درنمیاد دیگه هیچ وقت، همیشه هست و همیشگی شده، فقط میشه گاهی کمی تسکینش داد و باز برمیگرده سراغت و لبخند کجی میزنه و میگه: آن منی، کجا روی؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مهدی یراحی_ نسینی الدنیا 💛💛💛
روزی که فهميدم من فرزند دو نفرم!!!

در را زد و و وارد اتاق شد. مدير يکی از بخشهای ديگر مؤسسه بود. يک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست من و گفت:
"نگاه کن، اين چه جالبه!".
کمی بالا و پايين فرم را ورانداز کردم. به نظرم يک فرم معمولی می‌آمد حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود.

پرسيدم:
"چی ش جالبه؟
" گفت:
"مشخصات فردی‌ش رو ببين!"
شروع کردم به زير لب خواندن مشخصات فردی...
نام... نام خانوادگی... تا رسيدم به آنجا که نوشته بود "فرزند:...،
ديدم جلويش نوشته:
"رضا و پروين".
چند لحظه مکث کردم...؛ مکث مرا که ديد، لبخندی زد و گفت: "ببين، من هم به همين جا که رسيدم، مثل تو مکث کردم، بعدش به خانم متقاضی گفتم:
"چه جالب!... دو تا اسم نوشته‌ايد." صدايش را صاف کرد و جواب داد: "انتظار داشتيد يک اسم بنويسم؟
خب... من فرزند دو نفر هستم نه فرزند يک نفر!"

‏یک لحظه به فکر فرو رفتم. به ياد آوردم که هميشه هنگام پر کردن فرم ها، بدون مکث و اتوماتيک جلوی قسمت "فرزند:..." فقط يک اسم می‌نوشتم،
"جمشید"!
چطور تا به حال به چنين چيزی فکر نکرده بودم؟
چقدر واضح بود اين، و هم، چقدر غفلت انگیز!
حس عجيبی پيدا کردم.
يک ملغمه‌ای بود از تعجب، غافلگير شدن، حس بعد از يک کشف مهم و تامل برانگيز...
و کمی که زمان می‌گذشت، مقداری هم عصبانيت...
عصبانيت از دست خودم.
چطور از چيزی تا اين حد بديهی، روشن وآشکار ،اين همه سال غافل بوده‌ام؟

‏فرم را پر کرده بودم و داده بودم دست متصدی پشت باجه. مشخصات مرا يک به يک وارد کامپيوتر مقابلش می‌کرد؛ در عين حال، با اين که خيلی روشن و مشخص نوشته بودم، قبل از تايپ هر قسمت، يک بار هم موارد را با صدای بلند تکرار می‌کرد و منتظر تاييدم می‌ماند... نامم... نام خانوادگی‌ام... تا رسيد به قسمت "فرزند:..."
که من مقابل آن نوشته بودم: "جمشیدومنیژه".

با تعجب ‏نگاهم کرد، انگار يک چيزی طبق روال معمول نباشد. قبل از اين که فرصت کند چيزی بپرسد، صدايم را صاف کردم، سينه‌ام را جلو دادم و با حالتی حق به جانب گفتم:
"خب می‌دانيد، آخر من فرزند دو نفرهستم...
فرزند يک نفر که نيستم!"🤔.

چه اندازه زیبا واندیشه بر انگیز...

بیاییم از این پس این حقیقت زیبا را بنویسیم؛

فرزند ...... و ........