-مثل یک پروانه کوچیک میشینه روی انگشتت و مستت می کنه.می دونی که قرار نیست بمونه و به زودی پر می کشه و میره . اما باز محوش میشی. نه می تونی داشته باشیش، نه می تونی دل نبندی به لذت نگاه کردنش.این کاریه که بعضی ها با ما می کنن، با حضور نامرئی، کوتاه، کُشنده و خواستنی شون...
-و بر فراز چراغهای خطر، در ارتفاع بی خبری می پرید
لطفا اصل را ول نکنید تا فرع را بچسبید
آنچه رابطه را پایدار میکند
نه شب بخیر و ساعت رند عاشقیست
نه تکرار مکرراتِ عاشقانه ها و نه جار زدنِ خوشبختی
پایداری یعنی پایِ تنها دارایی زندگیات همه جوره ایستادن
یعنی بخواهیش هرطور که بود
بخوانیش با بهترین کلمات
ببینیاش آنطور که بفهمد تنها کسی که درکش میکند تویی
و هرگز از زندگیت نرانیاش
زیرا که زندگی را از زندگی بیرون نمیکنند ...
آنچه رابطه را پایدار میکند
نه شب بخیر و ساعت رند عاشقیست
نه تکرار مکرراتِ عاشقانه ها و نه جار زدنِ خوشبختی
پایداری یعنی پایِ تنها دارایی زندگیات همه جوره ایستادن
یعنی بخواهیش هرطور که بود
بخوانیش با بهترین کلمات
ببینیاش آنطور که بفهمد تنها کسی که درکش میکند تویی
و هرگز از زندگیت نرانیاش
زیرا که زندگی را از زندگی بیرون نمیکنند ...
دوری، تقاص سختِ ناسپاسی ثانیه های رابطه است.
بودنش که قطعی شد، کم کم ضربان تند قلبت آرام می شود. حواست نیست، کمتر نگاهش میکنی، کمتر صدایش را می نوشی، کمتر دوستش میداری. کمتر بی هوا می بوسیش، کمتر وقتی خواب است می ایستی به نگاه کردنش و شنیدن موسیقی دلچسب نفسهایش، کمتر دلتنگیت را ابراز میکنی، کمتر برای خنداندنش برنامه می ریزی، کمتر وقتی از دور به سمتت می آید با شوق به سمتش می روی، کمتر در خیابان کنارش طوری راه می روی که دنیا بداند داری به همه فخر می فروشی، کمتر انگشتانت را به زیارت مهره های کمرش می فرستی، کمتر در تنانگی مقدس بی تابانه و عطشناک غرق می شوی، کمتر دلبریهایش را می بینی، کمتر دلت پر می کشد برای صدایش وقتی می خندد و لابلای خنده ها اسم کوچک تو را صدا می زند و یک میم می چسباند آخرش. کمتر عاشقی میکنی.
بعد، حُکمَت را می خوانند و دوری از راه می رسد. تازیانه ای وحشی که بر پوست نازک روحت می نشیند و خونابه های رنج در هر نفست راه می روند. دنیا، گور تنگی می شود برایت و دلت از بس که دلتنگی، می خواهد بمیرد و خلاص شود از فشار مهلک قبر. هر ثانیه را به مرور آن چه داشتی و قدر ندانستی می گذرانی، تا روزها و شبها بگذرند و کمی آرام بگیری. نه که عذاب تمام شود، نه، به درد خو می کنی.
دوری، تقاص سخت ناسپاسی ثانیه های رابطه است. کاش کنار چشمه شراب که هستی، یادت باشد به اندازه بنوشی. نه چنان فراوان که بدمستی کنی و عهد بشکنی، نه چنان اندک که تا ابد در حسرت جام بعدی بمانی....
