به عنوان كسى كه دوستت دارد
از تو فقط يك چيز مى خواهم
با من جورى رفتار كن
جورى حرف بزن
جورى جواب بنويس
جورى پاى حرفهايت بمان
كه من هيچوقت دلم نيايد كه لحظه اى پشتِ سرت بگويم:" نشد كه نشد "
تو بايد بشوى
شدنى ترین شدنیه دنیایم...
از تو فقط يك چيز مى خواهم
با من جورى رفتار كن
جورى حرف بزن
جورى جواب بنويس
جورى پاى حرفهايت بمان
كه من هيچوقت دلم نيايد كه لحظه اى پشتِ سرت بگويم:" نشد كه نشد "
تو بايد بشوى
شدنى ترین شدنیه دنیایم...
نه در نگاه اول..!
بلکه عشق در آخرین نگاه است
زمانی که می خواهد از تو جدا شود
آن گونه که به تو می نگرد
به همان اندازه دوستت داشته است...
بلکه عشق در آخرین نگاه است
زمانی که می خواهد از تو جدا شود
آن گونه که به تو می نگرد
به همان اندازه دوستت داشته است...
گاهی هم قشنگ حرف بزنیم، کمی قشنگتر!
بگوییم« میدانی، توی پوست خودش نمیگنجید!»
و از دوستمان بگوییم که خوشحال بوده است .
فقط خوشحال بودهها، اما ما اینجور میگوییم که حال خودمان هم خوش شود ...
در وصف حالی که داشتهایم بگوییم : طربناک .
در وصف جایی که بودهایم بگوییم : فرحبخش .
بگوییم : برگها به رقص درآمدند !
بگوییم : آسمان بازیاش گرفته بود !
بگوییم : باران داشت گونههامان را نوازش میکرد !
بگوییم : «گیسوهایش رنگ شب بودند» و موهای یار را گفته باشیم که تیره بوده فقط !
اما وقتی اینجور صداشان میزنیم، ما را کشیدهاند و بردهاند به خیالِ عشقبازی با یار در یک شب تار ...
بگوییم : دلم برایت رفت ...
بگوییم : دردت به جانم ...
بگوییم : دوستت دارم ! یک جور بگوییم دوستت دارم که قشنگترین دوستت دارم دنیا باشد ...
#حسین_وحدانی
بگوییم« میدانی، توی پوست خودش نمیگنجید!»
و از دوستمان بگوییم که خوشحال بوده است .
فقط خوشحال بودهها، اما ما اینجور میگوییم که حال خودمان هم خوش شود ...
در وصف حالی که داشتهایم بگوییم : طربناک .
در وصف جایی که بودهایم بگوییم : فرحبخش .
بگوییم : برگها به رقص درآمدند !
بگوییم : آسمان بازیاش گرفته بود !
بگوییم : باران داشت گونههامان را نوازش میکرد !
بگوییم : «گیسوهایش رنگ شب بودند» و موهای یار را گفته باشیم که تیره بوده فقط !
اما وقتی اینجور صداشان میزنیم، ما را کشیدهاند و بردهاند به خیالِ عشقبازی با یار در یک شب تار ...
بگوییم : دلم برایت رفت ...
بگوییم : دردت به جانم ...
بگوییم : دوستت دارم ! یک جور بگوییم دوستت دارم که قشنگترین دوستت دارم دنیا باشد ...