#حمید_سلیمی
بودنش که قطعی شد، کم کم ضربان تند قلبت آرام می شود. حواست نیست، کمتر نگاهش میکنی، کمتر صدایش را می نوشی، کمتر دوستش میداری. کمتر بی هوا می بوسیش، کمتر وقتی خواب است می ایستی به نگاه کردنش و شنیدن موسیقی دلچسب نفسهایش، کمتر دلتنگیت را ابراز میکنی، کمتر برای خنداندنش برنامه می ریزی، کمتر وقتی از دور به سمتت می آید با شوق به سمتش می روی، کمتر در خیابان کنارش طوری راه می روی که دنیا بداند داری به همه فخر می فروشی، کمتر انگشتانت را به زیارت مهره های کمرش می فرستی، کمتر در تنانگی مقدس بی تابانه و عطشناک غرق می شوی، کمتر دلبریهایش را می بینی، کمتر دلت پر می کشد برای صدایش وقتی می خندد و لابلای خنده ها اسم کوچک تو را صدا می زند و یک میم می چسباند آخرش. کمتر عاشقی میکنی.
بعد، حُکمَت را می خوانند و دوری از راه می رسد. تازیانه ای وحشی که بر پوست نازک روحت می نشیند و خونابه های رنج در هر نفست راه می روند. دنیا، گور تنگی می شود برایت و دلت از بس که دلتنگی، می خواهد بمیرد و خلاص شود از فشار مهلک قبر. هر ثانیه را به مرور آن چه داشتی و قدر ندانستی می گذرانی، تا روزها و شبها بگذرند و کمی آرام بگیری. نه که عذاب تمام شود، نه، به درد خو می کنی.
دوری، تقاص سخت ناسپاسی ثانیه های رابطه است. کاش کنار چشمه شراب که هستی، یادت باشد به اندازه بنوشی. نه چنان فراوان که بدمستی کنی و عهد بشکنی، نه چنان اندک که تا ابد در حسرت جام بعدی بمانی....
#حمید_سلیمی
Kolbeh Man
Ebi
گفتی که باوفا بشم
سهم من از وفا تویی
سهم من از خودم تویی
سهم من از خدا تویی
گفتی که دلتنگی نکن
آخ مگه میشه نازنین؟
سهم من از وفا تویی
سهم من از خودم تویی
سهم من از خدا تویی
گفتی که دلتنگی نکن
آخ مگه میشه نازنین؟
بدون عشق ، موسیقی وجود ندارد،
بدون موسیقی ، رویایی در کار نخواهد بود.
و بدون رویا ، افسانه ای در کار نیست
و بدون افسانه ها، از شجاعت خبری نیست،
و بدون شجاعت ، هیچ کس قادر نیست بار غم را به دوش بکشد...
#فردریک_بکمن
بدون موسیقی ، رویایی در کار نخواهد بود.
و بدون رویا ، افسانه ای در کار نیست
و بدون افسانه ها، از شجاعت خبری نیست،
و بدون شجاعت ، هیچ کس قادر نیست بار غم را به دوش بکشد...
#فردریک_بکمن
در گمانی که: به غیر از تو کسی یارم هست؟!
غلطست این، که به غیر از تو نپندارم هست
حیفت آمد که: دمی بی غم هجران باشم
زانکه امید به وصل تو چه بسیارم هست!
زر طلب میکند آن ماه و ندارم زر، لیک
تنِ بیزور و رخِ زرد و دلِ زارم هست
#اوحدی
غلطست این، که به غیر از تو نپندارم هست
حیفت آمد که: دمی بی غم هجران باشم
زانکه امید به وصل تو چه بسیارم هست!
زر طلب میکند آن ماه و ندارم زر، لیک
تنِ بیزور و رخِ زرد و دلِ زارم هست
#اوحدی
-اونی که بشه دم گوشش بگی: «همه بر سر زبانند و تو در میان جانی»
-همونجا که با خودت میگی ولش کن و چند دقیقه بعد میگی حالا شاید و چند دقیقه بعد میگی ولش کن و چند دقیقه بعد میگی شاید این بار و چند دقیقه بعد میبینی ساعتهاس گیر کردی توی همون لحظه....