#حسین_وحدانی
امروز برای ناهار خورش قیمه دارم. رابطهی من با خورش قیمه شبیه به رابطهی فرهاد است با شیرین. خیلی دراماتیک و عاشقانه. طوری که انگیزه و امید به زندگیام را میبرد بالا. امروز صبح رئیسم چهارصد و بیست صفحه نقشهی سیاه و سفید را گذاشت روی میزم تا غلطهایش را پیدا کنم. درست مثل آنوقتهایی که مادرم برای مهمانی شب عید، مجبور میشد بیست کیلو برنج شمالی را بریزد توی سینی و سنگریزههایش را جدا کند تا دندان مهمانها توی دهانشان نپکد. به همان اندازه ملالآور و طاقتفرسا و آزاردهنده. بدترین قسمت قضیه هم این بود که رئیسم گردنش را کمی کج کرد و با حالتی بین التماس و دستور بهم گفت که تا قبل از ناهار نتیجه را میخواهد. من آدم دلگندهای نیستم و اینطور مواقع به سرعت آسمان اتاقم ابری میشود و میلههای فولادی قطور جلوی پنجره ریسه میشوند و یکی با صدای ناصر ملکمطیعی توی سرم داد میزد که گند بخوره به این زندگی. امروز هم دقیقا همین اتفاق افتاد. ابر و میله و ناصر و الخ. اما با یک تفاوت بزرگ. یک جایی ته ذهنم یاد خورش قیمهای افتادم که برای ناهار آوردهام. امید، همان گوشهی ذهنم زائیده شد و روشنیاش، بزرگ و بزرگتر شد. ابرها و میلهها رفتند. ناصر هم شروع کرد به سوت زدن. خلاصهی داستان این شد که قیمه، انگیزه ادامهی راه تا ظهر را فراهم کرد. هر صفحه را که ورق میزدم، یک فحش به روزگار میدادم اما یاد قیمه که میافتادم، دلم غنج میرفت و فحشم را پس میگرفتم.
سر کوچهی ما یک زن و شوهر زندگی میکنند. جیسون و لارا. پسرشان معلول است. در حدی معلول که غذا هم نمیتواند بخورد. چند باری با آنها حرف زدم. جیسون درشت و چهارشانه است و سرش را با تیغ میتراشد و هر روز برای رسیدن به محل کارش باید نود دقیقه رانندگی کند. به اندازهی یک بازی فوتبال. هر ماه چهل درصد درآمدش را میگذارد کنار بابت خرج پسرشان. لارا هم گویا منشی یک وکیل الدنگ است که هر روز او را میچلاند. پارسال درخت کاج افتاد روی خانهشان و سقف را جر داد. سال قبلتر هم شهرداری گیر داد و مالیاتشان را دوبرابر کرد. لارا حساسیت ناجوری به گل و گیاه دارد و شش ماه از سال را عطسه میکند. یک شورلت کهنه دارند که لااقل ده تا رئیسجمهور را به چشم خودش دیده. پول ندارند عوضش کنند و یک هفته درمیان میروند مکانیکی. چند تا فاجعهی دیگر هم هست که حوصلهی گفتنشان را ندارم. در عوض هر بار که میبینمشان، انگار نه انگار این مشکلات مال آنهاست. انگار نشستهاند روی روشنترین نقطهی جهان هستی. مرکز پرگار امید. که البته گمانم واقعا هم نشستهاند روی روشنترین نقطه. گاهی وقتها که از جلوی خانهشان رد میشوم، میبینم که نشستهاند روی پلهی در ورودی. در واقع لارا دراز کشیده و سرش را ول داده روی پای جیسون و انگشتهای جیسون هم لای موهای لارا. پسرشان هم روی صندلیچرخدار به یک جای دوری خیره شده. این صحنه را هزار بار دیدهام. دقیقا مشخص است که یکی چهارصد و بیست صفحه نقشه گذاشته توی کاسهشان. اما شانس آوردهاند و یک قابلمه قیمه ته یخچال دارند. یک انگیزهی بزرگ برای ادامهی راه. دقیقا این انگیزه را میشود توی چشمهای لارا، وقتی که شوهرش حرف میزند، دید. یا توی چشمهای جیسون وقتی که دستش را یواش میبرد دور کمر لارا. مشخص و واضح.