ای که جانم میبری دل را مبر
روح و جانم میبری، دل نیز هم؟
در نبودت میکند دل تیرگی
تنگ و تاریک است و غمگین نیز هم
بودنت همچو بهارِ دلکش است
اندکی طوفان و باران نیز هم
در خیالم میکنم او را بغل
اندکی تلخ است و روح انگیز هم
میشوم مجنون به پای کوی تو
سر نِهَم من در بیابان نیز هم
در پیِ رویایِ "خود" را ساختن
این منِ دیوانهیِ مغرور هم
عاقبت دیگر مرا یارا نبود
با توام، دلبر که جان فرسود هم...
#محیکس
روح و جانم میبری، دل نیز هم؟
در نبودت میکند دل تیرگی
تنگ و تاریک است و غمگین نیز هم
بودنت همچو بهارِ دلکش است
اندکی طوفان و باران نیز هم
در خیالم میکنم او را بغل
اندکی تلخ است و روح انگیز هم
میشوم مجنون به پای کوی تو
سر نِهَم من در بیابان نیز هم
در پیِ رویایِ "خود" را ساختن
این منِ دیوانهیِ مغرور هم
عاقبت دیگر مرا یارا نبود
با توام، دلبر که جان فرسود هم...
#محیکس
-نوشته بود:«دلتنگم، نه دلتنگ آدم خاصی. بیشتر بیتاب کیفیت عشقم، چنان بیتاب که خودم را در حالی مییابم که میتوانم عاشق نیمی از زنان زمین شوم».
برایش نوشتم:«از خودت به عشق فرار نکنی کاش. صبور بمان. هر تمنایی برای دوستداشتن دیگری در ذاتش نشانی از تشنگی برای دوستداشتن خویش دارد. تحمل کن. برنگرد به آن روزها، به آن خیابانها؛ برنگرد به آن یادها، به آن خیالها. برگشتن و به پشتسر نگریستن گاهی تاوانش یک عمر حسرت است. شبیه داستان اورفئوس که در آخرین لحظه تردید کرد که معشوقش به دنبالش است یا نه؛ به عقب برگشت و با چشمانش دید که زن به غبار تبدیل شد و رویا به سراب. با خودت بمان تا جایی که جانش هست... از ترس فردا به دیروزت پناه نبری کاش».
سکوت کرد. بعد مدتی نوشت: چه حیف که آدمها کمتر دیگر نامه مینویسند. جواب دادم شاید به این دلیل که به ندرت کسی را پیدا میکنی که چنان کیفیتی داشته باشد که به نامه نوشتن بیارزد؛ نامه نوشتن را بفهمد.
برایش نوشتم:«از خودت به عشق فرار نکنی کاش. صبور بمان. هر تمنایی برای دوستداشتن دیگری در ذاتش نشانی از تشنگی برای دوستداشتن خویش دارد. تحمل کن. برنگرد به آن روزها، به آن خیابانها؛ برنگرد به آن یادها، به آن خیالها. برگشتن و به پشتسر نگریستن گاهی تاوانش یک عمر حسرت است. شبیه داستان اورفئوس که در آخرین لحظه تردید کرد که معشوقش به دنبالش است یا نه؛ به عقب برگشت و با چشمانش دید که زن به غبار تبدیل شد و رویا به سراب. با خودت بمان تا جایی که جانش هست... از ترس فردا به دیروزت پناه نبری کاش».
سکوت کرد. بعد مدتی نوشت: چه حیف که آدمها کمتر دیگر نامه مینویسند. جواب دادم شاید به این دلیل که به ندرت کسی را پیدا میکنی که چنان کیفیتی داشته باشد که به نامه نوشتن بیارزد؛ نامه نوشتن را بفهمد.
دوست داشتن یک آدم جذاب و کامل کار مشکلی نیست: چنین عشقی، چیزی نیست جز عکس العمل ناچیزی که خودبخود در مقابل زیبایی _که خود اتفاقی است_ پدیدار می شود.اما عشق واقعی دقیقا می خواهد از موجودی ناکامل، محبوبی را بیافریند که بیشتر وجودی انسانی است تا وجودی ناکامل
#میلان_کوندرا
#میلان_کوندرا