زندگی بدون انگیزه مثل راه رفتن روی دریاچهی یخ است. لیز خوردن و به جایی نرسیدن و خسته شدن. بالاخره هر مهندسی که قرار است چهارصد و بیست صفحه نقشه را بخواند، باید یک ظرف قیمه ته یخچالش باشد. هر فرهادی باید یک شیرین داشته باشد که کوه را به انگیزهی او بتراشد. هر کسی باید یک انگیزهای داشته باشد تا با آن ناصر ملکمطیعی توی سرش را آرام کند. دقیقا همان.
#فهیم_عطار
سر کوچهی ما یک زن و شوهر زندگی میکنند. جیسون و لارا. پسرشان معلول است. در حدی معلول که غذا هم نمیتواند بخورد. چند باری با آنها حرف زدم. جیسون درشت و چهارشانه است و سرش را با تیغ میتراشد و هر روز برای رسیدن به محل کارش باید نود دقیقه رانندگی کند. به اندازهی یک بازی فوتبال. هر ماه چهل درصد درآمدش را میگذارد کنار بابت خرج پسرشان. لارا هم گویا منشی یک وکیل الدنگ است که هر روز او را میچلاند. پارسال درخت کاج افتاد روی خانهشان و سقف را جر داد. سال قبلتر هم شهرداری گیر داد و مالیاتشان را دوبرابر کرد. لارا حساسیت ناجوری به گل و گیاه دارد و شش ماه از سال را عطسه میکند. یک شورلت کهنه دارند که لااقل ده تا رئیسجمهور را به چشم خودش دیده. پول ندارند عوضش کنند و یک هفته درمیان میروند مکانیکی. چند تا فاجعهی دیگر هم هست که حوصلهی گفتنشان را ندارم. در عوض هر بار که میبینمشان، انگار نه انگار این مشکلات مال آنهاست. انگار نشستهاند روی روشنترین نقطهی جهان هستی. مرکز پرگار امید. که البته گمانم واقعا هم نشستهاند روی روشنترین نقطه. گاهی وقتها که از جلوی خانهشان رد میشوم، میبینم که نشستهاند روی پلهی در ورودی. در واقع لارا دراز کشیده و سرش را ول داده روی پای جیسون و انگشتهای جیسون هم لای موهای لارا. پسرشان هم روی صندلیچرخدار به یک جای دوری خیره شده. این صحنه را هزار بار دیدهام. دقیقا مشخص است که یکی چهارصد و بیست صفحه نقشه گذاشته توی کاسهشان. اما شانس آوردهاند و یک قابلمه قیمه ته یخچال دارند. یک انگیزهی بزرگ برای ادامهی راه. دقیقا این انگیزه را میشود توی چشمهای لارا، وقتی که شوهرش حرف میزند، دید. یا توی چشمهای جیسون وقتی که دستش را یواش میبرد دور کمر لارا. مشخص و واضح.
زندگی بدون انگیزه مثل راه رفتن روی دریاچهی یخ است. لیز خوردن و به جایی نرسیدن و خسته شدن. بالاخره هر مهندسی که قرار است چهارصد و بیست صفحه نقشه را بخواند، باید یک ظرف قیمه ته یخچالش باشد. هر فرهادی باید یک شیرین داشته باشد که کوه را به انگیزهی او بتراشد. هر کسی باید یک انگیزهای داشته باشد تا با آن ناصر ملکمطیعی توی سرش را آرام کند. دقیقا همان.
#فهیم_عطار
تاحالا شده؟؟؟
که شروع روزت وقتی هنوز زیر پتویی با فکر به اون باشه؟
که آهنگای پلی شده با هنذفری تو مسیر دانشگاه پرتت کن به یه افق دور با اون و خاطراتش؟
که حالت بهم بخوره از مسیر ساختمون ولایت تا ابوسعید؟
که وسط کلاس با یه بغض نیم تنی بزنی بیرون؟
که هر کی، هرجایی میبینتت تنها تصویرش ازت یه ریش و هنذفری باشه؟
که وقتی شلوغ میشه و همه هستن، این تو باشی که نیستی اونجا؟
که وقتی یکیو میبینی شبیهشه، ته دلت قنج بره واسه حتی همون اتفاقی دیدناش؟
که بشی هعی کم حرف و کم حرف تر؟
که بریزی تو خودت هعی بیشتر و بیشتر؟
که قول بدی حتی اگه تموم دنیام رو سرت خراب شد صدات در نیاد؟
که وقتی شب شد تازه بدبختیات شروع شه؟
که شب تا صبح حرفاشو گوش کنی؟ رو ریپیت؟
که خیره شی به عکساشو یهو صفحه خیس شه؟
که صدات بلرزه تو حالت عادی؟
که خوابت تو روز بشه چهار ساعت؟
که ۲۲ روز، واست ۲۲ سال بگذره؟
که...
که...
که...
تا حالا شده خودت حالتو خوب کنی؟ وقتی یاد گرفتیش... دیگه به هیچکس نیازی نداری! اونموقع فقط خودتی و خودت... ناراحتیت میشه یه انتخاب که از اجبار فاصله گرفته و چقدر ما تو سیکل فاصله های بین اختیار و اجبار چرخیدیم و تهش چیزی نصیبمون نشد جز دلتنگیه مضمون به اختیاره منتهی به اجبار...........
#محیکس
که شروع روزت وقتی هنوز زیر پتویی با فکر به اون باشه؟
که آهنگای پلی شده با هنذفری تو مسیر دانشگاه پرتت کن به یه افق دور با اون و خاطراتش؟
که حالت بهم بخوره از مسیر ساختمون ولایت تا ابوسعید؟
که وسط کلاس با یه بغض نیم تنی بزنی بیرون؟
که هر کی، هرجایی میبینتت تنها تصویرش ازت یه ریش و هنذفری باشه؟
که وقتی شلوغ میشه و همه هستن، این تو باشی که نیستی اونجا؟
که وقتی یکیو میبینی شبیهشه، ته دلت قنج بره واسه حتی همون اتفاقی دیدناش؟
که بشی هعی کم حرف و کم حرف تر؟
که بریزی تو خودت هعی بیشتر و بیشتر؟
که قول بدی حتی اگه تموم دنیام رو سرت خراب شد صدات در نیاد؟
که وقتی شب شد تازه بدبختیات شروع شه؟
که شب تا صبح حرفاشو گوش کنی؟ رو ریپیت؟
که خیره شی به عکساشو یهو صفحه خیس شه؟
که صدات بلرزه تو حالت عادی؟
که خوابت تو روز بشه چهار ساعت؟
که ۲۲ روز، واست ۲۲ سال بگذره؟
که...
که...
که...
تا حالا شده خودت حالتو خوب کنی؟ وقتی یاد گرفتیش... دیگه به هیچکس نیازی نداری! اونموقع فقط خودتی و خودت... ناراحتیت میشه یه انتخاب که از اجبار فاصله گرفته و چقدر ما تو سیکل فاصله های بین اختیار و اجبار چرخیدیم و تهش چیزی نصیبمون نشد جز دلتنگیه مضمون به اختیاره منتهی به اجبار...........
#محیکس
Vaghte Khab
Rastaak
-اگه میری دنیا رو خاموش کن
اگه غرق میشم نجاتم نده.
اگه غرق میشم نجاتم نده.
آنقدر دست نیافتنی هستی؛
که وقتی در کنارت هم هستم،
فاصلهی میان رٶیا و واقعیت،
پُر نمیشود...
#نزار_قبانی
که وقتی در کنارت هم هستم،
فاصلهی میان رٶیا و واقعیت،
پُر نمیشود...
#نزار_قبانی
تمام لانگ دیستنس های دنیا رو شاملو تو دوتا جمله خنثی کرده اونجا که میگه :
دلهای ما که بهم نزدیک باشد،
دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور می ترسم.
دلهای ما که بهم نزدیک باشد،
دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور می ترسم.